چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰

این نیز می‌گذرد؟

خانه هستم. برادرم برگشت مشهد. امروز حال مادرم خوب نبوده. به‌نظرم استرس زیادی که از بابت فهمیدن بیماری و ماجرایش دارد، باعث بدشدن حالش شده... چکار باید کرد؟ نمی‌دانم. تمام سلولهای مغزم پر از فکرهای بد است. مقاله فارسی نبوده که نخوانده‌ باشم و مقالات انگلیسی را به‌خاطر لغات تخصصی‌اش متوجه نمی شوم. مادرم دیابت دارد و نمی‌دانم چطور دیابت را در طول عمل کنترل خواهند‌کرد. طبعا بسیاری از بیماران قلبی دیابت دارند چون این یکی از عوارض دیابت است. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا ملاحظه حال مادرم را زمان مشکل گل‌یاس نکردیم.. چرا عین یک بیسواد قلب مادرم را با‌وجود دیابتش چک نکردیم.. مخصوصن که حدود هشت سال قبل دچار آنژین صدری شده بود و مدتی بیمارستان بود.. ولی اینها فایده‌ای ندارد. الان باید آرام باشم و فکر کنم و انتظار بکشم. تصور درد زیادی که متحمل خواهد‌شد برایم ناممکن است.. همه چیز از گنجایش مغزم بزرگ‌تر است. می‌ترسم. خیلی خیلی می‌ترسم. 
دلم نمی‌خواست اینجا باز از غم و غصه بنویسم.. اما این یکی فرق دارد. این مهم‌ترین غصه زندگی یک انسان است. پدر و مادر غایت همه‌چیزند.. و غیر قابل جایگزینی با هرکس دیگر..
مادرم هرروز صبح بهم زنگ می‌زد و برایم چند دعا می‌خواند که روزم را خوب شروع کنم.. به‌ اعتقادش احترام می‌گذاشتم و هر روز این آیین را رعایت می‌کردم.. گاهی که زنگ نمی‌زد نگرانش می‌شدم.. امروز بعد از مدتها زنگ نزد.. و وقتی خودم تماس گرفتم یکی دو تا را خواند و بعد با بدحالی گفت که خودش بقیه را توی تخت می‌خواند.. بغض دارم.. تمام طول روز بغض فشارم داده.. دیشب با دایی حرف می‌زدم و گریه کردم. برادرم گفت به این فکر کن که باز هم به‌موقع فهمیدیم و سکته نکرد و توی عمل انجام‌شده نماندیم.. الان وقت داریم که دکتر انتخاب کنیم و بیمارستان خوب برویم.. خدارا شکر کن که می‌توانیم هزینه دکتر را بدهیم. اگر نمی‌توانستیم چه حالی داشتیم؟ خدا را شکر کن که بیماری لاعلاج ندارند و جراحی را با امید انجام می‌دهیم.. 
حرفهای برادرم آرامم کرد.. ولی الان باز به همه احتمالات بد فکر می‌کنم و اشکهایم می‌ریزند.. احساس می‌کنم باید گریه کنم .. فکر این جراحی و عواقبش و مدت زمان طولانی‌اش و دو روز آی‌سی‌یو و آن همه لوله و سرم و سوند که بهشان آویزان است، فکر درد جناغ سینه‌اش .. فکر همه چیز بسیار سخت است. آدم کوچکی هستم که نمی‌توانم تحمل کنم. من بچه بزرگ خانواده‌ام ولی کم طاقت تر از همه ‌ام. نمی‌توانم تکیه‌گاه بقیه باشم.. نمی‌توانم کسی را دلداری بدهم و امید بدهم.. فقط دلم می‌خواهد جراح بگوید اشتباهی پیش آمده و مادرم با دارو خوب می‌شود.

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

مادرم.. پدرم..

ساعت شش عصر است. توی شرکت تنهایم. نشسته ام و به مادرم فکر می کنم. کلی مقاله توی اینترنت درباره عمل قلب باز خواندم. سیگارم را می کشم و فکر می کنم. با مادر و پدرم حرف زدم. به نظرم زودتر از مادرم، پدرم از پا بیافتد. به شدت مادرم را دوست دارد. شاید قبلن نوشته باشم که مرغ عشقند. صدای پدرم از ته چاه می امد. گرفته و خس دار. مادرم هم که تا سه روز قبل شاد و خندان بود، امروز واقعن مریض شده و غمگین است. دیشب نخوابیده و غذا هم نمی خورد. دلداری دادنشان فایده ای ندارد. کار سنگینی ست و حق دارند. برادرم تهران است و فردا می رود مشهد. خواهرم فقط می رسد که کارهای دکترشان را بکند. من نمی توانم الان برای دلداری و تنهانبودنشان بروم. گرچه پنجشنبه می روم ولی الان خیلی ترسیده اند. برای عمل هم لااقل پانزده روز باید بمانم تا شبها خودم بالای سر مادر باشم. نمی دانم به خواهرم که خارج است خبر بدهم یا نه. عقلم می گوید نه. امکان آمدن ندارد و فقط غصه می خورد. از طرفی اگر اتفاقی بیافتد، مرا نمی بخشد.
روز اول مواجهه با این مسائل روز سختی ست. زندگی گل یاس را همه فراموش کرده ایم. فقط مادرم الان مسئله است.
توی شرکت سعی می کنم کارها را راست و ریست کنم. باید به یکی برای امضاها وکالت بدهم و بقیه چیزها را اینترنتی و تلفنی پیگیری کنم. تاریخ عمل را نمی دانم. امیدوارم دکتر امشب یک نیمچه امیدوی بدهد که با استنت و دارو می شود از خیر عمل گذشت. خیلی بعید است. سه تا رگ گرفته و من که تا امروز هیچی از قلب نمی دانستم الان این را فهمیده ام که اگر دو رگ یا سه رگ بیشتر از هشتاد درصد بسته باشند حتمن باید عمل شود.
پدرم می گوید این قدر بهتان گفتم ما را سیخونک نزنید تا دکتر برویم. داشتیم زندگی مان را می کردیم... 
دوری سخت است.. به بچه هایی فکر می کنم که از خانواده دورند.. آن ور دنیا با یک عالم اختلاف ساعت.. این جور وقتها بودن توی این خراب شده و بودن با ان را به آزادی و امنیت ترجیح می دهم و با خودم می گویم تو که طاقت یک ساعت راه دور را نداری، زر مفت نزن و هی فکر مفت نکن.. بشین همین جا.. 
دوست دارم روی همین صندلی که نشسته ام رسوب کنم..

