سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۰

مرا می شناسی؟ نامم عشق است..

نمی شه یک شب بی‌فکر و یادش بگذره.. چرا نمی‌تونم نسبت به‌مردنش عادی بشم؟ چرا مدام تکرارش می‌کنم؟ افسرده نیستم که.. ولی توی همه لحظه‌های زندگیم رسوخ کرده لعنتی.. چقدر وقتنی زنده بود ازش می‌ترسیدم.. یک ترس توام با احترام.. یک ترس بزرگ.. از آدمی که می‌دونی نمی‌تونی بهش برسی. از هیچ بابت. و خیلی هم دلت می‌خواد برسی.. یک‌جور حس خاص. که وقتی دیگه برای همیشه نیست نمی‌تونی نفس راحتی بکشی که از شر این‌همه بزرگی نفس‌گیر خلاص شده‌ای..که دلت می‌خواست می‌بود و نفست هم چنان از حضور بزرگش می‌گرفت.. و فکر می‌کردی همین یه آدم برای همه دنیا بسه. وقتی قرار بود باهش کلاس داشته باشم همیشه در تک تک این روزها و سالها نگران بودم که نکنه اگه تلفنم رو بی‌جواب می‌ذاره دیگه نمی‌خواد بیاد و بهم درس بده.. که نکنه دیگه کوچیک بودنم خسته‌اش کرده.. و وقتی می‌اومد خونه‌ام، دوست داشتم همیشه یه‌چیزی داشته باشم که بهش ثابت کنم به‌خاطر وجود اونه. ته دلم این حس‌ها بود. وقتی خداحافظی می‌کردیم و دم آسانسور منتظر رفتنش بودم، با خودم می‌گفتم این بار دیگه مثل خر تمرین می‌کنم تا درست بشم.. یا وقتی اصرار می‌کرد شبها تنها توی خونه نمونم.. یا وقتی بهم می‌گفت عاشق شو.. یا وقتی بهم می‌گفت ای خر برو خودتو توی آینه نگاه کن تا بفهمی هیچ خری نیستی و لازم نیست نگران گیتار زدنت جلوی بقیه باشی.. یا وقتی می‌گفت که اگه نگرانی کسی بخنده گیتارو بده دستش بگو بفرما بلدی بهتر از من بزنی، بیا بزن.. وقتایی که می‌گفت شما تیرخورده‌ها هیچ گوزی نیستین... وقتی بهم می‌گفت تمام این سالها سعی کردم تو رو جلوی خودت بشکنم تا منعطف و نرم بشی و نرمی رو بتونی ببری توی موسیقیت..
حالا هیچ‌کدوم اینها رو ندارم. هیج کسی نیست که اینها رو هر هفته تکرار کنه وبهم می‌گه شماها این قدر خرین که من مطمئنم اگه الان لباستو دربیاری حتمن یه لباس زیر بی‌خود پوشیدی و خوباش رو توی کمد برای روز مبادا که یک شاهزاده‌ای بیاد قایم کردی براش بپوشی.. احمق‌جون وقتی با خودت تنهایی به‌خودت احترام بزار .. بهترین لباس خواب ابریشمت رو برای خودت تنت کن.. و بعد قاه‌قاه بخنده و من فکر کنم این آدم همون انتهای دنیاییه که همیشه بهش فکر می‌کردم..
وقتی شب‌های مه‌ گرفته  یا بارونی بهم زنگ می‌زد و می‌گفت چرا خونه ای؟ پاشو بشین تو ماشینت برو بیرون ببین مردم چه می‌کنن .. برو ببین چقدر بیرون زیباست..
وقتی اصرار می‌کرد برو رقص یاد بگیر.. وقتی می‌گفت مهمون‌نوازی یاد بگیر.. بفهم که مهمون‌نوازی شام دادن نیست.. پرکردن وقت مهموناته که بگن بریم خونه فلانی که حال کنیم.. با کسی که می‌یاد بخوره معاشرت نکن...
حالا هیچ‌کدوم اینا نیست. صداش نیست. خودش نیست. بزرگیش ولی توی خونه همه‌اش هست. شبها که می‌خوابم سعی می‌کنم فکر نکنم که آخرین باری که از خونه ام رفت چقدر قرار بود برگرده ...و هی چهره پر از خنده‌اش رو وقتای خداحافظی از جلوی چشمم رد می‌کنم...
یک حجم بزرگ بودن از زندگیم رفته و نمی‌دونم چطوری جای خالیش رو پر کنم. هیچ انسان دیگه‌ای با این بزرگی، وارستگی، مسئولیت، پاکی و صداقت پیدا نمی‌کنم..
× تیتر را  قرار است روی سنگ قبر مرمر سبزش بنویسند... فقط برازنده اوست.. مردی که نامش عشق بود و من او را می‌شناختم.

