شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

تنها صداست که می ماند..آه

معلم موسیقی عزیزم فوت کرد. مثل یک شاه رفت.. دلم داره از غصه نبودنش می میره.. جای خالی اونو با کی و چی پر کنم؟ جای خالی یک دوست بزرگ, یک همراه, یک معلم, یک خانواده, یک دوست...
آخه چرا این قدر زود و ناگهانی؟ هنوز می خواستم کلی با بودنش زندگی کنم.. هنوز کلی نقشه داشتم برای یاد گرفتن ازش.. اشکهام بند نمی یاد..

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

آق داداش

امروز مادرم مرخص شد. نه تخت بیمارستانی گرفته‌ایم و نه پرستار. برادرم با هردو مخالف است. می‌گوید مریضی را توی خانه می‌نشانید. برای همین فعلن قضیه را رها کردم تا بروم مشهد و ببینم اوضاع چطور است. خانمی که همیشه برای کمک به‌منزلمان می‌آيد، قرار است کمک دستمان باشد. به خاطر ترس از عفونت و سرماخوردگی، پدرم گفته که هر روز در بدو ورود باید لباسش را عوض کند و حمام‌کرده و تمیز باشد. پدرم به‌شدت نگران است. امروز به من هم می‌گفت باید بلطیتم را کنسل کنم. آلودگی شدید هوا باعث شده‌بود سرفه کنم و صدایم پای تلفن بگیرد.

برادرم درحال حاضر مرد بزرگ منزل ماست. سیستم مادر و پدرم همیشه بر این منوال بوده که احترام من به‌عنوان بچه بزرگ خانواده واجب و حرف آخر، حرف من است. 
این مدت به‌خاطر شغل برادرم و آشنایی‌اش با دکتر و دوا و بیمارستان، همه‌چیز به او واگذار شد. از این گذشته، خودش هم درباره مادر و پدرم حس مسئولیت زیادی دارد. حالا مادرم مرتب به‌ من و خواهرم سفارش می‌کند که حتما قدردانی کافی بابت زحمات و خانمش یادمان نرود. 
یادم که نمی‌رود ولی راستش عادت ندارم نفر اول نباشم. هم می‌فهمم که باید حواسم باشد فقط بار روی دوشش نگذارم و کمی توی بارگاه ملکوتی‌ام جابجا شوم تا جا برای او هم باشد، و هم بارگاه ملکوتیی که از بچگی سخت نسبت بهش عادت کرده‌ام، بدجور ملک مطلقه من بوده و شراکتش خوشایندم نیست.
می‌خواهم یک‌جوری قضیه را بهش بگویم. شاید مثلن به‌گل یاس بگویم سفارشم را بهش بکند. قضیه هم مسخره است و هم انگار یکی مدام ویشگونم می‌گیرد. :)

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

مادر عزیزم

دیشب برگشتم. 
جراحی مادرم به‌خیر گذشت. روزهای بسیار سختی بود. دو شب آی سی یو که روال معمول این جراحی‌ست و ما از طریق تلوزیون آی‌سی‌یو او را می‌دیدیم.. و بعد انتقال به‌بخش. سه‌شب اول را من پیشش ماندم و از دیشب خواهرم جای مرا گرفت تا بتوانم سری به تهران بزنم و کارهایم را راست و ریست کنم و برگردم. دوست ندارم از اتفاقاتی که افتاد زیادند.. فقط بگویم که عمل بسیار سختی است. مخصوصن برای بیمارن دیابتی یا کلیوی. تنها حسن قضیه اینجاست که در سخت‌ترین ایام، بیمارانی که زودتر عمل کرده‌اند و حالشان رو به بهبود است، دلداری‌ات می‌دهند که می‌گذرد. البته درکنار آنها کسانی هم هستند که به دلیل عفونت یا جوش‌نخوردن استخوان جناغ دوباره به آی‌سی‌یو و اتاق عمل کشیده می‌شوند. این دیگر واویلاست. طی کردن مسیری که یک‌بار رفته ای و این بار خبر داری قرار است چه بشود..
به‌هر حال تا اینجا به خیر گذشت.  فردا اگر دکتر نتیجه آزمایش قند را اوکی کند، ترخیص می‌شوند. . مشکل ما دیابت مادرم است.
از صبح دنبال تخت بیمارستانی هستیم که بخریم و پرستار و غیره.. بلندکردن این بیماران به‌خاطر کم‌توان بودنشان، بسیار سخت است و فشار زیادی به‌همراه می‌آورد. پدرم از پس قضیه برنخواهدآمد. انگار می‌شود تخت بیمارستانی را از بیمارستانها اجاره کرد. مطمئن نیستم.
چهارشنبه شب دوباره برمی‌گردم مشهد تا برای هفته اول خودم مراقبتشان کنم. بعدش را نمی‌دانم چه می‌شود.. امیدوارم بتوانیم پرستار مناسبی پیدا کنیم.