مادرم


بچه ها نتیجه آنژیوی مامان را به من نگفته بودند. دیشب که برادرم آمد تهران، گفت که سه رگ بسته شده. دوتا نود درصد و یکی هفتاد و پنج درصد. امام زمان! حالا دنبال دکتر دیگر هستیم که مشورت کنیم. دکتر آنزیو گفته باید عملشان کنید. طی این چند روز که تا تعطیلات باقی ست، یک دکتر قلب دیگر خواهیم رفت و احتمالن پیش یک جراح. می گویند دکتر میرزایی بهترین جراح قلب باز مشهد است. فعلن قصد داریم پیش او برویم. 
به نظرم عمل حتمی ست. برای عمل من باید بروم مشهد و حداقل پانزده روز بمانم. زندگی ام قروقاطی می شود. ولی چاره ای نیست. مهم ترین کار فعلن همین است.
...
خبر دیگری نیست. یعنی مهم تر از این نیست.
...


یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

شلغم

مادرم آنژیو کرده و حال عمومی‌اش بد نیست. نتیجه آنزیو را فردا می‌دهند. فکر نکنم مشکلی باشد چون از بالون استفاده‌ای نشده.
خدا را شکر.
... 
من سرماخورده‌ام. از دست آبدارچی سالن ورزش که دیشب وقتی خیس عرق بودم، در را باز کرد و گفت هوا بد است، باید تهویه شود. سر درد دارم و از صبح هی قرص خورده‌ام. زودتر هم آمدم خانه و با وجود اینکه از شلغم واقعن بدم می‌آید، یک سوپ حاوی شلغم درست کردم و دسگاه بخور و الخ.
...
دیشب بعد از عمری تصمیم داشتم درس بخوانم. چشمتان روز بد نبیند. ساعت هشت که آمدم خانه، سر و صدای پسر همسایه و رفقایش ساختمان را از جابرداشته بود. به‌نظرم چهار پسر و دو دختر بودند. دسته جمعی آواز می‌خواندند. صدایشان بد نبود ولی تحمل این صدای ناخواسته به مدت سه‌ساعت مداوم، بیشتر به عربده شنیدن می‌ماند. هرحطی که می‌خواندم باید چهاربار تکرار می‌کردم تا بفهمم. نشان به این نشان که حتی تلفنی نمی‌توانستم حرف بزنم چون صدای آن ور خط را درست نمی‌شنیدم. 
این برنامه‌ای‌ست که همسایه لااقل هفته‌ای دو شب دارد. نمی‌خواستم/نمی‌خواهم اعتراض کنم. می‌خواهم ببینم واکنش بقیه همسایگان چیست. اوایل امسال خانمی با دخترش طبقه اول زندگی می‌کرد. خانم تقریبن هم سن من بود. گرچه من اصلن ندیدمش. گویا مرتب مهمانی می‌داد و توی بالکن خانه‌اش که با همسایه دیگری مشاء بود، تا نیمه شب بساط قلیان و نوشیدنی برقرار بود. موسیقی زنده هم توی منزل برگزار می‌شد. مدیرساختمان دوبار همه همسایه‌ها را جمع کرد تا طی جلسه ساختمان، بهش تذکر داده شود. بعد هم صاحب خانه‌اش را خواست و مجبورشان کرد که قرارداد اجاره را تمدید نکنند. بماند که در لفافه چه پشت سر زن گفته‌شد. و البته صاحب‌خانه اش آدم خوبی بود که تا پایان قرارداد بیرونش نکرد و پشت‌سرش هم بابت مسائل حاشیه‌ای ازش دفاع کرد.
حالا این یکی پسر است. دوست دخترش/هایش مرتب در رفت و آمدند. پارتی‌های فراوانش در یک مساحت پنجاه متری وقت و بی‌وقت برقرار است. بساط آواز و موسیق زنده هم به هم‌چنین. تفاوتش با همسایه طبقه اول این است که مذکر است و مهمانی‌هایش بیشتر و پرصداتر. مدیر ساختمان دیشب زنگ زد و گفت که شما همسایه دیوار به دیوارید و اعتراض کنید. گفتم نه. پرسید چرا؟ گفتم می‌خواهم ببینم زور همسایه‌ها فقط به زن رسیده بود یا برای این یکی هم جلسه می‌گذارند.
البته اعتراض نکردنم یک دلیل دیگر هم دارد و آن اینکه خودم گاهی گیتار می‌زنم و آواز می‌خوانم. گرچه هر روز کمتر از یک‌ساعت و با صدایی به‌مراتب پایین تر، آن هم قبل از ساعت ده شب. 
هر روز بیشتر متقاعد می‌شوم که باید خانه را زود عوض کنم. کار بسیار سختی‌ست. سخت تر از درس خواندن.
...
کلن مردم خیلی عوض شده‌اند. تقریبن مجدانه تصمیم گرفته‌ام با آرامش رانندگی کنم و فحش ندهم. همه، همه‌جا در حال سبقت گرفتنند. آن هم سبقت بی‌جا و ممنوع. از کلاس ورزش بگیر تا سوپر و رانندگی. می‌ترسم روان پریش شوم. سعی می‌کنم به‌شدت بی تفاوت و سرد باشم. فایده‌ای ندارد. با اینکه کاملن پذیرفته ام اینجا دیگر مال ما نیست و هرروز افتضاح‌تر از قبل می‌شود، گاهی ته دلم آه می‌کشم و آرزو می‌کنم این‌چنین نباشد. آرزویی که خودم می‌دانم صددرصد محال است.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

یک نفس عمیق بکش خانم.

کلافه ام. مشهد نرفتم. بلیطم را دم آخری کنسل کردم از بس کار داشتیم. نمی شد همه چیز را بگذارم و بروم. هفته دیگر دو روز تعطیل است و درواقع باید کل هفته را تعطیل حساب کنم.
از صبح به خاطر همین کلافگی که فکر میکردم مسافرم و کارها روی هم تل انبار شده بود، عصبانی بودم. مستعد گاز گرفتن. خواهرم گفت به هیچ وجه لازم نیست بروم و خودش همه چیز را به عهده می گیرد. بهتر شدم. ولی وقتی توی مود گازگرفتن می روم به راحتی نمی شود خارجم کرد. 
فقط سعی کردم منطقم را فعال نگه دارم.
...
ارز دولتی و صرافی تفاوت بسیار فاحشی دارند. فروشندگان خارجیی که ازشان مواد اولیه می خریم، حاضر به کار کردن از طریق ال سی نیستند. این یعنی حدود ۲۵ درصد افزایش نرخ کالای وارداتی. ته دلم این هم یک عامل کلافه کننده بود که گرچه ظاهر نمی شد ولی خنج می انداخت و عصبانی ترم می کرد. مخصوصن اینکه مدیرعامل مهربان هزاربار بهم گفته بود که تا تحریم شدیدتر نشده و تفاوت نرخ ارز از این بدتر، واردات را انجام بدهم و من اهمال کاری کردم.
...
 یک پیک از جنوب شهر برایمان نمونه جنس آورده با هزینه ایاب و ذهاب ۱۸۰۰۰ تومان. مردک الاغ صاحب آژانس می گوید خانم اگر باورتان نمی شود که چه برفی می آید، سوار همین ماشین شوید و یک سر بیایید تا اینجا و برگردید. کاش می شد فحش خواهر و مادر بهش بدهم. حیف. 
نسکافه را هم برای حسن ختام ریختم روی شال و مانتو. اه.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

زندگی می کنم

بیست و چهار ساعت برای من ناکافی‌ست. نمی‌دانم چرا. معلم موسیقی می‌گوید از بس خرم وقت کم دارم. چون عقیده‌دارد جایی که رییس‌جمهورها توی همین بیست و چهار ساعت دنیا را می‌چرخانند، پس من حتمن خرم. بدم نمی‌آید خر باشم. 

