جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

پاييز مي سد؟

اون‌قدر هوا گرم بود امسال كه تصور كردن باران واقعن ناممكن شده‌بود.

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

فاقد عنوان مشخص

مدتی ست که اینجا هیچی ننوشته‌ام. نوشتنم نمی‌آید چرا؟ دستم تنبل شده یا ذهنم؟
اتفاق که زیاد می‌افتد.
روزهای بدی که اخرین بار ازشان نوشتم، همان طور ول وسط هوا و زمینند و زیاد نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بشود. بهتر است فکرشان را نکنم.
روزهای خوش؟ خوب .. من کلن شاکرم. بابت همه چیزهایی که دارم. برخلاف ظاهر نوشته‌هایم توی زندگی روزمره ناراحت نیستم. خودم را چشم نزنم، آرامم. البته که تا از آرامش می‌نویسم، یک طوفانی از یک‌جایی می‌رسد. به‌هرحال سلامتم، خوشحالم و زندگی را دوست دارم.
کتاب می‌خوانم. ظرافت جوجه‌تیغی را تمام کردم که خیلی خوب بود. مافوق انتظارم. الان یک کتاب قدیمی دستم هست که مدیرمالی برایم آورده. اسمش سخت است. بار بعد می‌نویسم. بعد از این کتاب پوست‌انداختن را قرار است بخوانم. آقای کتاب‌فروش آرین گفته که باهش پوست می‌اندازم و وقتی بخوانمش که آرامش و فراغ‌بال داشته باشم.
فیلم آگراندیسمان(درست نوشتم؟) روزهاست روی میز است. هنوز ندیده‌ام. می‌گویند شاهکار است.ولی من برای فیلم‌دیدن باید اینرسی زیادی خرج کنم.و اصلن با این خاصیتم نمی‌دانم چطور احمق‌وار جذب فارسی وان شدم. این آخرین اتفاقی بود که ممکن بود بهش فکر کنم.
حالا خوشبختانه فارسی‌وان قطع شده. مدام فرکانسش را عوض می‌کنند. با اصرار مدیرساختمان آقای ماهواره‌ای آمد و فرکانس جدید را بهمان داد ولی همان‌روز باز عوض شد. یک‌بار هم خودم راهش انداختم. ولی این بار دیگر خوشبختانه روی ماهواره‌ای‌ست که اصلا ندارم. حالا وقت اضافه می‌آورم. مثل آدم به‌زندگی می‌رسم و کارهای بهتر می‌کنم. بلاخره این هم دوره‌ای بود که هرکسی ممکن است- و شاید خوب باشد- که تجربه کند. دوره خر شدن مفرط.
دیگر چه؟
امشب رویا آمد. خوش گذشت. هیچ وقت باهش این قدر از نزدیک گپ صمیمی نزده بودم. برای بار صدم از اینترنت تشکر کردم که دوستان خوبم را بهش مدیونم. یک شب هم تا هست باید همه را دور هم جمع کنم. اگر تنبلی مفرط اجازه داد، احتمالن خانه خودم.
قرار شد سال دیگر با هم برویم اروپا‌گردی. البته که من از این برنامه‌ها زیاد ریخته‌ام. این بار امیدوارم رویا مهارت تکان‌دادنم را داشته‌باشد.
امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف من همین اینرسی بسیار زیاد لازمم برای آغاز کارهاست. وقتی به‌هردلیل کار را شروع کنم موتورم روان و راحت ادامه می‌دهد. ولی واویلا از اول قضیه. بعد به آدمهای موفق فکر می‌کردم. آدمهایی که خیلی وقتها آرزو می‌کنم جایشان بودم. اینها نیروی آغاز و پایانشان یکسان است. کاری را که باید، سر زمان خودش شروع می‌کنند.. من می‌گذارم تا وقتی که دنیا و زمین و زمان بهم فشار بیاورند و هیچ راه دیگری برای دررفتن نمانده باشد. طی این چهل‌سال خیلی خصلت‌ها را در خودم تغییر داده‌ام. الا این یکی.

