چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

پس چرا نمی‌گذرد؟

بدنم یخ‌کرده. ترسیده‌ام. دیروز و دیشب و امروز وقتهای خوبی از عمرم نبود. هنوز ضعیفم. فکر می‌کردم بزرگ‌شده‌ام. سنم بالا رفته و توانم برای هضم اتفاقات بیشتر شده. فکر می‌کردم شعار این نیز بگذرد را فهمیده‌ام.. ولی نه.. با اینکه می‌دانم همه‌چیز می‌گذرد و تمام می‌شود بی‌آنکه ردی بماند، ولی کماکان رنجش‌ها و غصه‌ها و ترس‌هایم را دارم. تمامشان قادرند روی دلم شکافی مثل زخم چاقو ایجاد کنند. حالا یک مسئله به بقیه چیزها اضافه شده. و آن این‌که من دیگر توان هی زخمی شدن و هی بهبود یافتن را ندارم. تنها تفاوتم با فروغ سالیان پیش در این است که یاد گرفته‌ام خودم را از چاقوی تیز بعضی چیزها دور نگه دارم.. و یاد گرفته‌ام که هر تیزیی لزومن چاقو نیست و نگرانش نباشم.. اما هنوز هم بلد نیستم باور کنم این نیز بگذرد و اجازه ندهم این‌طور تحلیل بروم..
چند روز قبل به‌خاطر بحث شدید کاری انرژی زیادی را از دست دادم.. وقتی این‌طور تهی می‌شوم، اتفاقات بد همه گزنده می‌شوند و هر اتفاق باعث گزنده‌تر شدن اتفاق بعدی می‌شود. چیزهایی که درحال معمولم خیلی راحت‌تر می‌توانم از کنارشان عبور کنم، می‌مانند و یک خط عمیق بر روحم می‌کشند.. همه چیز تشدید‌کننده همه چیز می‌شود.. وارد یک دایره بد می‌شوم و بسیار سخت می‌توانم ازش بیرون بیایم..
امروز به دوست قدیمم زنگ زدم.. رفتم پیشش. سعی کردم خانه نمانم تا فکر نکنم. خوب بود. قدم کوچکی برای بهتر شدن. بعد هم رفتیم خرید. چیزهایی خریدم که نیازی نداشتم. اما برای سرگرم‌کردن روحم خریدمشان.. بلکه حواس‌پرتی‌اش ممتد شود.
الان ... زنگ زد. شرایط سخت زندگی‌اش را که دیشب از زبان دیگران شنیده بودم و خودم بهتر از آنها می‌دانستم، برایم یکی‌یکی شمرد. گفت به خط آخر رسیده و می‌خواهد همه‌چیز را رها کند. من سعی می‌کردم باهش بخندم و اتفاقات سیاهی را که تعریف می‌کرد، بپیچم لای کاغذهای رنگی خنده و شوخی کمی از بار سنگین‌شان کم شود.. بهش گفتم روی من حساب کند.. گفتم اگر همه را رها کرد، بداند من هستم و کار و زندگی‌اش را تامین می‌کنم.. گوشی را که گذاشتم حال آدمی را داشتم که با یک سرنگ بزرگ همه شیره جانش کشیده‌شده‌باشد..
حالا دیگر آن فروغ سرشار از مبارزه نیستم.. قلبم درد می‌گیرد و شبها بی‌خواب می‌شوم.. انگار از بالارفتن سن چیز زیادی جز همین عوارض عایدم نشده.. چرا نمی‌توانم بالغ فکر کنم؟

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۰

همین که هست.

