دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

وقت زیادی برای نوشتن ندارم. دو تا موسیقی برای تمرین هست که باید قبل از ساعت ده یک کم حداقل کار کنم. خواهرم از مشهد می‌آید. شام ندارم و همین شب اول می‌خواهم براش پیتزا بخرم.
...
پسر همسایه یک سیستم صوتی عالی دارد. آن قدر عالی و خوش‌صدا که با تمام مشهدی ‌بودنم و فکر عدم نیاز واقعی، تشویق شدم برم یک ست برای خودم بخرم.
...
فردا جلسه فصلی فروش است. همه آدمهای فروش‌مان که روی هم رفته با من و مدیرعامل مهربان می شویم نه نفر، از تهران و بقیه شهرها می‌آیند. می‌خواهم تارگت فروش را ببرم بالا و زورچپانشان کنم. برای همین فردا ساعت هفت و نیم صبح می‌روم شرکت که تا ساعت ده(وقت جلسه) فکر کنم چطور می‌توانم جلوی جیغ‌های بنفش‌شان بایستم.
...
دکتر بیرشک می‌پرسد خوبی؟ می‌گویم بله. خوشبختانه هیچ موضوع عصبانی‌کننده‌ای در این پانزده روز پیش نیامده. کلن خوبم به‌جز ایام پی‌ام‌اس. کلی توصیه کرد برای کنار آمدن با این ایام.
آخرین بار یک نفر را در همین ایام اخراج کردم. اگر وقت عادی بود، با اینکه رفتار و کارش را دوست نداشتم، به روال سابق کنار می‌آمدم و تحمل می‌کردم. این‌بار هم چند مرتبه مودبانه بهش گفتم از توی دست‌و پایم کنار برود. ولی خیلی گیر داد. دست آخر پی‌ام‌اس آمد وسط و بهش گفت: آقاجان یا برو سرکارت مثل آدم بشین، یا خودکارت را بگذار زمین و از در شرکت برو بیرون. و او رفت.
حالا از رفتنش ناراحت نیستم. باید می‌رفت و اصولن تحملم درست نبود. برایم یک‌جوری شبیه اثاثیه شرکت شده‌بود. فکر رفتنش را نمی‌کردم. وقتی رفت به‌خودم آمدم که ای بابا کاش زودتر .
....
وی‌پی ان من قطع شده. تور هم یک خط در میان با گوگل سرناسازگاری دارد و هی گوگل سوالهای عجیب ازم می‌پرسد. الان توی ادیتور می‌نویسم و مطمئن نیستم تور بگذارد این پست را هوا کنم.

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰

آغاز

نشانه‌هایت یکی پس از دیگری از زندگی‌ام محو می‌شوند. پنج‌سال نگهداری نام و نشان تو در زندگی یعنی یک عشق بزرگ.. و رفتنش یعنی پذیرش محو شدن هر عشقی هرچند بزرگ و سرشار از قله های رفیع. رفتنت به من آموخت که عشق و بزرگی‌اش رفتنی‌ست.. به‌من آموخت که نباید وابسته شد.. آموخت که نباید دل را برای واژ‌ه‌ای به این نام گشود.. به من آموخت که هر چه غصه خوردم، برای هیچ بود...یک هیچ بزرگ.
 امروز که به تو فکر می‌کردم و به رفتن یکی یکی یادهایت از زندگی، فهمیدم که وقتی این رفتن آغاز شد که توانستم بپذیرم تو رفته‌ای. تو از همان اول رفته بودی.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

بزک نمیر بهار می‌یاد(؟)

حسابی خسته‌ام. فصل کشاورزی و کشت است و کار ما زیاد. کارم را دوست دارم. چشم نزنم البته. وقتی ماموریت می روم، دیدن مزارع سرسبز و باغات دلم را حسابی شاد می‌کند. حرف‌زدن با کشاورزان و روستاییان هم. گرچه کارکردن با قشر کشاورز بسیار سخت است. بسیار مشکل از آنچه بهش اعتقاد دارند، نظرشان برمی‌گردد. با این‌همه بهتر از آدمهای قلعه حیواناتند. بهترین خاصیت‌شان این است که نان زحمت‌کشی می‌خورند.

