سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

یک لقمه نان را از زیر سنگ درمی‌آوریم آقاجان..چی‌خیال کردین؟

کمی سرما خورده ام. واکسن سرماخوردگی که این سه سال می زنم، چشمش نکنم، خیلی خوب عمل کرده. دیگر از آن تب‌های چهل درجه و تشنج های ناجور خبری نیست. خیلی آرام دماغم کمی می‌گیرد و یک تب کوچک. یک قرص سرماخوردگی می‌خورم با یک ویتامین ث هزار و تمام.
...
امروز سه تا سفارش خوب برای فروش داشتیم. خیلی خوب بود.. در عوض، آخر وقت یک کشت‌و‌صنعت بارمان را برگشت زد. توی کار ما زد و بند زیاد است. مدیران کشاورزی را باید حتمن راضی کرد تا درست مصرف کنند و در کل اصلن قبولمان کنند. مدیران کشاورزی می‌توانند یک شرکت را با بدمصرف کردن به خاک سیاه بنشانند.. کود را بی‌موقع بزنند یا آبیاری را کمی عقب بیاندازند تا هکتارها مزرعه بسوزد. برای همین باید حواسمان جمع باشد وگرنه حتی بالاترین مقام هم خرید کند، مدیرکشاورزی می‌تواند همه چیز را خراب کند. فردا بچه ها می روند برای توضیح و راضی کردنش. نمی‌دانم می شود یا نه. ولی بهشان گفتم اگر دیدند با هیچ کادو و توضیحی راضی نمی شود، اصرار نکنند. ما تا محصولمان را در یک شهر یا استان بخواهیم جا بیاندازیم، پوست مان کنده می‌شود. تقریبن در همه استانهایی که کار می‌کنیم یک سال برنامه طرح و شاهد گذاشته‌ایم تا کود مصرف شود و نتیجه‌اش دربیاید و بعد کشاورزان خرید کنند. برندمان را با خون دل به نام نیک امروز رسانده‌ایم و بارها و بارها کود مجانی داده‌ایم و صبر کرده‌ایم تا فقط بگویند: اوکی. این کار در کشت‌و صنعت‌ها که اکثرن دولتی یا وابسته‌اند و یا کشاورزان بسیار پولداری صاحب‌شان است، بسیار سخت‌تر و با وسواس‌تر باید انجام شود. توی همین کشت و صنعت هم سال قبل کار کرده‌ایم و حالا به‌خاطر اختلاف مدیر بازرگانی و مدیر کشاورزی ممکن است همه این اعتبار را به‌خاطر یک آدم لجبار از دست بدهیم.
جلسه روز شنبه هم که در یک کشت‌و صنعت بسیار بزرگ برگزار شد، بعد از دو سال کار آزمایشی بود. یکی از سفارشات امروزمان را هم بعد از دو سال دادن کود رایگان و هی آمدن و رفتن کارشناسان‌مان، فروختیم. کار با کشاورزان کار راحتی نیست. حق هم دارند. عایدی همه زندگی‌شان را ما و همکاران‌مان می‌توانیم برای یک سال به‌باد بدهیم.
خلاصه ..
...
کلاس دیشب بسیار خوب بود. خدا میرشب را بیامرزد با این شاگردانی که تحویل داده. خانم معلم از خودش بهتر درس می‌دهد. کلی کار کردیم و کلی مشق شب دارم. الان هم بی‌خود دارم تق‌تق تایپ می‌کنم.. باید بروم و بنوازم.

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

میکروفون و من

دو روز نبودم! چقدر اتفاق افتاده توی این دو روز. آقای فرهادی که اسکار گرفت. خدا رو شکر. امروز صبح کله سحر بعد از دو روز بی‌خبری مطلق از همه دنیا توی اخبار یورونیوز دیدم. چقدر خوشحالم..
دختر کوچولوی علیمان هم که دنیا اومده. یک فرشته! مبارک باشه. قدمش برای همه خانواده شون پر برکت..
...
سمینار رو توی یکی از گوش‌های گربه برگزار کردیم. به‌خیر گذشت حسابی. همه‌چی طبق برنامه بود. برای اولین بارمون بود این تجربه و راضی‌ام. میکروفونش هم رومیزی بود و ترس نداشت. فک می‌کردم از میکروفون‌های اساسیه که باید دستم بگیرم! صدام اکو نداشت خوشبختانه. تازه آخرهای کار روم باز شده بود و نمی‌دادمش دست هیچ کی:)
..
الان باید برم خونه یکی از بچه‌های گیتار. خانم معلم هفته‌ای یه‌بار می‌یاد خونه اون و هفته‌ بعدش خونه من. به‌خاطر ترافیک و کمک به اون این برنامه رو ریختیم. مثل سگ می‌ترسم ازش. ساعت سه از ترسم اومدم خونه و یه ساعت خوابیدم که بتونم درست تمرکز کنم.. آهنگه رو هم تا می‌شد تمرین کردم ولی هنوز اصلن خوب نیست. آقای میرشب اومده بود نشسته بود جلوم و می‌خندید و می‌گفت خوبت شد! حتمن یکی باید می‌زد تو سرت که آدم می‌شدی؟
...
بقیه اوضاع خوبه. آخرین وام هم درست شد و امروز حقوق بهمن رو دادیم. مواد هم دارم می‌خرم ولی شدت تحریم‌ها وضع رو ناجور به‌هم ریخته. قیمت موادمون روزشمار تغییر می‌کنه و تا می‌یام لیست قیمت رو کانفرم کنم یه‌چیز دیگه سی درصد گرون می‌شه. دیگه روم نمی‌شه لیست قیمت رو عوض کنم. هفته قبل برای سومن بار از آذر تا حالا عوضش کردیم. تا آخر اسفند می‌ریم جلو. بعدش هربلایی سر بقیه بیاد لابد سر ما هم می‌یاد دیگه.. پناه بر خدا.

جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۰

استروژن و پروژسترون چسبیده به طاق.

پی‌ام‌اس لعنتی.. خواب‌آلود و عصبانی و خسته‌ام.. همه‌اش زیر سر همین لعنتی‌ست. 
امروز رفتیم شرکت. من بی‌قرار بودم. آماده گیردادن. سخنرانی مقدمه جلسه یکشنبه با من است. امروز یک جلسه آزمایشی با حضور همه افراد به علاوه مدیرعامل مهربان داشتیم. حرف زدن من خوب بود. درعوض گیردادم به یکی از بچه ها که فی‌البداهه حرف می‌زد و متنش را ننوشته بود. 

بعد رفتم مجلس ختم. توی راه که رانندگی می‌کردم به بزرگراه چمران فحش می‌دادم که یکی از مزخرف‌ترین بزرگراههای تهران است با آن دوربرگردان مسخره بی‌جایش. پل مدیریت را گم کرده بودم. بعد از طلاق برای دومین یا سومین بار بود که می‌رفتم سعادت‌آباد. از این محله هم بیزارم. محل زندگی خانواده همسر. سرشار از خاطرات بسیار بد.
توی ختم کماکان عصبانی بودم. لجم گرفته بود که کسی به حرفهای آخوند گوش نمی‌داد و همه انگار آمده بودند مهمانی و دور هم گفتگو می‌کردند.. موبایل‌ها هی زنگ می زد. خانواده‌ای که دوستشان ندارم، دسته جمعی آمده بودند. و آن آقای مزخرف فامیل که ازش بدم می‌آید.
از ختم برگشتم خانه. مراسم فحش به بزرگراه چمران در دلم کماکان برقرار بود و به آدمهایی که معلوم نبود ساعت پنج عصر جمعه توی خیابان چکار دارند. ترافیک و ترافیک و ترافیک...
به مادرم زنگ زدم. گل یاس آنجا بود. آمده بود سر بزند. مامان گفت گل یاس غمگین و ساکت است. باهش حرف زدم و ازش تمنا کردم که این‌قدر به این مرتیکه مزخرف بی‌رگ محل نگذارد.. به فکر خودش باشد :(

گیتار تمرین کردم. عجب ملودی سختی :(. 

بعد نشستم و آدرس چند تا خانه را از همشهری پیدا کردم که مشخصاتشان با خانه دلخواه من لااقل توی روزنامه شبیه بود. دایی زنگ زد و گفت عجله کن.. خانه دارد گران می‌شود...

و دست آخر سالاد خوردم. چند تا مقاله خواندم درباره ویتامین‌تراپی دوران پی ام‌اس. باید منیزیوم و کلسیوم و ویتامین ب 6 و روی بخورم. کافئین نخورم. نمک کم. شکر کم. گوشت قرمز نخورم. سالاد بخورم و کربوهیدرات. تا بلاخره این هفته لعنتی بگذرد. 
فردا از شرکت می‌رویم فرودگاه. یادم باشد شیشه قرص ویتامینم را از توی کشو بردارم.. یادم باشد در این هفته ملعون نباید کسی را گاز بگیرم.. گازگرفتن‌های این دوران آن‌چنان دردناک و سمی‌ست که می تواند کشنده باشد. یک بار یکی از بهترین کارمندانم را در همین دوران کشتم.

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

دیگه باید برم شوهر کنم.

