سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

حرف بزن!



به قدر شصت روز کار خسته ام. نمی دونم چرا. دیشب خانم مشاور مالی مون تا ساعت نه شب شرکت بود.جلسه خیلی خوبی بود ولی نمی دونم چرا انگار رفتم تو چرخ گوشت و برگشتم.

با مدیر مالی امروز جلسه داشتم. برای روبه راه کاردن کارهای قبل از سفر فردا. طبق معمول اومد بالا و استعفا داد. این بار چهارم یا پنجمه. خوشبختانه من خوش خلق بودم و حالم خوب بود. رسوبات ته مغزش رو کشیدم بیرون و حالش خوب شد و رفت. این جور آدما که زیاد حرف نمی زنن و یه هو قهرو می شن، به یه نقطه ای توی ذهنشون هی فکر می کنن و فکر می کنن.. نقطه تبدیل به دایره و بعد تبدیل به بهمن می شه. و بعد خودشون و بقیه رو می برن زیر اون بهمن توهمی و خلاص. درد امروز مدیرمالی هم بعد از دو ساعت آسمون و ریسمون حقوقش بود.حالا منم این وسط چاشنی بودم برای این که بمبش زودتر منفجر بشه.
 اون قدر دنیا کوچیک شده که می ترسم یه کم بیشتر درموردش بنویسم فردا بیاد بگه وبلاگتو خوندم و فیلان و بیسار!
خسته ام.

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

سخن چین هیزم کش :-)



خسته ام. هنوز شرکتم و منتظر خانم مشاور مالی. دوست دارم بیاید و با هم گپ بزنیم و یک کم هم غیبت مدیرمالی را بکنم تا دلم خنک شود.


تگزاس

توی شرکتم. موسیقی بسیار زیبای Secret Garden رو گوش می کنم. کارهام هم به آرامی درحال انجامه.

 اون پسره که به ان رای داده بود بلاخره از شرکت رفت. برام یک گلدون بن سای کادو آورده. هنوز نتونستم کسی رو استخدام کنم. توی رشته کشاورزی آدم درست و درمون گیرآوردن خیلی سخته مخصوصن که برای فروش بخوای.

 شرکت آرومه. وام هامون بلاخره یکی یکی دارن درست می شن و من وقتی پول داریم/دارم خوش اخلاق می شم چون استرسم خیلی کم می شه. مخصوصن شب عید که مخارج چند برابره.

چهارشنبه قراره بلاخره برم سفر. خودم با خودم. بچه ها رفتن برام دلار بخرن. امیدوارم به سلامتی از فردوسی برگردن. دیروز خودم از ترس قمه زنان، وقتی می رفتم دندون پزشکی پول گذاشتم توی جیبم و هیچی همراه نبردم.

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

گیتار



جمعه شب. رفتم صفحه فیس‌بوک آقای میرشب رو دیدم.. بچه‌ها از صمیم‌قلب براش هنوز مسیج می‌زارن.. خیلی غم‌انگیزه.. شش روز دیگه می‌شه یه‌سال که فوت کرده. نمی‌تونم هنوز این جمله رو باور کنم.. هیچکی باور نمی‌کنه.. تمام این یه‌سال همه روزها کنارم بود.. بیشتر از وقتی زنده‌بود..
وقتی هم که بود قدرش رو می‌دونستم.. 
...
معلم گیتار ندارم. دوست آقای میرشب خیلی گرفتاره. پول هم ازم نمی‌گیره. فقط یه‌بار رفتم پیشش. قرارمون هردو هفته یه باره. ولی هنوز نشده که جور کنیم. منم نمی‌تونم چیزی بگم. توی یه هفته دو نفر از دور و بری‌هاش فوت کردن. یکی شون جاهد جهانشاهی بود که دوست صمیمی‌ش بود. اون‌وقت درحالیکه داره عزاداری می‌کنه برم باهش گیتار بزنم؟ اونم گیتارزدن من؟
...
گیتار رو برداشتم و خودم دارم برای خودم تمرین می‌کنم. وقتی دو تا معلم عالی داشتم گاو بودم و این کار رو نمی‌کردم.. امشب دلم برای آقای میرشب خیلی تنگ بود و به‌خاطر اون نشستم گیتار زدم. می‌گفت چراغا رو کم کن.. یک پیک بزار دم دستت.. برای دلت بزن.. فک کن کسی که دوستش داری کنارته.. 
...
یعنی توی تهرون به این گنده‌گی هیچ خری نمی‌تونه مثل آقای میرشب گیتار بزنه و به من یاد بده؟

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

با خودم فک می‌کنم روز جمعه‌م رو هدر دادم! حیف. بی‌خودی تا ساعت نه خوابیدم و بعدش ول‌گشتم. دوست دارم روز جمعه خیلی سرشار باشه. خوابیدن گندترین کاریه که می‌شه با یه جمعه کرد.
...
دیشب با سلمه رفتیم تئاتر برهان رو توی فرهنگسرای نیاوران دیدیم. موضوعش خیلی خوب یود ولی بازی‌ها پخته نبودند. بازی علی سرابی چیزی توی مایه افتضاح از نظر من. طباطبایی هم فیلمی بازی می‌کرد نه تئاتری. فقط مهدی پاکدلش و آیدا کیخایی‌ش خوب بودن. دیالوگ بی‌خود هم زیاد داشت. مثل وقتی که باید انشا می‌نوشتیم و یه‌جمله رو سی‌بار با الحان مختلف بیان می‌کردیم. ولی درکل بد نبودو موضوعش اون قدر خوب بود که از بقیه چیزا بگذری.
به‌نظر من برای تئاتر دیدن هیچ‌جا تئاتر شهر نمی‌شه و برای کنسرت رفتن هیچ‌جا با تالار وحدت قابل مقایسه نیست. فرهنگسرای نیاوران شبیه سالن سینماست.
شام هم با سلمه قرار گذاشته بودیم که بریم و فاتحه کبد و کلسترول رو بخونیم. بوکا جا رزرو کرده‌بودیم. سی بار هم یارو زنگ زد. ولی چون تئاتر دیر شروع شد، نرسیدیم به جامون. رفتیم بونوی ظفر. خوب بود. ولی یه پیتزا رو نتونستیم دو نفری تموم کنیم! اونم من که تا یه ماه پیش یه پیتزای کامل بونو رو تنهایی می‌خوردم. به‌حال خفگی افتادیم از سیری..
...
یه‌زمانی می شد با وین‌زیپ فایل‌های گنده رو کوچیک کرد. چه‌ بلایی سرش اومده که دیگه این کار رو نمی‌کنه؟

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۱

کدخدای ده که مرغابی بود ...

حذف شد.
....
با مدیرمالی ناگفته صلح کردیم. البته که من بازم عصبانی خواهم‌شد و او بازم عصبانیم خواهد‌کرد. ولی الان یک آرامش خاکستری داریم.
....
کارهامون لابلای همون کثافتی که گفتم داره جلو می‌ره. 
....
اون‌قدر از کثافت گفتم که نمی‌تونم درمورد کره بادوم زمینی حرف بزنم. همین‌قدر بگم که از وقتی کلسترولم رفته‌ بالا، صبحانه که باحال‌ترین وعده غذایی برام بود، غم‌انگیز شده. امشب دیدم نزدیک‌ترین چیز به خامه عزیزم، کره بادوم‌ زمینیه. هیچ وقت ازش خوشم نمی‌اومده. درمقابل شکلات و خامه یا مربای توت‌فرنگی و خامه، کره بادوم زمینی موجود بی‌ریختی بود. امشب سیزده هزارتومن دادم و یک شیشه کوچیک خریدم. بد نیست. بهتر از نون و مربای بدون قنده. درضمن ضد کلستروله و چربی خوب خون رو بالا می بره. منیزیوم و پتاسیوم هم فراوون داره.
....
رسیدم به جلد شش خاطرات علم. تموم که بشه حالم می‌شه مثل اونایی که به‌دیدن سریال معتاد شده ان. با این تفاوت که کارگردان سریالها زنده‌ان ولی علم مرده.
بعدش خاطرات پرویز ثابتی رو خواهم‌خوند.
....
از وقتی دارم دارو می‌خورم، حالا از اون‌ور دیوار افتاده‌ام. بی‌اشتهایی مطلق دارم و شاید فقط یکی دوبار در روز هوس می‌کنم یک تکه بیسکوییت بخورم. فقط دوست دارم چای یا یه‌چیز خیلی ساده بخورم. شدم آدم دو سال قبل که اگه می‌دید یکی با اشتهای زیاد غذا می‌خوره، حالش بد می‌شد. فک کنم اساسی لاغر شم! به مامان می‌گم باید به دکتر زنگ بزنم و بگم هیچی نمی‌خورم. می‌گه لازم نیست. تازه آدم شدی، اون موقع مرض جوع داشتی!!!

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۱

استیصال

باید حرف بزنم. درست حرف بزنم. اما نمی‌توانم. حرف‌زدن و بدتر از آن درست حرف‌زدن را بلد نیستم. 
مدت مدیدی‌ست که با مدیرمالی مشکل دارم. با خیلی‌های دیگر هم. مشکلم را توی خودم خفه می‌کنم. درحالیکه فکر می‌کنم خفه شده. سر از جای دیگر درمی‌آورد و تبدیل به فریادی توام با خشم و عصبیت می‌شود. 
سال قبل به‌خاطر این استعداد نداشته‌ام بارها پیش دکتر بیرشک رفتم. کلی راهنمایی کرد و کتاب داد. ولی به‌جایی نرسیدم. یعنی یاد نگرفتم. از مواجه شدن با آدمهای زورگو می‌ترسم. و می‌دانم که آنها کاملن این ترس مرا شناخته‌اند. توی روابط دوستی ترسم را با سکوت نشان می‌دهم. بعد آن آدم را کنار می‌گذارم. هی رابطه پشت رابطه را قطع می‌کنم چون به‌دلیلی از ادامه راه با آدم رابطه ترسیده‌ام و به‌جای حل‌کردن مسئله، برایم راحت تر بوده که خطش بزنم. اما توی کار نمی‌توانم. مجبورم تحمل کنم. پیدا‌کردن نفر جدید سخت است. سرمایه شرکت آدمهایش هستند و نمی‌توانم این سرمایه را راحت هدر بدهم. خود افراد هم فهمیده‌اند که جایگزین کردن چقدر برایم/برایمان سخت است. مدیرمالی خیلی راحت زور می‌گوید. قبول‌کردن من به عنوان زن بالادست/مدیر یا هرچی برایش غیرقابل فهم است. شاید هم کمبود خودم را گردن زن بودنم می‌اندازم. ولی فکر نکنم. هرچه بیشتر خودم را می‌کاوم، می‌بینم اشکال در من نیست، در اوست. حرص می‌خورم. سکوت می‌کنم و بعد یک‌وقت بی‌جا یک متلک آبدار بهش می‌گویم و سرچیزی که نباید دعوایمان می‌شود. اگر هم متلک نگویم می‌شوم مثل الان که قلبم درد می‌گیرد یا سه روز دچار میگرن می‌شوم. 
دلم می‌خواست می‌توانستم فردا صدایش بزنم و بهش بگویم از اینها ناراحتم:
-بدون دستورپرداخت تایید شده، چک بعضی‌ها را صادر می‌کند.
-برای خودش مبالغ بی‌جا درنظر می‌گیرد.
-برای هرکاری باید منت‌کشی کنم.
-رسیدگی به مسائل مالیاتی‌مان وظیفه اوست نه اینکه هی مشاور شرکت را بفرستد.
-مثل بقیه او هم حق ندارد توی ماموریت اضافه‌کاری بگیرد.
-به‌اندازه‌ای که برای حقوق خودش تلاش می‌کند و قانون وضع می‌کند، باید قانون را برای بقیه هم اجرا کند.
ولی نمی‌توانم. او اهل حرف‌زدن نیست. نه او و نه هیچ‌کس دیگری. تابه حال نشده که به کسی جز مدیرعامل مهربان دلیل ناراحتی‌ام را بگویم و وضع بهتر شود. یا استعفایشان را جلوی رویم می‌گذارند و یا در بهترین حالت هیچ فرقی حاصل نمی‌شود. 
می‌دانند که من از حالت اول می‌ترسم. تحصیلدارمان و بچه‌های فروش و مدیرمالی و همه این را می‌دانند. 
تنها کارمندی که دارم و می‌توانم رویش تکیه کنم و نترسم که پررو شود و لوس شود و سوء استفاده کند، مدیرکارخانه است. هرجا درمی‌مانم، صدایش می‌کنم و مشکلم را جلویش می‌گذارم و نهایت تلاشش را برای حلش می‌کند. نمی‌دانم رفتارم با او چه فرقی دارد با بقیه، که بقیه رفتاری صد و هشتاد درجه مختلف را نشان می‌دهند.
گاهی دلم می‌خواهد همه‌شان را ول کنم. بگویم گور پدر همگی‌تان. ولشان کنم و بروم. و یک مدیر دیگر بیاید و پدرشان را در بیاورد. همان‌طور که مدیرمالی توی شرکت دیگرمان با آقا شیره کار می‌کند و مدام درحال جنگند. 
چرا نمی‌فهمند؟ چرا اگر کسی رویش نمی‌شود بهشان توهین کند، جوابش را با پستی می‌دهند؟
نمی‌فهمم.. کاش بلد بودم. 
مطمئنم اگر آدم بددهنی بودم و عرضه این را داشتم که به‌موقع داد بزنم و بازخواست کنم، ازم حساب می‌بردند. اما در توانم نیست. هم از بابت اینکه ازشان می‌ترسم و هم اینکه همیشه فکر کرده‌ام وظیفه دارم به کرامت انسانی احترام بگذارم.
مرده شور من و ناتوانی و احترام‌گذاشتنم را ببرند که تنها چیزی که برایم نگذاشته‌اند کرامت انسانی خودم است.

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

مبارزه با کمک بوق

با خوشحالی زیاد باید بگم که سرانجام بعد از نه ماه دوندگی و سماجت عین مگس، کارهای شرکت داره درست می‌شه. 

...

دیگه اینکه دیشب یه‌هو وسط بزرگراه مدرس ماشین افتاد به‌تلق و تلوق. از اون طرف من به‌حال سکته از ترس. خوشبختانه ترافیک نبود. با سلام صلوات آمدم خونه. امروز صد و پنجاه‌هزار تومن پول تعویض لنت دادم و کلی هم خدا رو شکر کردم از بابت اینکه لنت اوریجینال گیر نمی یاد وگرنه می‌شد سیصد و پنجاه.

