دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱

هیچ

مامان و بابا رفتند. خانه به وضعیت مجردی برگشته. ظرف تخمه و بساط  و اینترنت و تنهایی. رفتم بیرون و یک خانه دیدم. بین عوض کردن خانه و نکردنش خیلی مرددم.
اوضاع شرکت بهتر شده. سعی کردم بگذرم. امروز هم به خاطر مامان و بابا به خودم مرخصی دادم و نرفتم. از فردا دوباره باید بین کار غلت بزنم. ورزش و موسیقی هم شروع می شوند.
فکر کنم رودل کردم با این همه تخمه.  :-)

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

خواصی که ماماچه با خودش می آورد.

مامان و بابا آمده ان. با هم می ریم خونه می بینیم و خرید می کنیم و می خوریم و می خندیم. خونه من کوچیکه خیلی و حس می کنم اینا رو به بند می کشم توش. از طرفی مامان زیاد نمی تونن راه برن. برای همین بهشون نباید زیاد خوش بگذره. می برمشون بیرون. مامان بی صدا از دردکمر ما رو همراهی می کنه. من و بابا حواسمون بهش هست. کار دیگه ای جز این از دستم برنمی یاد. :( 
دوست داشتم خیلی جاها می بردمشون. اما سن شون شرایط خودشو داره. بابا داروهایی می خوره که باید به خاطرش خونه بمونه و بیرون رفتن از خونه بهش استرس می ده. مامان کمر درد و .. این روزها برای همه ما هست. فقط فکر می کنم من بدون بچه و بی هیچ کس چکار خواهم کرد اون روزا؟
....
روز سه شنبه با یک نفر دعوای سختی کردم. مدتها بود این طوری داد نزده بودم. خودم رو که آنالیز می کنم متوجه می شم که با تمام قدرت همیشه سعی می کنم بالغم رو فعال نگه دارم. اما یک لحظه اساسی هست که بالغم ناگهان خسته می شه و وامی ده. اون لحظه زمان پارگی منه. دیگه در اون زمان هیچی نمی فهمم و فقط داد می زنم و ممکنه خیلی چیزها هم خراب بشه. طرف مقابلم که همیشه یک آدم دیگه جلو روش بوده، شوکه می شه. اونی که اون می شناخته زنی بوده که حجب و حیای زیادی مانع از مخالفت کردنش می شده. زنی که عادت داره همه رو راضی نگه داره و از حقوق خودش بگذره. زنی که مدام معذرت خواهی می کنه و همه چیزهایی رو که باید مثل آدم از دیگران بگیره، چون روش نمی شه بگیره، درخواستش رو می پیچه لای هزارتا کاغذ کادو تا یارو بهش برنخوره.. این زن در یک نقطه عنان بالغش رو ازدست می ده و شروع می کنه با فریاد درخواستش رو مطرح کردن و تمام حقوق ازدست رفته رو با جیغ گفتن و به رخ یارو می کشه که من فلان و فلان و فلان رو این همه وقت ازت نخواستم و ازشون گذشتم و توی الاغ نفهمیدی. 
بعد از این لحظات هزارنفر باید گه کاری منو جمع کنن. هیچ کسی عادت نداره من خواسته ای داشته باشم. یعنی من عادت ندارم خواسته ای داشته باشم. وقتی کودکم عین خر می افته وسط و داد می زنه، همه یا استعفا می دن اگر همکار باشن، یا اگه فامیل باشن می زارن منو کنار یا اگه دوست و رفیق باشن مدتها قهر می کنن.
به هیچ جام نیست البته. گور باباشون. فقط توی کار مشکل پیش می یاد. فامیل و رفیق رو قیدش رو می زنم . چون وقتی منو می رسونن به اون نقطه یعنی دیگه طاقتشون رو ندارم. اما توی کار من مسئولم. باید از خودم بگذرم. باید حواسم باشه که یک سری آدم ممکنه به خاطر کودک رنجیده من و عواقب کاراش دچار مشکلات جدی بشن. 
معمولن زمان کار می رم عذر خواهی می کنم. یا یه جوری از دل طرف در می یارم. باهش حرف می زنم. درحالیکه اون حفره ای که درموردش نوشته بودم ، توی دلم هست و فراموشش نکرده ام، اوضاع رو صاف می کنم.
اما از سه شنبه تا الان به شدت رنجیده ام. از دست اون دو نفری که عصبانی ام کرده ان. و طاقتم رو طاق کردن. سه شنبه بارها وبارها خواستم از خودم بگذرم و باهشون حرف بزنم.. اما نتونستم. تا آخر شب چندبار رفتم سراغ موبایل ولی نتونستم. کودکم خیلی مظلوم واقع شده بود. به هیچ وجه تقصیری نداشت. اگر می رفتم سراغ اون دو نفر این یعنی له کردن کودکم. بالغم اجازه نمی داد که این قدر بی رحم باشم. دیروز که تعطیل بود با خودم گفتم گور باباشون. حداکثرش اینه که استعفا بدن و برن. قحطی آدم نیست و یکی دیگه رو می گیرم. 
خیلی تمرین کردم که بتونم حرفم رو بزنم.. جلسات متناوبی پیش دکتر بی رشک رفتم.. ولی انگار درست نمی شم. کمتر از پنجاه درصد درست شده ام ولی درکل وضعم خرابه. دیروز که داشتم برای مامان و بابا تعریف می کردم، مامان گفت خوب من و بابات هیچ کدوم نمی تونیم وقتی بهمون زور می گن درمورد گرفتن حق مون حرف بزنیم. هردومون سکوت می کنیم. شماها هیچ وقت توی خونه باباتون ندیدین که ما چطوری از کسی حقمون رو می گیریم چون نگرفتیم. یارو رو می زاریم کنار درنهایت یا صبر می کنیم زمان بگذره و ناراحتیمون از دستش کم بشه. مامانم می گه خویی که ماماچه می یاره مرده شور می بره.. راست می گه.. من تعداد این لحظات عصبانیت بالغ رو تونستم کم کنم. تونستم کودکم رو بارهای بیشتری کنترل کنم.. ولی نتونستم و فکر هم نکنم بتونم یک رفتار درست و سازنده در این مورد داشته باشم هیچ وقت.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۱