...

باز دارم تنها می‌شوم. خیلی روی خودم کار کرده‌ام که آسیب پذیر نباشم. وابسته نشوم. برای خودم استقلال و برنامه داشته باشم. و به‌خاطر هیچ کسی غصه نخورم. اما به‌نظرم زمانش که برسد، سخت باشد تا به آرمان هایم وفادار بمانم. 
دارم سعی می‌کنم برای ایام سخت زندگی برنامه بچینم. فکر می‌کنم که دوباره برنامه سینما و تئاتر و کسنرت رفتن را راه‌بیاندازم. آن قدم بزرگی که توی ذهنم دارم را بردارم تا سرگرم شوم و اجازه بدهم گذر زمان سخت، کمتر سخت باشد. امیدوارم این‌بار در میانه چهل و دو سالگی بتوانم. احتمالا می‌توانم.

....

بقیه زندگی خوب است. به‌نظر می‌رسد که خوب است.

....

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۹۰

از شوق وی‌پی‌ان وصل شده

به طرزی ناگهانی وی‌پی‌ان وصل شده. تقریبن داشتم از نوشتن در اینترنت ناامید می‌شدم. بلکه هم از کل اینترنت. ولی حالا درست است. دقیقن روزهایی که فکر می‌کردم خیلی دلم می‌خواهد بنویسم، هیچ دسترسی نداشتم. برای همین دوباره رفتم سراغ دفتر و قلم. 
درحال حاضر مغزم آماده نوشتن نیست. پسر همسایه با زبان ترکی تقریبن درحال فریاد زدن است به جای حرف زدن. صدای موزیک قدیمی ستار هم از خانه‌اش می آید. یک جوری مثل میخ روی ذهنم راه می رود. صداهای ناخواسته تحمیلی را دوست ندارم.
تهران سرد شده. آن قدر سرد که تقریبن همه سرماخورده‌اند. پاییز بلاخره قصد آمدن دارد.
خیلی بزرگ شده‌ام. فکر می کنم به یک بلوغ خوبی در زندگی رسیده‌ام. دوست دارم درمورد تغییراتم بنویسم. امیدوارم بشود.
فردا باید بروم ساری. بعد از برگشتن برنامه‌های زیادی دارم. کارهای زیاد. می خواهم دستی به سر و صورت زندگی بکشم. باید خودم را تکانی بدهم و یک گام نسبتن بزرگ بردارم. هروقت برداشتم درباره‌اش خواهم نوشت.
چقدر از این شاخ به آن شاخ می نویسم. نوشتن از دستم دررفته. 
این چندوقت کتاب هم زیاد خوانده‌ام. کاش حوصله داشتم و کتابخانه ملکوت را به‌روز می کردم. ولی نه وقتش هست و نه حوصله‌اش.
دوکتابی که الان می‌توانم درموردشان بگویم یکی یوسف آباد خیابان سی و سوم(؟) است و دیگری همان کتاب روانشناختی از حال بد به حال خوب که دکتر بیرشک معرفی کرد. اولی که افتضاح بود. یک چیزی درمایه چرت تمام و عیار. جزو کتابهای معدودی بود که تحمل تمام‌کردنش را نداشتم و فصل آخر را نیمه رها کردم. کتاب دوم را آرام آرام می خوانم و تمرین هایش را حل می‌کنم. توی جلسات مشاوره با دکتر بیرشک درموردش حرف می‌زنیم و کار می‌کنیم. هرچه جلوتر می‌روم، بیشتر ازش لذت می‌برم و استفاده می‌کنم. بسیار بسیار مفید است.
دلم برای دوستانم تنگ شده.