سرحال نیستم. می‌شود گفت تا حد زیادی هم ناراحتم. این‌جور وقتها قاعدتن بهتر است ننویسم چون خیلی زود از نوشتن پشیمان می‌شوم.. اما وبلاگ را برای همین ساخته‌اند.. که وقت ناراحتی و شادی زیاد، حرف بزنی/بزنم. حوصله تعریف دلیل ناراحتی‌ام را هم ندارم. اگر زیادی هم تایپ کنم دستم باز درد می‌گیرد. بهتر است بروم سراغ تمرین موسیقی. 
وقتهای ترافیک سی‌دی دلخواهم را گوش می‌کنم. همان موقع با‌خودم قرار می‌گذارم به‌محض رسیدن به‌ خانه، متن شعر را پیاده کنم و خواندنش را یاد بگیرم و بعد آکوردها را با معلمم دربیاوریم. ولی ماشین را که پارک می‌کنم عین اینکه از خواب بیدار شوم، همه فکرها تبدیل به یک رویای از یاد رفته می‌شوند و دوباره روز از نو و روزی از نو. 
حالا هم بهتر است به‌جای قرقره‌کردن ناراحتی‌ها و عصبانیت‌های امروز، ذهنم را با موسیقی پر کنم و بعد هم همت کنم و یک فیلم خوب تماشا کنم.
آخر هفته نجار قرار است میز تلوزیون و کمد را بیاورد. خیلی هیجان دارد. خداکند به موقع برساندشان. بهش می‌گویم تو رو خدا عجله کن. می گوید شما سه‌سال طول دادی تا تصمیم گرفتی، حالا من عجله کنم؟
سه روز آخر هفته تعطیلیم. برنامه خاصی ندارم. خوشحالم که نه مسافر دارم و نه قرار است مسافرت بروم. می‌خواهم لنگهایم را دراز کنم و فیلم ببینم و موسیقی تمرین کنم و کتاب بخوانم. البته اگر تا این لحظه کسی برای این سه روزم برنامه‌ریزی نکرده باشد.
الان که دارم تایپ می‌کنم همین‌طور کم‌کم حس عصبانیتم که همراه با غم، پنجاه پنجاه توی دلم تاب می‌خورد، دارد جایش را به غم می‌دهد. غم درحال رسوب‌گذاری‌ست. باید همش بزنم تا ته‌نشین نشده. غم ته نشین‌شده بدکوفتی‌ست. 
باز ورزش هم نرفتم. قول می‌دهم فردا بروم.

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰

عصب النار-درد مچ دست

 سرعت اینترنت درحد کوفت است. وی پی ان شبیه دایال آپ. 
من؟ هیچی.. امیدوارم اتفاقن همه‌چیز درست شود.

..........

یک کتاب بسیار خوب دیگر که دکتر بیرشک بهم معرفی کرده، کتاب از حال بد به‌حال خوب است. جزو بهترین کتابهای تاثیر‌گذاری‌ست که خوانده‌ام. درباره رفتار‌شناسی و شناخت و اصلاح خطاهای رفتاری‌ست. توصیه می‌کنم حتمن بخوانید. مخصوصن کسانی که مشکل اعتماد‌به‌نفس بالا یا پایین ، حس تنبلی و یا کمال‌گرایی دارند.

..........
یک چیز دیگر اینکه دست راستم که بیش از دو ماه  درگیر دردشدید مچ و خواب‌رفتگی انگشتهای حلقه و کوچک شده، رو به‌بهبود است.
درد مچ اگر منتهی به درد و بی‌حسی انگشتهای اشاره و وسط شود، مربوط به سندروم کارپال و اگر باعث گز‌گز و درنهایت خواب‌رفتگی انگشتهای کوچک و حلقه شود، مربوط به اشکال عصب النار است.
مطلب فارسی زیادی درباره مشکل دوم در اینترنت ندیدم ولی مطلب انگلیسی خوب زیاد است. مثل این.
بهترین راه درمان درخانه (البته در مراحلی که درد خیلی کهنه نشده) استفاده از مچ بندهای آتل‌داری  شبیه این است که من با توصیه داروخانه‌چی مدل 1082 را گرفتم و یک‌هو با بستنش، دردی را که تا مغز استخوانم تیر می‌کشید، نود درصد تخفیف داد!).هم‌چنین خوردن قرص‌های ضد تورم مثل نپروکسین  و ورزش‌های مخصوص که آرام انجام شوند بسیار مفید است.
از دستی که درد می‌کند برای مدت طولانی ( چند هفته) نباید کار بکشید. مثلن من تایپ را کاملن به دست چپم منتقل کردم و سعی کردم رانندگی را هم حتی‌الامکان با دست چپ انجام بدهم. درد رو به‌بهبود است ولی بازهم مواردی مثل تایپ و اتو‌کشی که حرکات یکنواختی هستند، باعث شروعش می‌شوند.بهتر است بدانید اصل درد از آرنج است و خیلی وقتها مربوط می‌شود به اینکه عادت دارید دستتان را زیر سرتان بگذارید و با صورت روی بالش بخوابید و کیف کنید! 
از آنجاکه یک درد نسبتن رایج است، خوب است درباره‌اش کمی بدانید و مخصوصن مطلع باشید که اگر به‌موقع به دادش نرسید می‌تواند خطرناک باشد و حتی با جراحی هم خوب نشود. 

