شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

چطور شیر مادر زیاد می شود؟

از خودم ناامید می‌شوم بس که به‌خستگی فکر می‌کنم.. روحم خسته است.. از یک چیزی که نمی‌توانم حلش کنم..یک‌وقتی، شاید همین حالا هم، از بچه‌دار شدن گریزان بودم .. چون نمی‌توانستم مسئولیتش را بپذیرم. می‌ترسیدم از این‌که نتوانم تربیتش کنم و از اینکه نتوانم درکش کنم و نتواند درکم کند..برای همین قید همه چیز را از اصل زدم..
حالا، اما بدبختم.. کارمندهایم همه مثل بچه‌هایم هستند... بچه‌های نسلی که با من تفاوت بسیار زیادی دارند و از درک هم عاجزیم. من مجبورم بفهممشان. مجبورم با نیازهایشان کنار بیایم یا طوری قانع‌شان کنم که جان‌دل، خواسته‌ات مناسب نیست یا در توانم نیست یا ..
دلم نمی‌آید بهشان بگویم باید این استانداردها را می‌داشتی تا می‌توانستم خواسته امروزت را اجابت کنم. فقط می‌خواهند.. عین طفلی که گرسنه است و هیچ‌چیز دیگری سرش نمی‌شود. من درمانده‌ شده‌ام. بچه هایی دارم که دوستشان دارم و بزرگشان می‌کنم و هی زیر بارشان خسته و خسته‌تر می‌شوم.
می‌ترسم زیادی لوس شوند...می‌ترسم خانه را ول کنند و بروند.. می‌ترسم از سر دلسوزی بمانند..می‌ترسم مادر خوبی نباشم.. می‌ترسم مادر خوبی باشم و نفهمند..
من همه‌اش نگرانم. حالا به‌جای یک بچه که به‌دنیایش آورده باشم و با مشکلاتش تا کنم، یک‌عالم بچه دارم از فرهنگ‌های گوناگون... با پیشینه های گوناگون.. با قیافه‌های گوناگون.. با ژن‌های گوناگون. این‌همه گوناگونی را هندل کردن... خیلی سخت است.. برای من که از بچه‌دار بودن همیشه ترسیده‌بودم.