آه

گاهی اوقات دلم به اندازه دل یک گنجشک می شه. این وقتها حس می کنم دنیا یک بار بسیار سنگینه و هیچ کسی هم برای کمک نیست. تنها راه حل در این زمانها اینه که به این قضیه فکر نکنم و بگذارمش یک گوشه ای برای خودش. 
این جور وقتها از آدمها ناراحتم. از بی ملاحضگی شون. نه. نمی دونم از چی.. از یه چیزیشون بهم برمی خوره. یه چیزی که یه ناخن محکم و عمیق می کشه ته دلم و جاش زخم می شه. و زخمه هی دهن باز می کنه به جای اینکه جوش بخوره. اگرهم یه روز خونش بند بیاد این نیست که بسته شده باشه، همون طور باز و حفره است.. من می بینمش و می دونم سوراخش توی دلم بزرگه.. فقط دیگه خون نمی یاد. من هیچ وقت کسانی رو که مسبب سوراخ های بزرگ توی دلم هستن، یادم نمی ره.
الان از اون وقتهاست. 

دلیل اینکه آدم باید دنیا بیاد، زندگی کنه، رنج بکشه و حمالی این بارهای سنگین رو بکنه نمی فهمم.
 باز زندگی رو جدی گرفته ام.

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۱

مرا ببوس

سردمه. لیوان چای داغ رو گذاشتم کنار دستم و یک دست لباس اضافی هم پوشیدم. اگه روم بشه این روزها با پالتو می‌رم سرکار. که البته روم نمی شه. شاید از مشقات دوران پی‌ام‌اس باشه این سرمای درون. هوا هم یک سرمای بهاری ناخوشایندی داره. درست یک روز بعد از جمع کردن لباس‌های گرم، باید این قدر سرد می‌شد آخه؟ 
بی‌حوصله‌ام. کسل. ورزش رو دو‌در کردم. خودم رو قسم دادم که فردا حتمن برم. باشگاه روزای زوج شلوغه. همین رو بهانه کردم. خوابم می‌اومد. انرژیم رو بچه‌ها از صبح رسونده‌ان کف پام. منشی بخش فروش به‌خاطر سختگیریم روی مرخصی‌اش می‌خواست استعفا بده. دیشب خبردار شده بودم و بنابراین خوب نخوابیدم. صبح هم دیر اومد. مدیرکارخونه هم مهمونمون بود و باید با هم با آقا شیره روی یک سری از هزینه‌هاش، سرو کله می‌زدیم. فکرم مغشوش منشی بود و اخمام توی هم. آقا شیره روی بیشتر مسائل کوتاه اومد. منشی تا ساعت یازده نیومد سرکار و من اگه کارد بهم می‌زدن، قطره‌ای خون ازم نمی‌چکید. با مدیرعامل مهربون حرف زدم. حرف زدن با اون باعث شد فکرم رو بتونم جمع‌وجور کنم. منشی اومد. دیدن قیافه‌اش عصبانیتم رو کم کرد. ته دلم دوستش دارم. همه بچه‌ها رو دوست دارم ولی این یکی رو خیلی. بهم برخورده‌بود که چرا بعد از این‌که توی پونزده روز چهار روز مرخصی خواسته و دو روز هم دانشگاه بوده، باز بی‌ملاحظه‌ است. باز بیشتر بهم برخورد وقتی دیدم دو قورت و نیمش بالاست. باهش حرف زدم و ناراحتیم رو گفتم. اونم دلایلش رو گفت. بهش گفتم مهم نیست هرقدر به‌خاطر درسش مرخصی می‌خواد ولی باید برنامه‌اش معلوم باشه که بدونم پارت‌تایم می‌خواد بیاد. و از طرفی هم کارهای جدیدی که بهش داده‌ام رو ازش می‌گیرم. اصرار کرد که کارهای جدید رو دوست داره. گفتم کارها رو نه به این خاطر که بهتر از اون کسی رو پیدا نمی‌کردم بهش دادم، بلکه به خاطر ارتقا دادنش بود و اینکه فقط کار اداری نکنه. فهمید. البته این نسل جدید خیلی زرنگ‌تر از ما هستند و مطمئنم از ابتدا هم اومده‌بود میخش رو برای مرخصی‌گرفتن بکوبه. خدا رو شکر که لااقل اگر به باهوشی اونا نیستم، یک پیرهن بیشتر پاره‌ کردم. وقتی فهمید که به‌خاطر مرخصی‌های زیادش ممکنه برگرده سرجای اولش، لحنش رو عوض کرد. 
موضوع به خیر خاتمه پیدا کرد ولی من بیشترین انرژی رو وقتی ازدست می‌دم که قرار باشه توی این مسائل با کسی سروکله بزنم. مسائل انسانی. کار هیچ‌وقت روحم رو خسته نمی‌کنه. الان مثل اینم که با یه آمپول بزرگ رمقم رو کشیده‌باشن. کارمندها فکر می‌کنن ما فیلیم؟
امروز حقوق بچه‌ها رو هم نوشتم و فرستادم برای مدیرعامل مهربون که تایید کنه. فردا هم باید قشقرق حقوق‌ها رو از سرباز کنم. سپر و خفتان لازمه. حقوق بعضی‌ها رو کمی بیشتر از افزایش وزارت کار، زیاد کرده‌ام ولی این بچه‌هایی که من می‌شناسم فردا می‌ریزن سرم و نه تنها تشکری درکار نیست که باید بحث هم بکنم. 
دنبال خونه می‌گردم. کماکان. از این کار اصلن خوشم نمی‌یاد. اگه وحشت اینو نداشتم که تا یک ماه دیگه قیمت خونه اون طوری بالا می‌ره که باید تا ابد همین جا بشینم، حالاحالاها تکون نمی‌خوردم. خونه‌ام کوچیکه. مهمون زیاد دارم. سر و صدای کوچه و خونه بغلی آزاردهنده است. در یخچالم رو نمی‌تونم درست باز کنم و این یک معضل بزرگه. باور کنین. وقتی نمی‌شه مثل آدم از توی یخچال چیزی درآورد و گذاشت. ولی از همه اینها گندتر دنبال خونه گشتنه. از اون مفتضح‌تر اینه که اینجا رو بخوام بفروشم و آدمهای رنگارنگ بیان و برن. 
الان کسلم. دوست دارم لنگامو دراز کنم و یکی باشه براش هفت ساعت غر بزنم و اون حق رو به من بده. اون‌قدر کسلم که الان اگه یک خواستگار بیاد، به‌خاطر اینکه جام بره دنبال خونه بگرده، بهش جواب مثبت می‌دم.