این روزها کار زیاد دارم. چند ماه آخر سال برای ما بحرانی‌ست. از یک‌سو فصل فروش است و از سوی دیگر فصل وام‌هایمان که یکی یکی سر رسید می‌شوند و باید حواسم را چهاردنگ جمع کنم. یکی باید اعتبار گردان شود، یکی دیگر باید تسویه و دوباره گرفته شود.. یکی فروش اقساطی‌ست. یکی مشارکت مدنی. برای من که تا همین پنج شش ماه قبل عادت داشتم کارهای تسهیلات شرکت را بیاندازم گردن مدیر‌مالی و اصلن تفاوت اینها را نمی‌دانستم، راه بردن امروز اینها یک پیشرفت بزرگ است. وقتی تصمیم گرفتم حواسم را جمع کنم که فهمیدم هیچ‌کسی به اندازه خود من از سفته‌های امضاشده‌اش نمی‌ترسد.

خلاصه این روزها گیر افتاده‌ام بین بانک ملت و صادرات و کشاورزی و گرداندن اوضاع مالی‌مان. 
وسط این هیرو ویر باید بروم مشهد. تولید کارخانه با تمام ظرفیت کار می‌کند ولی جوابگوی بازار نیستیم. این بهترین حالتی‌ست که برای یک شرکت تولیدی ممکن است اتفاق بیافتد. ما که تا سال قبل باید با منت و سنت جنس می‌فروختیم، امسال همه را توی نوبت می‌گذاریم و لااقل هفته‌ای یک‌بار  مشتریی پیدا می‌شود که زنگ بزند شرکت و حسابی بایت دیررسیدن جنسش داد و بیداد کند. 
مثل اسب می‌دوم تا مواد اولیه تهیه کنم ولی هرازگاهی یک قلم جا می‌افتد. مثل دیروز که یادم رفته‌بود گونی یکی از کالاها را سفارش بدهم!
همه اینها پول می‌خواهد. این سرعت کار و تولید، سرعت هزینه کارگری‌ و موادش همان قدر نفس‌گیر است.. بنابراین اسب بین بچه های فروش و تولید و بانک‌ها درحال تازیدن است.
مامان‌جان حالا چه‌وقت درد قلب بود عزیزدلم؟
این وسط به دکتر بیرشک سر می‌زنم.. کتاب می‌خوانم.. ورزش می‌کنم.. آرایشگاه می‌روم و گیتار می‌زنم. تک تک اینها را برای لحظات آرامشی که نصیبم می‌کنند، انجام می‌دهم.
حالا این اسب خوشحال می‌خواهد درس بخواند. آمدیم و کنکور قبول شد. تکلیف خر اول قصه با درس و کلاس چه خواهد شد؟

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۰

خوارک قورباغه روی میز است.

توی دفتر تنها نشسته ام. به غیر از سیستم مالی که طبقه پایین هستند، کسی شرکت نیست. هردو منشی مان نیامده اند. یکی مرخصی است ودیگری چهارشنبه ها کلاس دارد. بچه های فروش ماموریتند. تحصیلدارها بیرونند. من با خودم نشسته ایم توی شرکت و دلمان سیگار می خواهد. هنوز نمی توانم توی شرکت به راحتی سیگار بکشم. خجالت می کشم. وقتی مدیرعامل مهربان بود به هوای او می کشیدم. بچه ها می دانند ولی قضیه باز نیست. 
کارکردنم نمی آید. مصاحبه استخدام کماکان ادامه دارد. امروز همه چپ و چار بودند.
یک کار بسیار سخت دارم که بدمزه ترین و گلوگیرترین قورباغه ای ست که باید تا فردا خورده شود. برای همین آن قدر نسبت بهش آلرژی دارم که اصلن دوست ندارم سراغش بروم. تا آخر سال حدود یک میلیارد تومان کسری بودجه داریم. باید بنشینم و برنامه بودجه را بازنویسی کنم. طاقت فرسا و درحقیقت ترسناک است. بازبینی وام ها و خرید مواد و ...
فعلن منتظرم آخرین مصاحبه ای امروز بیاید. بعد یک کاپوچینو درست کنم. موسیقی آرامی بگذارم و با آرامش بروم سراغش.
...
با گل یاس حرف زدم. خوب بود. خانه خودش است. بامردک حرفهای زیادی زده. مردک را بعد از این ملخک می نامم. ملخک همان است که بود اما دیروز بعد از اینکه کلی درددل کرده و خودش را خالی کرده، گل یاس تازه فهمیده که مشکل اساسی تمام این سالها این است که ملخک عقلی به اندازه یک بچه هشت ساله دارد. نسبت به او حال ترحم دارد. خودش می گوید این مسئله باعث شد که حسابی خیلی چیزها را بفهمم .. نگران من نباشید. 
واقعیت این است که پای دو بچه کوچک در میان است. نه مادر توان گذشت  از این دو را دارد و نه بچه ها می توانند بی او زندگی کنند. از طرفی شرایط هم طوری نیست که بچه ها تحت سرپرستی مادر بمانند. یعنی زندگی خواهرم با وجود بچه ها بدتر از قبل می شود که بهتر نمی شود. ملخک هم که همان خری ست که هست. حالا باید با این دو فرض قضیه را حل کرد. خواهرم همین سعی را دارد. باز هم بهش توصیه کردم پیش یک مشاور خوب برود. حل  قضیه با این داده های کلی، راحت نیست. قبول کرده که مشاوره برود.
....
مسافرت نابهنگام را دوست ندارم. ولی نمی توانم ریسک کنم و یکشنبه برای آنزیوی مادرم نباشم. درکل هیچ کار بی برنامه ای به طبعم سازگار نیست. فکر می کنم بزرگترین مزیت زندگی مجردی برای کسی با اخلاق من همین است که حداقل بیش از پنجاه درصد را می تواند مطابق فکر خودش برنامه ریزی کند.
....
برای امتحان مدیریت صنعتی سوال کردم. قضیه جدی تر از آن است که فکرش را می کردم. خیلی ها گویا کلاس کنکور می روند تا قبول شوند. حالا شانسم را امتحان می کنم. باید از امشب درس خواندن را شروع کنم. اگر قبول نشدم، دوره های کاربردی مدیریت صنعتی را ثبت نام می کنم.