امروز فوران کار شرکت بود و من خسته و کم‌حوصله.. بی‌خوابی‌های چند شب و استرس شدیدی که تحمل کرده‌بودم، انرژی‌ام را کم کرده.. خوشبختانه این بار بچه‌ها همکاری کرده بودند و زیاد اوضاع بد نبود. شاید هم من از بس مشغول بودم، هنوزکامل نفهمیده‌ام اوضاع از چه قرار است..
امتحان فوق هم فدای مادرم شد. تاریخ امتحان زمانی‌ست که مشهدم.. از طرفی اصلن درس هم نخوانده‌ام.. درعوض هر ختمی که بلد بودم بالای سر مادرم گرفته‌ام تا به‌سلامتی قضیه را بگذارند..
امیدوارم این چند هفته هم بدون مشکل قند و عفونت طی شود.
از همه دوستان برای احوال‌پرسی ممنونم.. چه ایمیل، چه تلفن و چه کامنت... همیشه گفته‌ام رفقای من یکی از بزرگترین موهبت‌های زندگی منند.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

...

باید بروم بخوابم. فردا کله صبح باید شرکت باشم و با کسی بروم محضر و بعد بانک. هم خسته‌ام و هم دوست ندارم بخوابم. 
بهترم. رویا از انگلیس زنگ زد. بهم گفت دو جور می‌شود زندگی کرد . یا وا داد و همه‌کس من‌جمله خودت را گند بزنی و یا مبارزه کنی و زندگی کنی. 
حرف‌زدن با رویا حالم را بهتر کرد. یکی دیگر از دوستانم هم زنگ زد. با مدیرعامل مهربان هم بهم زنگ زد. سعی کرد بهم بگوید که خیلی خوبم و خیلی خوب همه کارها را پیش برده‌ام و الخ. بهش گفتم آن قدر غمگینم که هیچ‌کدام از این حرفها الان برایم مهم نیست. یک کم دیگر حرف زد و امید داد. 
چندین بار با مادرم حرف زدم و با پدرم. سعی کردم جک بگویم تا بخندند. 
امیدوارم شنبه بیایم اینجا و برایتان بنویسم که خیلی خر بودم که این قدر گریه کردم و مادرم حالش بسیار خوب است و ...
برایم انرژی مثبت بفرستید.