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

نان، مسکن و باز هم نان.

تهران طوفان می‌آید. خانه‌تکانی عید را امروز انجام دادم. خوشبختانه تا آخرین لحظه آفتاب بود و امیدوارم یکی دو روز باران نبارد تا حظ پنجره‌های تمیز را ببرم.
آبدارچی لیسانسه را یادتان هست؟ ماجراهای زیادی داشته. از پیش ما که رفت، نظافتچی یک منزل شد. بعد توی یک شرکت خرید اینترنتی کار پیدا کرد و دو شیفت آنجا کار می کرد. شرکتش نیمه ورشکست شد و او را اخراج کردند. بعد سرایدار یک مجتمع شد و شب عید به من تلفن زد که برایش دنبال کار باشم. چند روز قبل هم آمد شرکت برای تبریک سال نو. کارش خوب است ولی آدم استیبلی برای کار نیست. با پنجاه هزار تومان اضافه ولت می‌کند و می‌رود سراغ کار دیگر. برای همین سابقه خوبی ازش نداشتم. اما زد به سرم و فکر کردم که سالم است و نظافت می‌کند. می‌تواند کار بانک انجام دهد و هم تنخواه یکی از شرکتها را که کار کمی دارد، نگه‌دارد. برای همین پیغام دادم که یکی از دوستانم برایش کار سراغ دارد. 
دوستم که منشی با سابقه ماست گفت بی‌خیالش شوم چون اهل کار نیست. گفتم حالا امتحان می‌کنیم.
امروز خود او قرار بود برای خانه تکانی بیاید پیشم. سر صحبت را باز کردم و حرف را کشاندم به پیشنهاد کار. گفتم حقوق و شرایط وزارت کار است و بیمه می‌شود و دوستم محل شرکتش به ما نزدیک است. گفت والله خانم مهندس می‌دونین من چون لیسانس دارم و سنم هم دیگه بالا رفته از اینکه چای برای کسی ببرم و توی شرکت کسی را پذیرایی کنم ناراحت می‌شوم.
لیسانس جغرافی پیام نور دارد از یک روستا به‌نظرم. سنش هم باید حدود سی و سه باشد. 
گفتم خیلی‌خوب.. لابد نیازی به‌کار نداری. و بعد در حین کار ازش سوال کردم که وضع هم‌شهریانش که از روستا به تهران می‌آیند چطور است و خودش چقدر درآمد دارد. گفت کسانی که برای سرایداری می‌آیند حداقل ماهی یک میلیون از بابت نظافت منازل، درآمد دارند به‌علاوه یارانه. اجاره و پول آب و برق که ندارند. افراد ساختمان هم به خساست صاحب‌خانه‌های او نیستند و بلاخره هر روز از خانه یکی غذا برایشان می‌فرستند. گفت که اکثرشان توی روستا خانه خریده‌اند و پول یارانه را هم داده‌اند برای خرید ماشین و قسط ماشین را می‌دهند. اگر خانمشان هم جایی کار کند، که وضع بهتر می‌شود. خودش توی روستا خانه‌ای را که‌خریده، قرار است اجاره بدهد و ماهی ششصد هزار تومان هم قسط دارد. سوال کردم الان درآمدت کفاف قسطت را می‌دهد؟ گفت اون که آره. گفتم شنیده‌ام که توی روستا همه ترجیح می‌دهند با پول یارانه گذران کنند و کشاورزی نمی‌کنند. گفت خوب بله.. کسی که خودش زمین دارد، می‌کند ولی حالا دیگر کسی نمی‌آید زمین اجاره کند و کشاورزی کند. از کشاورزی که پولی درنمی‌آید. گفتم خرج خانه‌ها با پول یارانه تامین می‌شود؟ گفت شما خیال کرده‌اید خرج ما مثل شماست؟ گفتم نه. 

چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۱

یک بوسه بی‌توقع

آسمون تهرون کماکان داره می‌باره. رعد و برق عالی. هوا خود خود بهار. این بارش‌های دوست داشتنی خیلی خوبن ولی امیدوارم زیادتر از این نشن. تگرگ و بارش زیادی و سرریز سد‌ها برای کشاورزی خوب نیست. کم‌کم دارن نگران کننده می‌شن. ما یک زمان مصرف خوب برای کود همین موقع داریم. یک کم دیگه ادامه پیدا کنه، همه‌چی بهم می‌ریزه.
...
خسته از کار و زیر بارون رفتم گل‌فروشی کنار خیابون ظفر. امشب قراره بریم خونه دوست معلم موسیقی برای تبریک سال نو. براش یک گلدون آنتریوم خریدم. خوشگل. 
هفته گذشت و من دو تا شعر آهنگ های جدیدم رو از حفظ نکرده‌ام هنوز. اشکال از اینجاست که موزیک‌ها رو ندارم و سایت‌هایی که همیشه از روشون داون لود می‌کردم، نمی دونم چرا از کار افتاده‌ان. جمعه باید برم درسهام رو پس بدم. درحالی‌که یک کلمه اش رو هم نمی‌دونم چی‌به‌چیه.
....
برادرم دیشب تهرون بود. با هم حرف زدیم کلی. موقع خواب اومدم بالای سرش و ناغافل صورتش رو بوسیدم. ما خواهر و برادرها، خیلی کم عادت داریم هم رو بوس کنیم. هر چهارتا می‌دونیم که جون هم‌دیگه ایم، اما بوس کردن و ابراز علاقه صوری برامون سخته. برادرم درحالیکه چشمهاشو بسته بود گفت وای‌ی .. چقدر بوست چسبید..
آدمها وقتی بزرگ می‌شن قدر لحظات رو بهتر می‌فهمن. 
....
هفته دیگه مامان و بابا بعد از دو سال می‌یان پیشم. جمعه باید یکی بیاد و خونه‌تکونی کنه برام. فک کنم خونه رو باید بکنم تو لباس‌شویی بس که کثیفه. خرید مفصلی هم باید انجام بدم. سعی کردم فریزر رو خالی کنم تا همه چی تازه خریداری بشه. دیگه برای روزهایی که قراره پیشم باشن برنامه ننوشتم. هربار نوشتم، نیامدن. گذاشتم به امید اینکه هرچه پیش آید خوش آید.
....

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۱

الیزه خانم

ای بابا. هرکار می کنم با فیلترشکن جواب کامنت الیزه را بدهم، نمی شود. خوب همین جا می نویسم.
از پسرک عذرخواهی نکردم. چون دلیلی نداشت. توی مود خوبی نبودم که باهش حرف زدم. اما برخوردم با او برخورد درستی بود. درحالت عادی که باشم, با بچه ها سخت حرف نمی زنم و معمولن خلقم خوب است. ولی برخورد دیروزم برخورد یک مدیر عادی با یک کارمند بی تجربه و کم راندمان بود. 
وقتی اشتباهی مرتکب می شوم، در زندگی غیر از کار حتمن معذرت می خواهم. سرکار عذرخواهی مستقیم نمی کنم چون ادامه کار سخت می شود. اما به خطایم اعتراف می کنم. و فکر می کنم همین کافی ست. دیروز اما خطایی نکرده بودم. اگر نوشتم که مایل بودم بهش فرجه اضافی بدهم, صرفا یک شوخی با خودم بود که از فرط خوشحالی نزدیک بود این کار غیر لازم را بکنم.

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

خروسی که چون اژدها تنوره می‌کشد.

بین اینجا نوشتن و آنجا نوشتن مرددم. دوست دارم با خودم حرف بزنم. پس باید آنجا نوشت. از طرفی دوست دارم آرام آرام اینجا راه بیافتد. پس بهتر است اینجا باشم.
دیشب داشتم فکر می‌کردم وضع امروز این وبلاگ عین سال 2001 است. با این تفاوت که آن‌وقت انگشت‌شمار بودیم و حسین درخشانی بود برای معرفی کردن تازه‌واردها. همه کسانی که می‌نوشتیم هم‌سن و سال بودیم. اکثرا حدود سی سال. باعطش نوشتن. چقدر حرف تازه داشتیم. امروز وبلاگها را که باز می‌کنم، انگار رفته‌باشم کافی شاپ و همه جوان باشند و آلامد. من آن وسط با مانتو و شلوار اداری و حیران. حتی گاهی سر از منوی کافی‌شاپ این نسل سردرنمی‌آورم. مزه‌ها گیج‌کننده‌اند. اسم‌ها. همه‌چیز اصولن. و جالب است که نتیجه همه این گیجی را دوست‌داشتنی‌تر می‌یابم.
...
کار شرکت زیاد است. خیلی زیاد. هرچه می‌کنم سروته همه فهرست روزم را جمع کنم، نمی‌شود. امروز یک اتفاق بد افتاد. یعنی من فکر کردم اتفاق افتاده. مدیرمالی هزینه‌های سال نود را بهم داد. از پیش‌بینی‌ام بیست و پنج‌درصد بالاتر بود. بهش زنگ زدم و گفتم یعنی بعد از سه‌بار قیمت‌تمام‌شده را در طول سال حساب‌کردن، باید این‌همه خطا کرده باشیم؟ گفت شاید. توی ذهنم خیلی سریع نتیجه‌گیری کردم همه مالی‌چی‌ها عین همند. همه فلان.. همه بهمان. حالا با مدیرعامل مهربان چکار کنم؟
با یکی از بچه‌های تازه‌وارد فروش، قرار جلسه داشتم. عصبانی بودم. هی با خودم می‌گفتم این نیز بگذرد. از طرفی فکر می‌کردم خوب شد که قیمت‌ کالاها را با حاشیه امنیتی بالا حساب کرده‌ام. 
پسر کوچولو آمد توی اتاق. من عین اژدها تنوره می‌کشیدم. 
بهش سخت گرفتم و گفتم کم‌کار است و اگر تا خرداد به نتیجه نرسد باید فکر دیگری بکنم. با گذشت یک ربع، حس می‌کردم کم‌کم دارد می‌رود زیر میز. صدایش درحال محو شدن بود. در عین‌حالی که متوجه بودم زیادی عصبانی‌ام و دلیلش او نیست، فکر می‌کردم باید همین اول کار که از دانشگاه درآمده، آدمش کنم. طفلکی. گیردادم که چرا حرفهای جلساتمان را یادداشت نمی‌کند. چرا ماموریت‌هایش را برنامه ریزی نکرده. چرا ... الان که یادش می‌افتم دلم می‌سوزد. 
از اتاق رفت و کمی بعد صدای بچه‌ها را می‌شنیدم که برایش دنبال قرص سردرد می‌گردند.
او که رفت برگشتم سر کامپیوترم. نشستم و یک بار دیگر هزینه‌ها را جمع زدم. متوجه شدم وقتی هزینه‌های پیش‌بینی شده‌ام را حساب کرده‌ام، ستوت هزینه‌های کارخانه را فراموش کرده‌ام اضافه کنم. بعد از اصلاح، هزینه‌های واقعی پانزده‌درصد از مبلغ پیش‌بینی کمتر شد. لیست جدید را پرینت گرفتم. زنگ زدم به مدیرمالی که معذرت‌خواهی کنم. اشغال بود. لیست را برایش فرستادم. می‌دانستم حال او بهتر از من نیست. 
نفس راحتی کشیدم. می‌خواستم پسرک را صدا بزنم و بگویم فرجه رسیدنش به تارگت را دو ماه زیاد می‌کنم.:) 
البته که نکردم.
این اتفاق بد پیش‌بینی نادرست، یک‌بار دیگر برایم افتاده‌بود و دودمان خودم و شرکت را به‌باد داده‌بودم. کاری به مقصر اصلی ندارم. مسئول من بودم که مدیرعامل بودم. به‌هرصورتی باید درست می‌دیدم. بدترین سال کاری‌ام همان سال بود. تجربه عواقبش را می‌دانستم. برای همین آن‌قدر سریع تب کردم. خوشبختانه چشمانم درجه تب را اشتباه دیده بود.