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰

واقعیت‌های گفتنی زندگی

صبح با گل‌یاس حرف زدم. به‌نظرم رسید به‌خاطر بچه ها ته دلش از برگشت ناراحت نیست. خواسته‌هایش را به‌مردک گفته. مردک قول داده آدم شود و همه حرفها را قبول کرده‌است. من هنوز بدبینم.. ولی فعلن مسئله مهم زندگی‌ام، قلب مادرم است. توی همین هیر و ویر مادرم که مدتهاست قلبش ناراحت است، رفت دکتر. دیشب قبل از این غوغا. دکتر گفته باید آنژیو شود. امشب یک دکتر دیگر هم حرف اولی را تایید کرد. به‌برادرم درمورد سی‌تی آنژیو گفتم. قبلن توی گودر خوانده‌بودم که دکترها باوجود اینکه سی‌تی آنژیو بسیار راحت تر است ولی ازانجامش خودداری می‌کنند و معمولن این راه را اصلن به‌ مریض نمی‌گویند. رشته کاری برادرم، دارو است و اتفاقن یکی از داروهای مهمی که کار می‌کند داروی آنژیوگرافی‌ست. بنابراین کت لب‌های زیادی را می‌شناسد. با‌یکی‌شان که خیلی دوست است، مشورت کرد. درنهایت گفت که آنژیو دقیق‌تر است واگر قرار شود بعد از نتیجه سی‌تی مجددن آنژیو شود، که بسیار محتمل است، دوبار باید داروی حاجب را تزریق کنند و بنابراین با توجه به‌دیابتی بودن بیمار و سن بالا برای کلیه‌هایش خطرناک است. اینها را نوشتم شاید کسی مثل من در این‌باره سرچ کرد و بهش کمکی شد.
اگر بلیط پیدا شود، شنبه می‌روم مشهد. قرار بود برای تعطیلات بروم که این طوری برنامه‌ام عوض شد. 
..
امروز مصاحبه داشتیم. به‌جای آن کارمند فروشی که قربانی حال پی‌ام‌اس شد. برای دو هفته یک فوق‌لیسانس مهندسی شیمی را آوردیم که هم باهوش و هم متعهد بود. متاسفانه استاد راهنمای تزش اجازه کار بهش نداد. برای همین دوباره آگهی کردیم. 
وقتی مصاحبه داریم از بس دلم برای بچه‌های جوان می‌سوزد، دلم می‌خواهد برای همه‌شان یک کاری بکنم. خیلی وقتها هم به‌همین خاطر به اشتباه می‌افتم و افراد را برای مصاحبه دوم براساس نیاز آنها، نه مناسبت با وضعیت درخواست کارمان، می‌پذیرم. امروز کلن اکثرشان خوب بودند. همه مهندس کشاورزی بودند و یکی‌شان حتی به‌عنوان تحصیلدار توی شرکتی مشغول به کار شده بود. شرکت بعد از تشخیص قابلیتش او را به بخش فروش فرستاده بود. یک نفر دیگر توی شرکتی کار کرده بود بی‌آنکه چهارماه بهش حقوق بدهند و دست آخر شیرفهم شده بود که قرار است حقوقش را بخورند. یک نفر دیگر بعد از اینکه دو سال برای دریافت جواز و وام گلخانه وقت صرف کرده بود، بلاخره فهمیده بود که خبری نیست و باید کارمند شود. یکی دیگر خودش شریک مغازه‌داری بود که از نمایندگان ماست. پدرش وادارش کرده بود دنبال کار با حقوق ثابت بگردد. احتمالن همین یکی را انتخاب می‌کنم. افراد دیگری هم بودند. اکثرن بچه‌های پرکار. بعضی‌ها فوق‌لیسانس داشتند. عصبی و مأیوس و سرخورده. جالب بود که نود درصدشان نمی‌پرسیدند کارمان چیست. تاجایی که یادم می‌آید یک نفر سوال کرد و از بقیه خودم پرسیدم که برایتان مهم نیست کجا کار خواهید‌کرد؟ فشار اقتصادی مخصوصن برای متاهل‌ها، اولویت اول را برطرف شدن نیاز مادی قرارداده بود.که البته انتخاب کسی که مادیات تنها دلیل او برای استخدام درجایی‌ست و سوالی بابت بقیه موارد ندارد، خطرناک است. 
..
خبر دیگر اینکه هرچه بیشتر سرچ می‌کنم به‌نظرم می‌رسد بهتر است پیه امتحان جی‌مت را به‌تنم بمالم و دانشگاه(؟) مدیریت صنعتی درس بخوانم. تا آنجا که فهمیده ام پلی‌تکنیک دوره‌های کاربردی مدیریت دارد و همین دوره ها را مدیریت صنعتی هم با ساعت درسی بهتر و استادان متخصص‌تر برگزار می‌کند. ولی چیزی که من می‌خواهم، معادل کارشناسی ارشد است که انگار هیچ ربطی به آنچه پلی‌تکنیک دوره کاربردی می‌نامد، ندارد.

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

آنچه نهایت ندارد وقاحت این روزهای آدمهاست.

ذهنم آشفته است. خواب از سرم پرید.. مادرم زنگ زد و گفت خانواده گه آمده‌اند و گل یاس را با خودشان برده‌اند. بدون عذرخواهی حتی.. پدرش که فکر می‌کردیم تنها آدم فرهیخته آن فامیل است گفته: دوستان بد گل یاس، خانمهای نقاش، نمی‌گذارند زندگی کنند.
پدرم می‌گوید زبانم بند آمده بود. مادرم ...
بگذریم. اتفاقی‌ست که افتاده. من هم جای آنها بودم شاید جلوی بچه‌ها نمی‌توانستم به‌اصرار گل‌یاس را نگه‌دارم.. بعد از آن همه گریه مغز بادوم که حالا برای خودش یک دختر جیغ‌جیغو وحشی شده..
بماند برای فردا..
نفسم گرفته از این همه وقاحت..