در حال تمرین گیتارم. مثل خر می‌ترسم از خانمه. هزاربار آهنگه رو گوش کردم که درست بخونم. اگه یک صدم این توجه رو زمان میرشب داشتم الان اریک‌کلپتون شده‌بودم. گرچه فک کنم خجالتم از این خانمه هم که بریزه دوباره همون خری می‌شم که بودم. امیدوارم تا ابد ازش بترسم.
...
سمینار داره نزدیک می‌شه. فردا باید بریم شرکت برای اینکه همه چی رو یه‌بار امتحان کنیم.
...
بقیه چیزها خوبه. یعنی تغییری نکردن که خوب باشن یا بهتر. من سرشار از کمبود فرصتم. خیلی دلم می‌خواست فردا می‌رفتم خرید برای خونه. ولی صبح جلسه شرکت و عصر هم مراسم ختم یک نفر باید برم. بعدش باید بدو بیام خونه دوباره تمرین کنم. تا دوشنبه دیگه فرصتی برای تمرین ندارم.
...
نه عیدی‌های خانواده رو هنوز خریده‌ام.. نه برای خودم لباس خریده‌ام.. نه هیچی. گاهی فک می‌کنم اینکه توی کار موفقم و همه چیز رو سر وقتش انجام می‌دم به این دلیله که نمی‌تونم جور دیگه‌ای باشم. یعنی تنبلی کردنم کلی خرابی به بار می‌یاره و مجبورم. توی زندگی شخصی هیچ اجباری ندارم. امروز نشد، فردا.. به کسی نباید حساب پس بدم.. کل خرابیش  هم مال خودمه. این هم خوبه و هم بد. قبلن فک می‌کردم خوبیش بیشتره. الان برعکس فک می‌کنم. زندگی مجردی فرصت‌سوزی می‌کنه برخلاف اونچه همه درمورد آدم خیال می‌کنن. زمان همه‌اش مال خودته و تو هم با خیال راحت فاتحه می‌خونی بهش. توی زندگی مشترک با بچه و همسر، باید برای خودت زمان بدزدی. یعنی تا اونجا که من دیدم! این باعث می‌شه هر روز زندگیت عین شب امتحان اثربخش و افیشنت باشه.

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

اعتماد به نفس کف پا


از دیشب و خانم معلمم بگویم. یک خانم شیک، خوش صدا، قوی، مدیر و سخت گیر. ساعت نه رسید. از همان لحظه اول شروع کردیم به تمرین. از ترس خواب از سرم پرید. پذیرایی‌ام گند بود. خودم گند بودم. از سر تنبلی دوش نگرفته‌بودم و موهایم زشت شده‌بود. یک بلوز و شلوار ساده بدرنگ تنم بود. ناخن‌هایم را مرتب نکرده بودم و مدام وسط تمرین حواسم می‌رفت به لاک زرشکی خوش‌رنگ خانم معلم و ناخن‌های سوهان‌نکشیده بدون لاک خودم. چای را دیر دم کرده بودم. کم رنگ بود. هول شده بودم عین مراسم خواستگاری. شیرینی بد‌مزه ای داشتم. براونی بسیار مزخرف گاندی. خواستم پیتزا بگیرم. گفت شام فقط سالاد می‌خورد و گرسنه نیست. بعد به‌خودم به باسن چاق و شکم کاسه ای‌ام فکر کردم و به پنیر خامه‌ای ماسکارپونه مفصلی که خورده بود و هنوز دلم شام می‌خواست. 
خلاصه که جای میرشب خالی.. واقعن که دیشب حس این را داشتم که هیچ گوزی نیستم.
امروز از صبح با خودم فکر می‌کردم از بس معاشرت نمی‌کنم، همه‌چیز برایم بی تفاوت شده و قواعد ساده همه کار را از یاد برده ام. به خانه نمی‌رسم.. به خودم نمی‌رسم و ظرافت ها را رعایت نمی‌کنم.. باید برگردم به دنیای آدم‌ها. انگار فعلن توی دنیای ارواح زندگی می‌کنم. 
رفت و آمد میرشب برایم معمولی شده بود..آمدن این خانم یک تکان اساسی‌ام داد..
باید کمد لباسم را مرتب کنم و هرچه بهم نمی‌آید را بدهم برود.. باید ظرف‌های خوشگل بخرم. ظرفهایم یکنواخت شده‌اند.. باید یک سر بروم شیرینی الهیه و مثل آدم شیرینی خوب توی خانه داشته باشم.. یک سر هم بروم تواضع..
باید بروم آرایشگاه..
مهم‌تر از همه اینکه تمرین کنم.. به خانم معلم نگفتم چند سال است دارم کار می‌کنم. ازش پرسیدم وضع فلان شاگرد بهتر است یا من؟ گفت خوب اون خانم شش‌ماه شاگرد آقای میرشب بوده ان، بهترن!!! خفه شدم.

تند تند می گذرد لاکردار.

-خانم معلم بسیار عالی بود. یک وارث به حق. سختگیر و دانا.
- لابلای کاغذها و تلفن ها دارم غرق می شوم.
-فرصت دچار شدگی به پی ام اس را ندارم.

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

کوچه آقا قلی

همین حالاست که خوابم ببرد. هنوز نیامده..
بهش شام بدهم؟؟ پیتزا؟ من که سیرم! هوس پیتزام خوابیده.
کجاست پس؟
داره دنبال خونه می‌گرده شاید؟

...