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

آرامش

یک روز آروم رو گذروندن و یک شب آروم داشتن چقدر خوبه. باید خدا رو شکر کنم.. از دفعات معدودیه که بی دغدغه زندگی هستم. هیچ فکری توی کله ام نیست. از اون حالایی که توی جلسات یوگا به ضرب و زور می خوان بری توش ...

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

منم؟

امروز توی راه برگشت به‌خونه چند تا جیغ بلند توی ماشین کشیدم. عصبانی هم بودم. ولی دلیل جیغ کشیدنم این بود که هوس کرده‌بودم جیغ بکشم و تنها جایی بود که به ذهنم رسید می‌شه توش جیغ زد.
حقیقتش این که یادم رفته بود جیغ کشیدن چطوریه؟ برام عجیب بود. مثل وقتی که صدام رو از پای میکروفون می‌شنوم و گیج می شم که این منم یعنی؟
آخرین بار که جیغ زده بودم، یادم نمی‌یاد.

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

صدای نفس

از صبح که بیدار شده ام توی ذهنم درحال نوشتنم. اما نمی‌دانم کجا باید بنویسم.. حرفهایم زیادند.. یک بخشی مال این وبلاگ و یک بخش برای وبلاگ خصوصی‌ام.. از طرفی می‌ترسم دسترسی‌ام به این نوشته‌های اینترنتی از بین برود.. همیشه بین تصمیم‌های بزرگ و کوچک معلق بوده‌ام.. تصمیم کوچکی مثل این که کجا بنویسم؟.. و تصمیم‌های بزرگ مثل این که کجا زندگی کنم.. برگردم مشهد یا برنگردم.. ازدواج برایم خوب است یا نه.. همیشه توی آسمان و زمینم. از خرید یک جفت کفش که بخرم یا نخرم تا عوض کردن خانه..
حالا با این‌همه معلق بودن، مجهول‌های معادلات زندگی‌ام روز‌به روز بیشتر می‌شوند که کمتر نمی‌شوند. بزرگ‌تر از همه‌شان اتفاقات سریع و روزافزون مملکتند. می‌دانم که بحران است و باید کمی ایستاد و تماشا کرد تا پیک آن بگذرد. اما همه‌چیز مغشوش است. تصمیم‌گیری برای مسائل مهم تقریبن ناممکن است. باید به‌روز زندگی کنیم.
...
صبح بیدار شدم و با فکر صرفه جویی، از خیر صدازدن کارگر روز جمعه گذشتم. آستین بالا زدم و ملحفه‌ها را عوض کردم و جارو کردم و چند تکه لباس را که باید با دست شسته می‌شدند، شستم. یادم آمد که کیف و کفش کندو گفته از امروز حراجش شروع می‌شود. می‌خواهم سری بزنم. فهرست نیازمندی‌های خانه را نوشتم. کم پیش آمده که نیازهای روزمره خانه را انبار کنم. شاید این دومین بار باشد. دیروز مقداری شوینده و دستمال‌کاغذی و حبوبات خریدم. امروز باید روغن و فلان و بهمان بخرم. فریزر پر است وگرنه گوشت و مرغ هم احتکار می‌کردم. به مشهد سپرده‌ام برایم برنج بخرند و نگه‌دارند. سعی می‌کنم چیزهایی را بخرم که وابسته به دلارند و توی این چند روز تعطیلی ممکلت، هنوز کسی فرصت نکرده قیمت‌شان را بالا ببرد. ارزش درآمدم نصف شد. به‌همین سادگی. حالا این احتکار مسخره‌ام تا کی می‌تواند کمک کند؟
...
نوشتم به‌همین سادگی. یاد پرستو توی ذهنم هی می‌آید و هی می‌رود. شبها که می‌خواهم بخوابم به‌ جا و مکانش فکر می‌کنم. به بیماری‌اش که لابد دارو در دسترسش نیست و هی بدتر خواهدشد. به این‌که برنامه رفتن داشت و حالا اگر سند خانه‌اش را بگیرند، چکار باید بکند؟
مدتها بود که می‌خواستم بهش زنگ بزنم و بگویم با هم برویم جایی.. چیزی بخوریم و فیلمی، تئاتری ببینیم. همیشه دیر می‌کنم.
...
هنوز باورم نمی‌شود میرشب مرده. نتوانسته‌ام معلم پیدا کنم . یکی از شاگردانش که قراربود باهش برنامه بگذارم راهش دور است. از طرفی مرتب دررفت‌ و آمد بین مشهد و تهران بوده‌ام. نشده که باهش قرار بگذارم.
...
هفته قبل رفتم تئاترخشک‌سالی و دروغ. خیلی اتفاقی با آیدا و علی ل. بد نبود. ولی مزه تئاتر نداشت. یاد ایام گذشته به‌خیر. همه‌چیز بی‌مزه و مدرن شده.
...
 پنج‌شنبه ای که گذشت رفتم مشهد. رفتم که مثلن به‌ بابا کمک کنم. هیچ کمکی نکردم. درعوض بابا برام کتلت درست کرد و یک‌عالم چیزهای دیگر که با خودم بیاورم تهران. پرواز برگشتم از ساعت هشت شب افتاد به شش صبح. مه شدید بود. توی فرودگاه برایمان جا پهن کردند و خوابیدیم:)). خنده‌دار بود. بیش از ده پرواز کنسل شد. فقط پرواز ما بود که هواپیمایش مشهد بود ولی مه اجازه پرواز نمی‌داد. شب سخت ولی خاطره‌انگیزی بود. ساعت سه شب بیدار شدم و دیدم سیصد نفر وسط سالن در حال خر و پف هستند. 
...
امروز صبح که بیدار شدم احساس کردم صدای نفس‌کشیدن بابا را از اتاق بغل می‌شنوم. اتاق مشهد و تهرانم راقاطی کرده بودم. خوابم که پرید، دیدم توی تخت تنهای تهرانم. فکر کردم صدای نفس یک آدم دیگر چقد خوب می‌تواند باشد..