....

درست از روزی که نیت کردم پینوکیو بشم و خودمو بدم دست پدر ژپتو تا آدمم کنه، زندگیم افتاد روی ریل. حتی یه بار هم نشد که از پدر ژپتو استفاده کنم! 
ورزش و تئاتر و معاشرت و موسیقی همه یه‌هویی باز وارد زندگیم شدن. خیلی خوبه. فقط یه جو همت لازم بود که به‌خرج دادم!

....

 برف این چند روزه باعث شده ماهواره‌م قطع بشه. می‌خواستم پیله بشم تا آقا ماهواره‌ای بیاد و درستش کنه. سه روزه توی خونه سکوت برقراره. اما امشب تصمیم گرفتم یه کم فیلم ببینم و تا آخر هفته صبر کنم. فکر می‌کنم این بهتره.

....

یه‌کار سخت داریم توی شرکت. از اون کارا که اصلن ازش خوشم نمی‌یاد. یه نیمچه کارخونه توی ابرقو داریم راه می‌اندازیم. درست توی گوش گربه. هیچیش زیر دستم نیست. نه آدمهاش و نه تهیه موادش و نه حتی زبان مملکتش. خیلی سختمه. ولی هرطوری هست باید از آب و گل درش بیارم.

....

باز دارم سعی می‌کنم موقع رانندگی آدم باشم و عصبانی نشم و فحش ندم. نمی‌دونم تاثیر داروهاییه که می‌خورم یا خودم عقلم راه افتاده. به‌هرحال عین بقیه، مثل الاغ، به‌هیچکی راه نمی‌دم و در عوض از اینکه راه می‌دادم و عین خر از روم رد می‌شدن تا قیامت، دیگه حرصم نمی‌گیره. توی مسیر کسی نمی‌پیچم. البته چون عرضه‌ش رو ندارم. ولی تا دلتون بخواد بوق می زنم. در نهایت خونسردی. صدای بوقم عین جیغ‌زدن، مردا رو میخکوب می‌کنه و حظ می‌کنم از این بابت.

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱

آرامش پس از طوفان

عصر پنجشنبه تقریبن به استراحت گذشت. قرار بود برم ورزش ولی در برقی شرکت خراب بود و مجبور شدم ماشین رو از پارکینگ بردارم و برم. درعوض رفتم اکو. خیلی تصادفی وقتی تلفن کرده‌بودم که ساعت کارشون رو سوال کنم،‌متوجه شدم که  به‌مدت 48 ساعت حراج هم هست. بلاخره بعد از چند ماه تصمیم‌گیری و زیرورو کردن کفش فروشی‌های تهران، به این نتیجه رسیده‌بودم که بلاخره باید پیه دلار سه‌هزار تومنی رو به تنم بمالم و بازم از همون اکو خرید کنم. کفش ایرانی خوب نصف قیمت اکوست. ولی اکو بیش از سه‌برابر عمر می‌کنه و بسیار راحته. کفش ایرانی معلوم نیست توی کفاشی که اندازه است، آیا بیرون مغازه و در طول روز هم همین حال رو داره یا نه. 

امروز کله صبح طبق روال هر روز بیدار بودم. تصمیم داشتم برم عینک‌فروشی و خرید و دیدن یک بیمار. ولی تا ساعت نه که صبحانه خوردم و خونه رو خوب تمیز‌کردم، دیدم اصلن حوصله ندارم توی این دیوونه‌خونه، امروزم رانندگی کنم. بی‌خیال. موندم خونه. خیلی هم عالی. فقط توی خونه‌ست که حس می‌کنم توی پناهگاهم. 
آب میوه گرفتم و غذا درست کردم و به‌انباری رسیدگی کردم. لیست خرید از شهروند رو نوشتم. وضعیت مالی شخصی‌م رو توی دفترچه یادداشت کردم. هزینه‌های روزمره و هزینه سفر و پول برای پس‌انداز گذاشتم کنار. لاک زدم. پرشین‌تونز نگاه کردم. الانم منتظرم لاکم خشک بشه و گیتار تمرین کنم. 
آرامش خیلی خوبی دارم. خداکنه کسی زنگ نزنه و خبر مزخرف بده و حرفای عصبی‌کننده بزنه. این یه‌روز می‌خوام پن‌دقیقه برای خودم زندگی کنم.

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

سطح توقع

امروز حالم بهتره. دیشب یه حموم آب داغ اساسی گرفتم. به مدت سه ربع. برای درک موضوع باید بگم که دوش گرفتن های من ماکزیمم پنج دقیقه طول می کشه. بنابراین می شه تصور کرد که چقدر حالم بد بود و به ریلکسیشن نیاز داشتم. 
دلم یه خوشی ریز می خواد امروز. یه چیزی که همین الان داشته باشمش. مثل گوش کردن به یک موسیقی خیلی خوب. یا بوی یک عود و یا یک دسته گل نرگس. یک چیزی که منو از توی این اتاق و میز و صندلی پرت کنه توی دنیای دیگه ای. 
...
وزنم رو در طی این دو هفته یک و نیم کیلو کم کرده ام. بعد از مدتها شلوار تنگی که پوشیدم حس خوبی بهم داد و خجالت زده ام نکرد. 

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۱

سال سقوط.. سال خران

درجه خشمی دارم در حد هزار. از دست همه‌چی. باعث و بانی‌اش احتمالن پی‌ام‌اس است. ولی یک حال عادی هم با این‌همه استرس می‌تواند حداقل خشمی درحد هشتصد داشته باشد. 
از دست ترافیک بیش از هرچیزی خشمگینم. ترافیک می‌گویم، ترافیک می‌شنوید. ترافیک شریعتی پس زده توی کوچه‌های ظفر،ترافیک مدرس پس زده توی خیابان منتهی به ونک که اسمش را بلد نیستم.. ترافیک آرژانتین پس زده توی بخارست و قس‌علی‌هذا. دیوانه کننده است. امروز رسمن ماشین را توی ظفر خاموش کردم. نزدیک کوچه خانه بیش از یک‌ربع ایست مطلق بود.
از دست مردم. از دست مردم بیش از همه‌چیز خشمگینم. خودم هم مثل بقیه وحشی شده‌ام. شیشه ماشین را می‌کشم پایین و فحش می‌دهم درحد تیم ملی. فقط هنوز فحش ناموسی نداده‌ام. وقتی می‌فهمم که چقدر کار خطرناکی می‌کنم که یارو مثل جت ماشین را نگه می‌دارد تا پیاده شود و خدمتم برسد. همه توی همه سوراخ‌های ممکن عین هزارپا می‌دوند. نفرت‌انگیزند. دلم می‌خواهد یک پلاکارد بالای سقف ماشین نصب کنم و رویش بنویسم : مثل آدم رانندگی کنید الاغ‌ها.
از دست مدیرمالی عصبانی‌ام. هی می‌گوزد و هی تاقچه بالا می‌نشیند. هروقت به‌خاطر یک اشکال کاری ازش ایراد بگیرم تا ده روز قهر است. حرکتش مشمئز کننده است.
از دست بانکهایمان عصبانی‌ام که این‌قدر برای هرکاری لفت می‌دهند. 
از بی‌پولی شرکت و نزدیک‌شدن موعد اقساط سنگین وام‌هایمان که به‌خاطر یک مشت آدم بی‌مسئولیت، توی دردسر افتاده‌ایم، عصبانی‌ام.
از امروز صبح تصمیم گرفتم دیگر کله صبح بی‌بی‌سی گوش نکنم. خاک‌برسرها. با جذابیت مطلق مسعود بهنودشان از سر صبح مغز آدم را با هرچه سیاهی‌ست پر می‌کنند. 
رادیو پیام هم به هم‌چنین. تبلیغ آب پرتقال شنیسا وی اعصاب آدم دوندگی می‌کند. مثل تبلیغ چند سال قبل چیپس چی‌توز که یک آدم الاغی خرت و خرت چیپس می‌جوید.
با این کلسترول بالا و این همه خشم و نفرتی که از این مملکت و آدمهایش دارم، به‌زودی سکته می‌کنم و راحت می‌شوم.
همه مملکت خر تو خر است. از خیابان بگیر تا اداره و بانک و کلاس ورزش ما.

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۱

آزمایشگاه مسعود

 دو تا پست قبل، در مورد آزمایشگاه مسعود نوشته بودم که معلوم نیست جواباش درسته یا نه. 
فکر کردم ممکنه یکی با سرچ اسمش به انجا برسه و برای همین حرفم را می‌خوام اصلاح کنم. از آقای دکتر در موردش سوال کردم. گفت هشت تا آزمایشگاه استادندارد در تهران هست که یکیش همین مسعوده. هر روز شرکتی که ناظر کار اوناست به صورت رندوم نمونه برمی‌داره  و چک می‌کنه. اگه جواب درست نباشه بهشون می‌گن که دستگاه‌ها رو باید کالیبره کنن. 
چند تا دیگه از اون آزمایشگاه‌ها رو که یاتدمه اینان: آزمایشگاه توی میدون چیذر، پاتوبیولوژی مرکزی، دانش.

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۱

جنرال سرویس

رفتم دکتر. برای اولین بار در عمرم برای ویزیت دکتر بی‌تابی می‌کردم. به دو دلیل. یکی اینکه گفته‌بود سه روز قطره گلیسیرین بریزم توی گوشم تا گوش راستم رو برام شستشو بده. این باعث شده‌بود امروز دیگه تقریبن کر باشم. با سری منگ عین سرماخوردگی حاد. از شدت کری عصبی شده‌بودم. 
دلیل دومش این بود که نگران سطح بسیار پایین ویتامین د خونم بود. کلسترولم هم که داره منفجر می‌شه. این چند روز اقلن ده ساعت توی اینترنت درباره کلسترول و ویتامین د چیزی خونده بودم. فکر می‌کردم با توجه به مطالعات عمیقم، کمبود ویتامین د باعث بالا رفتن کلسترول، تیروییدم که یک‌ذره کم‌کار شده و چاقی عجیبم شده‌باشه. آقای دکتر گفت همه چیزایی که خونده‌ام، بی‌خود بوده. گفت اینا هرکدوم تحقیقاتی در موراد خاصه و هیچ کدوم عمومیت نداره. بهش گفتم من تقریبن از نود و پنج‌درصد مردم کمتر چربی می‌خورم. کره به جز توی غذا نمی‌خورم ( گفت اون اشکال نداره)، بستنی و نوشابه تقریبن اصلن نمی‌خورم، سبزیجات و میوه زیاد می‌خورم، دوباره ورزش می‌کنم، شیرینی شاید هفته‌ای یه بار و گوشت گوسفند هیچ وقت. گفت خانم‌جان اگه همه چربی رو حذف کنی، ده درصد از کلسترولت کم می‌شه. کلسترول شما ژنتیکه و 10 تا 20 درصدش هم مربوطه به تیروییدت که در مرز کم‌کاریه. 
خلاصه هر چی وقت صرف کرده‌بودم، الکی بود. ولی از رو نرفتم. الان سی تا مطلب خوندم درباره قرص آتروواستاتین که برای چربی داده. همه‌اش هم عین هم. فقط می‌خواستم بدونم حتمن باید همراهش آب بخورم یا نه. هیچی در این مورد پیدا نکردم.
آقای دکتر گفت حتمن روزی دو تا سیب با پوست بخورم. به علاوه یک عدد پیاز. وقتی گفتم این یکی رو نمی‌تونم، گفت که پیاز رو بپز و با آب گوجه‌فرنگی و لیمو بخور. فک نکنم بازم بتونم!
در ضمن گفت همه قرص‌های مولتی‌ویتامین و روی و کلسیم رو بریزم دور چون کاملن بدون کمبودم!
فک کنم حدود صد هزار تومن قرص ویتامین دارم! حیف می‌شه که! ذات مشهدیم می‌گه بخورمشون، هدر نرن!

...

بقیه اوضاع روال همیشگی رو می‌گذرونه. مهمونیم خوب بود از لحاظ کیفیت غذاها. ولی مهمون اصل‌کاری شدیدن مریض بود و هیچی نخورد. در واقع برای فریزر و یخچالم مهمونی دادم. الان یک یخچال میوه و دسر دارم به علاوه یک فریزر پر از غذای آماده و کیک شکلاتی. با این چربی بالا، باقالی پلو و ماهیچه‌ها رو چکار کنم؟

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۱

زندگی به روال دیگران

خسته‌ام حسابی. فردا نهار مهمون دارم و بیش از یک ساله که مهمونی نهار و شام نداده‌ام. عادت فرز کارکردنم از دست رفته.
ظهر کارگرم آمد و دوساعتی خونه رو تمیز کرد. باقالی‌پلو و سوپ رو هم یواشکی از فارسی خریدم و می‌خوام به روم نیارم. خورش کدو و مرغ هم دارم. با کلی مخلفات. امیدوارم همه خورش‌ها رو بخورن چون از قیافه کدو حالم بد می‌شه.

...
 
آقای تعمیرکار یخچال اومد و سرویسش کرد و رفت. گفت خیلی خوش‌شانسم که بعد از پنج سال بدون سرویس هنوز داره کار می‌کنه. ازش قیمت جدیدش رو سوال کردم. گفت بیش از هفت میلیون‌تومن شده!!! واویلا. من به‌نظرم حدود دو میلیون خریدمش. تازه فکر می‌کردم چهار میلیون شده و چون استطاعت یکی دیگه رو نداشتم، از ترسم سرویس‌کار رو خبر کردم!
برای مهمونی رفتم شیرینی و میوه بخرم. شیرینی تر شده کیلویی شونزده‌هزار تومن. البته من کیک شکلاتی خریدم. فکر کردم آقاهه اشتباه حساب کرده. ولی معلوم شد من یک هفته توی خواب اصحاب کهف بودم. یک ظرف میوه هم شد پنجاه هزار تومن. بقیه چیزها هم که بماند. وحشتناکه قیمتها. اصلن عادت‌کردنی نیست. قدرت خرید راستی راستی شده یک سوم. 

...
 
عصری رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم. تری‌گلیسیرید درست شده ولی کلسترولم بالاتر رفته! آزمایشگاه مسعود یک‌چیزیش می‌شه احتمالن. خیلی‌ها بهم گفتن نرم مسعود ولی سر راهم بود و درضمن ظاهرش هم خیلی فریبنده و شیک شده! دیگه نمی‌رم تکرار کنم. ولی از دکتره می‌خوام قرص نده و یک ماه دیگه می‌رم آزمایشگاه دانش.

