سه‌شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۱

یک زندگی روان و آرام

-سال نود و یک از راه رسید. سال اژدها. می گویند سال خوبی ست. امیدوارم.

-هنوز عید دیدنی ها شروع نشده؛ یک سایز اضافه شده ام. تنها حسن مهمانی های مشهد, خوردن شیرینی خانگی ست.

-صدای فارسی وان روی مغزم تاب می خورد.

-بی بی سی فارسی برنامه عیدانه بسیار خوبی داشت. بهترین عیدانه ای بود که طی این سالها از ماهواره تماشا کرده بودم.

-سه روز است دارم با خودم کلنجار می روم که به یکی از کارمندهای بی نظم مان گیر ندهم. لااقل تا آخر تعطیلات صبر کنم. امروز , یعنی بدترین زمان ممکن, بهش ایمیل زدم و گیرم را دادم. پسره تنبل.

-دوازده روز باقیمانده را چه کنم؟ نه کتاب درست و حسابی دارم و نه فیلم. اینترنت هم که به درد مرگ می خورد. وایمکس ایرانسل پنج روز بعد از واریز پول نصب می شود. بنابراین به درد این سفر من نمی خورد.

-ورزش کن دختر. سایز چهل را به خواب شبت هم نمی دیدی. می دیدی؟؟

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

رویای شیرین

امروز آخرین روز سال نود است که شرکتم. مدیرعامل مهربان دیشب رفت. تا ساعت هفت تقریبن همه شرکت بودیم. کار مثل زلزله . 
فردا صبح زود می روم مشهد تا آخر تعطیلات. سعی می کنم اینترنت وایمکس بگیرم تا ضمن تعطیلات کارهای واردات را پیگیری کنم. این مهم ترین برنامه سال نود و یک مان است. باید تا دولت پشیمان نشده و ارز به تولیدکننده ها می دهد, کار خرید مواد اولیه را انجام بدهم. ممکن است از امروز به فردا قضایا یک هو عوض شود. 
کارهای دیگری هم برای نود و یک دارم. یکی از بهترین اتفاقاتش این است که رویا می آید و سرآغاز سال با آمدن اوست. بعد باید ادامه کار موسیقی را با خانم معلم سختگیر پیگیری کنم. ورزش کنم. اساسی. حتمن حتمن حتمن مسافرت بروم. شاید برای ویزای آمریکا اقدام کنم و به خواهرم سر بزنم. دیگر چه؟ دوست دارم برای شنای باشگاه کشوری ثبت نام کنم. آها .. یک کار بسیار مهمم تعویض خانه است. تا آخر اردیبهشت باید خانه را عوض کنم. تا همین حالا هم دیرکرده ام. قیمت خانه موشکی در حال صعود است.عوض کردن خانه خودش کلی کار به دنبال دارد. خرید و دکوراسیون و ای جان.... خیلی خوش می گذرد.

 

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰

زندگی با طعم خوب

دیروز جشن آخر سال شرکت را برگزار کردیم. دو سال است که نهار آخر سال را مهمان مدیرعامل مهربان هستیم. همه بچه ها دور هم توی اتاق من جمع شدند با هفت سین و عکس و خنده وشوخی و مدیرعامل مهربان و آقا شیره و دو نفر از بچه های شرکت خیلی قدیم مان. خوب بود. امسال بعد از سالها دوباره آخر سالی خوب داشتم. همه از برآورده شدن اهداف شرکت حس خوبی داشتند.
...
دیشب دایی عزیز برگشت سر خانه و زندگی. دیوانه وار کار می کند. آن قدر که دیگر دوست ندارم از آمریکا برگردد. می ترسم این کارکردن وحشتناک بهش آسیب برساند. 
شب آخر رفتنش مناسک داریم. پلو و ماهیچه برایش می پزم با سالاد شیرازی. چمدانش را جمع می کنم. حساب و کتابش را تحویلم می دهد. سفارش های لازم را می کند. سرایدارش را صدا می زنم که فرشها را جمع کند و نظافت کند. یک عالمه تلفن بهش می زنند.. خواهرها و برادرها و بچه هایشان تا صدایش را قبل از رفتن بشنوند و مثل همیشه از نصیحتهای کلیدی اش بهره ببرند. 
خوب است آدم این همه عزیز باشد. یعنی به نظر من خارج از تصور دوستش دارند. پرسنل شرکتش, فامیلش, دوستانش.. سرشار از انرژی مثبت و ایده های عالی. روش برخورد با همه جور آدمی را بلد است. برای همه مشکلات راهکار دارد.. کاش هر فامیلی یک نفر مثل این آدم برای خودش داشته باشد.
...
امروز هم مدیرعامل مهربان برمی گردد آن سوی آب. وقتی می خواهد برود انگار یک کوه بزرگی پشت سرم بوده و دارد جابجا می شود. او هم دوست داشتنی ست. لااقل کسی را نمی شناسم که باهش کار کرده باشد و آرزویش کار دوباره و هم نشینی دوباره اش نباشد. یک قدرت جاذبه مثال زدنی دارد که نگو. آدمی با فکر و روش متفاوت. کسی که شبیهش بسیار کم است.
...
من اصولن آدم خوش شانسی ام. همیشه مدیران خوب و هم نشینان خوب نصیبم شده. با کسانی زندگی و برخورد کرده ام که یکی شان برای یک زندگی کافی ست.. و من لااقل سه نفر از این آدمها را داشته ام و دارم..خوش به حالم. و بیش از آن خوش به حالم که می توانم این انسانهای عزیز را تشخیص بدهم و قدردان بودنشان باشم.