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۰

dance me to the end of love

تعطیلات خوبی گذشت. کارخانه هم تعطیل بود و این یعنی نگرانی درحد صفر مطلق. به‌خودم رسیدم و به‌زندگی. آشپزی کردم . ماسک صورت گذاشتم، موهام رو رنگ کردم، موسیقی گوش دادم و دوستم به خانه ام آمد. امشب هم برای حسن ختام می‌روم مهمانی.
فردا قرار است پرسنل شهرستانی‌مان بیایند و جلسه فروش مشترک داشته باشیم. کار زیاد. بهمن ماه باید سمیناری را توی یک کشت و صنعت بزرگ برگزار کنیم و من هیچ تجربه‌ای از این بابت ندارم. حتی بلد نیستم پای میکروفون حرف بزنم. فردا یکی از موضوعاتمان، همین جلسه است.
بقیه چیزها روبه‌راه است. با یکی از شاگردان معلم موسیقی تماس گرفتم تا با او ادامه بدهم. صبح داشتم فکر می‌کردم که چهارسال زمان داشتم تا از میرشب همه‌چیز گیتار را یاد بگیرم و فقط قد یک انگشتانه برداشت کردم. گرچه چیزهای زیاد دیگری یادم داد ولی حقیقتن فرصت طلایی زندگی‌ام را به دست خودم با تنبلی‌کردن سوزاندم.
از این هفته می‌روم ورزش. شاید کمی هم رقص تمرین کنم. برای چی؟ نمی‌دانم. فقط هوس کرده‌ام برقصم. رقصیدنم دست‌کمی از میکروفون سواری‌ام ندارد. اما این یکی را برای دل خودم انجام خواهم‌داد.
باید کمی به سر و روی خانه رسیدگی کنم. مثلن به‌هوای عید. روکش مبلها را عوض کنم و یک چیزهایی برای خانه بخرم. 
توی فکر تعویض خانه هم هستم. گویا پول زیادی را باید سر بدهم و به‌این آسانی‌ها مقدور نیست. اما خودش تفریحی‌ست. تلفن می‌کنم به‌ آگهی‌های همشهری و به بنگاه‌ها سر می‌زنم. اولین بنگاهی که سر زدم استقبال خوبی ازم شد. مردک بنگاهی شلوارش را کشیده‌بود پایین و داشت پیراهن و شورتش را مرتب می‌کرد. بنگاه با یک شیشه قدی بلند برخیابان است. 