...

دوباره باید تمرین گیتار رو شروع کنم. روز از نو و روزی از نو.ولی این تو بمیری خیلی با تو بمیری‌های قبلی فرق داره!


چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۱

++ من

با سلمه رفتیم تئاتر هفت شب با مهمان ناخوانده. خیلی خوب بود. فرهاد آییش و علی نصیریان، هر دوشون رو دوست دارم. موضوع انسانی خوبی هم داشت. بعد از مدتها یک تئاتر دوست‌داشتنی دیدم.

...

پیش پدر ژپتو نرفتم. چون باید می‌رفتم ورزش. برنامه‌م بهم می‌خورد اگه نمی‌رفتم. 

...

امروز کار زیادبود. تلفن پشت تلفن. یک کار ناخوشایند هم داریم که ته دلم رو ناخن می‌کشه. محاسبه قیمت‌تمام‌شده شش ماهه اول سال. فردا باید تمومش کنیم. این مالی‌چی‌ها هر سه‌ماه سر این محاسبات به من یک سکته اساسی می‌دن تا تمومش کنیم. به این خانم مالی‌چی جدیدی که آوردیم، گفته‌ام که این بار رو اون حساب کنه. فعلن دویست‌میلیون تومن اختلاف با پیش‌بینی من داره. بهش می‌گم اشتباهه عددهات. می‌گه نه این استاندارد حسابداریه. می‌گم خانوم‌جون من هیچ استانداردی ندارم. می‌خوام بفهمم چی می‌گی. حالا فردا قراره یکی‌مون بفهمه. فکر کردن بهش بازم دلم رو خراش می‌ده. :(

...

داره بارون می‌یاد. خیلی کم. آسمون تهرون شاش‌بند شده از اساس. 
شبی که بابام حالش بد بود، هی این جمله رو توی اینترنت سرچ می‌کردم: احتباس ادراری. و هی حرف مفت جواب می‌داد. سرچ کردم: شاش‌بند. عین بنز بهم جواب داد. گوگل فارسی‌مون هم عین خودمونه.

....

خسته‌ام. یک خستگی خوب. همراه با حس مثبت بودن.

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۱

آقای دوست

رفتم خونه دوست آقای میرشب. هنوز چایی‌م رو نخورده بودم که گفت: پس کو گیتارت؟؟ گفتم قرار‌نبود گیتار بیارم! گفت: بهت گفتم یه‌ساعت زودتر از بچه‌ها بیای که باهت کار کنم! 
یعنی بدون اینکه ازش بخوام، خودش گفت. دمش گرم. بعد گیتار آکوستیکش رو داد دستم. برای اولین بار با آکوستیک تمرین کردم. خنده داره اگه بگم واقعن جزو آرزوهام یکی این بود! بعد از هولم حتی اسم آهنگ‌هایی که آقای میرشب و خانم معلم قبلی بهم یاد داده‌بودن، یادم رفت. ولی اون خیلی زود-تند-سریع تمرین رو شروع کرد. نیم ساعت یا چهل دقیقه باهش کار کردم. عین آقای میرشب بود. حتی جملاتی که فکر می‌کردم دیگه به‌عمرم نخواهم شنید، رو برام تکرار کرد. عالی بود.
خیلی خرم اگه باز تمرین نکنم. البته که فک کنم چند وقت دیگه بیام بنویسم که خیلی خرم.
بعدش بچه‌ها اومدن. تمرین دسته جمعی دارن. یادگار سال آخر زنده بودن آقای میرشب. حالا دیگه بند درست و حسابی هستن. 
من نموندم. 
خونه آقای دوست دو تا کوچه با من فاصله داره. یعنی هلو بپر توی گلو. انگار دوباره خدا یکی رو برام از لوله‌بخاریش فرستاده پایین تا کمکم کنه. 
سرشب رفتم خونه آقای همسایه طبقه پایینی برای احوال‌پرسی. گله کرده بود که مدتی‌ست حالی ازشون نمی پرسم. 
این دو تا مهمونی باعث شد یک تکه چیز کیک بخورم و نصف یه مافین کرم‌دار و یک قهوه خیلی شیرین. حالا لابد کلسترولم روی هزاره. شام هم که نمی‌شد نخورم! از ماکارونی فردا ظهر یه بشقاب کشیدم. عیبی نداره. شنبه قراره برم دکتر. بلاخره یه‌چیزی می‌شه دیگه.
...
با آرشیو وبلاگ نون-جیم کلی گریه کردم.. خیلی دردناکه.. به قدری واضح دردش رو بیان می‌کنه که انگار دارم خودم اون درد رو می‌کشم.. کاملن حس می‌کنم چی می‌گه.. یه وقتی براش ایمیل زدم که منم وقتی معلمم رو از دست دادم همین‌قدر غمگین بودم.. الان دلم میخواد زمان برگرده عقب و ایمیلم رو نفرستاده باشم.. چه مقایسه احمقانه‌ای بود..

پینوکیو

توی شرکتم. امروز تهران تعطیله. هوا خیلی آلوده است. از اون وقتایی که هی شیشه ماشین رو بشوری و هی غبار بگیره. ما طبق معمول تعطیل نیستیم.
صبح زود رفتم آزمایش دادم. برای صبحانه دو تا شیرینی کرم دار که از لرد توی خونه داشتم، با خودم آوردم. شیرینی سرشار از کرم و خامه رو دوست ندارم. چه برسه توی این حال که دو روزه درحال ریاضتم. همه کرم شرینی رو درآوردم ولی بازم حالم رو بد کرد. لرد شیرینی تر رو مثل قنادی روستاها درست می کنه گند.

در عوض نهار پیتزای دست ساز خودم رو دارم!

....

از برنامه های دیروز چشم پزشکی انجام نشد چون دکتر رفته بود سفر. امروز باید برم خونه رفیق آقای میرشب. فردا هم می رم گالری پیش پدرژپتو و بعدش تئاتر. مهمونی پنج شنبه ام موکول شد به جمعه. بهتر.

....

کارهای شرکت کند پیش می ره. هنوز مشکل بانکهامون حل نشده.
برای استخدام هم آگهی دادیم. دو نفر دیروز اومدن مصاحبه. خوش قیافه و مرتب بودن. یکی سابقه کار فروش نداشت و یکی دیگه خیلی پررو به نظرم رسید. امیدوارم زود بتونیم کسی رو پیدا کنیم. تجربه بهم نشون داده که بهتره کسی رو استخدام نکنیم تا اینکه آدم ضعیف و ناخوشایند بگیریم.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

پیتزا

دارم از گشنگی می‌میرم. فردا می‌خوام برم دوباره آزمایش تری‌گلیسیرید و کلسترول بدم. تقریبن از دیشب خیلی سبک و کم غذا خوردم. نهار فقط یک تکه مرغ و با چند تکه سیب‌زمینی و شام کورن‌فلکس و شیر! خداکنه این ریاضتی که می‌کشم لااقل جواب بده و این دوتا دست از سرم برداشته باشن. 
به‌نهار فردا دارم فکر می‌کنم. می‌خوام ماکارونی درست کنم.. ولی اون قدر گرسنه ام که با خودم می‌گم نه! فردا به خودم جایزه می‌دم و یک پیتزای بزرگ از پیشخوان می‌گیرم با یه نوشابه بزرگ! درحالت عادی اصلن اهل نوشابه نیستم ولی الان مغزم داره فقط توی منوی غذا وول می‌زنه. :-(
الان به فکر افتادم برای فردا پیتزا درست کنم! خدا رو شکر!

پیروز میدانم!

این دو سه روز واقعن گرفتار بودم. کار شرکت و کارای شخصی.
 به این نتیجه رسیدم که برای من خیلی مهمه که کارهام رو بنویسم. اینجا و توی سررسیدم. برنامه های این دو هفته رو لیست کرده بودم. هفته قبل با موفقیت پیروز شدم و همه رو انجام دادم. این هفته هم با کمی پس و پیش دارم انجام می دم. از همه مهم تر اینکه چشم نزنم، ورزش رو می رم مرتب.
امروز برنامه عصرم چشم پزشکیه و مرمریزاسیون. فردا باید برم خونه دوست آقای میرشب. نمی دونم قبول می کنه بهم گیتار درس بده یا نه. چهارشنبه ورزش+کارهای مهمونی پنج شنبه. پنج شنبه مهمون شام دارم+ تعمیرکار یخچال بعد از چهارسال می یاد برای سرویس. جمعه فعلن برنامه ندارم. شاید با خودم رفتیم تئاتر.
بعضی از کارایی که این چند روز انجام دادم مثل تعمیر یخچال و چشم پزشکی و چکاپ ماهها و سالها بود توی نوبت بودن.
خیلی خوشحالم. از اینکه مثبت بودم این ده روز. کارای شرکت هم زیاد بود. مدیرعامل مهربان که نیست، دیگه وقت های استراحتی که با او به گپ زدن می گذشت، حذف می شه و هی کار و کار و کار. دیروز مسائل فشرده دارایی داشتیم. باید کار اون دو نفر کارشناس فروش رو که دارن می رن، مرتب کنم و تحویل بقیه بدم. روی قیمت تمام شده شش ماه اول سال داریم کار می کنیم. از تارگت فروش عقبیم که ترس برم داشته. خلاصه حسابی کار می کنیم.
یک چیز دیگه اینکه نتیجه آزمایشات خونم رو که گرفتم، دیدم کلسترول و تری گلیسیرید های ریسک دارم! فک کنم زمان ناشتا بودنم کم بوده. از طرفی دو روز قبل از آزمایش خیلی بدخوراکی کرده بودم. حالا از دیشب دارم غذای بی چربی می خورم که فردا برم دوباره آزمایش. یک اتفاق خرسند کننده اینکه از وقتی ورزش می کنم اشتهام کم شده! سایزم هم هم چنین.
امیدوارم این روند مثبت ادامه دار باشه. همچین سابقه خوبی ندارم آخه.

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

آموزش تا آخرین لحظه

اینا رو باید بنویسم تا یادم نرفته. 
از این جریان استعفای این پسرک دو سه تا چیز یاد گرفتم.
اول اینکه یا باید شرکت یک اشل حقوقی مکتوب داشته‌باشه که همه بدونن چرا حقوق یکی از دیگری کمتر و بیشتره و یا همه کسانی که در یک گروه کار می‌کنند یه‌جور حقوق بگیرند و کم و زیادش با پاداش جبران بشه.
یکی دیگه اینکه بچه‌های این دوره مثل ما نیستن که اگه تهدیدشون می‌کردن که در صورت درست کارنکردن اخراج می‌شن، سعی و تلاش‌شون رو زیاد کنن.. نه اینا یه‌هو سنکوپ می‌کنن و می‌میرن. اصلن اهل جنگ جنگ تا پیروزی نیستن. اهل شربت شهادتند و بس. بنابراین مراقب حرفام باشم.
سوم اینکه بازم مراقب حرفام باشم. بار حرف یک مدیر خیلی بیشتر از حرف یک آدم عادیه. جمله‌ای که دهان من خارج می‌شه حتی اگه به شوخی برگزار بشه، ولی تاثیرگذاره.

صدبار ذ و ز رو نوشتم.. دست آخر هم نمی‌دونم برگزار درسته یا برگذار. خانم مارپل هم شروع شده و نمی‌تونم ز گوگل کنم.

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۱

طلاق یه طرفه

امروز هم آدم بودم. می‌شه چهار روز که تونستم مثل آدم زندگی کنم. بیرون از مرداب. ورزش رفتم و مهمونی.

....

کاغذ تعمیرگاه سامسونگ رو که دی‌وی‌دی رو دادم بهش برای تعمیر، گم کردم. دیروز نگاهش می‌کردم که روش نوشته‌بود اگه منو گم کنین، دیگه دستگاه‌تون نمی‌دن بهتون. و من دقیقن همین کار رو کردم! حالا یعنی بهم نمی‌دن واقعن؟

....

کارمندی که داشتیم و به‌ ان رای داده بود و اصلن دوستش نداشتم، پنج‌شنبه پیش استعفا داد. 
قبلن بهش گفته بودم اگه به‌تارگتش نرسه، مجبوریم بگه بره. با همه اینا سعی کردم توی مهلتی که بهش دادم، خیلی کمکش کنم. آوانس‌های زیادی توی استان‌هاش دادم که بتونه موفق بشه. اصلن ازش خوشم نمی‌اومد ولی سعی می‌کردم حس شخصی‌م رو قاطی کار نکنم. برام تارگت مهم بود و بس. البته که توی دلم هم ازش می‌ترسیدم. توی شرکت حجاب ندارم و زبونم هم سرجاش بند نمی‌شه. برای همین می‌ترسیدم یه‌وقت عصبانیش کنیم و مایه اذیت‌مون بشه. برای همین آرزو می‌کردم خودش بره. که بلاخره آخر این ماه می‌ره. ازش تشکر هم کردم و سعی می‌کردم درحالیکه لحنم دوستانه و مودبانه است ولی حرفی نزنم که باعث موندنش بشم.
ولی امروز یه اتفاق ناخوشایند افتاد. این آقا یکی از دوستانش رو پارسال بهم معرفی کرده بود که استخدامش کردیم. بچه خوبی بود ولی کار اونم ضعیف بود. خیلی بابت موندن و نموندنش توی فکر بودم. بهش اخطار هم داده‌بودم که باید به تارگت فروش برسه. البته این اخطار با اون اخطار فرق می‌کرد. اینو می‌خواستم بترسونم تا تکون بخوره. 
امروز این دومی هم گفت می‌خواد بره. یه هفته بود منتظر این حرف بودم. به دو تا از بچه‌های با سابقه گفته بودم باهش حرف بزنن. ولی راضی نشده‌بود. عصبانی شدم. تا سرحد انفجار. از بچگی و خریت یک مرد سی و دو سه ساله. خودمم یه‌وقتی توی کارم نزدیک بود همین اشتباه رو بکنم. ولی من بیست و چهار پنج ساله بودم و اتفاقن بچه‌های سابقه‌دار شرکت جلوی اشتباهم رو گرفتن.
به‌هرحال این دومی داره می‌ره. منطقم می‌گه خیلی هم خوب. چون ترجیح می‌دم با آدم‌های زبر و زرنگ کار کنم تا تنبل. ولی احساسم عصبانیه. مثل این که یارو طلاقم داده!

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۱

من خوبم!