5 دقیقه بعد:
بلاخره زنگ زد. داره دنبال خونه می‌گرده.:)

ورثه استاد

واویلا! چقدر خوابم می‌آید ! خانم معلم هنوز نیامده. عین روزهایی که منتظر میرشب می‌ماندم و خدابیامرز بلااستثنا دیر می‌آمد. همیشه یک‌ساعت دیرتر از موعد مقرر. 
نان و پنیر را خوردم. خوب بود. ولی به‌قول مامانم توی دلم نیافتاد. غذا وقتی توی دل من می‌افتد که گوشت داشته باشد و بعدش حتمن یک دسر شیرین خوب بخورم. ولی دارم عین چی روز به روز چاق‌تر می‌شوم. نگران چربی و کلسترول و قند هم هستم. باید چکاپ بروم. درد مچ دست راستم باز شروع شده. خوب علتش معلوم است.. ورزش نکردن. شکمم شبیه کاسه شده. برای عید حسابی روی فرمم :))
خیلی خیلی خوشحال می شوم اگر خانم معلم زنگ بزند و معذرت‌خواهی کند که امشب نمی‌رسد بیاید.. گرچه از عصر همه برنامه‌هایم به‌نحوی درگیرش بوده.
ایمیل‌ها نصفه و نیمه با فیلترشکن باز می‌شوند. ولی فقط می‌توانیم ببینیم چند تا ایمیل داریم و بس. چیزی لود نمی‌شود. فوضول‌بوک هم که تعطیل. اینجا را یادشان رفته ببندند. گفتم که یعنی اگر منتظر ایمیل کسی هستید یا توی فوضول بوک دوستان ایران‌تان را امشب فعال نمی‌بینید، بدانید که اینترنت ملی دارد می‌آید و الان درحال امتحان کردنش هستیم.

ماسکارپونه

عجب روز شلوغی بود. من خسته از کار زیاد دیروز و بی‌حوصله و بی‌رمق. در عین حال مجبور به ادامه زندگی.. کار کردم و کار کردم و کار کردم..
در کنار همه اینها قطع شدن جی‌میل و یاهو و بلاتکلیفی. خرید مواد از پتروشیمی به‌خاطر قطع‌شدن ایمیل ها بسیار سخت انجام شد و شاید هم نشد. چون هنوز که مواد را نتوانسته‌ایم حمل کنیم. بازهم قطعی ایمیل باعث شد که کار چاپ کارتن‌ها انجام نشود چون ایمیل کانفرم طرح ارسال نشد. کارتن‌سازی کجاست؟ ابرقو!
این وسط چرا فکس و اس‌ام‌اس یک در میان ارسال نمی‌شود؟ خدا عالم است!!
الان خسته‌ام. توی ترافیک یک ساعت گیر کردم. چراغ بنزین هی بوق زد و من توی صف پمپ بنزین میلی‌متری جلو می‌رفتم. بدو بدو آمدم خانه که خانم معلم جدید قرار است بیاید و الان اس‌ام‌اس زده که یک ساعت دیر می‌رسد. لابد ترافیک برنامه‌هایش را جابجا کرده.
گله‌ای نیست.. گرهم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست.
گرسنه‌ام. ظهر دلم پیتزا می‌خواست یا مرغ کنتاکی. پیتزا نخوردم که بوی سیر نگیرم. کنتاکی هم دیر می‌رسید. بسنده کردم به عدس‌پلوی خمیری که داشتم. در عین خستگی و بی‌حالی بدون هیچ لذتی ناشی از خوردنش. حالا گرسنه‌ام. لابد تا ده معلم دارم. چکار کنم؟ باز هم نمی‌شود پیتزا سفارش بدهم.
مسافرت با خانواده را در کمال شرمندگی لغو کردم. مادرم خودش گفت که آخر سال است و کارت زیاد. خدا عمرش بدهد. تا لغو کردم، برادرم زنگ زد که ویزا نداده‌اند و مسافرت عید او هم کنسل شده. خوب است.. عید همه در کنار هم سماق می‌مکیم. چون به‌خاطر نبودن او نشد که به‌فکر سفر در نوروز باشیم و حالا هیچ‌جا نه بلیط هست و نه هتل.
کماکان گله‌ای نیست..
امسال برای نوروز یک هفته فقط تعطیل کرده‌ایم. هفته دوم را می‌خواهیم به بستن حسابها بگذرانیم. نمی‌دانم آیا می‌شود خودم جیم شوم و مشهد بمانم یا نه؟
جمعه شرکت جلسه داریم. برای همان سمینار وحشتناک شهرستان روز یکشنبه. هنوز هیچ‌جایی پشت میکروفون تمرین نکرده‌ام و فکر هم نکنم که بکنم. شب قبلش می‌رویم که سالن را ببینیم و اوضاع را مرتب کنیم. همان موقع یک بلایی سر خودم و میکروفون می‌آورم. گندش بزنند که آدم صدای خودش را بعد از حرف زدنش می‌شنود. عین اکوی  صدا توی موبایل. حواسم پرت می‌شود.
بروم. یک کم نان و پنیر ماسکارپونه کاله بخورم. بلاخره کاله یک پنیری تولید کرد که هم مزه‌اش با بقیه پنیرهایش فرق دارد و هم خیلی خیلی خوشمزه است.

یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰

یک زن دست تنها

دچار سردرگمی شده‌ام. البته درمقابل سردرگمی‌های این روزهای مردم، بیشتر شبیه شوخی‌ست. 
مادرم دوران نقاهت را می‌گذراند.. عجب جراحی کوفتی بود. دو ماه و چند روز گذشته و هنوز زندگی‌اش عادی نشده. خیلی زود خسته و بی‌رمق می‌شود و فعالیت عادی روزانه‌اش را هنوز نمی‌تواند داشته‌باشد. بعد از عملش قرار بود با پدرم سفر بروند. مثلن بیایند تهران یا برویم کیش. بعد قرار بود من یا خواهرم همراهشان باشیم. خواهرم به‌خاطر بچه‌هایش نمی‌تواند. من باید همراهی کنم طبعن. هفته‌های آخر سال است و یک دنیا کار داریم. گه‌گیجه دارم از بس باید حواسم باشد تا دنیا به‌آخر زمان نرسیده همه سفارشات چه مواد اولیه و چه محصول را تا آخر اردیبهشت راست‌و ریست کنم. مدیرعامل مهربان به‌خاطر کمک به من از خارج برگشته. 
از طرفی محل منزلم یک‌جای مزخرفی‌ست. بالای یک سربالایی که این دو نفر هروقت می‌آیند جز با آِژانس یا باخودم نمی‌توانند جایی بروند. کمر درد و دیسک و الخ..نمی‌توانم تنهایشان بگذارم و اگر بعد از حدود دو سال بیایند پیشم، باید یک هفته‌ای در کنارشان باشم یا حتی سه روز. سه روز هم کیش. مانده‌ام حیران با کاسه چه‌کنم، چه‌کنم!! نه می‌توانم ازشان بخواهم نیایند و نه برعکس. توی عید هم برادرم سفر است و کسی نیست خانه‌شان را نگه‌دارد. خانه‌شان خوراک مناسبی برای دزدی‌ست و اصلن نمی‌شود بی‌کس‌و کار رهایش کرد. پس همین الان باید یک کاری بکنم. مادرم به شدت دلتنگ و پژمرده شده. پدرم هم از مریض‌داری دو ماهه خسته است. نیاز به تغییر دارند. از هیچ‌کسی جز خودم برنمی‌آید برنامه را پیش ببرد. من هم که فعلن زاییده‌ام! کاش یک برادر اضافی مادرم می‌زایید.. او که این همه تلاش کرد بچه چهارمش  پسر باشد، چه می شد پنجمی را هم برای دل ما می‌زایید؟

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

مردان خوب دنیا

یک سال از انقلاب لیبی و مصر گذشته.. چقدر سریع و باورنکردنی.. چه سال سختی بود.. پر از جنگ و مریضی و مرگ.. سال چی بود؟
...
می‌روم منزل دایی عزیز مریضم. ماهیچه و زیره‌پلو و سوپ برایش درست کرده‌ام. جزو مردان معدودی‌ست که با آشپزی زنان مخالف است و اعتقاد دارد تا رستوران هست آشپزی فعالیت احمقانه‌ای‌ست. البته که من از بیخ و بن با این موضوع مخالفم. آشپزی را دوست دارم.. مخصوصن برای کسانی که دوستشان دارم.. یک فعالیت آرامش بخش است برایم..
...
بلاخره یکی از شاگردهای قدیم بهم برای دوشنبه وقت داد. خوب.. دنیا از زاویه دیگری آغاز می‌شود. این شاگرد قدیم بنا به تعریف‌های آقای میرشب بسار سخت‌گیر است و دیگر علافی و وقت‌ تلف‌کردن نداریم. ازش می‌ترسم. یک خانم موفق و قوی‌ست. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک روزی مثل امروز بنویسم که قرار است با فلانی تمرین کنم..
...
احساس می‌کنم دلسوزی‌ها و مراقبت‌های زیادم از گل‌یاس برایش دست‌و پا گیر است.. برای من همان خواهر کوچولویی‌ست که کلاس اول است و باید توی مدرسه مواظب باشم اشکهای مرواریدی درشتش را نریزد.. همیشه یادم می‌رود خواهرها و برادر مثل خود من بزرگ شده‌اند.
...
امروز اصلن وقت نکرده‌ام به زندگی فکر کنم. 
باید بروم برای دایی خرید کنم.. دیر شده..

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

همین‌ها..