کی بیشتر گناه دارد؟ من؟ تو؟ او؟ ما؟ شما؟ ایشان؟

حال چندان خوبی ندارم. فکرم مشغول است و دلم کمی تنگ. یک‌تکه لازانیا خوردم خیلی بی‌خود. بعد یک بسته پفک خوردم. خیلی احمقانه. فقط برای اینکه دوست‌داشتم مشغول باشم. کم پیش می‌آید به‌خاطر مشغولیت بخورم ولی ذهنم یک‌جوری فک‌هایش روی هم می‌خورد که فکر کردم لابد باید چیزی بجوم. طولانی و بی‌خود. حالا لابد باید قرص معده بخورم. 
حالم خوب نیست به چندین دلیل. اول اینکه دونفر آدمی که خیلی دوستشان دارم و نقش‌شان در زندگی‌ام پررنگ است، آن سوی آب زندگی می‌کنند. دایی و مدیرعامل مهربان. هر دو سالهاست مرتب می‌آیند ایران و می‌روند. امشب مدیرعامل مهربان برمی‌گردد سرخانه و زندگی و آخر هفته دایی. باوجود اینکه این آمدن و رفتن سالهاست برهمین منوال می‌گذرد، باز هربار دلم تنگ می‌شود. هربار مثل بار اول فکر می‌کنم اگر دیگر برنگردند چه می‌شود؟ اگر جنگ شود؟ اگر در ایران را ببندند؟ خشمگین می‌شوم از رفتن‌شان و غمگین و مأیوس و همین‌طور دور خودم می‌چرخم تا زمان بگذرد و برگردند.
دلیل دوم برای ناخوشی‌ام زندگی گل‌یاس است. هنوز منزل پدری‌ست. امشب بچه ها آمده بودند پیشش. با خواهش و تمنا که امتحان دارند و جلسه مدرسه است و مامان‌شان باید باهشان کار کند و جلسه را برود. دلم خون می‌شود وقتی می‌شنوم. گه کماکان گه است. انگار این اتفاقات خارج از دنیای سرد و بی‌روح او می‌افتد. از طرفی گل‌یاس وقت دکتر قلب داشت. دکتر به‌مادرم گفته که بگذارید برگردد، بچه ها گناه دارند. وقتی برگشته بودند خانه، مغز بادوم گریه‌ کرده بود که چرا مامانش امشب که قراربوده پیششان باشد، رفته دکتر. دلم خون‌تر می‌شود. احتیاجی به شرح بیشتر نیست. می‌فهمید.
دلیل سومم بی‌خودی‌ست. اتفاقی گذارم افتاد به وبلاگ فروغ ملکوت. هنوز تعداد خواننده آنجا از این یکی بیشتر است. نشستم به‌خواندن آرشیو. بعد فکر کردم چطور آن‌وقت‌ها خیلی بهتر می نوشتم؟ انگار آدم دیگری آنجا را نوشته بود. آدمی که یک لایه حساس روی روحش داشت و این کسی که اینجا را می‌نویسد پوست انداخته و آن لایه را ندارد. نوشته های اینجا بی‌مزه‌اند و بی روح. مثل خود این روزهایم. 

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

این روزها

خوابم می‌آید. همین حالا توان این را دارم که بروم توی تخت و فردا صبح ساعت هشت بیرون بیایم. حیف که امشب فینال آکادمی گوگوش است و دوست دارم تماشا کنم. جوادم؟ خودم که فکر نمی‌کنم. کیفیت آکادمی امسال یک‌کم بهتر شده. آوا را هم دوست دارم. دلم می‌خواهد برنده شود.
...
برای امتحان مدیریت صنعتی نمی‌خوانم. نه که از فوق‌لیسانس پشیمان شده باشم. بابک گفت دانشگاه پلی تکنیک دوره سه‌ترمه فوق دارد و امتحان ورودی هم نمی‌خواهد. اول داشتم با خودم کلنجار می رفتم که کار سخت بهتر است و باید امتحان بدهم. بعد به خودم گفتم خاک برسرت. هم شهریه کمتری دارد، هم روزهای تشکیل کلاسها بهترند، هم دوره‌اش کوتاه‌تر است و مهم‌تر از همه اینکه از همان اول نباید تعیین گرایش کنی. مطمئن نیستم گرایش بازاریابی استراتژیک همانی باشد که می‌خواهم. شاید مدیریت اجرایی را بیشتر دوست داشته‌باشم و بیشتر هم به‌کارم بیاید. دانشگاه پلی‌تکنیک این امکان را می‌دهد که ترم دو یا سه تعیین گرایش کنی. خلاصه که تنبل نرو به‌سایه، سایه خودش می‌یایه. این ضرب‌المثل مشهدی‌ست که مادرم همیشه برایمان می‌گوید.
...
داستان گل یاس کمی پیچیده شده. فکر می‌کنم هیچ یک از ما در شرایطی نیستیم که درست موقعیت را بفهمیم و بدون احساس قضاوت درستی داشته باشیم. بهش گفتم فردا برای یک مشاور عالی در مشهد جستجو کند. نمی‌دانم مشهد مشاور خوب دارد یا نه؟ یک‌زمانی دکتر سرگلزایی بود که هزینه بسیار گزافی داشت. در حد دکتر مجد تهران یا شاید هم بیشتر. ولی عالی بود. برای موارد خاص به‌نظرم ارزش دارد. الان نمی‌دانم هنوز هست یا نه.
...
دارم سعی می‌کنم شعارهای ذهنی‌ام را از حد شعار خارج کنم.
با تمام توانم می‌خواهم وابسته نباشم/نشوم.
...
درحال خواندن  1984‌ ام. صفحات اولش را که می‌خواندم احساس می‌کردم هرورق یک وزنه سنگین است که نفسم را بند می‌آورد. یک‌کم جلوتر رفته‌ام. حجم بدی وقتی زیاد می‌شود، عجیب است که به‌گندی‌اش عادت می‌کنی و دیگر خفه نمی شوی. 
عجب کتاب وصف حالی‌ست برای مملکت.
...
باز هم به معلم موسیقی قول دادم از این هفته در گدرینگ‌های گیتار شرکت کنم یا حداقل با یکی از بچه‌های قدمی که خانه اش خیلی نزدیک ماست، تمرین دونفره بکنیم. خیلی دوست دارم. مخصوصن که می‌خواهم روحم را آزاد کنم وبرای این آزادی نیاز به فضا دارم برای مدیتیشن و نفس عمیق.

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۰

اجباری

اوضاع بد نیست. البته هنوز همه‌چیز قر و قاطی‌ و بدریخت است. ولی از خشم اولیه افتاده‌ایم و عقلمان آمده وسط. یک‌جوری خسته‌ام.. دلم کمی روز خوش می‌خواهد. روز خوش رنگی. این روزها مزه سوپ مریضی می‌دهند.