چیزی که هی یادم می ره اینه که توی زندگیم روی بودن هیچکی نمی تونم حساب باز کنم.. نه بابت کمک رسوندن بهم، نه بابت تنها نموندن آخر عمری، نه بابت سفر، نه بابت پول و خلاصه هیچی..
منتظر دستی که از آستین برآید موندن، بی فایده است. گاهی هم خطرناکه. اون مردابی که ازش می ترسم همیشه وقتی ظاهر می شه که نشستم کنار و منتظر دست و آستینم برای بهبود اوضاع.

....

بعد از تعطیلات اون قدر آدم بودم و آدم وار زندگی کردم که می ترسم خودم خودمو چشم بزنم!
 رفتم چکاپ. دو روز ورزش حسابی کردم. دی وی دی پلیر خراب رو دادم تعمیر. فریزر رو پر کردم. برنامه سفرم رو مرتب کردم. خلاصه که!
امروز می خوام برم دیدن یه دوست برای یک درخواست غیر منتظره. البته شایدم فقط برم ببینمش. باید بیشتر فکر کنم. برنامه فردا و پس فردام هم از الان چیده شده.

....

همه این پیشرفتها رو از این بابت تونستم انجام بدم که فکر کردم اگر خودم برای خودم کاری نکنم، بلاشک از شدت موندگی توی مردابم دچار گندیدگی می شم.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱

هواکردن چیزی برای چیز دیگری

-سه روز الکی. خورد و خواب و اینترنت. کمی معاشرت با دوست قدیمی. به‌روز هم خونه‌تکونی.
بعد از یه‌عمر هم خواستم فیلم ببینم، دی‌وی‌دی پلیر کار نکرد. 

-عصری ساعت سه رفتم بیرون. کار داشتم. تقریبن هرکی توی خیابون دیدم، نود و نه درصد غذا دستش بود و یک درصد باقیمونده داشت علم رو می‌برد بزاره سرجاش. 
صدای عزا بعد از دو روز و سه‌شب قطع شده.

-برنامه‌هام رو نوشتم. شاید از شدت خریتم کم بشه.
-وقتی لیست رو نگاه می‌کنم، از شدت ناامیدی از خودم بابت انجام‌دادنش، خمیازه‌م می‌گیره.

-از فردا به‌مدت یک ماه و نیم مدیرعامل مهربان ندارم.

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۹۱

کاش دستی برآید

فرصت دارم دست‌سازخودم را با دقت ببینم. این سالهای اخیر از سر بی‌حوصلگی هر از گاهی شکلی بهش داده‌ام.. شکلی که شبیه هیچ‌چیز درست و حسابی نیست.. نه برایش وقت می‌گذارم و نه کاری برایش می‌کنم. منتظرم دستی از آستین برآید و درستش کند. یا خودم یک‌شبه ظهور کنم و این مجسمه بدریخت را که در واقع نه بد است نه خوب، بلکه یک موجود بی‌شکل و بی‌هویت است را قیافه ببخشم. 
سالها همین طور می‌گذرند و دست‌سازم هر روز گنده‌تر، موهوم‌تر و گاهی حتی به‌خاطر اینکه با پا پرتش می‌کنم به‌سمتی، لب‌پرتر می‌شود. 

من.. فقط می‌بینم و نقد می‌کنم.

اصلاح؟ ترمیم؟ 
بلدم ولی یک‌جوری دارم توی مرداب فرو می‌روم که می‌ترسم حتی بلد بودنش ازیادم برود.
می‌ترسم یک‌روز بلاخره به‌این نتیجه برسم که غرق‌شدن در مرداب سادة ترین راه رهایی‌ست.

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۱

:-OOO

سرفه
سرفه
سرفه

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱

سرفه خشک

حالم زیاد خوب نیست. مشهد که بودم سرما خوردم. فکر کنم هوای بیمارستان آلوده بود. از همان موقع سرفه می‌کنم. گاهی درحد خفگی. دکتر هم رفتم. کلی دعوا کرد به‌خاطر خوددرمانی که با آموکسی‌سیلین و قرص سرماخوردگی کرده بودم. ولی انگار تاثیر درمان خودم بهتر بود..

دوست دارم چرت و پرت بنویسم. 

دو روز است نسخه دکترک را می‌خورم. اریترومایسین و یک شربت گیاهی و کلداکس. الان سرفه نمی‌کنم ولی بی‌حالم. 
برای خودم ماهیچه درست کردم. زودپزم خراب شده. برای دومین بار به سرحد انفجار رسید و باز همه آشپزخانه مالامال آبگوشت شد. باید یک زودپز خارجی بخرم آن‌هم در این وضعیت مفلوکی که لوازم خانگی کالای لوکس حساب شده‌ و وارداتش متوقف شده. لابد خداتومن باید پول بدهم..
نیم ساعت با این حال آشپزخانه می‌شستم.

سرشب به توصیه مامان دو لیوان بزرگ آب سیب و آب هویج گرفتم و خوردم. بعد یک لیوان آب پرتقال. ظاهرن این همه ویتامین خوردن باعث شده سرفه نکنم ولی خوب هم نیستم.
خانم دوست آقای میرشب زنگ زد. چند وقت پیش خواب‌دیده بود که میرشب مرا به‌دست او سپرده. از همان وقت رابطه‌مان صمیمی‌تر شد. امشب هم حالم را پرسید و تعارف کرد که سوپ و دارو برایم بیاورد. تشکر کردم. دلم گرم شد. هم دوست هستیم و هم شانس این را دارم که فاصله‌مان یکی دو تا کوچه بیشتر نیست.
مامان سی‌دفعه تلفن زده. آخرین تلفنش دستور فرنی بود که برای صبح باید بخورم. درست کردم ولی فکر نکنم چیز جالبی شده باشد. گمانم زیادی جوشید.

امروز هم معلم موسیقی نیامد. گفت فردا می‌آید. گفتم کلاس دارم. دروغ گفتم ولی واقعن نمی‌توانم. روزهای آخری که مدیرعامل مهربان ایران است، خیلی کار داریم و توی این هیر و ویر نمی‌توانم ول کنم و بیایم خانه گیتار بزنم. حالش را هم نداشتم. هیچ اینترنستی نسبت به معلم جدیدم ندارم.

خاطرات علم را می‌خوانم. جلد پنجم. یک جلد دیگر بیشتر نمانده. حیف. 

بازهم برنامه سفرم بهم خورد. قرار بود با مشاور شرکت برویم ترکیه. امروز گفت نمی‌آید. اروپا هم قرار بود با هم برویم ولی ترکیه برای کسی جذابیتی ندارد که از کار و زندگی‌اش بزند. نمی‌دانم. حالا شاید خودم تنها رفتم. ولی سفر تنها.. آن هم آنتالیا و استانبول.. آن هم وسط پاییز؟ بروم چکار؟ گند.

چشمانم ضعیف شده.  با عینک هم درست نمی‌بینم.

پسر همسایه مدام مهمان دارد. البته شلوغ نمی‌کند ولی بهش حسودی می‌کنم. فعلن یک هفته‌ای‌ست که خانواده‌اش اینجان. قبل از آن هم مدتی طولانی دوست‌دخترش اینجا بود. درحدی که باید روی تابلوی اعلانات همان اطلاعیه معروف را می‌زدم: آقای شماره هفت، صدای عشق‌بازی شما بلند است... آن هم در این برهوت.

آنچه گذشت

 دارم پیانوی لاچینی رو گوش می کنم شاید سر ذوق بیام یه مشت کار ناخوشایند انجام بدم.
...

هفته قبل خیلی ناگهانی بابا دوبار رفتن اتاق عمل. بار اولش البته برنامه ریزی شده بود. برای چشم. بعد از بیهوشی مشکل پروستات پیدا کردن و پس فرداش، این بار ناگهانی، رفتن برای عمل پروستات. من توی شرکت بودم که مامانم گریه کنان تلفن زد که بدو بیا مشهد. رفتم فرودگاه و بعد از چهار ساعت علافی بلاخره بلیط گرفتم ورفتم. حالا خدا رو شکر خوبن. چند روز موندم و روز یکشنبه برگشتم.
...

چک های برگشتی اون شرکت همکار رو با پافشاری بلاخره درست کردیم. امروز احتمالن آخریش پاس می شه. الان مشکل اینجاست که بانکها فقط استعلام بانک مرکزی رو ازمون قبول می کنن و استعلام از خود شعبه ها به درد نمی خوره. اینم که باز یه مدتی طول می کشه تا توی سیستم بانک مرکزی رفع سوء اثر بشیم.
....

دلار یک کم اومده پایین و نرخ مواد و بقیه چیزا هم کمابیش داره می یاد پایین. ولی جالبه که نرخ ارز مبادلاتی رو پایین نمی یارن!
...

مدیرعامل مهربون و دایی هر دو هم زمان دارن می رن اون ور آب. دو ماه نیستن. سرم خلوت می شه. باید برای خودم برنامه بزارم.
...

دوباره تصمیم دارم بگردم دنبال خونه.
...

موسیقی به کل تعطیل! با معلم جدیده سفره یا من. امروز قرار داریم که امیدوارم کنسل بشه. چون بیش از یک ماهه فک کنم که هیچ تمرینی نکرده ام.
از هفته دیگه با یکی از بچه ها قرار تمرین داریم.
...

دارم سعی می کنم کار امروز رو به فردا نیاندازم. خیلی از بابت این اهمال کاری هام متضرر شده ام تا حالا. چند تا ضرر پشت سر هم این مدت بهم خورده بابت همین که هی همه چی رو لفت می دم.
الانم یک سری از کارایی که باید امروز انجام بدم، از هموناییه که هی عقب انداختم و دارن به دقیقه نود می رسن.

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

ناتوانی

دم صبح خواب می دیدم زمان انتخابات است. دکتر مصدق یکی از کاندیداها بود. من برگه رای را توی دستم گرفته بودم و سوار آسانسور بزرگی شدم که بروم طبقه بالای ساختمانی و رای بدهم. آسانسور خراب شد.. من توی اتاقک دهشتناک آسانسور بودم و روی سطح شهر پرواز می کردم.. و بعد انگار تصادف کردم..
 وقتی به هوش آمدم به همان ساختمان رفتم که رای بدهم.. دیدم پنج سال گذشته.. دکتر مصدق را زندانی کرده بودند.. رییس الاغ دانشگاه مان دکتر فلانی، رییس جمهور شده بود و قرار بود بعد از او یک آدم بسیار الاغ تر بیاید.. یک چیزی شبیه رژیم کمونیستی داشتیم.. خواب دیدم دوستم که با هم گیتار می زنیم می گوید معلم جدیدمان همان پنج سال قبل رفت آمریکا و او دنباله درس گیتار را پیش یک آدم انچوچک- خودش همین را گفت- یاد گرفته و بعد از مدتی دیگر آن آدم هیچی بلد نبوده بهش یاد بدهد.. و گفت که اصلن مثل آقای میرشب نبود..
من به گریه افتاده بودم.. یاس و ناامیدی تمام وجودم را پر کرده بود.. ناتوانی از بابت این همه فاجعه ای که در ایام خواب بودنم رخ داده بود ...هق هق گریه می کردم و می گفتم هیچ چیز مثل سابق نخواهدشد.. هیچ کس میرشب نمی شود.. دیگر مصدق نداریم..

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

این نیز لابد بگذرد

از صبح ساعت هشت یک کله کار کرده‌ام تا هشت شب.. با استرس و عصبیت و کلرودیازوپوکساید و فریاد و ...
سر صبح فهمیدیم وام بانک اصلی‌مان هم بلوکه شده. بعد از چهار پنج سال که به طور مرتب وام‌مان را گرفته‌ایم و تسویه کرده‌ایم، کادر جدید بانک گفتند که نمی‌شود.. بالاتر از سقف مجاز بانک وام دارید. باید برویم سرپرستی و منطقه. تقصیری هم ندارند. قانون لابد این است. ما که نمی‌‌‌فهمیم. بخشنامه بانک را نشانم دادند و دیدم ردیف سقف ما این نیست که می‌گویند، آنها گفتند نه همین است. 
طی این چهل و پنج روز این دومین دویست و پنجاه میلیونی‌ست که توی بانک بلوکه می‌شود. بدی کار اینجاست که وام قبلی را تسویه می‌کنیم و سیستم شبکه بانکی طوری شده که تا وقتی برای وام جدید همه اطلاعات را وارد نکنند، نمی فهمیم که قانون تغییر کرده.
نقدینگی‌مان به‌شدت کم شده. حقوق نداده‌ایم که هیچ، پرداخت‌های جاری هم همه معلق شده‌اند. بعد از چندین ماه دوندگی توانستیم گشایش اعتبار کنیم.. درست در زمانی که کاملن بی پولیم. وقتی کار وام‌ها درست شود دوباره باید همه داستان گشایش اعتبار را از سرنو شروع کنیم. 
چک‌های فروش اجناس‌مان هم نقد نمی‌شود.مشتریان‌مان تلفن می‌کنند و بعد از فشار فراوانی که به بخش فروش آورده‌ام، خواهش و تمنا می‌کنند که مهلت بدهیم.. مهلت مساوی‌ست با بی‌ارزش‌شدن پولی که نزدشان داریم. ولی چه می‌شود کرد؟ مشکلات بقیه را که می‌بینم، کلی مدیرعامل مهربان را دعا می‌کنم که درست در همین موقع یک کارخانه را فروخت و حالا پولش هست که جلوی زمین خوردن‌مان را بگیرد وگرنه معلوم نیست با خروج پانصد میلیون نقدینگی و نقد نشدن پانصد میلیون پول دست مشتریان چکار باید می‌کردیم..
چک مردم را برگشت می‌زنیم.. به پشم‌شان هم نیست. داد می زنیم.. تهدید می‌کنیم.. خواهش می‌کنیم..هیچ فایده‌ای ندارد.
امروز سرم تیک گرفته بود. نگران خودم بودم که نکند ام‌اس بگیرم.. فقط همین یکی این وسط کم است.
بقیه زندگی خبری ندارد برای نوشتن. نه خوشحالم بابت زندگی و نه غمگین. فقط دوست دارم خانه باشم. کلید را که توی قفل در می‌چرخانم انگار به محیط امن وارد شده‌ام. دوست ندارم صبح شود.. دوست ندارم جمعه تمام شود.. دوست ندارم بروم توی جنگل. خسته‌ام.