صبح کله سحر باید به‌یکی زنگ می‌زدم. یک آدم ناخوشایند که به‌خاطر نشنیدن پیغام‌هایش انسرینگ تلفن را خاموش کرده بودم. یک فامیل نزدیک، متلک‌گو و گیربده و مزخرف. هزارتا نفس عمیق کشیدم و تلفن زدم. دروغ هم گفتم. که این مدت بی‌جواب گذاشتن تماس‌هایش به خاطر ماموریت بوده. قبل از زنگ زدن هی با خودم فکر می‌کردم اگر آقای میرشب بود می‌گفت چکار کنم؟ خودش چکار می‌کرد؟ هی هی.. هنوز توی ذهنم باهش مشورت می‌کنم..
...
گیتارزدنم تبدیل شده به تمرین هرچه بلد بوده‌ام.. فعلن از دو تا شاگرد آقای میرشب که قول داده بودند معلمم شوند، خبری نیست. حسرت زده‌ام.. به‌خاطر تنبلی.. به‌خاطر از دست‌دادن.. به‌خاطر نبودن و فقدان.. هیچ‌وقت در زندگی این‌قدر حسرت نبودن کسی را نخورده‌ام.
...
دیشب در کمال سردرد مهمانم را پذیرایی کردم. خوش گذشت از اساس. ولی سردرد تا امروز بود. ظهر رفتم ماساژ سر و گردن. عالی بود. من به‌شدت قلقلکی‌ام. بنابراین هیچ وقت نمی‌توانم هیچ ماساژی جز سر و گردن بگیرم. خانمه باورش نمی‌شد و یک ربع اول که اصرار داشت برای سردرد باید از کتفم شروع کند، شکنجه شدم.. ولی بقیه‌اش عالی بود.
...
امروز عصر اتفاقی خانه‌ام. خانه ماندن و مزاحم‌نداشتن را دوست دارم.. می‌خواهم چکار کنم؟ نمی‌دانم.
...
در کمال امیدواری سایت‌های ورزش و روش‌های لاغری را تماشا می‌کنم. مثل سریال دنباله‌دار. فقط امیدوارم که انشاالله با تماشا‌کردن لاغر شوم. هنوز که افاقه نکرده.
...
مدتهاست به زندگی فکر می‌کنم.. یک‌وقتی باید درباره فکرهایم بنویسم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

هیچی

یک عالم کار دارم. فرداشب مهمون دارم. می‌خوام براش دلمه درست کنم. دلمه فلفل و گوجه فرنگی. با فلفل سبز تند و ماست و اسفناج و سالاد و نون سنگک. (آیدا قول می دم یه روز بیای اینجا، برای تو هم درست کنم ). خونه تمیزه. مشکلی نیست. فقط باید به‌خودم برسم. کارهای خودم طولانی‌ترن.
...
چرا بعضی‌ها سعی دارن آخرین خاطره خودشون رو توی ذهن آدم به لجن بکشن؟ آیا لجن براشون طعم و لذت خاصی داره؟
دیگه هیچ چیز خوبی توی دنیا وجود نداره که تو رو یاد من بیاره.

یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰

خر حیوان نجیبی‌ست.

1-دوست دارم یک‌چیزی برای سرهرمس بنویسم. البته بیش از نود درصد می‌دانم که نوشتنش بی‌فایده است. ولی خوب می‌نویسم: سرهرمس‌جان، این نیز بگذرد. تنها چیزی که نمی‌گذرد درد زیر سینه چپ است، آن هم به‌خاطر مردن که نتیجه‌اش می‌باشد.
2-بی‌حوصله‌ام. مکین اینجا بود. با نشاط آمده بودیم تمرین کنیم. مادرم زنگ زد و بابت گل‌یاس چیزهایی گفت. تمام نشاطم عین مستی پرید. هرچه کردم که فکر کنم این نیز بگذرد، نشد.
3-تمرین بی‌خیالی و عصبی نشدن، تمرین جالبی‌ست. یک‌جور تنوع. مثل آن وقتها که دلم می‌خواست زندگی را رنگی بزنم.
4-بقیه چه‌قدر راحتن وقتی من شماره سه را تمرین می‌کنم.
5-امروز داشتم با مادرم غیبت می‌کردم که فلانی چقدر پرروست و هر حرفی را توی رویت می‌زند. بعد که درست فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اشکال از او نیست که نمی‌گذارد هیچ حرف زور یا بی‌منطقی را بهش بزنیم و از روی نجابت سکوت کند. اشکال از من است که نمی‌توانم وقتی حرف زور یا بی‌منطق یا دروغی را می‌شنوم، عین یک خر نجیب گوش می‌کنم.

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

این چنین گذشت..

