یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

زندگی ادامه دارد..

گودر خیلی نامرده یه وقت یه چیزی مینویسی تو وبلاگ و پاک میکنی ولی گودر الردی به گوش همه رسونده ! متن آخرت رو خوندم که در مورد فشار افسردگی بود . آره راست میگی امثال من که تا حالا افسردگی رو تجربه نکردیم سخته بفهمیم که تو چی میگی ولی اینطور نیست که کمی فکر کنیم نتونیم تصور کنیم چه حالی داری . آره منم که تجربه افسردگی رو ندارم میتونم بفهمم که یه تماس تلفنی و یه ایمیل از کسی که انتظار نداری چقدر میتونه حال آدم رو عوض کنه . اینجور وقتا نمیدونم چی بگم . اصلآ نمیدونم آدم مناسبی هستم برای اینکه با حرفام بتونم حالت رو عوض کم یا اینکه فقط کلافه ات میکنم با حرفای تکراری . ولی به این اعتقاد دارم که نباید با بی تفاوتی از کنار مشکل هیچ آدمی گذشت ما آدم ها همه به ارتباط زنده ایم هر چند ارتباط از راه دور باشه و از پس سیم ها و موج ها و مونیتور ها . روزگار و شرایط یه نارنجک انداخته وسط ما و هر کدوم رو پرت کرده یه گوشه دنیا ولی به شخصه فکر میکنم تا وقتی که تو یاد و قلب کسی باشی و یاد کسی توی قلب و فکرت باشه میشه تنهایی رو دوام آورد و باش جنگید. اصلن منظورم کوچیک کردن درد و مشکل تو نیست . میدونم افسردگی نیاز به دارو و درمان داره و چیزی نیست که بشه با گفتمان به تنهایی حلش کرد و خوب حرف زدن در موردش و گفتمان میتونی چاشنی باشه برای دارو ها .
راستی یادت باشه شاید نبود هرکدوم از ما در مسیر کل زندگی و کاینات تاثیرش زیاد نباشه ولی حتم کن که بودنمون بهتر از نبودمون است دست کم برای کسایی که دوستمون دارن
.

اینو پدرام نوشته بود برام..

و اینو هرمس:
:*

مرسی از هردو نفر.. من الان خوبم.

جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

اومدم خونه بلاخره. ساعت نه صبح جمعه چرا باید می‌رفتم کلاس موسیقی؟ معلمم چرا باید ساعت دوازده می‌رفت مجلس ختم؟ توی تنها مودی که نبودم نواختن گیتار بود. گه‌تر از هروقت دیگه‌ای که می‌تونستم گیتار زدم. یک‌ساعت که گذشت گفتم فردا بیایین لطفا. امروز اصلن توی مود نیستم. همه‌چیز قاطی شده بود.اشکام دم چشمم بود. آکوردهای باره‌دار تبدیل شده‌بودن به دیو. آهنگ گوگوش شده بود یک آهنگ گه فالشی که می‌خوندم. معلمم سعی کرد بهم روحیه بده. نشد. نمی‌تونستم. کسی این روزها اصلن نمی‌تونه روحیه‌ای بهم بده. گفتم باید برم. گفت یه‌سیگار روشن کن حالا. و سوال کرد: کسی مرده؟ خودت مردی؟ دوست‌پسرت مرده؟ گفتم کاش یه‌کسی می‌مرد. و اشکام بلاخره ریخت. فقط یه‌بار پیشش گریه کرده‌بودم. دو سال قبل وقتی خیلی دیپرشنم خل‌وضعم کرده‌بود.
از خونه اش با مصیبت زدم بیرون. از وقتهای معدودی بود که می‌ترسیدم تصادف کنم. از خیابونها می‌ترسیدم. پناه بردم به میرداماد. تحمل صدر رو نداشتم. بعد رفتم شهر کتاب آرین. با مهدی سلام‌علیک کردم. بی‌حوصله. اونجا محل امن بود. همه‌چیز توی شهر کتاب آرین تحت کنترل منه. قفسه‌ها رو می‌شناسم. هر نویسنده‌ای کجاست. هر دسته‌ای کی‌به کیه. پنج شش تا کتاب برداشتم. عین سالها قبل که افسردگی دیوونه‌ام می‌کرد و نمی‌فهمیدم چندتا کتاب برمی‌دارم. مهدی کمکم کرد چند تا رو بزارم و چندتا دیگه بردارم. بعد رفتم توی پاساژ آرین. باید به‌خودم کمک می‌کردم. رفتم تی‌تی یه شال رنگی شدید برای عیدم بخرم. مرتیکه دست‌و پا چلفتی شال رو که آورد زد به لیوان کاپوچینوی خوشبویی که روی میزش بود. کاپوچینو سرازیر شد روی شال و بعد سر خورد رفت توی کشوی روسری گرونا به‌گمونم. هفت هشت تا روسری ریده شد بهش. خوشبختانه دیگه از اون رنگیه نداشت وگرنه مجبور بودم حتی اگه دوست نداشته باشم، بخرمش. رفتم سراغ اکسسوریز. ولی همون یه‌ذره حس هم برای خرید از بین رفته بود. هی فکر می‌کردم چقدر بهش خسارت زدم. اومدم بیرون. رفتم قصابی. خیلی بی‌ربط بود ولی مجبور بودم. چون فردا روز زوجه و نمی‌تونم ماشین ببرم و یکشنبه هم تا هفت شب جلسه دارم. گوشت و مرغ خریدم. اومدم خونه. مثل روبات همه رو تند‌تند درست کردم. ساعت یک بود. و بعد مایه ماکارونی رو درست کردم. داداشم قراره عصری بیاد.توی خودم سکوت مطلق بود. هیچ‌کی با هیچکی توم حرف نمی‌زند. یورونیوز داشت می‌گفت لیبی چه خبره. بعد یه خبر داد از یه دستگاهی شبیه سونوگرافی. گوش کردم. ساعت یک و نیم بود و گوشتها و مرغها رفته‌بودن توی فریزر. ماکارونی آماده بود. چای دم کشیده بود. و تراکتور توی من کارش رو تموم کرده بود. حالا وقتش بود به دستگاهه فکر کنه. آدمها شروع کردن با هم حرف زدن توی دلم.
که بد هم نیست آدمهایی که یه مشت قرص خواب می‌خورن. چه راحت. بعد فکر کردم که خوب بود از شوهرم بچه داشتم؟ بعد اینکه یه آدمی توی من گفت یادت باشه تو همیشه باید نقابت روی صورتت باشه. نقاب یه زن محکم. که زندگی توی دستش می‌چرخه راحت. یه‌زن محکم که بی‌همه کس می‌تونه زندگی کنه. دیگه اشکی نداشتم بریزم. معمولن یه ذره گریه برای من با یه‌تغار گریه یه‌کارو می کنه. شیر چشمام آب بندی می‌شه زود.بعد یه آدم دیگه‌ای بهم گفت تو نباید به‌هیچ‌کی بگی از چی غمگینی. وگرنه همه شماتت می‌کنن. که ما گفتیم. یادته؟ بعد دیگه کسی حرفی نزد. انگار آدمهای توم ازم خجالت کشیدن از بس با سکوت مطلق به همه‌شون گوش کردم.
می‌گم که.. یه‌وقتهایی یه آدمهایی افسرده می‌شن. افسردگی دست خود آدم نیست. مثلن من سالهاست دارو می‌خورم. الانم تقصیر این دکتر الاغیه که دوباره تصمیم گرفت دوز دارو رو برای بار ان‌ام کم کنه شاید بتونیم بی‌دارو زندگی کنیم و همه چیزم رو بهم ریخت آشغال.
این وقتهایی که آدمها افسرده می‌شن باید فهمیدشون. نباید انتظار داشت بیان سراغت. باید بری سراغشون. باید خبرشون رو بگیری. باید فکر کنی یه کم با خودت.. که الاغ اگه اون می‌تونست دعوتت کنه که می‌کرد بدبخت. اون الان نمی‌تونه حتی رانندگی کنه از بس بی‌تصمیمه. آکورد باره‌دار رو شبیه دیو می‌بینه. بعد تو توقع داری بهت زنگ بزنه؟ باید بفهمی آدم افسرده رو نباید رها کرد. آدمهایی که همیشه خوبن باید حواسشون به بقیه باشه. باید بدونن یه ایمیل کوچیک حتی می‌تونه گاهی جلوی اون مشت قرص رو بگیره. من هنوز عاقلم.ولی می‌دونم اون مشت قرص می‌تونه توی دستام جا بشه. حتی امروز فکر کردم که دیگه این که بقیه- مامان و بابا و بچه‌ها- از مردنم ناراحت بشن عیبی نداره. مامان و بابا فوقش می‌میرن. خوب عمرشون رو که کردن.. بچه ها هم به‌زندگی ادامه می‌ده. مرگ هیچ خواهری خواهر دیگه‌ای رو نکشته.یعنی می‌گم این‌قدر مشتهام جا دارن برای قرصها. و این‌قدر خوردنشون راحت‌تره حتی از زدن یک نت باره‌دار. آدمهای افسرده نیازمندند. نه به پول. نه به هیچی. فقط به حضور دوستاشون نیازمندن. و شماهایی که هیچ‌وقت افسرده نشدین و نبودین، اینو نمی‌تونین بفهمین.. تا وقتی که طرف بمیره.