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۱

کاستن از سبکی تمحل ناپذیر هستی

زندگی درکل یک پدیده پوچ است. نیست؟ 
بد باشی و خوب باشی و منحصر به‌فرد باشی و الاغ باشی، در نهایت می‌میری. به‌هیچ جای دنیا هم نیست رفتنت. تنها تفاوت در این است که برای یک نفر یک روز عزاداری می‌کنند و برای دیگری یک سال. برای یکی، یک فامیل غمگین می‌شود، برای یکی یک دنیا، برای یکی هم هیچ‌کس. 
درنهایت فراموش می‌شویم. چه فرقی می‌کند خاص باشیم یا نباشیم؟ چه فرقی دارد اگر یک روز یا یک سال یا صد سال یادمان باشند درحالیکه ما زیر خاک خوراک کرمهاییم؟ گور پدر هرکی می‌خواهد بعد از مردن من، برایش مهم باشم یا نباشم.

اگر کسی منحصر به‌فرد است و مرگش به ما حس فقدانی عمیق می‌بخشد، درحقیقت برای او نیست که دلتنگ می‌شویم. برای خودمان غصه می‌خوریم که آن سرویس منحصربه‌فردی که حاصل بودن آن آدم بود، ازمان دریغ شد. یک تکیه‌گاه، یک مونس، یک راهنما ... وگرنه خود او که با مردن خلاص می‌شود و اصولن به نظر نمی‌رسد مرگ برای مرده حس بد یا خوبی باشد.  

منحصربه‌فرد بودن در خوبی، برای آن که مرد نکونام باشیم و نمیریم هرگز، به عقیده من یک حماقت بزرگ است. اگر کلی زحمت می‌کشیم که به هر دلیل، خاص و عالی و منحصر‌به‌فرد زندگی کنیم باید به‌خاطر ارضای وجود خودمان باشد. برای اینکه از حس پوچی زندگی کم شود و  شعف را جایگزینش کنیم. 
شعف هم برای هرکس، جوری‌ست. مطابق تربیت و مختصاتش. یکی مواد مصرف می‌کند و مشعوف می‌شود، یکی کتاب می‌نویسد، یکی آل کاپون است، یکی تولیدکننده است، یکی رقاص است. 
مهم این است که تا رسیدن به دنیای کرمها، نقشه‌ای طراحی کرده باشی و نگذاری واقعیت این پوچی مفرط دیوانه‌ات کند.

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

قس علی هذا

بدخلقم. به خاطر گل یاس است. بدخلقی ام به همه روزم سرایت کرده. بدشانس کسی که امروز پا روی دمم بگذارد. هی سعی می کنم چیزی را به چیزی ربط ندهم. ولی ته دلم یک جوری ناخن کشیده می شود.
...
دیروز با خودم خوش گذراندم. اصولن ناراحتی های زندگی من مربوط به زندگی دیگران است. برای گل یاس. برای برادرم گاهی. برای مادرم اگر کسی ناراحتش کند. برای آن یکی خواهر کوچکم. خودم با زندگی درگیری خاصی ندارم.
دیروز گلدان دلخواهم را برای سبزیکاری خریدم و یک محبوبه شب و یک گل دیگر که خیلی شبیه بنفشه است. گلهای بسیار زیبایی داشت. به قدر کافی روز را با گل و سبزی گذراندم. موسیقی تمرین کردم. مطالب خوب خواندم. کارتن تماشا کردم. غذا درست کردم. آب هویج و باقالی پخته واسفناج پخته برای سه روز آینده آماده کردم....