مهمان‌ها رفتند. اوضاع بدی نبود. کمی سخت برای یک آدم مجرد که روال زندگی‌اش براساس تنها‌بودن بنا شده.. ولی در کل خوب بود. روال شکستن را می‌گویم.
دیروز مراسم چهلم آقای میرشب بود. مثل همه‌چیز خودش خاص برگذار شد. دوست صمیمی‌اش سنگ قبر سبز بسیار قشنگی برایش سفارش داده‌بود و یک خطاط معروف که خواننده معروفی هم هست و شاید نباید اسمش را بنویسم، متن روی سنگ را با خط خوش نوشته بود. یک جمله: نامم عشق است، آیا می‌شناسید؟ اکثر شاگردها و دوستان سرمزارش بودند. بدون هیچ فامیلی. دوستش برایش چند شعر خواند. پذیرایی شدیم. من تقریبن تا به‌حال بهشت زهرا نرفته بودم. فقط یک‌بار سالها قبل. مراسم مشهد هم فرق دارد. توی حرم، از پذیرایی و شعر خبری نیست. توی سایر گورستان‌ها هم فکر نکنم خبری باشد. البته که من این سومین بارم بود که سر مراسم یک مزار بودم و چیز زیادی نمی‌دانم. 
نهار را هم همان آقای دوست صمیمی داد. شب قراربود منزل یکی از شاگردها مراسم یادمانش باشد. مثل همه مراسم آقای میرشب که حتی در زمان زنده بودنش برای مادرش می‌گرفت، گیتار و نوشیدنی و شام سبک. مراسم شب را نرفتم. 
با تمام تنها بودن ظاهری‌اش اصلن آدم تنهایی نبود. فکر نکنم سر خاک هیچ کسی، چهل نفر را این‌طور عاشقانه بشود جمع کرد.
یکی از کسانی که آمده بودند، سرایدار ساختمان‌شان بود. گاهی منزل آقای میرشب دیده بودمش. سرمزار گریه کرد. یک مرد کوچک‌اندام مهربان و بلند طبیعت که حاضر نشده بود بعد از فوت آقای میرشب چیزی از خانه او قبول کند و گفته دلم نمی‌آید.. بدهید به دیگران.
گذشت. تا کی که دوباره من بروم بهشت زهرا و باهش حرف بزنم. 
امروز یک عالمه فیلم و موسیقی که سفارش داده بودم، گرفتم. کی تماشا کنم؟
مکین تمرین کردی؟ نت‌ها رو درآوردی؟
از این هفته احتمالن یک روز پیش آقای دوست صمیمی می‌روم تا تمرین کنم. به یکی از شاگردهای قدیمی هم گفته ام که ادامه گیتار را کمکم کند. گفته خبر می‌دهد. معلوم نیست. 
این چند روز مدام غذا خوردم. مهمان‌ها که توی خانه بودند، با اینکه توی فکرم بود که سرگرم‌شان کنم ولی انگار عرضه‌اش را نداشتم. توی خانه نمی‌توانستم خلاقیتی داشته باشم. می‌بردمشان بیرون. گندم بزنند. هنوز نمی‌توانم جلوی کسی گیتار بزنم.

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

چرند مثل خود زندگانی

مشغول مهمان داری ام.
نیم فاصله ندارم.
دراپ باکس مشمول قوانین تحریم شده و بابت داون لود نشدن معذرت خواهی می کند.
نصف قضیه جابجایی پرسنل را حل کرده ام. امروز نصف سخت ترش را باید حل کنم.
ترجیح می دادم که به جای مهمان داری در تعطیلات, لنگ هایم را دراز کنم جلوی تلوزیون و چرت و پرت نگاه کنم.
حوصله؟ دارم.
برف می آید.
برای چی می نویسم؟
دلم می خواهد. 
چطور است که هیچی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد؟
کتاب گربه های آدم خوار موراکامی را خواندم.
موراکامی داستان کوتاه را بد می نویسد. لذت ندارد.
بعد از رفتن مهمان ها می خواهم فرجام نیچه را بخوانم.
آن یکی پرسنل مان را که می خواست طلبه شود, نگه داشتیم.
هنر مدیرعامل مهربان بود . حالا همین آقا قرار است برود پایین.
فروشش بهتر از مخش کار می کند.
زندگی خط صاف است.
نان خامه ای ویول می خورم.
خوشمزه نیست.

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۰

آنان که می دویدند, آنان که می چریدند, همه به هم رسیدند.