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۱

اساتید پر مدعایی که ما باشیم

ملتی هستیم استاد بی خاصیتی و در عین حال ادعا.
 دنبال طرز تهیه سالاد آواکادو توی اینترنت می گشتم. تمام نتایج صفحه اول سرچ گوگل فارسی، عین هم بود. صدنفر از رو دست هم کپی کرده بودن. حالا کی از رو دست کی نوشته بود، معلوم نبود! خاک برسرمون که هیچ خلاقیتی در تولید محتوا نداریم. حالا این سرچ رو به انگلیسی انجام بدیم، دوتا دستور یه جور هم نیست.
نه که فک کنین فقط دستور آشپزی کپی می کنیم، می تونین دنبال یه مطلب پزشکی یا مهندسی به فارسی بگردین، ببینین چقدر شاهکاریم به والله.

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۱

:)

- جالبه که انگار سیتیزن امریکام. دلم می خواست امروز شیرینی بدم.
- خبری نیست. بازم هیچی به هیچی.

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

ماشین زمان

توی شرکت نشسته ام. منتظرم یک چیزی بیاورند امضا کنم و بعد بروم ورزش. دوباره ورزش می کنم. با یک ماه وقفه. تمام امسال همین قدر خر بوده ام.

چند روز است که یک فکری به شدت آزارم می دهد.  امروز یک خبر مثبت در جهت رفع همان آزار بهم رسید. قاعدتن باید خوشحال شوم. یا لااقل از آن همه بار منفی درونم کم شود.. اما در ازای نتیجه گرفتن از آن خبر مثبت باید بهای زیادی بدهم و از خیلی چیزهای مهم بگذرم.
 این بار می خواهم به خودم فرصت بدهم. همیشه به خاطر این چیزهای مهم، این فرصت را از خودم دریغ کرده ام واتفاقن این چند روزذهنم مشغول این فکر بود که آیا این چیزهای مهم واقعن مهم بود وارزشش را داشت یا نه؟ حالا فرصتی دست داده. فرصت بازگشت به گذشته و احتمالن پاسخی به این سوال و این آزار. امیدوارم بتوانم درست بالانس کنم و جلوی خودخواهی های ذاتی ام بیایستم.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

.

-معلم جدید امروز اومد. خیلی خوبه. البته اگه من تمرین کنم. دو ماه دیگه می‌ره امریکا. ولی می‌گه اگه مثل آدم باشم و تمرین کنم توی دو ماه راهم می‌اندازه.
-همین.

بی‌ یک آدم استثنایی

صبح جمعه. منتظرم معلم موسیقی جدید بیاد. یک‌سال قبل در چنین زمانی هرجمعه می‌رفتم خونه آقای میرشب. همین ساعت. زنگ می‌زدم.. وارد حیاط که می‌شدم، گربه‌هارو می‌دیدم که در انتظار سهمیه غذاشون دم پنجره‌اش نشسته‌بودن. در خونه رو باز می‌کرد. با لباس مرتب. بوی عودی که مخصوص خودش بود و بهم قول داده‌بود برام یه‌وقتی بخره.. فوبی می‌اومد. گربه ملوسی که می‌دونست ازش می‌ترسم و برای همین سربه‌سرم می‌زاشت. از آکوردهای باس بدش می اومد و من پیک رو می‌کشیدم روی سیم‌های بالای گیتار که دست از سرم برداره.  گیتار می‌زدیم.. حرف می‌زدیم و آقای میرشب برام گاتای داغ و تازه می‌آورد. گاتای خونه‌ش هم مخصوص خودش بود. تخته سنگای بیابونی بزرگ گوشه و کنار خونه، مجسمه‌های مسخره‌ای که بچه‌ها آورده‌بودن، دستگاه بخور خوشگلش.. همه چیز هویتی داشت به نام آقای میرشب. 
امروز هم جمعه است. بی‌آقای میرشب. بی‌رفیق.

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

از ماست که برماست


یکی از چیزهایی که خیلی ناراحتم می کند عدم مسئولیت مردم است. بگذریم از افراد کوچه و خیابان که انگار در باغ وحش را باز کرده اند و یک تعداد گرسنه ددمنش را آزاد کرده اند...
به نظرمن عدم مسئولیت دربرابر جامعه حتما از خانواده شروع می شود. جایی که به ما یاد نداده اند باید مراعات محیط اطرافمان را بکنیم و به اندازه سایر افراد خانواده در همه چیز خانه سهم داریم، اعم از کسب درآمد و نظافت و خدمات و .. متاسفانه پدر و مادر خیلی از ما ، از ما یک مصرف کننده مدعی ساخته اند. این اسمش تربیت آدم نیست. بیشتر به تربیت زالو شبیه است.

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

روزهای روشن ... خداحافظ

از وقتی استارت این فکر را توی ذهنم زدم که دارم افسرده می‌شوم، افسردگی با سرعت دارد به همه ذهنم هجوم می‌آورد. بدخلق و گرفته‌ام. برخلاف ظاهری که انگار اینجا دارم، توی کار زیاد بداخلاق نیستم. جدی چرا ولی با همه می‌گویم و می‌خندم و سر‌به‌سر می‌گذارم. این روزها اما نه. از وقتی وام‌مان را بانک تسویه کرد و نداد و یک‌هو همه فکرهایم را بهم ریخت.. نه.. فکر نمی‌کنم.. البته بی‌پولی یکی از اتفاقاتی‌ست که می‌تواند مرا حسابی بدخلق کند.. چه درمورد خودم و چه در مورد شرکت. ویزا نگرفتن هم خیلی ناراحتم نکرد.. ولی باعث شد به این فکر بیافتم که به‌خاطر مجردبودنم توی مملکت حبس شده‌ام. بعد از این فکر گذشتم و خود مجرد‌بودن فکر اصلی‌ام شد.. مجردبودن و همه پیامدهایش. به گذشته فکر کردم. به آدمهایی که از دست دادم. به انتخاب‌های اشتباه. به آنچه گذشته و نمی‌توانم برشان گردانم. و حس استیصال تمام وجودم را گرفت.. 
دوستم می‌گوید وقتی بداخلاقی، همه بچه‌های شرکت تحت تاثیر قرار می‌گیرند.. ولی نمی‌توانم ظاهرم را حفظ کنم. دست خودم نیست. امشب حتی برای خودم توی ماشین گریه کردم. دلم برای آقای میرشب تنگ شد و از اینکه زندگی‌ام این‌قدر از آدمهای خوب خالی‌ست که رفتن یکی جای خالیی به‌این بزرگی درست می‌کند، بیشتر گریه کردم. با صدای پیتر و گوردون گریه کردم. با فکر اینکه معلم موسیقی جدیدم دیگر برایمان وقت ندارد چون درگیر کارهای رفتن و عروسی‌ ا‌ست.. از فکر این‌که معلم بعدی هم که می‌خواهم بگیرم، دارد می‌رود آمریکا.. هیچ فکر خوشایندی نیست که بهش فکر کنم و بتوانم بخندم. چطور می‌توانم ؟
امروز یک خبر خیلی‌خوب خانوادگی شنیدم. اگر وقت دیگری بود، عربی می‌رقصیدم لابد. اما هیچ حسی نداشتم. فقط سعی کردم بخندم و در شادی دیگران شرکت کنم. 
برای اولین‌بار فهمیدم چطور آدمهای چاق وقتی افسرده می‌شوند، هی می‌خورند. این یک ادعای مسخره بود تا امشب. اما الان فکر می‌کنم برای گذراندن این خاکستری پیرامونم باید هی بخورم. 
فردا با دکتر بیرشک تماس می‌گیرم.
دوباره دارم افسرده می شم. حس می کنم هر روز از چرخ گوشت رد می شم. شاید فشارها این قدر زیاد نباشن ولی حس من اینه.

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۱

minimal piano selection

صبح شنبه را با موسیقی پیانو شروع کرده ام.. با امید به اینکه هفته خوبی باشد و گره کارها باز شود. موسیقی کلاسیک خود بهشت است.
باید روی بودجه شش ماه آینده شرکت کار کنم. کار نچسبی ست که حتمن باید با موسیقی خوبی همراهش کنم..
عصرمشاور مالی می آید و تا دیروقت شرکتیم.
امروز بانک هم باید بروم. باید با مدیر بانک چانه زنی کنم تا شاید لااقل نیمی از وامی را که بالا کشید، بهمان بدهد.
 بنده خدا. تقصر او نبود. تقصیرمدیرعامل شرکت همکار است که عین تمرین امضا، چک امضا کرده و حالا به خاطر برگشت آن همه چک جلوی تسهیلات ما را گرفته اند. رییس بانک ما با ظرافت و زرنگی دویست میلیون وام  را از ترسش نقد کرد و من خیلی ابلهانه بهش اعتماد کردم.
امروز باید یک جوری بروم مرکز مبادلات ارزی و سهمیه ارزمان را بگیرم. یورو سه هزار و سیصد تومان را که گرفتیم، به خاطرش به کارپرداز شرکت پاداش دادیم.. دم ان گرم که این قدر راحت ترتیب مان را می دهد از هر طرف و بعد ازش تشکر می کنیم.
الان که فکرش را می کنم دردسرهای امروز به حدی است که واجب است یک پیانوی رویال توی اتاقم بگذارند و برایم موسیقی زنده اجرا کنند.. شاید که فشارخونم تنظیم شود.
از فشار خون نوشتم. خیلی از مدیرانی که دور و برم می شناسم، این روزها بعد از تحمل استرس های این مدت همه شان به فکر چکاپ خودشان افتاده اند. قلب و فشارخون و قند.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

تنبل نرو به سایه.. سایه خودش می‌یایه..

مادرم علنن می‌گوید خیلی زشت شده‌ای، از بس چاقی! بعد هم می‌گوید بهت برنخورد، هرکی می‌گوید چاقی بهت می‌آید، غلط کرده!
صبح به‌همین مناسبت و به‌مناسبت هوای بهشتی رفتم پیاده روی. یک ساعت. بعد از مدتها بدون ماشین توی کوچه‌ها قدم‌زدن، یک تجربه فوق‌العاده بود. دیدن مردم و خانه‌ها و کیف‌کردن با بوی درختان با‌ران‌خورده.. خلاصه حالی کردیم مبسوط..
بقیه روز به آشپزی گذشت.. یک قورمه سبزی خیلی خوب و چندتا غذا برای وسط هفته خودم و دایی. کتاب خواندم و سری هم به‌ دایی زدم. 
یک‌جوری باید به‌خودم غلبه کنم. حتمن یک راهی هست.. مثل سنگ به زمین تنبلی‌هایم چسبیده ام و تکان نمی‌خورم. یک لیست از کارهای واجبم باید بنویسم. مثل:
سرویس دوره‌ای ماشین
بیمه ماشین
چکاپ خودم
دکتر بروم
ماساژ پوست
خرید کفش
سینما
تئاتر
ورزش
موسیقی
گیتار بخرم
دوستانم را ببینم
دو تا مهمانی خیلی واجب بدهم
خیاطی..
اینها جزو واجباتند که نوشتم.. هنوز خیلی کارهای دیگر دارم.. ولی عقب انداختن اینها هر روز بدتر از دیروز است. 
....
همین الان مادرم زنگ زد.. گفت تو رو خدا اعتماد به‌نفست رو از دست ندی یه‌وقت به‌خاطر حرفام.. ولی کم بخور.. جون مامانت کم بخور!

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

قناعت ناگزیر

سر صبح پنجشنبه. الان آقایی که مسئول برنامه نمایشگاه هلند بود، اس ام اس زد که داریم از هلند فشار می یاریم که ویزاهاتون رو درست کنیم. می خواستم بگم خیلی زور نزن چون من همچین اینترستی هم ندارم برای رفتن. البته با خودم فک می کنم با این هزینه ها بعیده که حالا حالاها خودم بتونم شخصی سفر اروپا برم. ولی شرکت هم با من فرقی نداره. مسخره است توی این اوضاع رفتن. فقط چون مهمون دعوت کرده بودیم ناچار به ادامه بودیم و رومون نمی شد کنسلش کنیم. برنامه از دو ماه قبل تنظیم شده بود و ماشاالله توی این مملکت باید روز به روز برنامه ریزی کرد.
....
دیشب بعد از گذروندن چند روز سخت و استرس پشت استرس، ناخودآگاه طبق خاصیت درونی زنانه سر از میدون محسنی درآوردم. دلم می خواست یک خرید مفصل بکنم تا دلم واز شه. هیچی نخریدم. ولی حتی ویندوشاپینگ هم ضد افسردگیه.
....
باز مرددم بین خاطره نویسی روی اینترنت و روی کاغذ. روی کاغذ نوشتن از این بابت خوبه که همیشه دفترچه دم دسته برای نوشتن. ولی از طرفی همین دم دست بودنش هم خطرناکه. اونم برای کسی مثل من که فراموشکاره.
....
خیلی خیلی خیلی خسته ام. کاش این همه مشکل کاری نداشتیم و می تونستم یه سفر با آرامش برم.
..... 
بیمه ماشین هم چند روز دیگه تموم می شه. یه پول مفصل باید بابتش بدم.
....
تمام فکر و ذکرم داره می شه پول و سقوط بی مهابای اون..چقدر راحت به قیمت دلار سه هزار و پونصد تومن رضایت دادیم. چقدر خوشحالیم تازه اگه همین قیمت ثابت بمونه. می ترسم برای انتخابات هم یه جوری بشه دعا کنیم ان دوباره رای بیاره. از ما مردم، هیچی بعید نیست. مدام در حال انتخاب بین بد و بدتریم و رضایت به حداقل ها.

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۱

وقتی خوشبختی می یاد عطسه و گوز قاطی می یاد.

ویزا ندادند.
ثبت سفارش نکردند.
وام موافقت نشد.

مرده نمی گوزه، وقتی می گوزه تابوت رو می شکنه..

روزهای خیلی سختی رو می گذرونیم. هر دری رو باز می کنیم، یه در دیگه بسته می شه. امروز شاید ثبت سفارشی که از اردیبهشت داریم دنبالش می دویم، درست بشه. یا شاید بازم ایراد بگیرن. مسائل بانکی مون به خاطر مشکلات یک شرکت همکار که مدیرعامل مهربان جزو هیات مدیره اش بوده و منم وکلیش بودم اونجا، به شدت بهم ریخته. دیروز از شدت استرس به گریه افتاده بودم. می ترسیدم عمق جریان رو که به مدیرعامل مهربان بگم، سکته کنه.. برای همین زیاد کش ندادم.. امروز باید دو تا بانک برم. اگر درست نشه واقعن نمی دونم چکار باید بکنم.