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰

آه

تمام روح و قلبم برای گل‌یاس فشرده است.. امشب رفته تا با خانواده گه حرف بزند. نمی‌دانم چه می‌شود.. هیچ کدام از خانواده ما راضی به‌برگشتش نیست.. خودش ولی نمی‌دانم.. این را می‌فهمم که همه جانش پیش فندق و بادامی‌ست که حالا دو دسته گلند.. دو تا بچه در عنفوان نوجوانی.. نمی‌دانم اگر جدا شود چطور با غصه نبودنشان کنار خواهدآمد.. نمی‌تواند حضانت را بگیرد.. یعنی توان مالی این کار را ندارد. از طرف خانواده ما حمایت می‌شود ولی فکر نکنم بتواند حمایت مالی خانواده را بپذیرد. من هم جای او بودم شاید همین‌طور فکر می‌کردم. ولی جداشدن مادر از فرزندانش، کاری به‌طاقت‌فرسایی قطع اعضای بدن است. برای من که خاله‌ام، تصورش ناممکن است.. اصلن نمی‌توانم فکر کنم نتوانم باهشان هروقت می‌خواهم حرف بزنم و هروقت می‌خواهم ببینمشان.. اصلن.. ولی برگشت گل یاس به آن خانه مثل برگشتش به مسلخ است.. توان این هم در هیچ‌یک از ما نیست که بگذاریم دسته گل‌مان را یک گه زیر خاک کند.. نمی‌دانم.. به‌بن‌بست رسیده‌ام. نمی‌توانم حتی فکر کنم که چقدر خوشبختم که تن به ازدواج مجددی ندادم یا هیچ خری پیدا نشد که مرا بگیرد.. فرقی نمی‌کند.. این مهم است که شب سرراحت می‌گذارم و هیچ گهی نیست که از تصور آمدنش به‌خانه تنم بلرزد. ولی آن قدر بابت گل‌یاس غصه دارم که حاضر بودم جای او باشم و او زندگی مرا داشته باشد. حاضر بودم این بار بزرگ روی دوش من باشد.. نمی‌دانم چکار کنم..الان در این لحظه چه‌حالی دارد؟ حتمن حالش صد هزار برابر بدتر از حالی‌ست که من در شب مشابه او داشتم.. من بچه نداشتم. هیچ وابستگی در دنیا نداشتم.. ولی مردم و زنده شدم تا آن روزها گذشت.. حالا دسته گل نازم باید این روزهای سنگین دردآلود را تحمل کند.. چه فرقی می‌کند که من آن روزها تنها بودم و او امروز همه خانواده را دارد؟ آیا بودن ما درکنارش می‌تواند جای خالی دو تا غنچه زندگی‌اش را پر کند؟ نمی‌دانم.. کاری از دستم برنمی‌آید. دریغ و درد که زن هستیم. دریغ و درد.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۰

شرکت پر از جنب و جوشه. بچه های فروش از ماموریت اومد ه ان و از اتاقها صدای تلفن می یاد و حرف و حرف و حرف..
من؟
توی اتاقم یک موزیک ملایم داره پخش می شه. اشکهام گوشه چشمهامند. نگهشون داشتم چون تصمیم ندارم گریه کنم و آرایشم خراب بشه. مانتوی قرمز بافتنیم رو پوشیده ام و آرایش حسابی و شال جدیدم .. دلم نمی خواد قیافه ام بهم بریزه.. توی دلم یک سنگی گیر کرده.. به همون سنگینی روزهایی که می خواستم طلاق بگیرم. که از خونه زده بودم بیرون و فکر می کردم عصر کجا برم.. توی دلم همه چی قلمبه شده.. مثل همون روزها تلخ و پر از بغض. این بار برای زندگی خودم نیست. برای زندگیه زنیه که با دو تا بچه داره همه چی رو می زاره و می یاد بیرون. من .. من کاری نمی تونم بکنم. هرچه در توان داشتم برای نگهداری زندگیش کردم. خودش هم کرد. اما گاهی طرف مقابل گوه تر از اونیه که دیگه بشه قیافه اش یا بوش رو تحمل کرد. از طرف مقابلش بیزارم. بیزارتر از هروقت دیگه ای توی زندگیم. یادم نمی یاد از کسی این همه نفرت داشته باشم. دلم برای بچه ها می سوزه. نمی تونم بهشون فکر کنم. اگر فکر کنم اشکهام گوله گوله می یان و آرایشم خراب می شه. دلم می خواد الان شش تا نخ سیگار پشت سر هم بکشم و های های گریه کنم. برای زن بودنم و برای زن بودنش و برای بی پناهی و بینوایی همه زنهای عالم گریه کنم. دلم می خواد سرخدا داد بزنم که چرا باید یک موجود بیچاره ای به نام زن رو بسازه؟ که اگر زن، تواناترین موجود عالم هم باشه باز ناچارترینه چون مادره.. چون زور نداره.. چون زنه.. خاک بر سرم که زنم.
از همه مردهای دنیا بیزارم. از مردهایی که به خاطرشون زندگی گل یاسم پژمرده شد.. که به خاطرشون اون قدر بغض و کینه دارم که بلاخره دارم های های گریه می کنم.

پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰

به خاطر قسم مادرم

سرم درد می‌کند. چیز مهمی نیست. مربوط می‌شود به‌درد ناچار. ولی خوب.. نمی‌گذارد خوب از زندگی بی‌دردسر لذت ببرم. زندگیی که روزهای بی‌دردسرش کم است و باید نهایت استفاده را ازش کرد.
امروز یکی از پنجشنبه‌های معدودی‌ست که نه مهمانم و نه مهمان دارم. فردا هم نهار دعوت بودم که به‌هم خورد. بهتر. دوست دارم گاهی روزهای تعطیل مال خودم باشند. خانه را تمیز کرده‌ام. بعد از دوهفته. تقریبن به‌حالی رسیده بود که اگر آب می‌ریختم روی زمین، گل می شد. رفتم بیرون. بعد از مدتهای مدید پیاده رفتم تا کلینیک و آمپول زدم شاید که سرم بهتر شود و در ضمن هوایی هم بخورم. عجب کار خوبی‌ست پیاده رفتن. این خانه و سراشیبی شدیدش و دوباری که سر خوردم، باعث شده که تمایل چندانی نداشته باشم بی‌ماشین جایی بروم. ولی امشب کیف داد. سر راه نان بربری هم خریدم. چقدر گران! دانه‌ای چهارصد و پنجاه تومن. خیلی وقت است که به بچه‌های شرکت می‌سپارم برای خودشان که نان می‌خرند، برای من هم بگیرند. قیمتش را آخر ماه، که صورت حساب شخصی‌ام را می‌دهند، می‌بینم. زیاد توجه نمی‌کردم. ولی امشب سرم سوت کشید. در عوض خوشمزه‌اند. به‌غایت.
کمی هم موسیقی تمرین کردم. بعد از این همه وقت تازه یادگرفته ام چطور باید تمرین کنم. آکوردهای آهنگ دلکش را برای فردا از بر کردم. فردا صبح معلم موسیقی می‌آید. 
کتاب جی‌مت روی میز چشمک می‌زند. مادرم قسمم داده درس بخوانم. می‌گوید نه بچه داری و نه خانواده شوهری که غر بزنند و نه هیچ گرفتاریی. چه مرضی داری که تنبلی می‌کنی؟ نمی‌دانم. پشتم اساسی باد خورده. ولی می‌دانم که بهترین کاری‌ست که برای خودم می‌کنم. اگر بکنم. راستش علت اولیه تصمیمم این بود که به‌خواهرم که آمریکاست و تازه شوهرش فوت کرده، به‌شدت اصرار می‌کنم درس بخواند و نمی‌خواند. به‌عناوین مختلف طفره می‌رود. بهش گفتم درس‌خواندن ساده ترین کار دنیاست. و بعد یک‌هو به‌خودم گفتم ببین خودت از پس آسان ترین کار دنیا برمی‌آیی یا برای بقیه روضه بلدی؟ به همه هم اعلام کرده‌ام تا شاید توی رودروایسی بیافتم. هرکه تلفن می‌کند می‌پرسد از درس چه خبر؟ هنوز که توی رودروایسی قرار نگرفته‌ام. به مادرم می‌گویم اگر درس بخوانم پس کی وقت کنم دنبال خانه بگردم؟ مادرم که همیشه اصرار داشت سریع خانه را عوض کنم، می‌گوید خانه می‌خواهی چکار؟ همین‌جا خوب است. درس بخوان که زمانش می‌گذرد. برای خانه همیشه وقت هست. درس محیطت را عوض می‌کند نه خانه. و بعد هی به جان خودش قسمم می‌دهد. خاک برسرم که این‌قدر تنبلم.
خلاصه گیری افتاده‌ام که نگو و نپرس.
فردا عصر دوجا باید بروم. دو گروه وبلاگی. گروه اول دوستان قدیمند که تقریبن دیگر سالی یک‌بار هم یکدیگر را نمی‌بینم. با گروه دوم که جدیدترند، به‌جز آیدا، انگار بیشتر معاشرت کرده‌ام! 
بروم سراغ جی‌مت.