یک سبد گل.. یک ظرف شیرینی پر از عطر.. یک موسیقی سرشار از زندگی

خانه هستم. وی‌پی‌ان بعد از چند روز وصل شده. اشتراکم تمام شده بود و به سختی با تور وارد دنیای غیرمجاز می‌شدم. قبل از آمدن از شرکت یک کلرودایزوپوکساید خوردم. توی راه با خودم فکر می‌کردم چه خوب که اثر کرده. خواستم به خواهرم زنگ بزنم و بگویم تو هم بخور که اثر می‌کند. ولی بعد از دقایقی دوباره گریه‌ام گرفت. چیزهای کوچک مرا یاد اتفاقات بد می‌اندازند. باید بنویسم. اینجا تنها جایی‌ست که می‌توانم حرف بزنم. نه با خواهرم و نه با برادرم نباید حرف بزنم. دلشان به‌قدر کافی تنگ است و نباید بدترشان کنم و قوت قلب‌ را ازشان بگیرم. کس دیگری را هم ندارم. مادرم همیشه تنها کسی بود که به‌محض رسیدن به خانه همان طور که لباس‌هایم را در می‌آوردم گوشی را زیر گردنم نگه می‌داشتم و باهش حرف می‌زدم و کرکر می‌کردم و خوش می‌گذشت. الان حوصله دوستانم را ندارم. دلم می‌خواهد با خودم باشم. بیشتر از آن دوست داشتم که می‌شد با مادرم حرف بزنم. ولی نمی‌تواند صحبت کند. نفسش می‌گیرد و امروز که قرار بود با خواهرم برود آرایشگاه تا برای یک ماه آینده مرتب باشد، نتوانست. خواهرم می‌گوید مامان قلبش خسته است و درد می‌کند. با پدرم هم نمی‌توانم حرف بزنم. از جراحی خبر ندارد و فکر می‌کند همان استنت را قرار است بگذارند. اگر حرف بزنم گریه می‌کنم و برای همین جرات ندارم خانه تلفن کنم. 
این چند روز دوستانم از اقصا نقاط دنیا تماس گرفتند و گفتند همه‌چیز به‌خیر می‌گذرد. پدرام تلفن زد. مریم و ایرج ایمیل زدند. محمود هم وقتی مشهد بودم احوال‌پرسی کرد. مکین ایمیل زد. آزی مرتب حال می‌پرسد. کتایون کامنت می‌گذارد. تازه فهمیده‌ام وقتی کسی دچار مشکل یا مصیبتی می‌شود چقدر خوب است حالش را بپرسیم و کنارش باشیم. من آدم خودخواهی بودم. هروقت کسی دچار مشکلی می‌شد، جرات نداشتم باهش حرف بزنم. جرات مواجه شدن با دردش را نداشتم. ولی این چند روزتصمیم گرفتم هرکسی از دوستانم یا فامیل که نیاز بهم داشت، دریغ نکنم. دیگر نمی‌خواهم خودخواه باشم. اصلن نمی‌فهمیدم چقدر مهم است.
دوست دارم مادرم خوب شود. دوست دارم همه عمرم را بدهم و خوب شود. مثل بچگی‌ها که هروقت از مدرسه می‌آمدم کنار قد بلندبالایش ورجه وورجه می‌کردم و همان‌طور که غذا را هم می‌زد، من تندتند داستانهای مدرسه را تعریف می‌کردم. مادرم آدم خیلی پررنگی‌ست. خیلی هم عطر دارد و حضورش همیشه برای همه حس می‌شود. برعکس من، به همه فامیل زنگ می‌زند. برای همین وقتی مشهد بودم ریز و درشت فامیل زنگ می‌زدند و حالش را می‌پرسیدند. خوب نیست آدم مامان یا بابای پررنگ داشته باشد. وقتی بیمار می‌شوند یک‌هو آن‌همه حجم رنگ و صدا و بو از زندگیت کم می‌شود...

اندوه

توی شرکت نشسته ام. آخر وقت است و منتظرم ساعت کار بچه های فروش تمام شود تا دسته جمعی برویم. اینجا دو جور ساعت کار داریم. ساعت فروش و ساعت اداری. من با بچه های اداری می آیم و با بچه های فروش می روم. هیچ کدام را نمی شود به حال خودشان گذاشت. نه اداری های اول وقت را و نه فروشی های آخر وقت را. واقعن متاسفم از این بابت. ولی شاید خودم هم اگر کارمند بودم همین خلق را داشتم.
دلم گرفته. دیشب هم به شدت دلتنگ بودم و اشکهایم ناخودآگاه می ریخت. امروز هم همینم. اتفاقات بد عین مسلسل جلوی چشمم حرکت می کنند. می توانم گریه بارترین سناریو را بنویسم ولی نمی توانم به این فکر کنم که هفته دیگر همین وقت مادرم خیلی بهتر است و توی بیمارستان دراز کشیده و من تهرانم و خواهرم دارد برایش چای کم رنگ می ریزد. دوستم می گوید این طبیعی ست. همه اطرافیان بیمارجراحی قلب باز همین حال را دارند. بنابراین می توانم امیدوار باشم که همه تا لحظه جراحی ناامیدند و بعد اتفاقات خوب برایشان می افتد. خیلی می ترسم. این بزرگ ترین ترس و غم همه زندگی ام بوده. 
این چند روز به شدت کار کردم. باید کاربانک ها و خرید مواد اولیه را مرتب می کردم. قیمتها آن چنان روزشمار بالا می رود که می ترسم بروم مشهد و برگردم ببینم بیست درصد افزایش داشته. از طرفی مدارک بانکها را باید به امضای هیات مدیره می رساندم. در همین هیر و ویر دو نفرشان  می روند سفر تفریحی ژانویه و یکی هم که همیشه نیست(مدیرعامل مهربان). برای این نفر آخر باید همه چیز را بفرستم خارج و برای همین بایستی مطمئن می شدم که تکمیلند. 
خوب است که کار زیاد داریم .. در دقایق نفس کشیدن مابین کار، گریه می کنم. خیلی خیلی دلم برای مادرم تنگ است.