تمام مواد اولیه رو نقدتر از نقد داریم می خریم. یعنی باید مثلن بیست روز زودتر پول بدیم و بعد جنس رو بدن. گاهی به بعضی تولیدکننده ها، مثل گونی بافی، التماس می کنیم که فروش داشته باشه و به هر قیمتی حاضریم بخریم. چون خیلی ها اصلن فروش ندارن. خودمم فروش شرکت رو متوقف کرده ام. از یه طرف به خاطر نوسان قیمت ها و از یه طرف به خاطر بدهی های معوق بسیار زیاد مشتری هامون. ما نقد می خریم و مردم چک های چند ماهه ای که دستمون دادن رو پاس نمی کنن.

توی این هیرو ویر می خوام برم خارج. یه سفر نمایشگاهی اروپا. هلند و بلژیک و آلمان. برای اولین دفعه است که دارم دعا می کنم ویزا بهم ندن. امروز معلوم می شه. از طرفی به خاطر مشکلاتی که داریم و باید باشم تا حلشون کنیم و از طرفی قیمت یورو سر به فلک می زنه. چند روز قبل چهار هزار و هفتصد و سی تومن خریدم. عین الاغا.
از اون خنده دارتر این که می خوام با این قیمت یورو، گیتار بخرم از اروپا. فکر کنم مشنگ شده ام. این به معنای دل خوشم نیست. بیشتر مخارج من و مهمانی که داریم، با شرکته. منم می خوام به جای هرخریدی برای اولین بار در عمرم برای خودم خرید کنم! منتها زمانش یه کم ناجوره. :-)
خلاصه که گیج و ویجم. هیچ چیزی در زندگیم در این لحظه وجود نداره که امیدبخش باشه.. این پسره گوه هم توی شرکت که به ان رای داده روی مخم راه می ره. دیروز داشت درباب واجب بودن حجاب حرف می زد. امروز مشکی می پوشه و می گه شهادته و فرداش صورتی تنش می کنه و می گه عروسی امام فلانه و کیک پخش می کنه. نمی دونم چطوری بیرونش کنم. وضع فروشش هم افتضاحه.

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

جیک‌جیک مستان

امروز کمی بهتر بود. سه‌تا تحصیلدار بهم معرفی کرده بودن یه‌هو! دوتاشون آمدن مصاحبه. هر دو خوب بودن. یکی‌شون خیلی گنده‌ بود. بچه‌ها می‌گفتن این خوبه که نمی‌شه دزد بهش بزنه و همه رو حریفه! ولی دومی بهتر بود. تازگی عقلم می‌کشه که از شرکت قبلی افراد استعلام بگیرم. خیلی تعریفش رو کردن. حالا مونده که فردا خودش خبر بده که با شرایط ما می‌یاد یا نه.
در حین کار بودیم که دیدم وسط هال شلوغ شد. تحصیلدار خوبمون از بیرون اومده‌بود و داشت تعریف می‌کرد که چهار نفر سر کوچه ما که بانک کشاورزیه، یکی رو با چاقو زدن و پولش رو که از بانک گرفته‌بود دزدیدن و بردن. گفت خوب شد اتفاق پشت‌سرم افتاد وگرنه از حال می‌رفتم.. مردم جمع شده‌ان وکسی جرات نکرده بگیردشون. پرسیدم مگه بانک پاسبان نداره؟ گفت نه. تازگی‌ها سربازهای پاسبان بانکها فقط می‌یان صبح اول وقت کارت می‌زنن و می‌رن. دم مملکت گه‌مون گرم.
اون روز که پول شرکت ما رو زدن، دوربین دو تا بانک فیلم دزدا رو گرفته. هر دو بانک گفته‌ان که این سومین باره که همین آدمها دم همین بانکها با همین روش دزدی می‌کنن و اینا فیلم رو برای کلانتری می‌دن. دزدها قیافه شون مشخصه کاملن. آگاهی هم می‌شناسدشون. ولی چطور دارن هر روز دزدی می‌کنن، معلوم نیست. ما به بچه‌ها گفتیم بهشون بگن سی در صد چک مال اونا، اگر دزد رو بگیرن. حالا نمی‌دونم می‌صرفه براشون یا نه.
امروز نیم ساعت زودتر اومدم از شرکت. ساعت پنج. انگار اوج ساعت آزادسازی دیوونه‌ها از تیمارستان ساعت شش باشه! امروز تعدادشون خیلی کم بود. تونستم با چهار پنج‌بار سکته ناقص رانندگی کنم و بیام خونه.
هربار می‌رم سوپر حداقل یک چک پول پنجاهی می‌دم.. صبح هم توی داروخانه قیمت داروهام به علاوه دو تا شامپو و یک مام زیر بغل شد حدود نود تومن. تقریبن همه‌چی دو برابر به بالا شده‌بود..
مردم چطور زندگی می‌کنن یعنی؟ کسی که اجاره خونه داره لااقل ماهی سیصد تومن رو که می‌ده، خورد و خوراک یه خانواده سه نفری هم در حداقل شرایط باید ماهی چهارصد باشه. بعد ما به تحصیلداری که گرفتیم می‌خواهیم ماهی پونصد بدیم. حتی اگه لخت هم بچرخه، بازم کم می‌یاره. بچه مدرسه‌ای و .... واقعن مردم چطور زندگی می‌کنن؟ هنوز خوشحالن که دسته‌جمعی رفتن به ان رای دادن و پوز طرفدارای موسوی روبه‌خاک مالیدن؟ روز بعد از رای‌گیری رو یادتونه؟ با چه حس فاتحانه‌ای با پرچم‌های کوچک روی وانت‌ها و تاکسی‌ها و موتورها، توی خیابون‌هایی که خاک مرده پاشیده‌بودن از شدت بهت ما، رژه می‌رفتن و با نهایت شادی از ته دل می‌خندیدن. من که فکر نمی‌کنم تقلبی در انتخابات شده‌باشه. از هرکی جز دور و بری‌هام سوال می‌کردم، به ان رای داده‌بود. خوب حالا خوش می‌گذره؟

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۱

اون قدر خسته و دلزده‌ام که حد نداره. امروز افتضاح بود. اول صبح با دختر مالی‌چی که آورده بودیم و بعد از یه‌هفته ردش کرده بودیم که بره، به اصرار مدیر‌عامل مهربان تلفنی حرف زدم. خواستم دلجویی کرده‌باشم. روزی که تصمیم گرفته‌بودیم استخدامش کنیم، اون قدر حرف زده‌بود که دلم نخ‌کش شده‌بود. امروزم عین رادیو بی‌بی‌سی حرف زد. به‌زحمت تلفن رو قطع کردم و موفق شدم که فقط بهش بگم که شماره حساب بده تا یه‌پولی رو مدیرعامل مهربان گفته بود علاوه بر حقوقش بریزم توی حسابش، بگیرم. گند. روزم رو با آدم مزخرفی شروع کرده‌بودم. 
بعدش یه بسته مهم داشتیم که گفته بودم اول صبح بره یه‌جایی تا اونا بفرستنش آزمایشگاهی در کرج. فرستاده بودن. ولی کسی پیگری نکرده‌بود که رسیده یا نه. بنابراین از هشت تا ده نرفته بود و به آزمایشگاه نرسید. بعدش دوستم اومد و گفت رضایت بده که تحصیلدار قدیم رو دوباره صداش کنیم بیاد. لااقل دزد نیست.
این الاغه که باعث شد دو میلیون‌تومن‌مون رو بدزدن، هنوز توی شرکته. خدایا از بلاهت خودم متعجبم که چرا وقتی توی فشار بودم، عین خر استخدامش کردم. من که این قدر ادعای آدم‌شناسی دارم. خاک‌برسرم. فعلن نگهش داشتیم چون هیچ آدمیزاد درست و حسابی برای تحصیلداری پیدا نکرده‌ایم. بلاخره رضایت دادم ولی گفتم که اون آدم پررویی بود که گفته بودیم بره. کار هم که نمی‌کرد.. دوستم گفت درستش می‌کنیم. اومد. طبق پیش‌بینی من گوزش رو برده بود سر دلش. گفت حقوقش رو باید اضافه کنیم. کارهاش باید حساب شده و مرتب باشه و پنج شنبه در میون هم استراحت کنه. بعدم اومد پیشم و سوال کرد:خانم مهندس منو با یه ماه حقوق بازخرید کردین؟ گفتم مگه تا به‌حال برای بقیه کار دیگه‌ای کردیم؟ گفت نه.. ولی من فکر می‌کردم با دو ماه بازخرید بشم. می‌خواستم بزنمش.
به‌دوستم گفتم اگه قرار باشه همه شرکتو خودم تمیز کنم و چکها رو نقد کنم، این پدرسوخته رو دیگه نمی‌خوام. 
بگذریم از همه چیزهای ریز و درشت روزمره‌ای که اتفاق افتاد. نهارم مزخرف بود. با خودم فک کردم لااقل یه‌غذایی برای خودم سفارش بدم که حالم بهتر بشه. یارو بعد از یک ساعت و ربع برام پیتزای اشتباه مزخرف سردی آورد. بعدش یه لیوان رو شکوندم...
روز گهی بود خلاصه. همه رقمه.
وقتی برمی‌گشتم خونه، ترافیک و آدمهای دیونه‌ای که هر روز می‌بینم توی رانندگی، رفتن روی مخم. از همه‌چیز این دیونه‌خونه بیزارم. دوست دارم توی خونه در رو قفل کنم و اصلن بیرون نرم. یه‌کاری داشته باشم که از توی خونه بشه انجامش داد. دیدن این همه خل و چل داره دیوونه‌م می‌کنه. اون‌قدر ناراحتم که می‌دونم باید برم پیش دکتر بی‌رشک ولی فکر ترافیک مسیر مطبش رو که می‌کنم، پشیمون می‌شم. 
توی خیابون گاهی که پیاده باید برم جایی، فکر می‌کنم همه می‌خوان کیف آدمو بزنن. یه زمانی می‌شد برم پیاده روی ولی الان واقعن می‌ترسم. 
خسته‌ام.. توی تیمارستانی زندگی می‌کنم که متاسفانه بیرون از اون جایی برای من نیست. هرجوری به ترک مملکت فکر می‌کنم، می‌بینم راهی نداره. باید بتمرگم توی همین فاضلاب.
از اون روزهاست امروز. گند به توان n.


شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۱

...

دم‌نوش میوه ای دکتر بین... پاییز عزیز.. تمرین نفرین آرتوش..

کاش اسم  این آهنگ یه‌چیز دیگه بود..


Wish you were here-2

-هفته قبل آن قدر کار کرده‌بودم که آخر هفته تقریبا لمس بودم. دوست‌داشتم پنجشنبه درخانه را قفل کنم و نه کسی بیاید و نه کسی برود. پنجشنبه آخر شب بود- به‌وقت من ساعت 9- که آقای همسایه طبقه بالایی زنگ زد که بیایید چای بنوشیم و کنسرت دیوید گیلمور تماشا کنیم. توی فیس‌بوک دیده‌بود که آهنگ wish you were here  را خیلی دوست دارم و سی‌دی‌اش را برایم آورده‌بود. بعد از بهانه زیاد- طبق روال من- رفتم بالا. دو سه ساعتی بودیم. چای نوشیدیم و از موسیقی و طبیعت‌گردی و اعتصاب بازار حرف زدیم و برگشتم طبقه پایین. یک کار خلاف عادت برای من بود. بدون برنامه ریزی قبلی، با آدمی که تقریبا برایم ناشناس است، نشست و برخاست کردم!
- شرکت.. مثل همه .. آب توی هاون می‌کوبیم. برای این کار دو نفر دیگر هم این هفته استخدام کردیم که دست‌تنها نمانیم.
-وی‌پی‌ان من یوتیوب را باز نمی‌کند. می‌بینم که همه صاحبان وی‌پی‌ان به موسیقی‌های یوتیوب لینک می‌دهند. مرا/او را چه می‌شود؟
-تحصیلدار جدید شرکت دو میلیون تومان پول بی‌زبان شرکت را دم در بانک دو دستی تقدیم دو کلاه‌بردارکرد. ادعا کرده‌اند طلا دارند و پول او را گرفته‌اند که چند دقیقه بعد با سود بالا بهش برگردانند. بگذریم از کل جریان. در انتظار فیلم دوربین مدار بسته بانکیم. تحصیلدار الاغ‌مان را خودم به شرکت معرفی کرده‌ام. مایه آبروریزی. یک بچه شش ساله دارد و شرکت قبلی‌اش ورشکست‌ شده‌بود. در به‌در دنبال کار می‌گشت. حالا بیمه بیکاری هم نمی‌تواند بگیرد. حتی یک نفر توی شرکت راضی به‌ماندنش نیست. خر.
-دوست دارم موسیقی تمرین کنم. زیاد.
-حس می‌کنم شماره چشمم باز ضعیف شده.
-حتی کرم‌های دویست‌هزارتومانی هم حریف چین‌های دور چشمم نمی شوند. لعنت بر هردویشان.
-یک اتفاق خوب بیافتد. حیف از این هوای پاییزی‌ست که همین جور دارم هدرش می‌دهم.
-چقدر دلم می‌خواهد همت سی سالگی‌ام دوباره در من حلول کند. در آن‌صورت پیاده روی‌های شبانه داشتم و تئاتر و کتاب‌فروشی.. دریغ از یک جو غیرت.

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

من و این بغض بی‌قرار..