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۰

بعد از جدایی، تقریبن هیچ وقت دلم نخواست ازدواج کنم. شاید روزهایی بود که حرف دیگران و توصیه‌هایشان مرا از زندگی تنهایی می‌ترساند. آن‌روزها سعی می‌کردم ریسک کنم و به‌فکر ازدواج باشم. اما هربار با بهانه‌ای برای دلم، خودم را راضی می‌کردم که این آدم، آدم من نیست. یک‌بار هم به اشتباه عاشق شدم. از نظر من عاشق‌شدن دیگر یک واژه واقعی نیست. تازه به‌این نتیجه رسیده‌ام که چیزی به نام عشق وجود ندارد. یک‌دوره‌ای از زندگی، هجوم هورمون ها یا هربلای دیگری آدم را دچار توهم می‌کند که عاشق است. ولی اگر دوره را رد کنی می‌فهمی که عشق یک توهم است. اینها البته تعاریف منند. خوش‌به حال کسانی که به این تعاریف می‌خندند و باورش ندارند. واقعن خوب است که آدم امیدوار باشد چیزی به‌نام عشق وجود دارد. ولی من همچین امیدی ندارم.
بگذریم. دور شدم از موضوع اصلی. ازدواج. می‌گفتم که یک روزهایی هم پیش‌آمده بود که از ترس آینده نیامده‌ای که بزرگ‌ترها برایم به‌تصویر می‌کشیدند، باور می‌کردم باید ازدواج کنم و می‌گشتم دنبال آدم مناسب. امروز، یعنی از یک سال قبل تا الان، فهمیده‌ام چه‌خوب که نه آدم مناسبم مرا پیدا کرد و نه من او را. امروز که بی‌طرفانه می‌نشینم و زندگی‌ها و مردها و خودم را نگاه می‌کنم، هی بیشتر می فهمم که چه خطر بزرگی از کنار گوشم رد شده. من اصلن آدم ازدواج نیستم. تعریف من از زندگی مشترک یک توهم احمقانه مثل همان خیالات احمقانه ام درباره عشق بود و هست. من زندگی مشترک را یک‌چیزی درمایه‌های قسمتی از وجود خودم می‌دانستم. که باید بی‌هیچ من و تویی زندگی کرد. آخرین مأمن هر آدمی. ولی حالا می دانم اینها هم ساخته و پرداخته ذهنیات خوش و اب و رنگی‌ست که دوست داشتم در واقعیت وجود داشته باشند.
نه که ناراحت باشم که چرا عشق نیست و چرا زندگی مشترک این نیست که من می‌خواهم، فقط بسیار خوشحالم که به‌خاطر خیالات دوباره اشتباه نکردم و تنها ماندم. بسیار زیاد از این شانس خوشحالم.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

مکینی که مکینتاش اوریجینال است. جای بچه‌های قدیم هم خالی خیلی.

امشب با مکین تمرین داشتیم. البته مکین حکم معلم رو داره و من حکم نوآموز. صبرش هم زیاده. اشکالاتی از من رو رفع می‌کنه که معلم خودم احتمالن زیاد حوصله‌اش نیومده وادارم کنه درستشون کنم. 
از صبح روحیه افتضاحی داشتم. از لحاظ گل یاس و زندگیش. روحیه‌ام تا عصر هم ادامه داشت. شب منصور و محمود آمدن. منصور مثل یک طوطی هرچی رو می‌خونی و می‌خونه، بلده بزنه با گیتار. لیدگیتار که کار سختیه برای اون مثل بازیه. خوش گذشت. مجددن خوردن و اشامیدن و خندیدن. این بار از نوعی دیگر. روحیه بدم رفت تو هوا. به‌کل فراموش کردم که ناراحت بودم. خدا رو شکر. می‌خواستم یک قرص آپو بخورم از دست دنیا. اما اومدن این سه نفر ورق رو برگردوند و الان می‌خوام برم بخوابم.
دستشون درد نکنه.
راستی کتاب ترسناک جی‌مت رو هم مثل یک شوخی باهش ور رفتیم و ترسم ازش ریخت. نمی‌دونم امتحان معادل کارشناسی ارشد مدیریت صنعتی هم به سختی امتحان کارشناسی ارشد رسمی‌اش سخته؟ کسی می‌دونه؟

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۰

six ribbons

تجربه نشان داده وقتی حال نوشتن دارم، بهتر است بنویسم.
صبح بلاخره تمرین کردم. آهنگ بردی از یادم دلکش را . درعوض آهنگthe boxer که اصلن دوستش نداشتم و خیلی هم لیریکس طولانی داشت. ملودی‌اش را از دولتی سر خوانندگی مامان و خواهرم بلد بودم. هیچ فکر نمی‌کردم با گیتار خوب از آب دربیاید که آمد. 
سر راه منزل معلم موسیقی، از چهارراه پارک وی برف توی خیابان بود. کفش پاشنه‌بلندی که پوشیده‌بودم باعث شد به‌کل حال کردن با هوا و درختان بید مجنون زیبای حیاطش را فراموش کنم..
...
من یک مشکل اساسی دارم. کسی اینجا را زیاد نمی‌خواند ولی حالا شاید حاجت گرفتم. مشکل از این‌قرار است که یک فایل فوتوشاپ دارم که باید وارد محیط ایلستریتور شود. طراح خواهرم بوده که ایلستریتور بلد نیست. گیرنده فایل هم یک خارجی‌ست که قرار است کیسه محصولمان را طبق طرح خودمان درست کند و خاک برسر گیر داده که باید ایلستریتور باشد. یک اجراکار لازم دارم. کار را باید قبل از آخر هفته دی‌اچ‌ال کنم. از طرفی باید آدم وارد و مطمئنی هم باشد. چون به‌گفته آرش کسوف کل طراحی باید از اول توی محیط ویکتور اجرا شود. آیا یاری‌رساننده‌ای هست؟ محض رضای خدا؟ البته هزینه را می‌دهم. فقط محض رضای خدا اجراکار معرفی کنید.
...
هنوز آهنگ مکین را تمرین نکرده‌ام. به‌نظرم اینجا را نمی‌خواند. اولین کسی‌ست که خوشحالم نمی‌خواند! آهنگی که می‌خواهیم فردا تمرینش را ادامه بدهیم همین تیتر پست است. موسیقی معروف سریال دربرابر باد. از آنجا که اساس این آهنگ بلدبودن ملودی‌ست و من حافظه یک گنجشک برای پیک‌آپ ملودی دارم، اوضاع سخت است. :(