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

یک روز روشن

امروز می‌خواهم برای خودم کمی انرژی جمع کنم. دیشب ختم مامان را گرفتم و برایش آرزوی آرامش کردم. کمی کتاب خواندم. آونگ فوکو را برای بار دوم شروع کرده‌ام. نمی‌دانم کتاب خود‌به خود کتاب سختی برای خواندن است یا ترجمه بدی دارد. به‌هر حال که امروز صبح دوباره برش گرداندم توی کتابخانه و روشنایی ماه اوت فاکنر را برای خواندن برداشتم. 
خوب خوابیده‌ام و خسته نیستم. دوش گرفتم و موهایم را درست کردم. با مشهد تلفنی حرف زدم. برادرم و خانمش دیشب پیش مامان و بابا بوده‌اند. چقدر مهربانند. این عروس که نصیب خانواده ما شده واقعن یک موجود بهشتی‌ست. خوبی‌هایش برایمان باورنکردنی‌ست و به‌نظر من همه این شانس بزرگی که آوردیم، به‌خاطر انتخاب از یک خانواده درست و با ریشه بود.
عود روشن کرده‌ام. اخبار را از ماهواره تماشا می‌کنم و صبحانه خوبی خورده‌ام. می‌خواهم بروم بیرون. سری به خاله‌ام بزنم و بعد بروم برای مادرم لباس راحت برای زمان نقاهتش بخرم. نهار با دوستم قرار داریم. شاید برویم رستوران هندی. احساس می‌کنم وجودم نیاز به انرژی دارد. یک حفره خالی دارد و باید پرش کنم. 
عصر می‌خواهم کمی تست برای کنکور حل کنم. فکر می‌کردم تاریخ امتحان با برنامه های مامان هم زمان شود ولی انگار نه. باید درس بخوانم. گرچه اصلن انتظار قبولی ندارم. 
بعد گیتار خواهم زد. و فیلم جدایی سیمین از نادر را تماشا خواهم‌کرد. همه دنیا فیلم را دیده‌اند الا من که هر روز فیلم را توی کیفم با خودم جابه‌جا می‌کنم که شاید احتمالن فرصتی برای دیدنش پیدا شود. 
باید به کارگرم تلفن کنم و ببینم برای عصر یا فردا می‌آید کمکم کند خانه را تمیز کنیم؟ خانه غرق خاک است. خودم می‌توانم تمیزش کنم ولی چیزهایی هست که باید بالای کمدها گذاشته شوند و یا بگذارمشان توی انباری. اینها کار خودم نیست. یک‌بار خواستم امتحان کنم و بالای نردبان رفتم. چندبار در حال سقوط بودم و سرانجام صرف‌نظر کردم. برای چیزهای کوچکی باید کارگر را صدا کنم که اگر نکنم ممکن است به‌خاطرشان سرو کارم به بیمارستان بیافتد.
باید دنبال بلیط هم بروم.