هنوز توی دلم صدای خنج کشیدن می آید. گند. :(

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۱

بوی بهار

یک صبح ابری خوب جمعه. زود بیدار شدم تا از روز لذت ببرم. صبحانه روز تعطیل درست کردم و بعد سبزیکاری کردم. فعلن ریحون و جعفری. فلفل دلمه‌ای هم می‌خوام بکارم.
 گلدونی که رویا برام آورده‌بود چند وقت بود هی برگاش سیاه می‌شد. خاکش رو با هزار زحمت عوض کردم. گلدونش خیلی بزرگ و سنگین بود. بعد که اومدم خاک قبلی رو با کود قاطی کنم، دیدم که اوه‌اوه. کرمه که داره توش وول می‌زنه. گل طفلکی از بس گلدونش بزرگ بود و هوا به ریشه‌اش نمی‌رسید، کرم گذاشته بود. خاکش رو عوض کردم و به‌مامان زنگ زدم. سوال کردم که یعنی می‌گین ریشه‌اش هم کرم داره؟ مامان گفت مادرجان بیاندازش بیرون. این چیزهای مریض باعث خون‌دل خوردنن. 
دوباره با زحمت گل رو درآوردم و گذاشتمش توی یک کیسه نایلون. می‌زارمش دم در. امیدوارم یک خانواده دلسوز پیدا بشن و تیمارش کنن. یک گل دیگه رو هم که مدتها بود توی آب نگه می‌داشتم، به همین سرنوشت دچار کردم.
می‌خوام برم بیرون و گل جدید بخرم و گلدون. اگه بلد بودم مثل آدم گل پرورش بدم، خوب بود ارکیده می‌خریدم. اما بلدش نیستم و خراب می‌شه. حالا تا ببینم. 
....
امروز می‌خوام خونه باشم کلن. ریلکس کنم و با خودم خوش باشم. قراربود با دوستم نهار بریم غذای ایتالیایی بخوریم. ولی کنسلش کردم. می‌خوام آشپزی کنم.برای دو روز. باید زود بپزم و بسته‌بندیشون کنم که هی ناخونک نزنم. به‌طرز بیمارگونه‌ای از دست زیاد خوردنم ناراحتم. نمی‌دونم چرا وسواس گرفتم درموردش. هرچی هم گیر می‌دم، بدتر می‌شه و زیادتر می‌خورم. 
....
کماکان دنبال خونه می‌گردم. آروم آروم. کار سختیه برام. فکر فروش خونه هم که می‌یاد توی ذهنم، از کل قضیه پشیمون می‌شم. نباید همه رو با هم فکر کنم. اول خرید.
....
 اوضاع کار خوبه. فعلن روزمره‌گی‌ها رو انجام می‌دم. از این هفته باید کار جدی رو شروع کنم. از همه سخت‌تر تعیین حقوق و پورسانت بچه‌هاست. 
به دو تا از بچه‌ها مهلت یک ماهه و دوماهه داده‌ام که فروششون رو به حد نصاب برسونن وگرنه باهشون تسویه می‌کنیم. اینم سخته. فردا یک مصاحبه با یک آدم جدید هم داریم. هنوز نمی‌دونم اگه خوب باشه قراره کجا بزارمش. یکی معرفی کرده و می‌گن خیلی خوبه. گفتم از دستش ندم. 
هنوز هم که هنوزه گاهی اختیار خلقم رو از دست می‌دم و سرکار احساسی برخورد می‌کنم. چیزهای ظریفی می‌تونن کودکم رو تحریک کنن و معمولن دوست قدیمیم، که منشی‌مونه، خوب بلده این کار رو بکنه. با بقیه معمولن توی فاز بالغم ولی اون وقتی بخواد، خیلی راحت منو از این فاز خارج می‌کنه و مثل یک کودک وحشی شروع می‌کنم به عکس‌العملی رفتارکردن. چرا این کار رو می‌کنه؟ فکر می‌کنم یک وقتایی منم عصبانیش می‌کنم و انتقام می‌گیره.

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

والدی بی مسئولیت، بالغی منفعل

عجیب است. من با این هیبت و با این سن و سال و تجربه و ادعا, به زندگی اجازه می دهم ازم سواری بگیرد. گرچه بد نیست گاهی اوقات کودک وجودم را رها کنم تا خر زندگی بشود. اما اینکه عنان همه چیز را داده ام دست این دو، معنی ندارد.
از دیشب بعد از آن همه خوردن و وقت تلف کردن و دیرخوابیدن و تمرین نکردن، به این فکر افتاده ام که این کودک رها شده به حال خود، خودش را که هیچ، زندگی را هم به گند می کشد.

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

آی آی آییییییییییییییی

بسیار احمقانه! عین یک معتاد بدبخت، افتان و لرزان رفتم سراغ کمد زیر گاز. بسته پفک و کاسه ماست و موسیر را گذاشتم جلوی دلم و آی خوردم.. آی خوردم.. پفک تمام شد و رفتم چیپس را آوردم.. چیپس تمام شد و ظرف خربزه را آوردم. هزار تا دراز نشست هم جبران این همه کالری را نمی‌کند.. گریه‌آور است. خاک بر سرم.
...
امروز قرار بود مکین بیاید و تمرین کنیم. دندان‌درد شد و نیامد. فردا هم قرار بود معلم موسیقی و یکی از بچه‌های گیتار بیایند خانه من تا کلاس را برگزار کنیم. آن بچه پیغام داد که مسافر است و گرفتار و خانم معلم گفت که من بروم خانه‌اش. ظرف شیرینی و آجیل و توت فرنگی را برای مهمان امروز و مهمان‌های فردا چیده‌ام. همه‌جا را هم تمیز کرده‌ام. تنها کاری که مانده تمرین است!