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۰

الو الو؟ صدا منو دارین؟

ارتباط اینترنتی ام بسیار ضعیف شده. حدود چهار سال است که از سرویس ۱۲۸ پارس آن لاین استفاده می کنم. این چند روز، طبق معمول فکر می کردم شاید کسی پایش را روی سیم گذاشته و خط ها اشکال دارد ولی امشب که دیگر به کل صدای اسکایپم قطع شد با بخش پشتیبانی تماس گرفتم. گفتند مرکزتان شلوغ است و دیگر تصویر و صدا را تقریبن نخواهید داشت و باید پانصد و فلان بگیرید. گفتم مگر پانصد و فلان را به سرویس های خانگی هم می دهند؟ گفت با بخش فروش صحبت کنید شاید دادند. گفتم بعد از چهارسال، این دو روزه چطور همه هوس کرده اند از مرکز ما استفاده کنند؟ گفت تا حالا زیادی بهتان سرویس داده ایم. مرکز خلوت بوده و شما زیادی استفاده کرده اید. گفتم یا شاید پارس آن لاین تصمیم گرفته صرفه جویی کند و ای دی اس ال مرا با چهار نفر به شراکت گذاشته؟ 
جواب نگرفتم. مملکت همین است. یا باید قبول کنم اینجا غربت است و یا با خشم توی دلم فحش بدهم. راه اول بهتر است.

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۰

کمال طلبی یا بهانه‌ای برای تنبلی؟

چندوقت پیش دکتر بیرشک یک کتاب بهم داد به‌نام اعتمادبه‌نفس سالم. این چند روزه فرصتی شد که بخوانمش. مدتی‌بود که  فکر می‌کردم دچار اعتمادبه‌نفس پایین و مشکل کمال‌گرایی هستم. خواندن کتاب باعث شد بفهمم مشکلم موردی‌ست و نباید به‌خودم برچسب بزنم. درحقیقت آنچه من کمال‌گرایی فکر می‌کردم، تنبلی مزمن یا یک چیزی در همین زمینه بود. عدم تصمیم‌گیری‌ام را ربط می‌دادم به اینکه دوست دارم بهترین را داشته‌باشم/باشم. درحالیکه همت انجام کار در من ضعیف است یا به‌عبارتی همان عادت خوردن قورباغه‌ها که اتفاقن اگر در زمان مناسبش انجام شود، بسیار لذت‌بخش هم هست.
امروز صبح با این نیت بیدار شدم که دو کار مهم را که مدتهای زیادی‌ست به‌تعویق انداخته‌ام، عملیاتی کنم. و کردم. خیلی خوشحالم. 
دلیل این کم‌همتی را درست نمی‌دانم. شاید به‌خاطر اینکه اجباری برایم درکار نیست. کسی که بهم غر بزند یا نیروی مضاعفی را برای انجام یک عمل بهم تزریق کند، کنارم نیست. نه اینکه بگویم بود یا نبود این نیروی مضاعف خوب است .. نه.. فقط دنبال دلیل بی‌همتی‌ام می‌گردم. خواهرها و برادرم نقطه مقابل منند. به‌خاطر تربیت یکسانمان، انتظار دارم از همت سرشار آنها در من هم نشانه‌ای باشد. امیدوارم و حالا تصمیم گرفته‌ام از خواب اصحاب کهف بیدارش کنم. 

... 
در ضمن مشکل نیم‌فاصله‌ام را در ویندوز هفت این نوشته آقای خوابگرد حل کرد. ممنون از ایشان و ممنون از عطا که مطلب را در گودر همخوان کرده بود.