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۰

رنگ‌های تند زندگی

وقت جراحی برای سه شنبه هفته بعد تعیین شد. دوشنبه بستری می‌شوند و من دوشنبه مشهد خواهم‌بود.
امروز با دایی‌ام صحبت کردم که برای ماندنم مشهد مشورت کنم. گفتم مدیر‌عامل مهربان مخالف است. گفت راست می‌گوید. تو باید بدانی که مسئولیتت مهم است و بتوانی همه‌جا قضایا را مدیریت کنی. گفت برای عمل بروم و برگردم. و باز وقتی قرار است ترخیص شوند، برگردم مشهد و یک هفته اول منزل را کنارشان باشم. پرستار بگیرم و برنامه‌ریزی کنم که به همه چیز برسم.
خوب این بهترین حالت است. گرچه دلم می‌خواهد هرشب بالای سر مادرم بیدار باشم و مواظبتش فقط با خودم باشد.. اما این احساس است و منطق چیز دیگری را می‌گوید..

مادرم نفس گرمی دارد و همه فامیل و آشناها هروقت مشکل یا مریضی دارند، بهش می‌گویند برایشان دعا کند و ختم بگیرد.. همه می‌گویند دعایش کارگر است و برای اقصا نقاط دنیا این کار را می‌کند.. حالا که حالش خوب نیست، خودش نمی‌تواند مدت طولانی دعا بخواند. امشب می‌خواهم بعد از سالها ختم بگیرم و برایش دعا کنم.. فکر نمی‌کردم هیچ وقت دیگری پیش بیاید که این طور دستم را پیش خدا دراز کنم..
...

این چند روز خیلی‌ها بهم گفتند که مسائل را بزرگ می‌کنم .. به عناوین مختلف.. یکی گفت احساسی‌ام.. و یکی دیگر گفت شلوغش می‌کنم.. و یکی دیگر گفت این قدر همه‌چیز را گنده نکنم..
امروز با خودم فکر می‌کردم لابد راست می‌گویند.. احساس من همیشه بسیار پررنگ‌تر از اطرافیانم است.. وقت مرگ شوهرخواهرم و وقت مشکلات گل یاس این را فهمیدم.. این سالهای اخیر این طور شده‌ام.. قبلن می‌توانستم آرام باشم و ظاهرم را حفظ کنم.. همه را دلداری بدهم و احساس خودم را برای خلوتم بگذارم.. این یکی دو سال اخیر، زمان می‌برد تا به‌خودم مسلط شوم و یادم بیاید که حواسم جمع باشد... شاید اثر گذشت سن است که احساسات رقیق‌تر می‌شوند و بندآوردنشان به‌آسانی انجام نمی‌شود.. شاید اثر زندگی فراداست فکر کردن زیاد با خودم.. شاید چون تنها زندگی می‌کنم و از تنهاتر شدن خودم یا تنها شدن دیگران ناخودآگاه می‌ترسم.. به‌هرحال تغییر کرده‌ام و تغییر خوبی نیست.. دوست ندارم به این چیزها متهم شوم.. دلم می‌خواهد قوی باشم.. دوست ندارم کسی برایم دلسوزی کند یا مسائل را ازم پنهان کنند به‌خاطر اینکه توان هضم‌شان برایم سخت است..
ولی این را هم نمی‌دانم که کدام فکرم درست است.. آیا این که دلم می‌خواهد قوی باشم به‌خاطر تایید دیگران است یا واقعا دلم می‌خواهد.. در کل فقط این را می‌دانم که همیشه وقتی آدمهایی را می‌بینم که در زمان مشکلاتشان بی‌تابی می‌کنند، خوشم نمی‌آید و اعصابم را خورد می‌کنند و حالا خودم برای خودم اعصاب خورد‌کن خوبی شده‌ام.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰

