دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

رزماری

به یک چیزی رسیدم. خیلی فکر کردم در این مورد که چرا انگیزه هایم را ازدست داده ام. من آدمی بودم که از درونم چشمه ای می جوشید و برای انگیزه داشتن و رنگ زدن به زندگی به کسی وابسته نبودم. حالا چرا تنهایی این همه بهم فشار می آورد؟ به نظرم یکی از بزرگترین دلایلش این باشد که نه کتاب می خوانم و نه فیلم خوب می بینم. جدول های سوداکو و فیلم های مزخرف خلاقیتم را خشکانده. ادبیات زندگی ام کم شده. از پریشب شروع کردم به ادامه دادن کتاب اگنس. این که کتاب نگذارد بخوابم، یکی از بزرگ ترین لذت هایی ست که فراموشش کرده بودم.
توی شرکت هم وقتی حالم خیلی بد می شود، کتاب زندگی بودا را می خوانم. فکر می کردم دیگر قادر نباشم این دست کتابها را بخوانم.. اما دیروز به این نتیجه رسیدم که عوض نشده ام. این کتابها کماکان روحم را نوازش می کنند و آرام می شوم. 
یک چیز دیگر که باعث شد آن قسمت از وجود خواب رفته ام دوباره بیدار شود، بوی عطر رزماری بود. خنده دار است؟ واقعن می گویم. به موهام رزماری زده بودم. از ترس کچل شدن. بویش که در ذهنم پیچید روحم تازه شد.. در گذشته ای نه چندان دور، زمانی که روح و خیالی سبک تر داشتم، رزماری استفاده می کردم. جالب است که عطر برای من قوی ترین زنده کننده یادهاست. آن روزها خوشبخت تر بودم و خوشحال تر. بوی رزماری حس آن وقتها را با خودش آورد.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

ادامه فصل بعد با خاطر جمع

توی زندگی آدم یک فصلهایی هست که گاهی فقط برگ آخرش را نخوانده ای/زندگی نکرده ای. و به خاطر همان تک برگ ته ذهنت مشغول می ماند. به نظر من این برگ را از روی قصد نمی خوانی. یا زیادی فصل گذشته را دوست داشته ای و یا زیادی ناخوشآیند بوده و تحمل تمام کردنش در تو نیست. 
اما یک وقتی اتفاقی مثل طوفان از راه می رسد. طوفانی کوتاه و اثرگذار. برگ ناخوانده را پیش چشمت می آورد. فقط فرصت داری یک نیم نگاه بیاندازی. فصل ناتمام را برایت ورق می زند. همین. خلاص.

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

یعنی دارم کچل می شم؟

موهام مثل آبشار نیاگارا داره می ریزه. تقریبن با کچلی یک قدم فاصله دارم. کارهای زیادی براش کردم. ولی متاسفانه اطمینانم به دکترهای پوست رو ازدست دادم. هرکدوم چیزی رو تجویز می کنن که ویزیتور مربوطه اش پورسانت بهتری رو داده. لااقل هرکی من رفتم پیشش این طوری بوده. الان دارم قرص اکوفن می خورم و شامپوی اکوفن می زنم. به علاوه ماساژ با قطره رزماری. ولی فعلن که همه خونه کماکان پر از مو می شه.
چکار کنم؟ فعلن تنها انگیزه م برای زندگی کردن اینه که موهام خوب شن. عکسهای زمان پرمویی رو نگاه می کنم و هی به سرم می گم غصه نخور درستت می کنم. :(

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۰

یک زمانی پاک کن موجود دوست داشتنیی بود.

مریم گلی دیروز اینو نوشت: 
وقتمو پر می‌کنم اما همه کارهایی که می‌کنم ضریبشون یکیه. مثلا راه می‌رم یا می‌رم سینما یا می‌رم خرید یا خونه تمیز می‌کنم یا درس می‌خونم همه برام تو یک سطحه. می‌تونین تصور کنین چه گندی  می‌شه دیگه؟
دیروز یکی اون سر دنیا درست عین من فکر کرده. اون سر دنیا به یه عالمه تفاوتی که با هم داریم.. هر دو به یه نتیجه رسیدیم.
گاهی دوست دارم بنویسم. ولی بس که توی یه جای عمومی ننوشتم یادم رفته چطوری بدون فکر، اون وقتها می تونستم بنویسم و بعد بشینم برای ادیت نوشته. الان از همون کلمه اول ذهنم شروع می کنه به ادیت. انگار یه پاک کن توی دستش گرفته و بالای سرم وایساده تا من ارور بدم و اون پاک کنه. از نظر ذهنم همه چیز البته الان اروره. به همون دلیلی که مریم گلی می گه.
نمی دونم وقتی قرار باشه نشه درمورد هیچی حرف زد، من درباره چی می تونم بنویسم. ولی می خوام تمرین کنم. ذهنم با پاک کنش می گه حرفات تکراریه. ولی واقعن دوست دارم دوباره بتونم حرفی برای زدن پیدا کنم.
در ضمن این ادیتور بلاگر چرا نیم فاصله نداره؟ ویندوز سون هم که نداره، پس چکار کنم؟