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۰

روزهای خوب

توی شرکت نشسته ام. تقریبن کارهای مهم مان انجام شده. مانده خورده ریزه هایی که باید جمع و جورشان کنیم. سفارش های ارسالی و به روز کردن برنامه بودجه و به روز کردن برنامه قیمت تمام شده. اینها را توی تعطیلات عید هم می توانم انجام بدهم.
بچه های شرکت هفت سین چیده اند. سه شنبه هم قرار است از مدیرعامل مهربان نهار آخر سال را بگیریم و عکس یادگاری و از این حرفها.

عصر می روم سالگرد عروسی دوستم. یک رستوران خوب به نام لوشاتو. توی اینترنت آدرسش را سرچ کردم. نوشته بود جزو رستوران های درجه یک است. حالا که می خواهم شام نخورم, از همه جا باید بروم رستوران عالی که بمیرم؟

هنوز کمی از خرید عیدم مانده. برای مادرم هیچی نخریدم. چی بخرم؟ عطر؟ روسری؟ خودش بلوز خواسته. ولی از وقتی وارداتمان منحصر به چین و تایلند و این کشورهای کوچک اندام شده, به سختی برای سایز مادرم چیز به درد بخوری پیدا می شود. 
برای خودم هم باید چیزی بخرم. خودم لابلای بقیه دارم فراموش می شوم. 
پول مثل آب روان از دست جاری می شود. کم کم دارم اعتماد به نفسم را ازدست می دهم از بس خرج زیاد است. تازه من نه قرار است عید مهمان داشته باشم و نه کار خاصی باید بکنم. بی خود نیست مردم ترجیح می دهند عید را خانه نمانند ومسافرت کنند.

باید بنشینم و برای سال بعدم برنامه ریزی کنم. درضمن نوشته های سال قبلم را بخوانم و ببینم چقدر بهشان عمل کرده ام. یکی از لذت بخش ترین کارهای آخر سال قدیم و اول سال جدید همین برنامه ریزی ست. آدم سرشار از امید است و ایده. توان هرکاری را درخودش می بیند.
چشم و گوش شیطان کر, رژیم گرفته ام و ورزش می کنم.

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

نردبان ها بالاتر بگذارید..

