سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۰

همه افق

نشسته ام توی شرکت. نسبتن سرخوشم. از روزهای استثنایی ست که اوضاع نرمال است و اتفاق بدی نیافتاده. نهارم خوب بود. ساندویچ مرغ با نان های سفید زمان دانشگاه .  نسکافه خوش طعمی هم خورده ام .. همه کارهای سخت دوست نداشتنی را سر صبح انجام دادام و الان برای رضایت دلم کارهای سرخوشانه می کنم.مثلن باید جمع و تفریق کنم  ببینم چقدر باید مواد بخرم تا قرارداد را تحویل بدهیم. یا حقوق اردیبهشت دو شرکت را چطور تقسیم بندی کنم. اول کارگرهای کارخانه ها بعد افراد دفتر و بعد مدیران. روزهای خوب من این طوری شده. روزهای بدم روزهایی ست که مهلت قسط بانک سررسید شده یا از اطراف و اکناف زنگ می زنند که آخرین پارت محصولی که وارد بازار کرده ایم فلان ایراد را داشته و ...
امروز از طرفی روز خوبی ست چون کارمندهای دوست داشتنی ام سرکارند. آن هایی که کمتر دوستشان دارم ماموریت و مرخصی اند. 
همه اتفاقات، همه خوبی و بدی، خوشی و ناخوشی خلاصه شده توی همین ها که نوشتم. هیچ مورد جالبی درکار نیست.
دیشب کتاب همه افق فریبا وفی را تمام کردم. به نسبت داستان ایرانی که اصلن دوست ندارم، بد نبود. توی داستان ایرانی هیچ پدیده خارق العاده ای نیست.. مثل زندگی من.. دوست دارم غیر از زندگی خودم، بدانم زندگی هایی که پدیده دارند چه رنگی اند..