1- خسته‌ خسته خسته‌ام. چه کلمه ناجوری از لحاظ شکل املایی‌ست. خستگی من به این زشتی نیست.
2-کماکان درگیر مسائل وارداتیم.
3- کماکان درگیر حل مشکلاتمان با بانک‌هایمان هستیم.
4- دریچه امیدی برای حل هردو باز کرده‌ایم.
5- در این روزهای پاییزی آن قدر دلم برای آقای میرشب تنگ می‌شود که دلم می‌خواهد از زیر خاک بکشمش بیرون و بغلش کنم...
6- صبح اول وقتم با آقای میرشب شروع می‌شود که برایش فاتحه می‌خوانم.. غروبم هم با او می‌گذرد.. وقتی خسته از سرکار برمی‌گردم و توی ماشین موسیقی گوش می‌کنم و با هر موزیکی یک خاطره‌ای، یک کلامی، یک شوخی از او یادم می‌آید و از شدت دلتنگی برایش، تمام وجود سرشار از بغض می‌شود..
7- گل ‌یاس می‌گوید این‌قدر به آدمهای تکرارنشدنی رفته از زندگیت فکر نکن.. به این فکر کن که با بسته شدن هر دری یک در جدید باز می‌شود.. 
8- دلار مثل موشک بالا می‌رود. دو روز است به‌دنیال سیصد یورو توی بازار می‌گردیم و نیست. 
9- مدیرعامل مهربان می‌گوید دلار را می برند بالا و بعد می‌آورند پایین روی دو هزار و پانصد و ما خدا را شکر می‌کنیم و جشن می‌گیریم...
10- من می‌گویم دلار را می‌برند بالا و بعد مراسم آشتی‌کنان در آستانه انفجار راه می‌افتد.. ما جشن می‌گیریم+همه آنهایی که ممکن است از آشتی‌کنان عصبانی شوند. 
10- مدیرعامل مهربان می‌گوید: تو خیلی خوش‌بینی.
11- نصف بیشتر وقتمان توی شرکت به بررسی مسائل سیاسی می‌گذرد. تمام وقت‌مان به قیمت دلار و مراسم آشتی‌کنان وابسته‌ شده‌است.
12- باز هم توصیه می‌کنم خاطرات علم را بخوانید. آخر جلد سومم. یکی از بهترین کتاب‌هایی است که در عمرم خوانده‌ام. آن قدر که از این کتاب آموختم از هیچ کتاب دیگری چیزی یاد نگرفتم.
13- دلم زندگی را جور دیگری می‌خواهد.
15- آدامس اوربیت از 700 تومان رسیده به هزار و سیصد تومان. این قیمت دیشب است با دلار دو هزار و هفتصد و خورده‌ای.

16- هنوز هم خسته خسته خسته‌ام.. هنوز هم دلم زندگی را جور دیگری می‌خواهد.. هنوز هم دلم می‌خواهد آقای میرشب را از زیر خاک در بیاورم و یک عصر پاییزی دیگر بهم بگوید که باید به این مملکت گوزید و قهقهه خنده‌مان با صدای ساز توی خانه کوچک آبی‌رنگم بپیچد..
کاش بود.

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

تنهاشدگی

در این‌حال بودم که بیایم و بنویسم: از دست خودم درمانده‌ام!
داشتم خودم را می‌خوردم که دیدم آیدا به یک‌نوشته لینک داده. این البته لینک نوشته اصلی‌ست که من می‌گذارم.
شاید بخشی از وجودم فکر کند که با تایید این نوشته می‌خواهم تنبلی را توجیه کنم. ولی بخش بزرگی از من می‌گوید که نوشته راست می‌گوید.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۱

پاییز عزیز دوست‌داشتنی

1-از خانم معلم موسیقی خواهش‌کرده بودم دو جلسه در هفته کلاس داشته‌باشیم که تا زمان رفتنش زیادتر تمرین کرده باشم. امروز که کلاس را کنسل کرد و گفت واقعن وقت ندارد، کلی دعایش کردم.
من بیشتر از او واقعن وقت ندارم. نمی‌دانم چرا مرض دارم به‌همه چیز بدوم تا برسم.
2-امروز اول مهر بود. از اولین اول مهر خودم خاطره‌ای ندارم اما اولین مهر گل‌یاس را خوب یادم هست. سوم دبستان بودم و او را سپردند دستم. اولین زنگ تفریح، توی یک سه‌گوشه حیاط پیدایش کردم که داشت مثل مروارید گریه می‌کرد. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت از فردا نباید گوشواره گوشم باشد.. بغلش کردم و دلداریش دادم. هیچ‌وقت آن مظلومیت عجیب را فراموش نمی‌کنم.
3-خیلی به‌ندرت دوست دارم بچه داشته‌باشم. یکی از این وقتهای نادر، اول مهر است و موسم مدرسه بچه‌ها.. شاید از بس خودم خاطرات قشنگی از مدرسه‌رفتنم دارم. از خرید دفتر و قلم که بابا اگر بچه خوبی بودیم، چند هفته مانده به مدرسه، ما را همراه خودش می‌برد خیابان سعدی مشهد.. توی یک کتاب‌فروشی دو طبقه.. لای لوازم‌التحریرها از فرط خوشی می‌مردم.. و بعد صندوق کنار زیرزمین‌مان که پر می‌شد از مداد قرمز و سیاه و پاک‌کن معمولی و پاک‌کن برس‌دار آبی و تراش‌های جورواجور و دفترچه... باید ته هر مداد را تحویل بابا می‌دادیم تا مداد نو می‌داد.. گل‌یاس روزی یک ته مداد تحویل می‌داد چون وسواس داشت همیشه مدادش نوک‌تیز باشد.. خاطره عکس‌برگردان‌های فیلی بزرگ که زیر هر بیست از بابا جایزه می‌گرفتیم و برایمان خودش می‌چسباند.. یاد مامان که شب‌های قبل از اول مهر دفتر و کتاب‌مان را جلد می‌کرد.. و من تمام کتاب‌فارسی را قبل از شروع مدرسه می‌خواندم..
بچه‌های حالا از آن همه خوشی ساده ما چه می‌فهمند؟

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۱

تنهایی

چقدر حالم دیروز بد بود. رفتن خانم معلم مثل پتک خورده بود توی سرم.. یه قرص کلرودایزوپوکساید آرومم کرد وگرنه تلافیش رو سر بقیه ممکن بود دربیارم..
برادرم اینجاست. تقریبن دو هفته است..البته هی رفته ماموریت و هی برگشته. فردا هم می ره مشهد. دلم برای آرامش تنهایی خونه م تنگ شده.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

زنده به گوران

این یکی معلم موسیقی هم داره. باز خدا پدرش رو بیامرزه که با خبر می ره نه مثل آقای میرشب که یه هویی هوس کرد بمیره. این یکی چند ماه دیگه داره می ره خارج. دیشب براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که حیفش بود برای اینجا. :( متاسفم. ولی این دقیقن حرفیه که به هرکی فکر می کنم قدرت رفتن داره، می گم.
دو بار دیگه دچار این احساست افتضاح درونی شده بودم. بار اولش آخرای دوره اول ریاست جمهوری ان بود. اون قدر مایوس و دلتنگ بودم که هر کاری مردم برای تبلیغات موسوی می کردن به نظرم بی معنی و بی خود می اومد. تا اینکه کم کم حالم بهتر شد و امیدوار شدم. بار دوم وقتی بود که بازم ان انتخاب شد. ازش بیزارم. از همه کسانی که بهش رای دان هم بیزارم. به این می گن دموکراسی. اون پسره توی شرکت که بهش رای داده رو به هر نحوی می خوام بیرون کنم، از جاش تکون نمی خوره. برام مثل اینه که سمبل ان ه. از خودش، از حرف زدنش، ریشاش، انگشترای فیروزه و نقره و کثافتش، دستای چاق گوشتی سیاهش، لباسهای دلتنگی که می پوشه و از همه بیشتر از خودش بیزارم. 
مجبور بودم درباره این همه حس بدی که توی دلم عین دمل شده ، یه جایی حرف بزنم. دیشب که معلم موسیقی گفت داره می ره حس کردم دارم زنده زنده دفن می شم.

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

:|

حس بد تنفر از مملکتی که انسانیت را از آدمهایش گرفته.

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱

ما و نوساناتی همچون زلزله!

بلاخره گذشت. امروز خوب بودم. جشن پسته قزوین بود..بچه ها را فرستاده‌بودم قزوین. بنابراین دفتر خلوت بود. دو روز است دوباره موسیقی کلاسیک گوش می‌کنم و امروز موسیقی پیمان یزدانیان خیلی به بهترشدن حالم کمک کرد. 

کارمان زیاد نیست. چون پول نداریم. تمدید دو وام بزرگ بانکی‌مان به‌دلیل عوض شدن قوانین بانکی متوقف شده‌است.
از ده روز قبل باید در نرم‌افزار بانک‌ها شماره ثبت‌شرکتها وارد شود. شماره ثبت‌ما به‌دلیل تغییر آدرس هشت سال قبل عوض شده اما یکی از بانکهایمان به دلیل اینکه تا امروز این مسئله مهم نبوده و جایی در شبکه کامپیوتری بانک ثبت نمی‌شده، توجهی نکرده و تغییرش نداده..اصلاحش ده روز است که طول کشیده..
وام دوم را هم متوقف کرده‌اند چون یکی از شرکتهایی که با آن عضو هیات‌مدیره‌ مشترک داریم مشکل مالی و چک برگشتی دارد. به‌تازگی اگر کسی عضو هیات‌مدیره جایی باشد که وام معوق یا چک برگشتی دارد، و حتی چک و مدارک وام را خودش امضا نکرده‌باشد، بانک ذی‌نفع اسمش را به‌عنوان هیات مدیره وارد بلک‌لیست بانک مرکزی می‌کند و خلاص! خلاص که می‌گویم یعنی واقعا خلاص.. تسهیلات و گشایش اعتبار و حتی گاهی دریافت دسته چک برای شرکتهایی که فرد مورد نظر عضو هیات‌مدیره‌شان باشد، ناممکن می‌شود.. 
حالا وضع کسانی را تصور کنید که پیمانکار دولتند و صورتحساب‌هایشان پرداخت نشده و درنتیجه وام‌هایشان معوق شده و چک‌هایشان برگشت می‌خورد، از این طرف هم قفل می‌شوند و از سیستم بانکی مملکت حذفشان می‌کنند.
خلاصه به این دو دلیل ما فعلا هوا شده‌ایم. خیلی ناگهانی برنامه‌های مالی من که مثل ساعت پیش می‌رفت، منفجر شد و نه توانستیم واردات انجام بدهیم و نه تسهیلات‌مان را تمدید کنیم. هیات مدیره را عوض کردیم و دو عضو مسئله‌دار را خارج کردیم. ولی چه سود؟ تمام اعتبار بانکی که بهمان داده‌بودند مربوط به همان دو نفر بود و اعضای جدید فاقد اعتبارند. چون یا ملک داخل تهران ندارند و یا یک آپارتمان دارند، مثل من، و جزو مستثنیات دین محسوب می‌شود. بخشی از وام‌های ما به دلیل خوش‌حسابی‌مان با ضمانت مدیران بوده و حالا داریم سقف اعتباری از این بابت را از‌دست می‌دهیم.
امروز یک اتفاق دیگر هم افتاد. بعد از دو ماه دوندگی که به‌خاطر تغییر قوانین ثبت سفارش دچارش بودیم، بلاخره مدارک‌مان تکمیل شد و ایران‌کد و استاندارد و درد و کوفت را حاضر کردیم. بچه‌ها که برای ثبت سفارش رفته بودند، بهشان گفته شده‌بود حالا گیرم ثبت سفارش کردید، کدام بانک برایتان حواله پول را انجام خواهد داد؟ 
تا الان ما با بانک ملت کار می‌کردیم. معاون اعتباری شعبه ما به دلیل اتهاماتی که بهش زده‌بودند، خودش را ناگهان بازنشسته‌کرده. قسمت ارزی بانک رفته روی هوا. و بدتر از آن بانک کشاورزی هم به‌دلیل مشکلاتی که بالا نوشته‌بودم، برایمان گشایش اعتبار نمی‌کند. صادارت هم که فکر نکنم درکل برای هیچ کشوری بتواند ال سی‌ بازکند.. می‌ماند پارسیان. که معاون ارزی‌اش می‌گوید چون حساب شرکت‌تان جدید است و فعالیت نکرده‌اید، کاری برایتان نمی‌کنیم...
از فردا باید بروم دنبال این برنامه‌ها. حتی فکر‌کردن بهشان خسته‌ام می‌کند و دلم می‌خواهد زیر میز قایم شوم.. ولی قورباغه‌ای‌ست که اگر الان نخورمش، خیلی زود بدبخت خواهیم‌شد. جنسی که می‌خواهیم وارد کنیم، مهم‌ترین محصول ما است و اصلن مشابه داخلی ندارد.. تقریبن یک سوم فروش سال‌مان مربوط به این است و من فقط پیش‌بینی موجودی تا آخر سال 91 را کرده‌ام... قیمت ارز هم ...

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

بنفش جیغ

روحیه‌ام کماکان مزخرف است. امروز که اصلن روز من نبود. شهرداری آمد و یکی از واحدهایمان را که سندش اداری نیست، دید. هزارتا کار امنیتی کرده‌ایم که مبادا وقتی می‌آیند متوجه بشوند و پلمب کنند. بچه‌ها همه کلید دارند وکسی نباید با شنیدن صدای زنگ در را باز کند. اما با اولین زنگ مامور شهرداری در را باز کرده بودند! مجبور شدیم سبیلش را چرب کنیم. من عین اژدها تنوره می‌کشیدم. عکس‌العمل دوستم -منشی اصلی شرکت- این‌جور وقتها عصبانی‌ترم می‌کند. خیلی خونسرد بهم گفت فلانی از شهرداری رفته‌اند پایین و حالا دارند می‌آیند بالا. و بعد گفت خوب بچه‌ها گناهی ندارند... من .. همان اژدها و نه‌کمتر..
نیم ساعت قبلش رفته بودم پایین و به‌مناسبت تولد دختر آزمایشگاه‌مان بهش کادو داده بودم. و حالا سرش داد می‌زدم که چرا بعد از هزار بار تاکید کردن من، باز در را باز کرده. این‌که اصلن عادت ندارند عذرخواهی کنند، دیوانه‌ام می‌کند. فقط یک‌جوری می‌خواهند توپ را بیاندازند توی زمین من. می‌دانستم که صد در صد حق با من است. توی سالن اصلی شرکت داد می‌زدم که اینها بی‌شعورند. این دادزدنم افتضاح بود. فحشی که از دهان من خارج می‌شود هزاربار بدتر از یک فحش معمولی‌ست. دوستم و آن یکی منشی توی سالن بودند. 
از صبح مثل فرفره دارم خودم را سرزنش می‌کنم. اگر کلمه بی‌شعور از دهانم خارج نمی‌شد، همه فریادهایی که زده‌بودم موجه و موقر بود و همه ماست‌شان را کیسه می‌کردند. ولی آتو دست‌شان دادم. خاک‌بر سر من. خاک بر سر دهانی که بی‌موقع باز شود.
یکی از بچه‌های فروش هم عصبانی‌ام کرد. همانی‌ست که به ان رای داده و خیلی مزخرف است. مجبورم اینجا هم فحش ندهم چون اگر خدای ناکرده یکی از شرکت اینجا را بخواند کاملن می‌فهمد کی‌به‌کیست. داشتم می‌گفتم.. این آقا عادت دارد بچه ها را بشوراند که دسته‌جمعی نامه بدهند و هروقت به‌یک چیزی غر گروهی بزنند. این‌بار دیرشدن حقوق را بهانه کرده‌بودند و نوشته بودند به‌دلیل عدم پرداخت به‌موقع حقوق،کل گروه فروش تقاضای مساعده دارند. از بخت بدشان نامه را هم‌زمان با خبر شهرداری خواندم. فقط شانس من و آنها این بود که هزاربار به‌خودم گفتم مراقب عصبانیتت باش و تا ظهر برای صدازدن و توبیخ آن پسر صبرکن. با نهایت خشم زیر نامه نوشتم: عدم پرداخت به‌موقع حقوق شما به دلیل نقد نشدن به‌موقع چک مشتریان شماست و تا عدم وصول آنها پرداخت حقوق و مساعده مقدور نیست. 
روز بدم همین‌طور ادامه داشته تا الان. اتفاقات دیگر هم افتاد. ولی تقصیر از روز نبود.. مود من افتضاح است و هرکاری می‌کنم نمی‌توانم از دنده چپ به دنده راست بروم.