داشتم فکر می‌کردم میرشب آخرین یادگاری بود که از تو در زندگی‌ام مانده بود. همیشه فکر می‌کردم با وجود او فراموش‌کردنت ناممکن است. حالا میرشب مرده.. ناممکنی که هیچ گاه توی تصوراتم، ممکن‌شدنش این قدر نزدیک نبود.

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۰

ملال

سختی بیش از حد وارد شدن به این خانه باعث می شود که با هزار ترفند درش را باز کنم و بعد به این فکر بیافتم که حالا که بازش کرده ام پس یک چیزی بنویسم.. 
ولی حقیقت این است که هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد که قابل نوشتن باشد. همچنان بداخلاق و عصبانی‌ام. رفتار بدم توی شرکت برای خودم نگران‌کننده است. می‌ترسم رفتار غیرقابل پیش بینی ازم سر بزند. نیاز شدیدی به یک مسافرت دارم. رهاشدن ازهمه چیز حتی برای سه‌چهار روز .. اما با مشهدرفتن‌های این مدت، دیگر نمی‌توانم کار را رها کنم.
امروز با مکین نشستیم که موسیقی تمرین کنیم. نکردیم. حرف زدیم وقرارشد پنجشنبه دوباره کار کنیم.
از هفته بعد یا چهارشنبه باید بروم ورزش.
خیلی دلم می‌خواهد سه‌شنبه با برادرم برویم تئاتر.
از دست بچه‌های شرکت ناراحتم. توی جمع سیزده چهارده‌نفره‌مان فقط دو سه نفرندذ که رفتارشان برایم آزاردهنده نیست. 
به‌شدت دلم می‌خواهد همه چیز و همه کس را ول کنم و بروم. مثل وقتی که توی بازی شطرنج درحال باختنی و بهترین راه به‌هم زدن آن است..
هیچ معلوم نیست فردا هم بشود نوشت. حتی معلوم نیست همین نوشته پابلیش شود. 
برای همین تمامش نمی‌کنم.
و احمقانه می‌نویسم که دلم می‌خواهد فردا وسط کار تنها بروم کافی‌شاپ.. یک هات‌چاکلت بنوشم و سیگار بکشم و سوداکو حل کنم.. بعد خیلی فرخنده‌دل برگردم شرکت.
شاید انجامش دادم.
کاش میرشب زنده‌ بود. این‌جور وقتهای بدحالی و خستگی از همه دنیا، وقتی به‌ خانه‌ام می‌آمد باهش حرف می زدم و یک جوری حالم را خوب می‌کرد.. همیشه به خودم می‌گفتم خدا را شکر که هنوز آدم توی دنیا هست.. حالا ندارمش.
خوب می‌شوم. به‌زودی خوب می‌شوم.

چراغ ها را کی خاموش می کند؟

دیروز یکی از کارمندان مان که به ان رای داده, گفت که تا آخر اسفند بیشتر نمی ماند. دلیلش این است که از محیط تهران خسته شده و می خواهد اطراف تهران زمین کوچکی بگیرد و کشاورزی کند و درس طلبگی بخواند.
کشاورزی کردن به روش سنتی در مملکتی که کشاورزهای صنعتی درحال ورشکستگی اند, یعنی اوج خلاقیت منفی یک آدم. 
از طرفی یکی از مشتریان مان که مراوده رفاقتی هم با شرکت دارد, دیروز گفت که هردو دخترو دامادش همین امروز و فردا مهاجرت می کنند. یک دخترش تیزهوش است و بدون کنکور برای فوق لیسانس دعوت شده و دختر دیگرو آقای داماد فوق لیسانس مهندسی از دانشگاه معتبر دولتی اند.
من؟ من هیچی .. فقط خواستم درددل کرده باشم.

شنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۰

یادت...