بوی مربای توت‌فرنگی خانه را پر کرده. خوشحال شدم وقتی دیدم دو بسته توت‌فرنگی برای روز مبادای بی‌مربایی توی فریزر نگه داشته‌ام. مربای توت فرنگی تنها مربایی‌ست که می‌خورم. یاد ایامی که مادرم از همه‌چیز مربا و ترشی می‌ساخت به‌خیر. امروز دیگر حتی آشپزی ساده‌ برایش راحت نیست. آن وقتها قدر نمی‌دانستیم و هی‌ می‌گفتیم وقتی این‌همه مربا و ترشی توی بازار هست، چرا ساعتها وقتش را تلف می‌کند. غافل از این روزها که دلمان برای همه آن عطر و بوهای خانه تنگ می‌شود.
....
امروز و دیروزم به خرید عید گذشت. پیوسته و متراکم. برای فندق و پسته و گل‌یاس و شوهرش و مادر و پدرم و خودم و دایی عزیز و بچه‌هایش. کادوی برادر و زن برادر را قرار است مادرم از طرف من بخرد. دستش درد نکند.
خیابانها بوی عید دارند ولی به‌وضوح می‌شود دید که قدرت خرید مردم چقدر کم شده. تقریبن همه‌جا حراج است. حتی پنجاه درصد. ولی بی‌فایده است. مردم توی خیابانند اما تعدادشان مثل سالهای قبل نیست. 
خوب است که هوا بوی شادی و مهمانی می‌دهد و یک چیزی هست که ما را از روزمرگی‌های ناشاد دور کند. 
....
این هفته باید بروم قزوین. ماموریت شنبه عقب افتاد. به‌درخواست خریدارمان. امیدوارم به‌خیر بگذرد. من استاد مکالمات تلفنی‌ام و جلب رضایت آدمها از این طریق.. ولی گفتگوی چهره به چهره برایم بسیار سخت است.
....
خوشحالم که سال نود تمام می‌شود. دو اتفاق سخت را پشت سر گذاشتم. نمی شود گفت سال بسیار بدی بود. از لحاظ کاری موفق بودم و زندگی شخصی هم بد نگذشت. اما بیماری‌ مادر و از دست دادن معلم موسیقی عزیزم، بسیار غم‌انگیز بود. بسیار غم‌انگیز.
....
دوست دارم چیزی درباره سیمین دانشور هم بنویسم. برای ثبت در اینجا که یادم بماند دیشب از دستش دادیم. به‌هرحال که توقع نداریم دنیا، آدمها را برای ابد نگه دارد. خوب است که زندگی‌اش را تمام و کمال داشت و پربار بود. گرچه کتابهای ایرانی را دوست ندارم و برایم تلخ و کند و یکنواختند، اما یکی از تاثیرگذارترین کتابهای ایرانی که خوانده‌ام " به کی سلام کنم" این خانم بود. هنوز همه داستانهایش را به‌یاد دارم و کماکان یادش که می‌افتم مو به تنم راست می‌شود. سووشون هم به‌عنوان یک رمان ایرانی خوب و قوی بود. 
کتاب سلیقه‌ای‌ست. نمی‌شود کسی را مجبور به دوست‌داشتن نوشته‌ای کرد. من را که کتاب‌خوان حرفه ای‌ام، اصلن. زمان زیادی برای خواندن همه‌چیز ندارم وبرای همین سعی می‌کنم گلچین کنم. هنوز به‌نظرم بهترین نویسندگان دنیا سلینجر و کوندرا هستند. همیشه از مرگ سلینجر متاسف می‌شوم. برای من دنیا بدون او کسی را کم دارد.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