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

:(

یک روز خیلی کسل کننده و ناراحت را دارم می گذرانم. البته الان که هنوز اول صبح است ولی از دیروز عصر همین طور کسل بوده ام تا الان. 
هزارتا دلیل برای کسالت وافرم دارم. دوست دارم مدتی طولانی بخوابم.

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

خودم را می جورم

شرکتیم. اوضاع بهتر از چهارشنبه است. لااقل حال و هوای اول هفته کمی از رخوت تعطیلات کاسته است.
دو روز تعطیل را خوب گذراندم. پنج شنبه هم مهمانی خوش گذشت و هم عصر تئاتر رفتم. تئاتر اصلن خوب نبود. بلیط بیست هزارتومانی برای یک ساعت نمایش، نوید می داد که باید منتظر تئاتر خوبی باشیم. که این طور نبود. بازی ها و دکور صحنه عالی  اما موضوع نمایش بسیار پیش پا افتاده و بی خود بود. من از مائده طهماسبی تا به حال کاری جز بازیگری ندیده بودم و این اصلن برایم کار جالبی نبود. اما شب را خوب گذراندم.
جمعه نهار، فشم، مهمان یک دوست بودم. همسر دوستم ازدواج دومش است. یک بچه از ازدواج قبلی دارد و من خیلی بی خود برای اینکه فقط حرفی زده باشم سر نهار گفتم که وقتی آدم بچه دارد باید وقف بچه باشد و مسئولیت او را قبول کند و تعریف زندگی شخصی عوض می شود. از چشمان گشاد شده همسر دوستم که داشت شیشلیک گاز می زد و حیران نگاهم می کرد، یک هو یادم افتاد که دارم گند می زنم...
تازگی دو تا موضوع درباره خودم کشف کرده ام. یکی اینکه خیلی از معایب خودم با دیگران حرف می زنم. مثلن درباره چاق شدنم یا کم شدن دید چشمم. درضمن انگار موضوع را خیلی هم بزرگ می بینم. واقعیت این نیست. شماره چشمم 1.75 است و سایز لباسم  38! هیچ کدام مشکل حادی ندارند. ولی اینکه من چه حسنی در این ذکر مصیبت از خودم می بینم که عادتم شده، نمی دانم. دیروز خیلی هم بهش فکر کردم ولی واقعن نفهمیدم چرا؟
یک موضوع دیگر این است که حرف بی خود زیاد می زنم. یعنی تز بی جا می دهم. حرف شکمی و کلی گویی فقط برای خالی نبودن عریضه! مثل همین دیروز. این اظهار نظرهای کلی همیشه کسی را درجمع می رنجاند و اصولن هم کار احمقانه ای ست که آدم درهم نظر بدهد. مثل حرف زدن کلی درباره جنسیت یا قومیت های مختلف یا طبقه فلان جامعه.. یک جورحرف زدن عوامانه است که باید درموردش خودم را خیلی کنترل کنم.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

ریخوها

تعطیلی پنج‌شنبه‌ها یکی از بهترین انواع تعطیلی‌ست. امروز را اجبارا تعطیل کرده‌ایم و خیلی عالی‌ست.
 بچه‌های شرکت یک‌بار همگی دست‌جمعی کودتا کردند و گفتند پنج‌شنبه‌ها را تعطیل کنیم. من مخالفت کردم. بچه ها پشت‌سرم می‌گویند خانم فلانی چون خودش مجرد است و زندگی با مسئولیتی ندارد، نمی‌فهمد چقدر این تعطیلی مهم است. البته که می‌فهمم.. اما واقعیت این است که ما کارخانه داریم و درحالیکه گاهی روزهای تعطیل کارگرها را می‌کشانیم سرکار، نمی‌توانم دفتر را تعطیل کنم. 

صبح زیادتر از کافی خوابیدم. ساعت نه وقت آرایشگاه داشتم. خوب است که شهر زنده باشد و توی خیابان باشی. جمعه‌ها به این خوبی نیست. 
حالا خانه‌ام. موهایم را رنگ کرده‌ام و منتظرم زمانش تمام شود و دوش بگیرم و میزانپلی کنم و نهار بروم مهمانی. شب هم تئاتر کلمه-سکوت-کلمه را خواهم‌دید. 

مهمانی امروز ظهر، منزل خاله است. بعد از ماهها منزل فامیل مهمانی می‌روم. یک خاله و یک دایی توی تهران زندگی می‌کنند. یک دایی هم نصفه تهران و نصفه آمریکاست. این آخری را بیش از همه می‌بینم. بقیه دوتادوتا یا سه‌تا سه تا با هم قهریم. متاسفانه. اختلافات مسخره‌ای که از وقتی بچه‌های کوچک‌تر خانواده‌ها بزرگ شدند و داخل آدم شدند، بین‌مان پیش آمد. می‌شد که هر آخر هفته‌ای دختر دایی‌ها و دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها دور هم باشیم و خیلی خوش بگذرانیم. مثل وقتی که هنوز کسی ازدواج نکرده‌بود و آدم بودیم.. حالا هر چندسال یک بار با اکراه هم را می‌بینیم.. 
این غیرآدمیت توی خود من و خواهرهایم هم هست. یک ویروس مسری‌ست اصولن... به‌قول مامانم وقتی یک گاو اسهالی توی فامیل بیافتد، همه را اسهالی می‌کند. البته مشهدی‌ها به اسهالی‌ می‌گویند ریخو.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

سران خیلی متعهد

توی شرکت نشسته ایم و ساعتها و دقیقه ها را می شماریم تا وقت بگذرد! من تقریبن بیکارم. گرچه اول صبح لیست هرکار عقب افتاده ای را که به نظرم رسید نوشتم، ولی در این لحظه همه لیست تیک خورده و دو ساعتی ست که توی اینترنت ولگردی می کنم. 
سه تا تحصیلدارمان گم شده اند. احتمالن هرسه تا با هم درحال تمیزکردن ماشین من هستند. دیروز هم سه چهار ساعتی را به تمیز کردن ماشین مدیرعامل مهربان گذراندند. بالا نمی آیند که دم چشم ما نباشند تا مبادا کار عقب افتاده ای یادمان بیاید و بهشان بگوییم. من هم بهشان سر نزدم. فکر کردم یک روز هم اینها بیکار باشند و ولگردی کنند به جایی برنمی خورد.
منشی ها کمابیش کار دارند. بچه های فروش را فرستاده ام ماموریت. مدیرعامل مهربان رفته بازدید معادن. مدیرمالی طبق معمول دارد روی دکمه های ماشین حساب می کوبد بدون آنکه به هیچ کدام نگاه کند. حسابدار مرخصی ست.مسئول آزمایشگاه کار دارد و کلی نمونه از معدن برایش رسیده.
دوست دارم بروم خانه. ولی کار خوبی نیست. لااقل باید تا پایان ساعت کار گروه اول که چهار و نیم است توی شرکت بمانم. وگرنه داستان کدخدای ده می شود که مرغابی ست.
...
مربای ذغال اخته را پختم. سرانجام! وقتی از روی گاز برش داشتم خیلی به غلظت بقیه مرباها نبود. توی شیشه ریختم تا داغ داغ کنسرو شود. امروز طبح دیدم هرچه شیشه را تکان می دهم، مرباها ازجایشان جم نمی خورند! در یکی را باز کردم. دیدم به به ! تبدیل به ژله بسیار خوشمزه ای شده!
راستی من اینترنت باز، چرا یادم رفت دستورش را از روی اینترنت نگاه کنم؟

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

زندگی و مرباهایش

مشتاقانه فکر می‌کردیم بلاخره یک اتفاقی بیافتد و ما هم مجبور شویم شرکت را در این مدت تعطیل کنیم. اتفاقی که نیافتاد هیچ، خیابانها هم خلوت و خوب و عالی‌اند و با آرامش می‌آییم شرکت و برمی‌گردیم. اصلی‌ترین بانکی هم که با آن کار می‌کنیم اتفاقن بانک کشیک است. 
خبر خاصی در خیابانها نیست. شاید هم توی مسیر من نیست. من از ظفر و میرداماد و مدرس و آرژانتین می‌گذرم و به‌جز دو تا ایست بازرسی، چیز دیگری ندیده‌ام. 
خودمان با خودمان انگار رودروایسی داشتیم. خیلی دلم می‌خواست شرکت را تعطیل کنم ولی بدعتی می‌شد برای آینده. بنابراین با زجرکشی خودم را هر روز می‌آورم شرکت و می‌برم. فقط پنج‌شنبه را تعطیل کرده‌ایم.
....
کماکان خاطرات علم را می‌خوانم و فکر کنم حالاحالاها ادامه داشته باشد. شش جلد است و من تازه جلد دومم. سرعت کتاب‌خوانی‌ام مثل گذشته نیست. شاید چون با دقت‌تر می‌خوانم. خاطراتش چون روزانه نوشته‌شده گاهی تکراری‌ست. ولی به‌نظرم همین تکراری بودن هم خوب است. همه اتفاقات مهم سیاسی و تاریخی آن زمان برای آدم کاملن جا می‌افتد. مثل قضیه بحرین و جزایر تنب و ابوموسی. به نظرم اگر علم زمان انقلاب زنده بود و کماکان وزیر دربار یا به جای هویدا نخست وزیر می‌بود، انقلاب رخ نمی‌داد. برخلاف شاه و هویدا عقیده دارد که مملکت‌داری با تساهل و تسامح و دل‌نازکی نمی‌شود و اقتدار می‌خواهد.
 ....
درحال پختن مربای ذغال‌اخته‌ام. درحالی‌که هیچ ایده‌ای برای پختنش ندارم. اول لابلای شکر خواباندمشان تا آب بیاندازند، چون مامان اصرار داشت باید شبیه مربای آلبالو و توت‌فرنگی باشد. هرچه گفتم هیچ سوراخی برای خروج آب ندارد، او می‌گفت بلاخره از یک‌جایی که به‌درخت وصل بوده! خلاصه آب نیانداخت و با هزار زحمت شکرها را جدا کردم و تعداد کمی را با یک کم آب و شکر گذاشتم بپزد. دیدم فایده ندارد. خیلی سخت جان است. بقیه را شستم تا بی‌شکر شوند و این‌بار با آب گذاشتم پخته شود و بعد شکر را اضافه کرده‌ام. فعلن حال کمپوت دارد تا مربا. ولی سرانجام چیز خوشمزه‌ای خواهدشد. توی شیشه‌های کوچک کنسروشان می‌کنم تا کپک نزند.
....
از دیشب دارم سعی می‌کنم رژیم بگیرم! جالب است که وقتی روی خوردنم دقیق می‌شوم متوجه می‌شوم که زیاد خوردنم به‌دلیل میل زیاد به‌جنباندن دهان است و ربطی به گرسنگی ندارد. در نود درصد موارد سیرم! برای همین است که وقتی مشهدم، کم می‌خورم. میلم را با حرف زدن سرکوب می‌شود!

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۱

وعده‌های سر خرمن زندگی

برنامه آمد و شد روزهای اجلاس برایمان داستان شده. سعی کرده‌ام بچه‌های فروش را بفرستم ماموریت. اما بخش اداری و مالی باز است. شایعه شده که خیابان وزرا و بخارست بسته است و ماشین حق ورود ندارد اما توی هیچ خبری اشاره‌ای به این نشده. اصلن معلوم نیست کجا باز و کجا بسته‌است. فقط بسته بودن ولیعصر و همت انگار قطعی‌ست. به‌قول یکی آدم نگران است صبح بیاید سرکار و عصر نتواند برگردد! شاید بهتر باشد ما هم تعطیل کنیم. ولی همین‌جوری هم مشتریان شهرستانی‌مان که بیش از صدمیلیون‌تومان باید توی این هفته‌ها به حساب‌مان می‌ریخته‌اند و به بهانه تمام‌نشدن فصل برداشت نریخته‌اند، کلی خوشحالند که بانک‌های تهران تعطیل است و همگی حواله‌مان داده‌اند درست به همین روزهای تعطیل! معلوم نیست ما اقساط وام‌ها و چک‌های مشتریان را به کجا باید حواله کنیم؟
...
درباره پست قبل:
حق با نسرین است. من بی‌خودی سخت می‌گیرم. البته از این بابت که حرف از دهان خواهرم دوستم گفته شده بود، ناراحت بودم. چون به‌نظرم آدم متفاوتی با خواهرش می‌آمد. به‌هرحال مهم نیست. دیشب زندگی‌ام را مرور می‌کردم. به‌بهانه همین چند کلمه ای که شنیده بودم. کل سیستمش راضی‌ام می‌کند..  روش زندگی‌کردنم و فعالیت‌های روزمره‌ام. درعین‌حال کمی و کاستی هم دارم. مهم‌ترین‌شان تمایل شدیدم به عدم معاشرت است که روز‌به‌روز به‌طور ناخودآگاه درحال رشد است. دیشب به‌همین خاطر با یک دوست قدیمی دیگر حرف زدم و بهش گفتم آخر هفته می روم دیدنش. کاری که چند سال است توی نوبت قرارداده‌ام! 
سفر هم خواهم رفت. حتمن توی پاییز برنامه‌اش را عملی می‌کنم.. امیدوارم با تور که می روم بتوانم دوست جدید پیدا کنم.