دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

ده سالگی

کمتر از نیم ساعت فرصت دارم که بنویسم. بعد باید بروم جلسه اتحادیه برای دیدن آدمهایی که هیچ ربطی به من ندارند مگر از بابت تولیدات ذکر شده در پروانه بهره برداری مان. و غیر از آن نه مدل تولیدمان شبیه هم است و نه هیچ چیز دیگر. ولی خوب باید بروم..توی کار چیزی که بسیار خوب آموختم حفظ ظاهر و عدم بروز مکنونات قلبی ست.
نوشته های بچه ها را درباره ده سالگی وبلاگستان می خواندم. در این خانه جدید جایی برای تعریف کردن خاطرات نیست. اما یک نوشته از nei c برایم جالب بود. یک جایی از نوشته اش درباره قدیمی های وبلاگستان نوشته بود که خیلی هایشان خسته کننده می نویسند. یا یک چیزی در همین زمینه. درباره من که این حقیقت دارد. برای همین است که خیلی وقتها نمی نویسم یا با شک شروع به نوشتن می کنم. حرف تازه ای درکار نیست، وقتی قرار باشد خود زندگی را بنویسی. مگر اینکه خلاقیتی داشته باشی برای رنگ زدن به روزمره ها. زندگی واقعی یک آدم تا مدتی برای دیگران تازگی دارد. بعد وارد یک سیکل می شود. حالا بعضی ها سیکلشان شعاع بزرگ تری دارد، بعضی ها کوچکتر. آدم خواص نسبتن یکسانی دارد. دامنه تغییراتش آن قدر نیست که در طولانی مدت باعث شگفتی شود.
بگذریم..
بعد از جملات بالا یک سری چرت و پرت نوشتم برای اثبات حرفم. بازخوانی که کردم، دیدم مزخرف است.
...
درد دستم کمابیش بهتر است ولی تایپ داغانم می کند. مچم به قژقژ می افتد و انگار اعصابش توی هم گیر می کنند. حالتی شبیه تق تقی که افراد برای شکستن قولنج شان دچارش می شوند. و البته همراه با درد.
باید بروم.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰

زندگی در پیش رو؟

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم و خیلی هم برایم سخت است، سفررفتن است. سفرهای شخصی و کاری. اولی را به‌خاطر بی‌همراهی نمی‌روم و دومی را کلن سخت است دیگر!
کارم هم اتفاقن طوری‌ست که باید سفر بروم و اگر کوتاهی کنم از خیلی چیزها عقب می‌مانم. از اول سال منتظر شدم گرما بگذرد و حالا گذشته و ایام سخت من در پیش است. 
دیروز همدان بودم و فامنین. برای بازدید از نمایشگاه و ملاقات کاری یکی از مشتریان. پس‌فردا باید بروم سمنان برای قرارداد کارخانه جدید. چند روز دیگر گرگان و بعد دشت مغان.. همین‌طور تا آخر سال ...
ماتم گرفته‌ام. سفرهای فشرده باعث می‌شوند دو روز سردرد داشته‌باشم و از طرفی وقتی می‌روم هر روزش به‌قدر یک‌ماه پشت میز‌نشینی‌ام ارزش دارد. 
یک‌وقتهایی به‌چیزهای احمقانه فکر می‌کنم.. یک شوهر پولدار که نگذارد کار کنم ... یا شمردن سالهایی که تا بازنشستگی دارم.. از هردو بیش از سفر می‌ترسم.. اما سفر همین فرداست و آن‌دو خیلی دورند..از خیالشان برای کم‌کردن سختی سفر استفاده می‌کنم :).
یک چیز دیگر.. اگر مرد بودم و این‌قدر مملکت ناامن نبود، شاید خیلی بیشتر سفر می‌کردم.. با ماشین خودم و تنها. شاید هم الان فرافکنی می‌کنم و مردبودنم چیزی را عوض نمی‌کرد. نمی‌دانم.. فعلن که اصلن دوست ندارم بروم سمنان. توی جاده‌ای که وقت‌رفتن آفتابش چشمشت را می‌گزد و وقت برگشت هم بدتر.