تیرخورده

خسته‌ام. خیلی خسته. صبح رفته بودم سمنان. می‌خواستم سری به کارخانه بزنم این آخر سالی. مدیرمالی هم همراهم بود. جلسه حل اختلاف مالیاتی داشت. کارش خیلی طول کشید بنابراین دیر از سمنان برگشتیم. ساعت شش. رفتم شرکت. نماز خواندم و نسکافه‌ای و گپ کوتاهی با مدیرعامل مهربان. بعد خودم را جمع‌ و جور کردم و لاشه‌ام را کشاندم خیابان سهروردی تا ازکفش خوشگل مکین برای خودم و گل‌یاس و فندق بخرم. فقط شماره سی‌و شش مانده بود. کوچکترین پای خانواده را من دارم که سی و هفت و نیم است. درعوض رفتم از پالیک برای خودم کفش مهمانی خریدم. ماه‌ها و شاید هم دوسال بود که باید کفش می‌خریدم. ناگهان تصمیمم را گرفتم که زیاد نگردم. چند سال قبل یک کفش خوشگل دیگر ازش خریده بودم که خیلی دوستش داشتم و سالها پوشیدم. یک کفش خوش‌خاطره که عاشقی‌های زیادی را با آن از سرباز کرده بودم. به امید یک عاشقی دیگر باز ازش خرید کردم.:)
سالهاست که عاشق نشده‌ام. از آخرین عاشقی‌ام چهار-پنج سالی می‌گذرد. البته این مدت تنها نبوده‌ام. عقیده‌ دارم بی‌پارتنری برای زنی در سن من سم است. باعث یائسه‌گی زودرس می‌شود. پارتنرم را خیلی آرام دوست دارم. با او آرامش دارم و لحظات با او بودن به هردویمان خوش می‌گذرد. اما دلم برایش نمی‌تپد. اصلن نمی‌دانم آیا فصل دیگری در زندگی‌ام می‌رسد که دلم برای کسی قادر به تپیدن باشد؟
چند شب قبل خواب خنده‌دار و در عین حال تامل‌برانگیزی، البته برای خودم، می‌دیدم. خواب می‌دیدم با اصغر آقای فرهادی هستم. او جوان است. مثلن هم‌سن من. در عالم واقعیت شاید البته هم‌سن هم باشیم. به‌هرحال توی خوابم روحیه‌ای جوان داشت. عاشق هم بودیم. خیلی عاشق. از همان مدل‌های دل‌تپیدن. همین شد که از فردای خوابم یادم آمد که سالهاست عاشق نبوده‌ام. و بعد از مدتها دوست داشتم کسی باشد که بهش مدام فکر کنم.. که فکر کردن بهش به بقیه زندگی‌ام غلبه کند. که بخواهم زمان را برایش بدزدم. که منتظر حوصله‌داشتن برای با او بودن نباشم.. که وقت برای حرف‌زدن باهش کم بیاورم.. که به‌خاطرش کادو بخرم..
 این حس‌ها را سالهاست ندارم. آخرین‌بار ضربه بسیار بدی خوردم. باعث شد خارپشتی شوم که دیگر کسی قادر به‌آسیب‌رساندن بهش نباشد. شاید هم تبدیل شدم به لاک پشت. این یکی نزدیک‌تر است. پوسته دورم سخت و سنگی شد. هرچه خواستم از آخرین نفر خاطرات خوش را نگه‌دارم، رفتارش این اجازه را نداد. رفتارهای سخیفی که به‌نظرم فقط از یک زن‌باره برمی‌آمد.. این تصور که یک سال تمام با همه وجودم عاشق یک زن‌باره بوده‌ام، حالم را بد کرد. برای همین بای‌دیفالت تصمیم گرفتم در مورد همه مردان دور و برم با این تصور فرضی برخورد کنم تا خلافش ثابت شود. متاسفم.. برای خودم.. 
آخرین شبی که میرشب خانه‌ام بود، با هم درباره عاشقی حرف می‌زدیم. گفت باید تیرخورده شوی تا موسیقی‌ات درست شود. گفت تنها نمان. گفتم نیستم.. اما تیرخورده‌ هم نیستم. دیگر هیچ‌کس را به‌خاطر خودش دوست ندارم.. چون فکر نکنم مردی قابل این ایثار من باشد. اگر با کسی هستم به‌خاطر دل خودم است.. دیگر با هیچ مردی عاشقی نخواهم کرد.. گفت خوب است.. اما مراقب باش روزی که پیر شدی، از این تصمیم عاشق‌نشدن و عاشقی‌نکردن‌ات پشیمان نشوی.. گفت عشق و ضربه‌هایش زیبایی زندگی‌ست..
تا چند شب قبل و آن خواب مسخره‌ام، زخم‌های عشق برایم دردآورتر از این بود که تصمیمم را عوض کنم.. اما این دو سه روز واقعن دلم می‌خواهد یک کسی باشد که به‌خاطرش به زندگی نگاهی دیگر بیاندازم.

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

مرگ اتفاقی‌ست نزدیک‌تر از خود زندگی.