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

بله اين نيز بگذرد.. البته با كمك زاناكس

روز بسيار سختي را گذراندم. اصلن اين چند روزه روزهاي سختي بودند. ديروز كه درگير مناقصه بوديم. ضمانت بانكي‌مان را به‌همان دليلي كه فكرش را مي‌كردم قبول نمي‌كردند. تا آخرين لحظات طول كشيد تا نامه از بانك گرفتم و فكس كرديم به يك مغازه تا نماينده‌مان برساند به محل مناقصه. جايي كه يك وزارت‌خانه داشت مناقصه‌اش را برگذار مي‌كرد فكس نداشت. به‌هرحال به‌خير گذشت.
اين‌روزها يك عالمه كارها و پرو‍ژه‌هاي نيمه تمام توي ذهنم هست كه هي آخروقت مي‌نويسمشان توي سررسيدم و فردا بازهم انجامشان نمي‌دهم. دو سه تا محصول جديد. يك كاري براي صادرات‌مان. دو سه‌تا سفارش طراحي. متن كاتالوگ محصولات جديد. خريد يك تراكتور. محاسبه هزينه هاي فروش. و از اين دست بازهم هست. ذهنم متمركز نمي‌شود. دور خودم مي‌چرخم. سرم را بند مي‌كنم به كارهاي بي‌خودي مثل مصاحبه براي حسابدار. اگر يك ضرب بنشينم، همه اين كارها ظرف دو سه روز تمام خواهند‌شد. و البته خيلي خيلي از خودم راضي‌تر خواهم شد.. بايد زمانم برسد.
امروز هم بد بود. عصباني شدم. بينهايت. از آن عصبانيت‌هاي سركشي كه دو سال قبل به‌خاطرش يك اشتباه بد انجام دادم.. خوشبختانه مديرعامل مهربان حضور داشت و نخم را مي‌كشيد. اما من فوران كرده بودم و تنوره مي‌كشيدم. وسط كار قضيه ول شد. بازهم خوشبختانه البته. الان توي خانه هستم. زاناكس خورده‌ام. و دو ليوان آب هندوانه كه دماي مغزم فروكش كند.
عصر مي‌خواستم پاهايم را دراز كنم و فقط به‌خودم بستري مطلق بدهم. اما بايد بروم خريد براي تولد دوستم. موسيقي هم تمرين كنم. معلوم نيست زاناكس كي بي‌اثر خواهد‌شد و كي بيدار مي شوم. الان ساعت چهارو نيم عصر است. اگر طبق روال هميشه باشد، قادرم تا فردا صبح يك كله بخوابم.
خواستم زياد اينجا غرنزنم و ناله نكنم. يك آدم مثبت‌تري باشم. اما فكر كردم شماها مرا با همين غرها قبول داريد. اصلا من با مجموعه غرهايم مي‌شوم رفيق‌تان. بنابراين خيالم راحت شد. و نوشتم كه زاناكس خوردم. فقط ننوشتم چرا.

سه‌شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹

يادداشت‌هاي يك زن سبك

خوب. من يك وبلاگ مخفي دارم. كسي آدرسش را ندارد و همه عصبانيتها و نگراني‌ها و شادي‌ها و خلافهايم را تويش مي‌نويسم. يك‌جايي‌ست كه فقط به درد لو رفتن مي‌خورد. مي‌تواند آتشم بزند:)). آنجا خيلي مي‌نويسم. از وقتي وبلاگ اصلي را ديگر ننوشتم. خيلي هم راحت مي‌نويسم. نه قاعده‌اي را رعايت مي‌كنم و نه شرمي بابت فريادها و خراب‌كاريها و همه كارهاي بدم دارم.
خوب .. با اين حساب چه چيزهايي را اينجا بايد نوشت؟ شايد يك‌جاهايي زيرمجموعه آن‌جا شود. ولي كسل‌كننده و مسخره نيست؟ براي همين اين مدت براي نوشتن دوباره شك داشتم. وبلاگ مخفي عالي‌ترين كاري‌ست كه به‌نظرم هرزني بايد براي خودش بكند. عين معشوقه گرفتن است براي مردان زن‌دار. نه اينكه اين دومي را همه بايد بكنند. ولي خواستم بگويم يك همچين لذتي مي‌دهد. :P
يك كمي طول مي‌كشد تا دوباره سنگين و رنگين شوم. فعلا دكمه‌هاي كيبورد عادت دارند به فحش دادن و بي‌ترتيب نوشتن و شرح گندزدن‌ها را دادن.

و باز هم حرف از کار می زنم.

خوب این بار عقلم احتمالن کار خواهد‌کرد و آدرس اینجا را نه به آدمهای کاری می‌دهم و نه به کسانی که احتمال دارد روزی دوستشان نداشته باشم یا اعتمادم را بهشان از دست بدهم. به فامیل هم نمی‌دهم.
به علیمان هم از لحاظ رازداری اطمینان کامل دارم . :)
...
فردا مناقصه وزارت‌خانه است. بیش از یک ماه است که دنبال کارهایش هستم. دیروز که ضمانت‌نامه را گرفتم دیدم که با اسم قدیم شرکت ثبت شده. حالا بانک پشت‌نویسی کرده و معلوم نیست فردا توی مناقصه قبولش می‌کنند یا نه.
..
مصاحبه برای استخدام حسابدار را شروع کرده‌ام. مصاحبه را دوست دارم. دیدن آدمهایی با توانایی‌های مختلف از شرکت‌های مختلف و شرایط مختلف برایم جالب است.
...
آقای ووپی دارد از سفر می‌آید. درواقع باید بگویم به‌سفر می‌آید. حالا دیگر ایران مملکت دومشان شده. چقدر خوشحالم که دیگر اینجا را نمی‌خواند. چقدر راحتم. :)
...
چک‌هایمان یکی بعد از دیگری برگشت می‌خورد. بدتر از همه چک سی میلیون‌تومانی‌ست. این‌جور وقتها هیچ‌کس را نمی‌شود سرزنش کرد. یعنی فایده‌ای ندارد. چک پول نخواهد‌شد. فقط باید خودم همیشه حواسم جمع باشد. یک چیز جدید یاد‌گرفته‌ام که هرکه بیشتر لاف می‌زند توخالی‌تر است.

روز از نو.. روزی از نو

این صفحه را مدتها قبل درست کردم برای اینکه بریده های گودر را درش ثبت کنم. نوشته هایی که به خاطر ماهیت گودر از یاد می روند.. ولی الان دلم برای دوستانم تنگ شده.. دوستانی که دستمایه آشنایی مان وبلاگ بود و نگرانم که مصداق از دل برفت هرکه دیده برفت بشوم. دوست دارم اینجا یک محفل خصوصی برای درکنار هم ماندن و فراموش نشدن باشد.