جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

ملکوت3

بزرگ‌تر ازمن باشيم.

می‌خواهم تز بدهم. این تز را به‌عنوان یکی از بزرگترین تجربه‌های زندگی‌ام می‌دهم و به آن مطمئنم ..
آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی می‌تواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق یا صرفن یک آشنا.
این بدترین کاری‌ست که یک نفر می‌تواند با خودش و در شرایط وسیع‌تر با سیستمی که متعلق به‌آن است، انجام بدهد و به‌نظر من فقط از سر بی‌تجربگی و ناپختگی حاصل‌می‌شود..
کشاندن طرف به گوشه رینگ باعث یکی از این‌ عکس‌العمل‌هاخواهد شد:
- طرف رویش را ازت برمی‌گرداند و می‌رود. فکر می‌کنی شرایطت را پذیرفته و خوشحالی..درحالیکه او کوچکتر و ابله تر از آنی که فکر می‌کنی، تصورت می‌کند.. در حقیقت از نظر او رفتنت و یا قبول شرایطت به‌یک اندازه بی‌ارزشند..اما بین این دو بی‌ارزش راه کم‌تنش‌تر را که ماندن توست قبول می‌کند.
-به‌عنوان یک بازنده شرایطت را قبول می‌کند.. تسویه حساب را می‌گذارد برای یک روزی که توی گوشه رینگ نباشد.
-موضوع را برایش حیثیتی کرده ای.. با مشت می‌زند توی صورتت و له‌ات خواهد‌کرد تا بفهمی یک‌من ماست چقدر کره دارد.
-در بهترین حالت طرف مقابلت آدمی‌ست با درایت و با شعور که بلد است کلی‌تر از تو نگاه کند و تسلیم عصبانیت لحظه‌ای نشود. به‌خاطر سیستمی که هر دو به آن متعلقید، عقب‌نشینی می‌کند.
حالا فکر می‌کنی برنده‌ای؟
برو خوش باش ..
ولی یادت باشد که هزینه‌ای گزاف به‌خاطر بلاهتت داده‌ای..من‌بعد آن آدم باشعور تو را فرد کوچکی می‌داند..
اعتماد و سرمایه‌گذاری روی آدم کوچولوها ، کار آدم‌های با درایت و با شعور نیست.
...
پي نوشت:
اضافه كنم كه اين تز را براي وقتي دادم كه هدف از گوشه‌رينگ گذاشتن طرف مقابل، تحت‌فشار قراردادن او براي پذيرش شرايط است.. به‌عبارت ديگر تهديد.
اگر برايتان فرقي نمي‌كند كه عكس‌العمل او چيست و يا نتيجه برايتان يكسان است يا خودتان را پذيرش حذف آماده كرده‌ايد، شايد كمي اوضاع فرق كند.. اما من باشم بازهم اين كار را نمي‌كنم.. هميشه راهي براي فرار او و بازگشت خودم براي يك فرض محالي كه محال نيست، خواهم‌گذاشت.

January 28, 2010

Enigmatic Author

سلينجر را از تمام نويسندگاني كه مي‌شناختم، دوست‌تر داشتم..كتابهايش بهترين خوانده‌هاي عمرم هستند.
هميشه فكر مي‌كردم چه‌خوب كه هنوز زنده است..

خودداري در برابر استثناها

اعتقاد دارم راه درست همیشه جواب خواهد‌داد.. شاید نه به‌این زودی.. ولی بلاخره روزی اثرگذار می‌شود..برای همین کماکان به اصول وفادارم.
امروزبه‌دنبال اتفاقي در شركت، براي دومين بار بهم توصیه ‌شد رفتار دوستانه با بچه‌ها را کنار بگذارم و ریاست‌مآب عمل کنم.
با توجه‌به‌اينكه هردوبار، توصيه‌ها را از آدمهاي باتجربه شنيده‌ام، كمي در رفتارم تجديد‌نظر خواهم‌كرد.. اما روش كلي را فعلن تغييري نمي‌دهم. اميدوارم پشيمانم نكنند.