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

با من حرف بزن

اینکه می نویسم خوب است. اینجا برای خوانده شدن. توی وبلاگ مخفی نوشتن، انگار با خودم حرف می زنم. نمی دانم چرا هنوز مخفی هم می نویسم؟ چرا دوست دارم چیزهایی را ثبت کنم که از خوانده شدنشان وحشت دارم؟ از ننوشتن شان این حس بهم دست می دهد که نکند یک قسمتی از زندگی را فراموش کنم. آنجا می توانم همه حماقت ها و ممنوعه ها را بگویم... انگار برای روزی که به خودم یادآوری کنم زمانی آدمی بودم این چنین و آن چنان..
اما اینجا نوشتن بهتر است.. مخصون اگر می شد که خوانده شوم و بازخورد بگیرم. خودم را به نقد بکشم و نقد شوم و درکنارش نوازش هم بشوم..
امروز باز دچار خشم شدم. دلم می خواست بگویم چرا.. اما خودم از خودم شرمم می آید.. ضمن هفت روز سه بار خشم شدید.. وقتی خواستم ازش حرف بزنم به این فکر افتادم که یک جایی از روحم لنگ می زند..چرا آرام نیستم؟ چرا با تلنگری از کوره درمی روم؟ با اینکه مدام سعی می کنم خودآگاه فعالی داشته باشم؟ چکار باید بکنم تا بهتر شوم؟ دکتر بیرشک می گوید باید منطقت را فعال کنی.. زمان خشم باید بتوانی درست حرف بزنی، بی عصبیت. اما نمی توانم. کار بسیار سختی ست. از همه تربیت های خود، این یکی توان فرساتر است. انگار می خواهم یک نت بسیار مشکل را تمرین کنم و یاد نمی گیرم و دوست دارم ساز را- خودم را- بشکنم و دور بیاندازم. از ناتوانی در خودسازی ام غصه می خورم. به خاطر خشمگین نشدن و نیازردن دیگران، کارهای زیادی می کنم.. اما آنجا که باید نتیجه بدهد، نمی دهد.. 
دوست دارم بنویسم. وقت نوشتن انگار با دکتر بیرشک حرف می زنم و لابلای نوشته ها چیزهای زیادی را درمورد خودم کشف می کنم. 
اگر مرا می خوانید دلم می خواهد به اینجا لینک بدهید و بگویید آدرس جدید فروغ این است. دوست دارم باز هم آدمهای قدیم، که با من حرف می زدند، با من درباره من و نوشته ها حرف بزنند.

چندین سال در خواب و بیداری

احتیاج به یک انضباط درست و حسابی در زندگی دارم. دوباره از آن موقع هایی ست که خودم را لابلای لحاف گرم و نرم رویا قایم کرده ام. خیلی وقت است که این طورم. زندگی در رویا و خیالبافی و آرزوها را هی رشد دادن، بسیار راحت تر از خود زندگی کردن است. شاید قشنگ تر هم.
 یکی باید  مرا با غل و زنجیر ببندد به پای زندگی کردن. زندگی کردن یعنی آن چه که بتوانم در انتهای روزش یک نتیجه ملموس و قابل بو کردن و قابل چشیدن و قابل دیدن به دست بیاورم. میان عکسهای رویاهایم گم شده ام. میان کتابها. میان فهرست آرزوهایی که هرازگاه می نویسم تا باهشان کیف کنم.
شاید این یک خاصیت زندگی مجردی باشد. وقتی باورت می شود که مجردی. یعنی تصمیمت را برای مجرد بودن گرفته ای یا شاید مجرد بودن بلاخره خودش را به تو باورانده است. بی قید زندگی می کنی.چیزی وجود ندارد جز خودت تا اجبارت کند زندگی را طور دیگری تعریف کنی. برای همین باید از میان خودم یکی دیگر را بزایم. یکی که وادارم کند به خاطرش خیالها را به واقعیت تبدیل کنم.