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱

بازگردد هرکس به اصل خویش

آخر هفته تمامش به مهمانداری و مهمانی گذشت. پنجشنبه عصر رویا آمد. با چند تادوست دیگر. یک مهمانی کاملن زنانه. دلم می خواست آشپزی کنم. ولی دیر رسیدم و غذای بیرون خوردیم. شب آرام و خوبی بود. جمعه دوست قدیمی آمد. تازه یادگرفته ام بعد ازیک عمر دوستی, چطور باهش رفتار کنم که ازدست هم دلخور و عصبانی نشویم. معمولن در طول یک سال, ده ماهش را قهریم و دو ماه رفاقت شبانه روزی داریم. بیشتر من بهم برمی خورد و دلخور می شوم. از خودرای بودن و بحث کردن زیاد خوشم نمی آید. از اینکه کسی از شغل و قیافه اش خیلی ممنون باشد و مدام درموردش بگوید. ( حالا که فکرش را می کنم, خودم هم دست کمی ندارم). اینها باعث سردی ام در رفاقت می شود. حالا به تجربه دریافته ام که نباید قضاوت کنم. باید یاد بگیرم گاهی اوقات فقط باید شنونده بود بی هیچ حسی. اصلن لزومی ندارد قضاوت کنم. البته که کار بسیار سختی ست و تمرین زیادی می خواهد.
دیروز عصر هم رفتم مهمانی. آنجا هم سعی کردم درمورد کسی یا چیزی اظهار نظر نکنم. اگر آدم همیشه بودم, دلم می خواست بنشینم پای درددلشان و حسابی یک غیبت مفصل دل سیری با هم بکنیم. اما فقط گوش کردم و وقتی بیرون آمدم حس بسیار خوبی نسبت به خودم داشتم.
دیروز باید موسیقی تمرین می کردم. تنبلی مضاعفی از این بابت در من هست. درست نمی دانم چرا با گیتار این برخورد را دارم. همیشه آخرین اولویت است. مشهد که بودم, یک شب با بابا و مامان تلوزیون تماشا می کردیم. بی بی سی فارسی برنامه عیدانه اش را تکرار می کرد. موسیقی غربی و ایرانی بود. موسیقی ایرانی اش را با به به و چه چه گوش کردیم. نوبه به موسیقی غربی رسید, مامان به آرامی خزید توی اتاق خودش. بابا کمی ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت کانال را عوض کنیم نه؟ اینکه چنگی به دل نمی زند. مخالفتی نکردم.  فکر کردم شاید یکی از دلایلی که تمرین گیتار نسبت به زمانی که سه تار می زدم برایم سخت تر است, همین باشد.  محلی برای عرضه اش ندارم. آدمهایی که دوستشان دارم با آن رابطه ای برقرار نمی کنند. بنابراین شوقی در دلم برای تمرین وعرضه ندارم. کسانی هم که معلمم بوده اند به سختی رضایت می دهند آهنگ فارسی تمرین کنم. 
حتی خودم  با اینکه بسیار زیاد به موسیقی راک علاقه دارم, اما رفتاری که با موسیقی ایرانی دارم یک رفتار کاملن متفاوت است. آواز ایرانی را می خوانم, باهش گریه می کنم, دلی دلی می کنم و همه جا کنارم هست. موسیقی غربی این طور نیست. جایگاه بزرگ تر و بالاتری نسبت به موسیقی ایرانی برایم دارد. اما یک فرق کوچک هم دارد. که موزیک ایرانی جایش توی دل من است و موزیک غربی یک جایی بین دل و مغزم قرار دارد. موزیک غربی برایم مثل یک دست لباس شب بسیار شیک و دوست داشتنی ست و موزیک ایرانی  مثل لباس راحت توی خانه. به هر حال اینها بهانه است. تنبلی را نباید توجیه کنم. شاید اگر بهتر می نواختم و سازم صدای قشنگی داشت, موفق می شدم خانواده را به گوش کردن ترغیب کنم یا لااقل اعتماد به نفس برای عرضه پیدا می کردم. یک چیزی هم هست . به شدت گیر داده ام که گیتار را به یک جایی برسانم. حتی اگر قرارباشد آن روز آخرین روز زندگی ام باشد.

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

چیزهایی به نام زندگی

روز مثبتی را گذراندم. کارهای شرکت به نوبت انجام شد. بعد از کار رفتم ورزش. مربیی که دوست داشتم با او کار کنم، رفته‌بود. بار قبل که مربی‌ام عوض شد، واکنش شدیدی نشان دادم.درونم بسیار دلتنگ شد. این بار نه. مدتی‌ست تمرین می‌کنم یا شاید خود‌به‌خود یاد گرفته‌ام که به آدمها نباید وابسته بود. به‌ناگاه می‌میرند یا می‌روند. بی‌خبر. بی‌رد. 
معلم جدید را امتحان کردم. خوب بود. تقریبن سنگین کار کردم. اگر همین‌طور ادامه بدهم تا آخر ماه حتمن یک سایز کم می‌کنم. البته مشهد هم مرتب ورزش کردم. جمع و جورتر شده‌ام.
به‌خانه که برگشتم، تنبلی نکردم و همه را جارو کشیدم. تی بماند برای فردا. به رویا هم زنگ زدم و برای پنجشنبه قرار گذاشتیم. باید سلمه را خبر کنم.
یک شیرینی خامه‌ای قنادی شیرین با یک لیوان چای به‌خودم جایزه دادم.
از برنامه های امشب دو تا تلفن مانده و حمام و تمرین موسیقی.
 ...
امسال دوباره می‌خواهم سبزیکاری کنم.ریحان و جعفری و فلفل دلمه. فکر می‌کنم خاکی که پارسال خریدم خوب نبود. باید بروم خاک و گلدان جدید بخرم.
بنفشه آفریقایی و آنتریوم گل داده‌اند. خوشگل و خرسند. مانده کاکتوسم که به‌هیچ عنوان راضی نمی‌شود!
...
نوشته‌های پر از جزییات را دوست دارم. مثل وبلاگ برای‌خاطر کتابها. می‌توانم فضای نوشتن و فکرکردنشان را به‌تصویر بکشم. نوشته‌های پر از ابهام را هم به‌همچنین. مثل وبلاگ آیدا. خواندن آرشیو آیدا برای بار دوم هم کار جالبی‌ست. 
در کنار همه اینها، نوشته هایی مثل نوشته‌های خودم اتفاقن از آن دست نوشته‌هایی هستند که خیلی راغبشان نیستم. دوست ندارم کسی از الف تا واو قضایا را تعریف کند. دلم می‌خواهد یک جایی برای تصور کردن و خیال کردنم بگذارد. ولی طبیعت آدمها را نمی‌شود عوض کرد. وقتی خاطره شفاهی هم تعریف می‌کنم، تا نقطه پایان خاطره‌ام نگذارم خیالم راحت نمی‌شود.