کم‌کم داریم به آخر خط نزدیک می‌شویم. سرعت اینترنت با تور یا با وی‌پی‌ان در حد قطره‌ای‌ست. تقریبن هیچ. من با لجاجت کماکان اینجا می‌نویسم و نمی‌دانم بعد از بسته شدن اینترنت نوشته‌هایم/خاطراتم چه خواهند شد. آنچه در اینجا نوشته‌می‌شود در هیچ کاغذی نیست. حوصله پرینت ندارم. یعنی شدنی نیست کلن.
  هرچه‌باداباد.
...
نشستم که گیتار تمرین کنم. سعی کردم آقای میرشب و نگاهش و صدایش را در ذهنم خاموش نگه‌دارم. زمانی گذشت برای کوک‌کردن ساز. بعد از یک‌ماه‌و نیم تمرین نکردن، یک‌وقتی هم صرف‌شد برای آنکه قطارم روی ریل بیافتد.. بعد انگار آقای میرشب نشسته بود روی مبل و من زیرچشمی نگاهش می‌کردم که چشمانش را بسته بود و گوش می‌داد.. مثل همیشه منتظر تاییدش بودم و گاه‌گاه منتظر ابروهایش که با یک کورد اشتباه بالا می‌انداخت و چشمانش را باز می‌کرد و چپ‌چپ نگاهم می‌کرد.. همیشه این‌وقتها من درحین خواندن لبخند می‌زدم و اشاره می‌کردم که فهمیدم اشتباه شد .. ببخشید.. و او دوباره چشمانش را می‌بست و ادامه می‌دادم.. اما این‌بار نگاهش نبود.. توی خالی فضا نه دیگر صدایش را دارم و نه نگاهش را.. اشکها مجال تمرین نمی‌دهند.. فکر کردم می‌توانم .. اما هنوز خیلی زود است.. هنوز ..
دلم برایش تنگ می‌شود.

ها...

برنامه تعطیلاتم را همان طور که می خواستم گذراندم. با دوستم بودیم. فیلم دیدیم و غذای هندی خوردیم و ماجراهای فامیل هایمان را برای هم گفتیم. یک برنامه کاملن گرم و زنانه. 
کماکان به رفتن از تهران فکر می کنم. افکارم بسیار خام است. مثل وقتی که یخچالت خالی ست و کتاب آشپزی را ورق می زنی به نیت اینکه مهمانی شام خوبی بدهی..
خبری نیست.
امشب می خواهم گیتار بزنم.

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

روزهایی که خواهد آمد

آنقدر دلم می خواهد تغییری در رنگ و بوی این روزها بوجود بیاورم که شبیه ماهی توی یک تنگ کم آب شده ام. دیروز نشستم و لیست آرزوهایم را نوشتم. ذهنم را باز گذاشتم و هرچه دلم خواست نوشتم.. وقتی بازخوانی اش کردم دیدم همه اش دلم خواسته برگردم مشهد و خانه ای نزدیک خانه پدری بگیرم و عصرها کنارشان چای بنوشم و شغلم را عوض کرده باشم و یک کار رنگی دلخواستنی توی مشهد بکنم.. 
اینها خیالند.. با واقعیت فاصله ای از کران تا کران دارند.. 
صبح فکر می کردم سالهاست برای دلم سفر نرفته ام.. همه ایام تعطیلی ام را به خانواده داده ام. دوست دارم یک جایی بروم با یک همراه خوب. از طرفی با خودم فکر می کنم برای سفر همه ایام عمر فرصت هست و فرصت بودن با خانواده شاید زیاد نباشد. نمی دانم درست فکر می کنم یا نه. حتی مطمئن نیستم که بهانه می آورم برای نرفتن سفر؟
امشب می روم خانه دوست قدیمی.. فردا هم نهار مهمان من است. می خواهم به سلمه تلفن کنم و یک برنامه برای هفته مان بریزیم. شاید باهش رفتم پیاده روی باشگاه انقلاب. توی این ترافیک، همت بسیار لازم است. می خواهم با مکین برنامه منظم گیتار را بگذارم. پیش یکی از شاگردان معلمم هم بروم برای آموزش. خانه اش دور است. ترافیک نفرت انگیز تهران همیشه سد راه است. ولی بلاخره باید کاری بکنم.
حالا امیدوارم لااقل شصت درصد این برنامه ها را عملی کنم. مخصوصن آخری را.

چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۰

ماشین دودی زندگی را دوباره وارد خط می کنیم.

