شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

اين هيچ وقت نخواهد‌گذشت.

بی‌بی‌سی فارسی داره ماجرای کودتای بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق رو پخش می‌کنه. خیلی غم‌انگیزه. خیلی:(
چقدر عمق بدبختی ما زیاده.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

غریبه و ساکت

آقای الف تازه از کانادا برگشته. برای کاری . نه برای همیشه.می‌پرسد چه خبر از سیاست؟ می گویم هیچ خبر ندارم.
با خودم فکر می‌کنم واقعن خبرندارم و اصلن دلم نمی‌خواهد داشته‌باشم. گرچه هر روز همشهری و بازتاب و دنیای اقتصاد را روی اینترنت می‌خوانم و بی‌بی‌سی را هم. اما از روی اخبار ایران، از روی حرفها و گفته‌های سران مملکت و از روی حوادث خیلی سریع می‌گذرم. سعی می‌کنم نگاه نکنم و نخوانم. چیزهایی را می‌خوانم که مربوطند به زندگی، تفریح، موسیقی، هنر، خانه‌داری و از این قبیل. یک کمی هم اخبار صنعت و معدن را می‌خوانم. اگر یک جمله از یک وزیر و وکیل را اتفاقی بخوانم، توی ذهنم بلاشک برعکس می‌شود. این یک پدیده ناخودآگاه جالب است که در این چندسال اخیر مغزم خودش را بهش عادت داده و دست من نبوده.
آقای الف می‌گوید چطوری اینجا زندگی می‌کنی؟ می‌گویم خوب. خودم را ایزوله کرده‌ام. دوستانم را انتخاب می‌کنم. فعالیت‌هایم را انتخاب می‌کنم. تلوزیون ان را از خرداد پارسال روشن نکرده‌ام. رادیوهای ان را گوش نمی‌کنم به‌جز یک ربع رادیو پیام صبح برای تنظیم وقت. شیشه ماشین را پایین نمی‌دهم تا صدای ترافیک و دود را متوجه نشوم. ساعت راش را می‌روم ورزش تا اصولن ترافیک را کمتر ببینم. قیمت اجناس را سوال نمی‌کنم. وارد هیچ بحث سیاسی و دینی نمی‌شوم. به این نتیجه رسیده‌ام که اینجا غریبه‌ام. و هیچ حسی نسبت بهش ندارم تا به خاطرش فکر کنم یا خودم را اذیت کنم. ببینم شما که مهاجرت کردید، اول مهاجرتتان مثل من نسبت به اتفاقات مملکت غریب بی‌تفاوت بودید؟

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

هوم.. حالا چه باید کرد؟

این روزها با خودم فکر می‌کنم اگر در زندگی بعدی بچه داشتم به‌جای کتاب خواندن زیاد یادش می‌دهم که هنرهای دستی مثل موسیقی و نقاشی و مجسمه‌سازی و از این قبیل یاد بگیرد تا خلاقیتش رشد کند. من اصلن آدم خلاقی نیستم. و نمی‌دانم آیا الان در این سن می‌توانم خلاقیتم را رشد بدهم؟ فکر نکنم. چون زندگی از حالت غریزی یک کودک برایم تبدیل شده به حالت عقلانی یک آدم بزرگ. و وقتی عقل پایش را وسط می‌گذارد خلاقیت از بین می‌رود.
علیمان و میرشب تنها آدمهایی هستند که در زندگی می‌شناسم که با دلیل کتاب نمی‌خوانند. علیمان همیشه از کتاب فراری‌ست و می‌گوید کتاب خواندن باعث می‌شود که خودش نباشد و ذهن خودش را با ذهن دیگران عوض کند. تا چند روز قبل به عنوان یک نقطه فکری منفی علیمان به این موضوع فکر می‌کردم. حالا فهمیده‌ام بسیار باهوش‌تر از من است. میرشب هم همیشه می‌گوید کتاب‌خواندن مال وقتی‌ست که هیچ‌کاری از هیچ اندام بدنت برنیاید. روی ویلچر باشی و فقط بتوانی کتاب بخوانی و فیلم ببینی.

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

ملودی

دیشب برای دورهم جمع‌کردن بچه‌ها شروع‌کردم به اس‌ام‌اس زدن بهشان. یکی‌یکی اسمها را از توی فون‌بوک انتخاب می‌کردم.. بعد دیدم واویلا بیشتر از دوستان حاضر، دوستان غایب دارم. اگر احتمالا کانادا زندگی‌می‌کردم فون بوک موبایلم بیشتر به‌کارم می‌آمد.
...
وقتی مطمئن می‌شوم که چیزی یا کسی یا موقعیتی برای همیشه رفته‌است، آن وقت مغزم خیلی سریع شروع می‌کند به رفرش شدن و هرچه اطلاعات دوست‌نداشتنی از آن مسئله دارد پاک می‌کند و بعد هم خودش جوگیر می‌شود و شروع می‌کند به دلتنگ‌شدن و حسرت خوردن. آن‌قدر که هوس می‌کنم برگردم و با تمام قوا قضیه را به‌روز اول برگردانم. یک کمی هم در این راستا گاهی جلو می‌روم و تلاش می‌کنم. در همان اوایل برگشت با مخ می‌خورم توی دیوار.. و یادم می‌آید که ای بابا چقدر خرم که این‌قدر فراموشکار و الخ.
...
با همه اینها به‌شدت دلم می‌خواهد به‌سمت یک قضیه‌ای درگذشته رجعت کنم. حتی که دلم می‌خواهد بخورم به دیوار. این دویاری که می‌خواهم بهش برخورد کنم قضیه همان از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست مولوی‌ست. (دو تا ست نمی‌شد کنار هم بنشیند وگرنه مولوی این وسط اضافه است).
.