تماشای دیگران

این دو روزی که شرکت نبودم، اوضاع زیاد خوب نبوده. امروز کارتابل را نگاه می‌کردم و دیدم اکثر بچه‌ها روز یکشنبه را مرخصی ساعتی گرفته‌اند. عصبانی شدم. گرچه سعی می‌کنم کمتر عصبانی شوم و به‌خودم بیشتر فکر کنم.. ولی ناخودآگاه بود. بعد به مدیر عامل مهربان ایمیل زدم که وقتی نیستم اوضاع هرج و مرج می‌شود و باید فکری برای نبودن طولانی مدتم بکنیم. 
دوستم که منشی شرکت است، قبل از رفتنم طبق معمول اصرار داشت که از بس کارها را به کسی نمی‌سپارم، شرکت قائم به‌فرد است. گفت سفارش کن، بچه ها کارها را انجام می دهند. گرچه می‌دانستم ایرادی بی‌خودی ست و دلیل بازگو کردنش چیز دیگری‌ست، با این همه گوش کردم و یکی یکی بچه‌ها را صدا کردم و کارهایی را سپردم. اما دریغ از یک کدام که انجام شده باشند. دلیل اینکه مسئولیت همه چیز را خودم قبول می‌کنم این است که مطمئنم جز این انجام دادن خطاست. توی سیستم ما کسی وجود ندارد که مسئولیت‌پذیر باشد. این را قبول کرده‌ام و برای جلوگیری از عواقب بد، سعی می‌کنم همه چیز را کنترل کنم. این را هم می‌دانم که درست نیست کار قائم‌به‌فرد باشد. اما چاره‌ای نیست. آدمهای این دوره با هم‌سن‌های من متفاوتند. خیلی راحت به همه چیز فکر می‌کنند. زمان من، اگر مدیرم مرخصی به‌ناچار داشت، سعی می‌کردم در آن ایام همه چیز مرتب باشد. حالا همه زودتر از خودم می‌روند. قبول هم ندارم که ضعف مدیریتی‌ست. به‌عقیده من ضعف تربیتی آدمهاست که در آنها نهادینه شده و عوض‌کردنش تقریبا محال است.
امشب با مدیرعامل مهربان حرف زدم. گفت که نمی‌شود یک ماه نباشی. همه‌چیز به‌هم می‌ریزد. هم ناراحت شدم و هم فکر کردم درست می‌گوید. 
خواهرم زنگ زد که دکتر نظافتی گفته عمل مامان اورژانسی‌ست. بهش گفتم به‌فکر پرستار باشیم. قبول کرد و گفت فکر می‌کند. گفتم ساعتهایی از روز را من باید به کار شرکت برسم. 
به‌برادرم که گفتم، جواب داد عزیزجان تو همه چیز را گنده می‌کنی، خودمان هستیم و کار را تقسیم می‌کنیم.
درحال حاضر فقط امیدوارم جراحی به‌خیر تمام شود و هفته اولش بگذرد تا خیالم راحت شود. از طرفی درباره شرکت مسئولم و باید به مسئولیتم هم فکر کنم.

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۰

مادرم

امروز عصر از مشهد برگشتم. برادرم فردا می رود پیش دکتر تا وقت عمل بگیرد. من باید برمی‌گشتم تا کارهای شرکت را سر و سامانی بدهم و دوباره برای عمل برگردم.
مادرم زیاد حال ندارد. شبها سرفه می‌کند و ضعیف و بدخواب شده. امروز یکی بهمان گفت از عوارض بعد از آنژیوگرافی‌ست. خودم هم توی اینترنت خواندم. بهش گفتیم که باید عمل کند. بهتر از همه ما پذیرفت. پدرم خبر ندارد. فکر می‌کند استنت یا بالون قضیه را حل می‌کند. قرار است بهش نگوییم تا عمل تمام شود.
من بهترم. سعی می‌کنم خوب باشم. انرژی‌ام را لازم دارم/داریم. دلم تنگ می‌شود.. ولی تلاش می‌کنم به این فکر کنم که جراحی تمام شده و مادرم خانه است و دارم ازش پرستاری می‌کنم.. با تمام وجودم می‌ترسم..با این همه سعی می‌کنم بیشتر از ترسم، به امید فکر کنم.. و به اینکه دکتر میرزایی بسیار خوب کار می‌کند و فیلر بسیار کمی داشته.. خیلی‌ها می‌گویند دکتر بلوریان بهتر است. ولی دکتر بلوریان آمده تهران و برای ما تهران ناممکن است. مشهد خیلی‌ها را می‌شناسیم و بیمارستان قلب تحت اختیار دوستان برادرم است. رفت و آمد بسیار راحت‌تر است. آشنا داریم.. و خواهر و برادر و خانم برادرم به‌نوبت با من پرستاری خواهند کرد. مشهد کماکان شهر من است.