با این وضعیتی که داریم, به نظر نمی رسد مدت زیادی بتوانیم از امکانات بلاگر یا در کل از امکانات اینترنت استفاده ای بکنیم. اینترنت ملی درحال آمدن است و دورزدن آن انگار غیرممکن است. برای همین باید دوباره برویم سراغ قلم و کاغذ. شاید هم مطالب را یک جایی آدم تایپ کند و بعد وقتی اوضاع بهتر شد وارد اینترنت کرد. در ضمن هیچ بوی خیری هم از بهتر شدن اوضاع به مشام نمی رسد. کم کم داریم متقاعد می شویم که سرنوشت همین است. 
باید بروم کتاب بخرم. به تعداد زیاد. و فیلم و موسیقی. برای روزهایی که قرار است در تاریکی زندگی کنیم. دیشب خواب می دیدم جنگ شده. 
چقدر حس ناجوری دارم. دوست ندارم تهران باشم. باز دلم می خواهد از اینجا فرار کنم و بروم مشهد. دلم امنیت خانه پدرم را می خواهد. از این آدمهای دو رو و ده رنگ خسته شده ام. روحم ضعیف شده و توان مقابله یا انعطاف را از دست داده ام. حوصله ندارم همه زندگی را به دغل بازی اینها فکر کنم و ناراحت باشم. تمام مدت توی ذهنم یک فکر را تمرین می کنم : خودت را کناربکش.. بی تفاوت باش.

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۰

تنهایی

توی شرکتم.. این چند روزی که از مشهد برگشته ام بداخلاقم. انگار عامدانه دلم می خواهد بدخلق باشم. با بچه ها نمی جوشم. توی اتاقم هستم و اگر کسی کوتاهی کند داد می زنم. حس می کنم این طوری آرام می شوم. این چند وقت, ایام سختی بود. اول نگرانی شدید از بابت مادرم و بعد جراحی اش و آن روزهای بسیار سخت بیمارستان و شبهایی که توی آغوشم ناله می کرد.. بعد از آن بیدارخوابی های یک هفته  دومی که مشهد بودم و نگرانی بابت بابا, بابت کارهای عقب افتاده تهران, بابت زخم بستر مامان و سرانجام شنیدن خبر درگذشت آقای میرشب معلم موسیقی عزیزم. سه روز اول مرگش را مشهد بودم و به خاطر مامان هیچ عکس العملی نشان ندادم. گریه هام از وقتی شروع شد که وارد فرودگاه شدم. درواقع برای خودم گریه می کنم. میرشب بهترین نوع مردن را داشت. مثل زندگی کردنش. و بس که انسان والایی بود این همه بزرگ مرد. آدمی در اوج تنهایی بدون هیچ خانواده و زن و فرزند و خواهر و برادر.. می شد که در تنهایی ناجوری بمیرد ولی وقتی مرد که سوار ماشین یکی از بچه ها عازم مطب دکتر بود.. مثل همیشه درحال خندیدن و سربه سر گذاشتن.. و ناگهان سکوت. تمام. آدمی که تا لحظه آخر زندگی خندید و آواز خواند و درس زندگی داد و تربیت کرد و سفر رفت و گیتارزد و مهربان بود..دیشب مراسم سومش را برگزار کرده بودند. فکر می کردم فقط من قدرش را می دانستم و تاثیر بزرگش را می فهمیدم.. آن همه آدم , شاگردها و دوستانش جمع شده بودند و مادر شاگردانش و شاگردانش از آنچه او در کنار موسیقی بهشان داده بود می گفتند. همه از خانواده های درجه یک تهران که به خودی خود فرهیخته بودند.. اما انگار مسعود میرشب نوعی نگاه متفاوت به زندگی و انسانیت را به همه ما یاد داد و رفت.. روحش شاد است.. می دانم.
حالا من مانده ام و یک جای خالی بزرگ. کمتر از رفتن افراد درجه اول خانواده نیست. من که سالها از خانواده دور بودم, یکی آمده بود که یادم می داد چطور بخورم, چطور بنوشم, چطور حرف بزنم و چطور عاشق باشم.. هنوز خیلی مانده بود که یاد بگیرم.. می خواستم بعد از بیماری مادرم, بیشتر باهش باشم.. ولی گذشته ها گذشت..
به خودم حق می دهم که این روزها غمگین و بدخلق باشم. دوست ندارم به کسی توی شرکت بگویم چه اتفاقی افتاده. دلم می خواهد فقط کسی بداند که از قبل او را می شناخته و می فهمد چه را از دست داده ام..