توی شرکت نشسته ام. یک عالمه فکر مختلف توی ذهنم موج می زنه. یکی شون اینه که قراره تعدادی از بچه های فروش رو بفرستیم طبقه پایین, پیش بچه های مالی. باید بتونم قضیه رو رتق و فتق کنم. از طرفی بچه های مالی ناراضی اند که خلوتشون به هم می خوره. از طرفی بچه های فروش هم ناراحتن. پایین رو باید مجددن برای آدمهای جدید فرنیش کنیم. خریدهاش رو باید خودم انجام بدم. 
فکر دوم اینه که از فرداشب تا آخر تعطیلات مهمون از مشهد دارم. رسمی. بعد این که توی اسفند اون سمینار خرکی رو داریم. مامان و بابا هم شاید توی اسفند بیان تهران و بعد سه روز ببرمشون کیش. فصل اوج کارمون هم هست. خوشبختانه چشم نزنم برنامه های مالیم همه تا این لحظه درست پیش رفته. اگه نزاییم وسطشون و یک اتفاق غیرمترقبه نیافته. وام ها روبه راهند. فروش  تقریبن منظمه و طبق پیش بینی انجام شده. خودم هم یک جورایی توی کار جا افتاده ام. البته خواهرم می گه از شاش بچه و اخلاق شوهر نباید جایی تعریف کرد که هیچ کدومشون ثباتی ندارن. حالا من می گم کار ما بدتر از شاش بچه است. الان همه خوبن و یه هویی یکی از بچه ها این وسط ناز می کنه و به قول مشهدی ها گوزش رو می بره سر دلش. حالا خر بیار و باقالی بار کن.فعلن همه بدون نفخ داریم کار می کنیم. و این توی بلبشوی بیرون از شرکت, خودش نعمتیه.
مرگ میرشب باعث شده که نگاهم نسبت به همه چی یه هویی تغییر کنه. مثل خوندن کتاب وقتی نیچه گریست. اون موقع هم تا مدت طولانیی, شاید چند ماه, حس پوچی غریبی داشتم. الان هم احساس می کنم همه چی خیلی الکی به مرگ و نیستی ختم می شه و احمقانه است که زندگی رو جدی بگیرم. سعی می کنم از هیچ کس و هیچ چی ناراحت نشم و سخت نگیرم. انگار همه این دویدن ها و سعی و تلاش های وحشتناک برای زندگی کردن به یک جایی توی هوا ختم می شه که یک نقطه موهومی بیشتر نیست. حس خریت از آدم بودن بهم دست داده. یعنی فکر می کنم مخلوقات دیگه وضعشون خیلی بهتره. همون طوری باری به هر جهت زندگی کردن و به روز زندگی کردن مثل گیاه و حیوان درسته. ته همه اش یکیه. بعد من دیوونه رو بگو که روم نمی شه جلوی کسی گیتار بزنم. به قول میرشب از بس خاک برسرم.:)) جمعه چهلمه. انگار یک عمر از نبودنش گذشته. یک عمر که همه روزهاش رو بهش فکر کردم و هنوز بغض دارم. دارم براش یه آهنگ رو تمرین می کنم که از ته دلش دوست داشت و یک وقتی خیلی اتفاقی بهش گفتم پارت سه و چهار آهنگه خیلی خوبه.. گفت آره منم خیلی این دو پارت رو دوست دارم. آهنگه در مورد تنهاییه. و اون دو پارت آخر در مورد تنهایی مردی که زمانی یه قهرمان بوده و امروز دنیا به گوزی هم حسابش نمی کنه. الان اسمش یادم نیست. بعد بهش لینک می دم. دوست دارم اولین آهنگی که توی جمع شاگردهاش می زنم همین آهنگ باشه. دیشب که تمرینش می کردم یادم اومد که می گفت باید تیرخورده باشی تا بتونی تاثیرگزار باشی وقت موزیک زدن. برادرم وقتی تمرینم تموم شد گفت اوهوی چقدر پیشرفت کردی .. خیلی خوب زدی! این اولین تعریف خانوادگی از گیتار زدنم بود.

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۰

Don't ask a donkey how to fly

عصبانیت فایده‌ای نداره. همون‌طور که قبلن هم نوشتم مدتهاست که تصمیم دارم بی‌تفاوت باشم. مخصوصن از وقتی که سرم موقع عصبی شدن، می‌لرزه. تا می‌یام از ته دل عصبانی شم به‌خودم می‌گم ول کن بابا.. ارزش پارکینسون نداره.. 
توی جایی زندگی می‌کنیم که تا خرخره گیریم. بوی بدش و کثافتش اجتناب‌ناپذیره. خوب چکار کنیم که نرفتیم/ نشده بریم/ خر بودیم موندیم/ عرضه رفتن نداشتیم. حالا که هستیم و نمی‌شه هم بمیریم. بو و لجن هم دست خودمون نیست. اما دست خودمه که مراقب باشم برای خاطر این لجن و موجوداتش خودم رو هلاک نکنم. 
امروز فهمیدم مواد اولیه‌ای که یه ماه قبل از یه شرکت متعلق به ... ، به اسم اروپایی خریده ام و با دمم هم ه‌خاطر خریدم گردو می‌شکستم، چینیه نه اروپایی. لعنتی‌ها حتی کیسه رو عوض نکرده‌ان. بگذریم. راه دومی داشتم؟ نه نداشتم. این ماده رو هیچ‌کی تو بازار نداشت. اگه هم داشت دوبرابر قیمت اینا می‌داد. مال اصلی‌ترین قلم تولیدات‌مونه. وارداتش هم تقریبن برای ما که پشه‌ای بیش نیستیم در میان این مرداب، محاله. بهم می‌گن خوب بیار عودت بده. راست می‌گن خوب طفلکی‌ها! الان قیمت یورو دو برابر شده به یه الاغ دیگه دوبرابر می‌فروشن و من باپولم می‌رم بوق می‌زنم. پس همینه. بگذریم از وقاحت مسئول فروش شرکته و بی‌تربیتیش که انتظار دیگه‌ای ازدیگ لجن نباید داشت. داد زدم و بد و بیراه هم گفتم. اما وقتی سوار ماشین شدم، هی به‌خودم یادآوری کردم که کون‌لق‌شون. به‌درک. به فلانم. و الان هم عصبانی نیستم. حتی حرص هم نمی‌خورم. در مرحله پذیرش مطلق فلاکت و بدبختی‌ در نهایت آرامش به‌سر می‌برم. می‌خوام برم گیتار بزنم به افتخار خودم. بعدشم فیلم ببینم.


تیتر نوشته رو معلم موسیقیم به شوخی به من می‌گفت. :)