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۰

:)


رشد سیاهی

سر صبح است. دیشب خوب خوابیده ام. شام خوبی هم خورده بودم. قاعدتن باید روز خوبی را شروع کرده باشم.
سر راه آمدن به شرکت، توی یکی از فرعی های طفر مثل همیشه توقف کردم . همان طور که توی آیین نامه نوشته بودند. زمان ما قانون این بود که فرعی به اصلی باید ایست کنی. رنوی سفید پشت سرم هی بوق زد و سعی داشت از یک سوراخی جلو بزند. عادت همه.
اینها در عرض ده ثانیه اتفاق افتاد. دستم را تکان دادم که چه خبر است، الان. و بعد که خواستم رد شوم، از سمت راستم پیچید و داد زد:...کش. تمام بدنم لرزید. نزدیک بود پشت سرش گاز را بگیرم و بروم مثل همانی که دوشب قبل بهش گفته بودم خرو هشت هزار برابر فحشم داده بودم، او را با شدت ده هزاربرابر فحش بدهم. بغض داشتم و نفرت توی تمام تنم می جوشید. ولش کردم. چون نه قدرت این طور رانندگی را دارم، مخصوصن حالا با دستی که تا نیمه توی آتل است، و نه توان اینکه به مادر و خواهر و پدرش فحش بدهم. تا میرداماد با بغض می راندم و همان طور که بدنم می لرزید توی دلم می گفتم الهی همین امروز بمیری. الهی با بدترین وضع تصادف کنی و بمیری..
توی مسیر هی نفس عمیق کشیدم. سعی کردم فکر کنم. من که فشار زندگی رویم نیست. مادیاتم در حد معمول رو به راه است و لااقل غصه اجاره خانه را ندارم. زن و بچه ای هم ندارم تا نگران نان شبشان باشم.. من با این همه نفرتی که توی دلم از نود درصد مردم وحشی دور و برم می جوشد،  پتانسیل این را دارم که یک نفر را تا حد مرگ کتک بزنم. من که زنی هستم تحصیل کرده و با ادعای فرهنگ. زنی که ورزش می کند و یوگا می کند و هر هفته برای اینکه بر اعصابش مسلط باشد یک آمپول ویتامین ب قوی می زند.زنی که هر روز فلوکسیتین می خورد تا دچار خشم ناگهانی نشود و بتواند اعصابش را در اختیار نگه دارد. من پتانسیل این را دارم که مثل مردی که یک چاقو همراهش دارد، بااین همه خشم و نفرت و اعصاب بهم ریخته، به هرکسی که فحشم می دهد ضربه بزنم. این از من. با این همه ادعای آدم بودن و خواهش از خود برای آدم ماندن.
به کجا می رویم؟ تهران به تیمارستان می ماند. انگار فیلمی را روی دور تند گذاشته باشی و همه با سرعتی دیوانه وار و صورتهایی درهم کشیده  بخواهند از رویت عبور کنند. راننده، مغازه دار، کارمند، پلیس، پدر، مادر، فرزند.. همه مجنونیم. همه از هم طلبکاریم. چه بر سرمان آمده؟ گور پدر فرهنگ دوهزار ساله ای می خواهیم به زور به خودمان بچپانیم. ما امروز حتی انسان هم نیستیم. 
با خودم فکر می کنم این تقصیر ماست؟ چرا؟ این دچار خواص حیوانی شدن روز افزون مان، از چه بابت است؟ امثال من توی دلشان فحش می دهند و برای طرف مقابلشان آرزوی مرگ می کنند چون توان کشتن ندارند. آن که توانش را دارد، می کشد و به آرزو بسنده نمی کند. هرچه می گذرد، خشم و نفرت و ترس از مردم توی دلم فضای محبت و دوستی را می گیرد و از آن خود می کند. حتی از خودم هم می ترسم. از این مملکت بیزارم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