امروز-افکار سر صبح

امروز اوضاع بهتر است. خواب آلود نیستم و برنامه های روز را توی سررسیدم مطابق همیشه یادداشت کرده ام تا بهشان برسم.
تعطیلات عید را فقط استراحت کردم. کار مفیدی انجام نشد. نه کتاب خواندم و نه فیلم تماشا کردم و نه معاشرت خاصی. حالا می خواهم اگر بشود جبران کنم. هنوز موتورم روشن نشده ولی دارم خودم را گرم می کنم.
 تا آخرهفته اگر قضا و قدر یاری کند چند تا کار باید انجام بدهم. دنبال خانه باشم, باشگاه ثبت نام کنم و با رویا قرار بگذارم. دوست دارم  با سلمه دو تا فیلم جنجالی سینما را هم تماشا کنم. باید رفیق آقای میرشب را هم ببینم. می خواهم بروم عید دیدنی اش. آقای میرشب تا زنده بود اصرار زیادی برای به جا آوردن مناسک و مراسم داشت. تا بود, نکردم. حالا می خواهم به یادش جبران کنم. 
با معلم موسیقی هم باید تماس بگیرم و قرار بگذارم. دندان پزشکی و چشم پزشکی هم باید بروم. هم چنین چکاپ دوره ای. خداوندا.. چقدر کار دارم. 
می خواهم با مکین هم قرار بگذارم. احساس می کنم آدم جالبی برای دوست نگهداری نیستم. امسال می خواهم روی این قضیه کار کنم. کمی باید فکر کنم.

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۱

رخوت بهار

روز اول کار سخت بود. خواب‌آلود شدید. همراه با دو کار دوست‌نداشتنی که باید انجامشان می‌دادم. یک ساعت آخر را به کمک آهنگ مهرنوش سپری کردم..
برنامه‌ام این بود که ساعت چهار بروم ورزش. اما طبق معمول فقط کمی زمان برد تا رضایت خودم را برای برگشت سریع به‌خانه جلب کردم.. توی خانه هم کارخاصی جز وقت تلف‌کردن، نداشتم.کمی آشپزی،کمی ورزش و مقادیر معتنابهی میوه و سالاد و غذا که خوردم. 
...
باید بروم بخوابم. تعطیلات واقعن تمام شده!
...
دو وبلاگ را هر وقت می‌خوانم از نوشتن و وقت دیگران را تلف خواندن نوشته هایم کردن، پشیمان می‌شوم. یکی منصفانه است و دیگری به‌خاطر کتابها. بس که هر دو جذاب و متفاوت می‌نویسند.

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

عشق و سرمستی

تعطیلات عالی گذشت. سعی کردم بیشترین بهره برداری را از بودن با مامان و بابا داشته باشم.
اینترنت وحشتناک دایال‌آپ نگذاشت بنویسم. چند روزی را توی ورد نوشتم ولی به‌نظرم خیلی بیات‌شده و حوصله ندارم اینجا باز نویسی‌شان کنم.
همین‌قدر بگویم که کمی بیشتر به‌زندگی گل‌یاس دقت کردم. به‌نظرم هیچ‌وقت نمی‌توانم درست قضاوت کنم که زندگی‌شان چطور است. ظاهر همه چیز عالی‌ست. مخصوصن بچه‌ها که سلامت و زیبا و باهوشند. نمی‌فهمم واقعن مرد خانه این قدر خر است که گل‌یاس می‌گوید یا اینکه توقع زیاد گل یاس از آدمهاست که او را درحد خر پایین می‌کشد؟ نمی‌دانم.. دیگر مطمئن شده ام که درباره هیچ زندگی زناشویی از بیرون نمی‌شود قضاوت کرد. حتی درباره پدر و مادرم نمی‌توانم نظری بدهم. زناشویی رابطه‌ای پر از ظرافت است.
دیگر اینکه از نظر روحی به بابا نزدیک شدم. بابا را اصلن نمی‌شناختم. واقعن نمی‌شناختم. تا وقتی هجده‌ساله شدم، یک رابطه رسمی و دور داشتیم. او همیشه سرکار بود و مادر واسطه رابطه‌مان بود. بعد از آن آمدم تهران و هیچ‌وقت فرصت طولانیی برای نزدیک‌شدن و شناختنش دست نداد.
با بابا باغچه را سبزیکاری کردیم. پیاده روی رفتیم. قلقلکش دادم. باهش خیام خواندم. خاطرات بچگی‌اش را گوش کردم. آواز خواند و آوازهایش را ضبط کردیم. باقلوا پختیم. خلاصه بیشتر این ایام را به او اختصاص دادم و لذت بردم از اینکه روح بزرگ و رئوفش را کشف می‌کنم..
...
فردا کار شروع می‌شود. تقریبن می‌شود گفت اصلن آماده نیستم!