ساعت چهار و نیم آقای فلانی را سوار ماشین کردم که بیاید خانه را نظافت کند. قراربود او خانه باشد و من بروم کلاس موسیقی. 
مدرس را به سمت ظفر می‌آمدم.. نرسیده به ظفر، ترافیک خیره کننده و چشم‌نواز را به سمت صدر می‌دیدم..خدا.. من باید همین مسیر را می‌رفتم!! 
به خانه رسیدیم و آقا را گذاشتم و لباس عوض کردم و با دستی پر از موسیقی، بعد از مدتها مثل آدم تمرین کرده بودم، رفتم به سوی کامرانیه شمالی. ساعت پنج و نیم عصر.
امام زمان.. صدر نگو.. بلا بگو..رسیده‌بودم صدر-خروجی شریعتی. ساعت شش و نیم. پای پیاده شاید یک سوم این زمان طول می‌کشید. هزار بار آدرس را توی شرکت با مدیرعامل مهربان چک کرده‌بودم.. عین یک الاغ، به خروجی کامرانیه نرسیده، وارد خروجی چیذر شدم.. بقیه راه را بلد نبودم.. از اختیاریه برگشتم توی صدر..برای اولین بار در عمرم وارد امام‌علی شدم. راه دیگری نبود. به‌سمت تنها تابلوی آشنای جلوی چشمم، دولت-پاسدارن، پیچیدم.. ساعت هفت و ربع. دو تا نخ سیگار کشیده بودم و هزار و سیصدبار آهنگی که باید مشقش را تحویل می‌دادم، گوش کرده بودم.. سعی می‌کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم.. به چهارراه پاسداران نرسیده‌بودم که معلمم اس‌ام‌اس زد برایش ماست بخرم با کلی تشکر.
ساعت یک ربع به هشت. سر دولت بهش زنگ زدم که ببخشید یک ساعت دیگر هم نمی‌رسم.. و کلاس را کنسل کردم. 
برگشتم خانه..ساعت از هشت گذشته‌بود ... خستههههههههههههههه... بغضضضضضضضضضضضضضضضضض‌دار.. با همین شدتی که می‌نویسم و می‌خوانید. 
دیوانه شده بودم. دلم میرشب را می‌خواست که توی هزارتا ترافیک خودش بی‌حرف و بی‌گله می‌آمد پیشم .. فقط یک بار گفت دیگر سنم بالا رفته و تحمل ترافیک را ندارم و تو بیا.. دلم جمعه‌های عزیز زعفرانیه را می‌خواست و درخت بید‌مجنون خانه‌اش را .. خوشی‌های ساده‌ای که به‌یک چشم بر هم زدن دود شد و رفت هوا.. درحالیکه هنوز طنین صدای این آدم و نگاه مهربانش جای‌جای زندگی‌ام حضور دارند...
باور نکردنی‌ست..

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰

:?

دیشب بسیار بد خوابیدم. تا صبح خواب کشت و صنعت های مختلف رو می دیدم. برگشت خوردن بار و التماس برای دریافت تاییدیه و هزارتا فکر دیگر. از شدت دندان قروچه بیدار شدم. حالا هم سردرد دارم. بی حوصله. مدیرعامل مهربان رفته سفر. خودم هم پس فردا باید بروم ماموریت. شنبه هم جلسه توی قزوین با کشت و صنعتی که بارمان را می خواست برگشت بزند و نزد, دارم.
 کی بشود عید برسد و مملکت بخوابد و من بتوانم سر راحت بگذارم روی بالش؟
دیروز نماینده شیرازمان آمده بود دفتر. یک کود جدید وارد بازار کرده ایم که فرمولش نصفه نیمه اختراع خودم است. گفت روی مرکبات شیراز بسیار عالی جواب داده! خوشحال شدم. خیلی نگرانش بودم.
دلواپسی هایم کمتر از قدیم شده. روی شرایط مسلطم و کاملن برایم واضح شده که : این نیز بگذرد. قبلن تا سر حد سکته عصبانی می شدم یا غصه می خوردم یا نگران بودم. حالا هم همین حس ها را دارم .. ولی از روی سطح دلم.. نمی گذارم هیچی به اعماقم نفوذ کند.
بزرگ شده ام. باید بگویم دارم پیر می شوم؟ چهل و دو سالگی آستانه پس روی ست؟ یا آستانه عاقل شدن؟ یا آستانه چل چلی؟ هیچی.. آستانه هیچ چیزی نیست.. یک بخشی  ست از مسیر الکی زندگی.. 
سر درد و تهوع دارم. اه.

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

الکی

اصولن آدمی‌ام با هزار ایده و طرح و نیم‌کردار. اینجا را که درست کردم مطابق اسمش قرار‌بود نوشته‌های گودری دوست‌داشتنی‌ام را کپی کنم.. برای یک همچین‌روزی که بی‌گودر شویم.. نکردم. حسش نبود.
یک دفتر بزرگ دارم به نام اسکرپ‌بوک. قرار بود با خودم هر طرح قشنگی را که جایی دیدم بچسبانم توش.. نکردم. یک چند صفحه ای شد و بعد یادم رفت..
دو تا فولدر گنده توی لپ‌تاپ و اینجا دارم به‌نام دکوراسیون.. یک‌روزی قرار است یک‌چیزهایی‌شان را برای خانه درست کنم/بخرم/بسازم. هنوز البته آن روز نیامده.
یک فولدر گنده لباس دارم که مثل همان بالایی قرار است یک روزی پارچه بخرم و بروم پیش خیاط..
ووووووووووو..
حوصله شمردن تنبلی‌هایم را هم ندارم.