یک شیب ملوی مثبت

امروز ایران تعطیل است. تعطیلی بین هفته بهترین نوع تعطیلی ست. مخصوصن که شبش خوب گذشته‌باشد.. خوردن و آشامیدن و عشق‌کردن و باران شدید و رعد و برقی که تو را بترساند.. 
...
امروز باید بمیرم و بمانم و گیتار تمرین کنم. برای فردا با مکین و برای امروز عصر که معلم دارم. همه کارهای دیگرم را انجام داده‌ام و فقط مانده همین. ولی الان که سرصبح است خیلی بی‌خودی خوابم گرفته. ترجیح می‌دهم توی این هوای ابری کمی سرد، پنجره را باز کنم و دراز بکشم و فیلم تماشا کنم. اما اگر گیتار نزنم امروز عصر کتک می‌خورم:(
...
خیلی خوشحالم که بلاخره گیتار وارد زندگی اجتماعی‌ام شد. این را مدیون خودم و دکتر بیرشکم. عزمم را جزم کرده بودم که به این مشکل غلبه کنم. فکر می‌کردم شاید رفتن پیش دکتر بیرشک خیلی فایده‌ نداشته باشد. اما دیشب که تغییراتم را مرور می‌کردم متوجه شدم که زیاد و مثبت بوده اند. خوشحالم. این کار را هم با پشتکار انجام دادم. هر پانزده‌روز یک بار و به‌طور مرتب. الان می‌توانم روی خلقیاتم کنترل بیشتری داشته باشم. گیتار بزنم. آرام‌تر باشم. قضایا را از سمت مثبتش ببینم و خلاصه اینکه خودم را دوست دارم. برخلاف چند ماه قبل که مدام خودم را سرزنش می‌کردم و گفتگوی درونی منفی زیادم، توان درست فکر کردن را ازم گرفته بود. می‌خواستم بهترین باشم. الان می‌خواهم خوب باشم و با شیب مثبت زندگی را زندگی کنم. 
...
کماکان کتاب از حال بد به حال خوب را می‌خوانم. درحقیقت مزه‌مزه می‌کنم! این اسمش کتاب‌خواندن نیست. بعد از این کتاب یک عالم کتاب دیگر دارم. یکی هم شیعه‌گری‌ست. به توصیه مدیرعامل مهربان. 
گفتم مدیرعامل مهربان! دیدید بلاخره قضیه را بهش لو دادم؟ می‌ترکیدم اگر نمی‌گفتم. جالب بود که تا اشاره کردم خودش فهمید. و مطابق پیش‌بینی من مخالفت هم کرد. قضیه این است: می‌خواهم فوق‌لیسانس مدیریت استراتژیک بازاریابی بخوانم. توی سازمان مدیریت صنعتی. امتحانش دی ماه است. خیلی نگرانی دارم. اول امتحانش. دوم این که قبول شوم ولی وقت کافی برای درس‌خواندن نداشته باشم. سوم پولش. البته سومی از همه کم‌اهمیت‌تر است.
...
می‌خواهم خانه را عوض کنم. در حال حاضر با یک دست چند هندوانه برداشته‌ام. البته فعلن فقط نیت کرده‌ام. ولی همه‌شان هندوانه‌های سنگینی‌اند.
...

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

درباره یک فردا

قدم گل‌یاس برایم خوب بود. صورت مالی هفت ماه اول سال سود نشان داده. بلاخره توی بازار آزاد بعد از  دو سال ضرر اجتناب‌ناپذیر موفق شدیم. شیفت کردن از قراردادهای تضمین‌شده دولتی به سمت بازار آزاد، کار بسیار سختی‌بود و هست.
...
دکتر بیرشک بهم گفته بود که در ایام گیردادن، روی میزم یک کاغذ بگذارم و هی‌ به‌خودم یادآوری کنم که در شرایط غیرنرمالی دارم گیر می‌دهم و دست بردارم! امروز وقتی در اوج گیردادن بودم، حرفش یادم آمد. سعی کردم عضلاتم را شل کنم و یادم بماند که گیر الکی نده دختر‌جان. موفق شدم. 
...
فردا باید با مدیرعامل مهربان درباره شرایط آینده‌ام حرف بزنم. کمی سخت است.
...
گل یاس را خیلی دوست دارم. 
...
خیلی کار دارم. محض اطلاع مکین این‌که هنوز تمرین نکرده‌ام و الان که ساعت هشت و نیم شب است تصمیم دارم بروم سراغ گیتار.
...
گفته بودم که باید یک قدم بزرگ بردارم. دارم به روزهای برداشتن قدم نزدیک می‌شوم. بار مالی زیادی هم برایم دارد. نمی‌دانم از خود قدم می‌ترسم و هی سعی دارم منکرش شوم یا بار مالی‌اش می‌ترساندم؟‌‌ همیشه این وقت‌ها مدیرعامل مهربان بهترین مشاورم بود. اما این قدم در راستای منافع او نیست و مطمئنم مخالفت می‌کند. اگر بهش بگویم و مخالفت کند، باید فکرم را رها کنم. برای همین نمی‌گویم. روزی چندبار پیشش که هستم به خودم یادآوری می‌کنم که محض رضای خدا زبانم را نگه‌دارم. باید به‌تنهایی اقدام کنم. وقتی فکرش را می‌کنم توی دلم خالی می‌شود.

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۹۰

آواز در معیت گل‌یاس

گل‌یاس رفت. جاش خالیه. ولی روزهای پری رو با هم گذروندیم. خرید و رستوران و خوش‌گذرونی و آواز. خیلی خوب بود. مقادیر معتنابهی هم حرص‌خوردن از آقای شوهرش همراه این خوش‌گذرونی بود. 
...
با این که عصر بعد از اینکه گل‌یاس رو بردیم فرودگاه، دوساعتی خوابیدم، ولی الان می‌تونم تا صبح دوباره بخوابم. این چند شب زودتر از یک نخوابیدیم.
...
بلاخره طلسم گیتارزدنم جلوی بقیه رو شکسنم. بلاخره ترس/خجالتم ریخت. خیلی خوشحالم.
...
هرچی می‌خوام بنویسم، می‌بینم حرف خای ندارم. فقط خواستم عادت نوشتنم رو تازه کنم.