باغ وحش

به شدت غمگینم. اول به همین شدت خشمگین بودم ولی الان خشم جایش را به غم بسیار شدیدی داده.. از سرکار برمی گشتم.. یا بهتر است بگویم از ورزش. مثلن باید آرام تر می بودم نسبت به همیشه. سی دی آموزشی فروش را هم گوش می کردم..کوچه جلوی خانه مان نسبتن عریض است.. اما مثل همه کوچه های تهران امروز، دو طرف ماشین پارک می کنند.. و بنابراین راه برای عبور یک ماشین به سختی پیدا می شود چه برسد به دو تا. این را بگویم که برای همین یک طرفه اش کرده اند. ولی مسیر روبرو خیلی خطرناک تر از این مسیر خلافی ست که من آمدم. درست است.. خلاف آمدم. این تنها خلافی ست که در تمام طول روز مرتکب می شوم چون برعکسش برایم ترسناک تر است. دم در خانه رسیدم که بپیچم توی پارکینگ. یک ماشین شاسی بلند روبرویم درآمد. ایستادم. خواهش کردم یک کم عقب برود تا بتوانم بروم توی خانه. همین طور آمد جلوتر. من دنده عقب گرفتم که بگذرد. نمی دانم چرا یک هو عصبانی شدم. خیلی احمقانه بود. عادت ندارم پنجره ماشین را بکشم پایین و داد بزنم. ولی سرش داد کشیدم که این همه خر توی مملکت تو هم یکی روی بقیه. چرا گفتم؟ این فحش روزها بود که توی ترافیک اعصاب داغون کن توی ذهنم می پیچید و برای اینکه کسی را فحش ندهم، هی با گفتنش خودم را آرام می کردم که این همه خر توی مملکت بگذار این هم رد شود.. ولی خیلی غیر ارادی از دهانم پرید و سر یارو داد زدم. او با فریادی رسا که فکر کنم همه کوچه شنید، جواب داد: جنده شعور داشته باش. جواب دادم: از حرف زدنت معلوم است که واقعن خری. و رفتم توی پارکینگ. وقت رانندگی به قدر یک کوه عصبانی می شوم. از همه مردمی که عین وحوش می رانند متنفرم. ولی سعی می کنم با کسی درگیر نشوم و فحش ندهم چون اعصاب به هم ریخته بعدش، خودم را بیشتر آزار می دهد.. چه برسد به الان که هم خلاف می آمدم و هم پیش زمینه ای برای عصبانیت نداشتم. آمدم توی پارکینگ و پارک کردم. هنوز در بسته نشده بود. پیاده که شدم و برگشتم عقب، دیدم مرد توی پارکینگ ماست. گفت خر آن ابلهی ست که .. آن قدر از دیدنش شوکه شده بودم که متوجه نشدم چه گفت. فکر می کنم شانس آوردیم که برای یک لحظه کر شدم. وگرنه آن عصبانیت ناخودآگاه این بار واقعن درگیرمان می کرد. جمله اش را آرام گفت. معلوم بود آدمی نیست که به طور روتین اهل فحش باشد چون انگار ملاحضه کرد که توی پارکینگ ممکن است کسی صدا را بشنود. نمی دانم چطور توی کوچه بهم گفت جنده؟ هنوز دلم می خواهد گریه کنم. از دست خودم که چرا شدم یکی از همان وحوشی که هر روز توی خیابان می بینم و آزارم می دهند و از دست او که چرا واقعن این قدر خر بود و لااقل او خودش را کنترل نکرد؟

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰

حقیقتی که معکوس واقعیت است.

سعی می کنم اطرافیانم را مجموعه ای از خواص مختلف ببینم..خواصی که نمی توانم و نباید دست چینشان کنم . سعی می کنم بدانم، بفهمم و بپذیرم که اگر کسی را در کنارم به عنوان دوست، همکار، خانواده قبول کرده ام باید تمام و کمال بپذیرمش.
اما بسیار سخت ست. مخصوصن درباره آنها که دوست ترشان دارم. دلم می خواهد همان خواصی باشند که من دلم می خواهد..محبتی که بهشان دارم، مرا حساس تر و آزارپذیرتر می کند..

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

افکار بی خودی

با خودم فکر می کنم شروع کردن یک وبلاگ جدید، برای کسی که زمانی نه چندان دور دوستان و خوانندگان و رفقای مجازی خودش را داشته، کار سختی ست. گیرم نه هزار نفر..بلکه مثلن صد تا .. دویست تا..
بعد فکرم را ربط می دهم به یک موضوع بسیار بی ربط به این.. چطور می توانم از خودم توقع داشته باشم یک زندگی چهل ساله را با اعوان و انصارش، بتوانم بگذارم و بروم به هوای مهاجرت؟