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۰

لطفا گردگیری نفرمایید.

خوب است گذشته ها توی همان صندوقچه قدیمی کنار اتاق جاخوش کنند.. یک زمانی آدم  سلیقه ای و مشخصاتی داشته.. گذشته ای ساخته و پرداخته مختصات همان زمانش، در صندوقچه دارد .. تنها فکر کردن به موجودی صندوقچه، می تواند بسیار دلنشین باشد.. معلوم نیست اگر درش را باز کنی و بخواهی وارسی اش کنی، به همان قشنگی گذشته به نظربیایند.. شاید که حتی آن قدر بی ربط به زمان حال باشند- از هر لحاظ- که لذت گذشته را هم از دست بدهی.
چکاری ست مرا از لذت موجودی خیالی صندوقچه گذشته هایم محروم کنی؟

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

life is beautiful, yet

امروز واقعن روز بهتری‌ست. گرچه صبح بعد از بیدارخوابی‌ دیشب دلم می‌خواست بیشتر بخوابم و تخریب خانه همسایه این اجازه را نداد. توی کوچه ما پر از خانه قدیمی‌ست. همه یکی یکی دارند می‌کوبند و خانه‌های جدیدی پر از آدمهای رنگارنگ می‌سازند. همین امروز صبح توی رختخواب تصمیم گرفتم هرطور شده پنجره‌ها را دوجداره کنم.
دیشب فیلم لایف ایز بیوتیفول را تماشا کردم. (چرا بلاگر نمی‌گذارد اسم انگلیسی‌اش را بنویسم؟). خوب بود. نمی‌دانم چرا کم فیلم تماشا می‌کنم. فیلم‌دیدن قادر است مرا از تمام نگرانی‌های دنیا جدا کند.
از صبح به زندگی رسیده‌ام. آشپزی کردم و کمی خانه را تمیز کردم. موسیقی هم تمرین کردم. برای اولین‌بار یا شاید دومین بار از دست حرفهای معلم موسیقی ناراحت شدم. جلسه سه شنبه بسیار بد زدم. حتی یک ریتم خیلی ساده را به‌طور کل فراموش کرده بودم. مسخره‌ام کرد. حق داشت. ولی من اصلن توی مود موسیقی نبودم. ازش خواسته بودم یکی از سه‌روز تعطیل را بیاید که گفته بود نه. بعد همان روز قبول کرد که پنجشنبه یا جمعه هم کلاس داشته باشیم. آن قدر وضعم بد بود که از نواختن هر موزیکی که حتی کاملن بر آن مسلط بودم می‌ترسیدم. می‌ترسیدم ریتم یا لیریکس را یادم رفته‌باشد. جلسه افتضاحی بود. برای همین دو روز است دارم تمرین می‌کنم. امیدوارم فردا خوب باشم.
الان هم می‌خواهم فیلم تماشا کنم. پالپ فیکشن را خواهم‌دید. به‌شدت هم خوابم می‌آید. دیشب بعد از فیلم، تست‌های کتاب دکتر برنز را زدم. همان کتابی که گفتم دکتر بیرشک داده. وضعم خیلی بد نبود. در آستانه افسردگی خفیف بودم و اضطراب خفیف. بنابراین نگرانی‌ام کمتر شد. طبیعی‌ست که به‌خاطر تنها زندگی‌کردن بار مشکلات برایم سنگین‌تر از وزن واقعی‌شان باشد. وقتی با آدمهای دیگر هم‌خانه باشی، درباره مسائلت حرف می‌زنی و سبک می‌شوی. من این را ندارم. مشکل را با خودم به خانه می‌آورم و هی باهش کلنجار می‌روم. این‌کار باعث می‌شود عین یک تومور بدخیم متاستاز بدهد و همه فکرم را اشغال کند. باید بیشتر معاشرت کنم. خوب شد دیروز خانه را ول کردم و رفتم سراغ دوستم. کاش فیلم جدایی نادر و سیمین را هنوز یک‌جایی نشان بدهند. بلاخره آن‌قدر تنبلی کردم که موعد دومین اکرانش هم سرآمد. 
این بلاگر آپ دیت شده، خیلی جالب است!