چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۰

زندگی براساس بازی مار و پله؟

به نظرم یکی از مهم ترین چیزها در زندگی این است که خودت را با تمام واقعیت هایت قبول کنی. محدودیت های شخصی و اجتماعی و محیطی ات را بپذیری . این قبول کردن خود محدود، اتفاق بسیار سختی ست. آدم درباره خودش متوهم تر از بقیه است. نمونه اش این که وقتی یک تست روانشناسی درباره خودت را پر می کنی، معمولن ذهنت تو را به سمت بهترین جوابها هل می دهد. لااقل بهترین جوابهایی که حدس می زنی انتخابشان بر خوب تر بودنت نسبت به بقیه صحه می گذارند.
اگر به آن اتفاق سخت پذیرش خود برسیم، می توانیم آن زمان را به عنوان نقطه صفر مختصات زندگی مان بگذاریم و بعد برنامه هایمان را برمبنای آن بچینیم. با این هدف که شیب رو به بالا برویم. وگرنه زندگی آدم می شود شبیه بازی مار و پله. هی توی توهماتت فکر می کنی بالای پله ایستاده ای و هی مار واقعیت نیشت می زند و پرتت می کند پایین. ممکن است تمام زندگی به همین منوال بگذرد.

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۰

هشت گرم طلا ارزش شعور ندارد.

صبح توی شرکت جلسه داشتیم. با مهمانانی که مربوط بودند به دوران قدیم قلعه . یک انجمنی درست کرده ایم که هم ما هستیم و هم آنها و هم چند شرکت دیگر. قرار بود محلی باشد برای منافع جمعی. تاحالا که فقط منافع فردی تعدادی را برآورده کرده. حالا آن تعداد را از هیات مدیره اخراج کرده اند و این مهمانان امروز و گروه دیگری روی کار آمده اند با کلمات و جملات دهان پرکن تر و صد البته تکیه کلام منافع جمعی. من در هر دو هیات مدیره عضو علی البدلم. فقط برای اینکه پشت صحنه های کارمان را بدانم وگرنه نه منافع جمعی شان به دردم می خورد و نه منافع فردی.
ذهنم به شدت خسته است. از اعداد و ارقام وحشتناک جلسه امروز. شصت میلیارد تومان سرمایه گذاری و یک میلیون تن و الخ. همین طور که جلسه پیش می رفت حس می کردم دارم به انتها می رسم. شیره جانم را کسی داشت می کشید. دست آخر هم بهم گفتند دعوتت را قبول کردیم تا بهت بگوییم حواست را جمع کن به خاطر زن بودن و ساده بودنت افراد جمع تو را بازی ندهند. که البته منظورشان این بود: سرت کلاه نرود.
راست می گویند .. میان این آدم های گنده تازه به عرصه رسیده، من یک زن ساده کوچکم. ساده چون بلد نیستم هزارچهره باشم. وگرنه آن قدر سرم می شود .
امروزدعوتشان کرده بودم به خاطر دو سه میلیون تومان اختلافی که از یک معامله توی همین انجمن، ممکن بود ضرر کنیم یا سود. در کمال ریزاندیشی حتی حساب کرده بودم توی این اوضاع شرکت، مهمانی مان هزینه بی خودی نتراشد. بعد که با اعداد و ارقامشان روبرو شدم، دیدم خدایا.. ما کجای کاریم و بقیه کجا.
یک کمی منعطف تر شده ام.. آن قدر که با خودم فکر می کنم درباره آدمها و اعدادشان نباید بدبین باشم. به خودم می گویم زحمت می کشند کرور کرور. ولی این اعداد با زحمت، زیاد هم سویی ندارد. به هرحال بعد از رفتن شان به مدیرعامل مهربان گفتم ما خیلی کوچکیم. جواب داد: همین سایز ما عالی ست. فکر کن یک کارخانه داشتی با پانزده میلیارد تومان تجهیزات.. دیگر نباید زندگی می کردی، فقط باید می دویدی و کار می کردی تا بهش برسی. گفت اصلن فکر نکن بقیه چقدرند. هرکسی سهمی و جایی دارد. تو با سایز خودت، جای خوبی داری.
عصبیت جلسه را با خودم کشاندم بردم توی خیابان. ترافیک خل و چل ترم کرد. مردم بی رحم. رفتم طلافروشی تا هدیه خواهرزاده ام را بعد از دو هفته سفارش بگیرم. با اینکه مدل داده بودم، یک گردنبند بی ریختی دستم داد که جا خوردم. شروع کردم به غر زدن که این مثل مدلم نیست. مردک جواب داد: خانم همه اش هشت گرم است، این قدر بحث ندارد. گفتم حالا بگیر دو گرم، این کاری که می خواستم نیست. از دهنش پرید اگر نمی خواهی پیش پرداختتان را بدهیم. گفتم بله بدهید. در را که می بستم، شروع کرد به حرف مفت. محل نگذاشتم و با عصبانیتی دو چندان راه افتادم به سمت خانه. جردن وحشتناک بود. از آن افتضاح تر مدرس و ورودی صدر که دارد دو طبقه می شود. وقتی رسیدم خانه همه این مصایب همراه با پی ام اس و ظرفهای توی سینک و خبر مادرم که فلانی مرد و بهمانی بی خداحافظی رفت آمریکا، پرتم کرد روی مبل. یک کلرودایزوپوکساید خوردم. نباید بخورم. با فلوکسیتین تداخل دارد.
نیم فاصله کجاست؟

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۹۰

عیش مدامی که بود..

دیشب نشسته بودم به مرتب کردن جی میلم. این یک خاصیت همیشگی و همه گیر من است که باید همه کشوها و همه ایمیل ها و همه کامپیوترها و همه کارتن ها را فنگ شویی کنم. برای همین خیلی از ایمیل ها را باز می کردم و می خواندم تا اگر تاریخ مصرفشان گذشته باشد،پاکشان کنم. یک عالمه ایمیل بود از ایامی که فروغ را می نوشتم. اظهارنظر افراد درباره نوشته ها، درباره خودم، سوال هایشان درباره کار و روان و زندگی.. یک وبلاگ مخفی هم داشتم، زمانی. که آیدا آدرسش را داشت. ایمیل های آیدا را خواندم: عیش مدامم ازت..
جالب بود. خیلی ها را به عنوان خاطره نگه داشتم. این از من که به طور ناخودآگاه مدام درحال فنگ شویی ام، بعید است.. این یعنی یک حس قوی خوب که خاطره روزهای گذشته بهم می دهد..
من فقط بلدم روزمره نویسی کنم. روزومره نوسی ها را هم می خوانم و دوست دارم. خیلی اهل جدی خواندن و سیاسی خواندن و آی تی خواندن نیستم. می آیم سراغ وبلاگها که روحم نوازش شود.. و این نوازش را روزمره های رنگی بقیه بهم می بخشد. خیلی ها هم برام ایمیل زده بودند که روزمره هایم را دوست دارند..
چه شد که ننوشتم؟
یک کمی به خاطر این بود که فکر می کردم زیادی یکنواخت شده ام.. یک مقدار زیادی هم چون ترسیدم از فیلتر و مخلفاتش.. که هرچه اراده می کردم بنویسم، خط قرمز رویش بود.
یاد حرف خاتمی افتادم. چند روز قبل توی روزنامه اطلاعات باهش مصاحبه کرده بودند. گفته بود خوش ترین خاطره اش مربوط به روز سخنرانی اش توی دانشگاه تهران است که دانشجوها بهش بد و بیراه می گفتند. توی دلش فکر می کرده هیچ کدام از این بچه ها نمی ترسند که بیرون از آن محیط به خاطر بدو بیراه هایشان اذیتشان کند.. خوب .. حالا که سالها از آن ایام گذشته، می فهمم که همان نیمچه آزادی چقدر خوب بود و شاید قدرش را درست نمی دانستیم.. که هرچه دلمان می خواست می نوشتیم و کسی کاری به کارمان نداشت. الان حتی از فکر کردن هم می ترسم.