January 27, 2010

انواع زندگی

سرم شلوغه خیلی. داریم روی قیمت تموم‌شده شرکتها کار می‌کنیم و فروش‌مون.
شرکت پشگلیه خوبه. اون یکی شرکته داره ضرر می‌ده و البته با علم به‌ضرر ادامه می‌دیم. چون پروسسی داره که تعطیلیش بدتر از این ضرر خواهد‌داد.
یه‌مدیرمالی خیلی خوب گیرم اومده. یه‌وقتی نوشته بودم که در پیدا‌کردن آدما خوش‌شانسم! شایدم پیدا‌شدن آدما. این مدیرمالیه مهربونه و آروم و پرکار و دقیق. مروارید غلطون و لرزون و گردون و ارزون. زیاد ارزون نیست البته، ولی توی این صنف خیلی قیمتش متعادله.
همه بچه‌های گروهمون خوبن. یه خانمی برای آزمایشگاه آوردم که به‌نظرم خیلی بد‌اخلاق می‌اومد. اما اونم خوبه. پرکار و بی‌ادعا و دقیق.
گروه فروشمون هم خوبن. یکی‌شون به ان رای داده البته.
یه‌وقتایی هم یه‌کارهایی بعضی‌هاشون می‌کنن که واقعن قابله ثبته از لحاظ تاریخ. :) ولی یادم میره بنویسم و بعد هم فراموشش می‌کنم از بس متنوعه اتفاقاتمون.
یکیش که یادمه، درمورد حسابدارمونه. یه‌خانومی که چندین ساله داریم با هم کار می‌کنیم و به‌شدت به اضافه‌کاری علاقه‌منده! سقف اضافه‌کاری ما بیست ساعته. این خانم همه بیست ساعت رو اول ماه تموم می‌کنه و بعد دیگه ۴ می‌ره. برادر مدیرمالی که چند روز قبل فوت کرده‌بود، باید پنج‌شنبه عصر می‌رفتیم ختم که این خانم با وجوداین‌که کارمند مستقیم اونه، می‌گفت نمی‌یاد! هی تعجب می‌کردم و اصلنم نمی‌فهمیدم برای چی. بعد به یکی گفت که اضافه‌کاری مجازش تموم‌شده و اگه بخواد بیاد ختم باید براش اضافه کاری رد کنم. منم به‌جاش شرمنده شدم و مراسم ختم رو اضافه‌کاری اعلام کردم.
یعنی یه‌وقتایی یه حرکاتی می‌کنن که در تمام سالهای کاری‌م به‌ذهنم خطور نکرده‌بود می‌شه این‌طور هم بود!

January 22, 2010

سيماي زني در ميان جمع

امروز صبح با چندتا آدم مختلف برخورد مجازی و حقیقی داشتم.
از فیس بوک رفتم سراغ همسر سابقم. عسکهاشو دیدم. خودشو و زنش و بچه‌اش رو که اون‌ور آب هستن الان. همون شکلیه که پونزده‌سال قبل جدا شدیم از هم.شاید خیلی کم خوش‌تیپ‌تر شده‌باشه. ولی همون نگاه و همون ژست‌ها رو داره. عکسهاش هیچ خاطره خوبی رو در ذهنم زنده نکرد. حتی برای یک لحظه دلم نخواست که کاش باهش زندگی می‌کردم.اون نگاهش .. همون استرسی رو در دلم زنده کرد که در دل یک دختر بیست و پنج‌ساله درمونده به‌وجود می‌آورد. شاید خیلی هم خوشحال شدم که این‌قدر دوره.
یکی از دوستان قدیمی‌م زنگ زد. خیلی قدیمی. که خیلی باهش صمیمی بودم و تقریبن تنها آدمیه در زندگیم که رازهای من رو می‌دونه. چندباری قبلن بهش زنگ زده بودم. ولی مدتها بود که اون تماسی نمی‌گرفت. فکر کرده‌بودم دلش نمی‌خواد به‌هر دلیلی رابطه‌مون ادامه داشته باشه و بهتره مزاحمش نشم. ولی وقتی زنگ زد، شنیدن صداش همون آرامشی رو برام آورد که در تمام سالهای دوستی باهش حس کرده بودم.. فکر کردم چه خوب که هست هنوز.. چه‌خوب که دلش می‌خواد منم باشم هنوز.. این مدتی که از هم بی‌خبر بودیم فاصله ای نیانداخته‌بود بین صمیمیت‌مون.. هیچ انرژی خاصی برای امتداد دوستی‌م باهش صرف نکردم..شایدم تبادل انرژی مساوی بود بین مون..
بعد به‌ کسایی فکر کردم که برای نگه‌داشتن رابطه باهشون خیلی وقت و انرژی گذاشتم..آدمهایی که سعی کرده بودم ببخشم، سعی کرده بودن منو ببخشن، سعی کرده بودم حماقت‌ها و در حقیقت تفاوت‌های بین‌مون رو ندیده‌بگیرم به‌خاطر حفظ دوستی..
این رابطه‌ها هیچ‌وقت عمیق نشدن و از سطح تجاوز نکردن. هیچ‌وقت هم رفتن این آدمها از زندگیم، جز سبک‌کردن راه‌توشه مسیر زندگی، اثر دیگه‌ای نذاشت توش.
بعد دیدم من همینم.. نمی‌تونم خودمم عوض کنم..دلم می‌خواد فقط با کسایی زندگی شخصی‌م رو بگذرونم که هیچ استرسی بهم نمی‌دن.. تبادل انرژی مساوی داریم.. دوست دارم بفهممشون. منو بفهمن. دنیام به دنیاشون شبیه باشه.هیچ‌وقت نتونستم نقش بازی کنم و اصلن بازگیر خوبی در روابط نیستم. توی رابطه‌ای که محکوم به بازی‌کردن بشم، مثل سنگ سکوت می‌کنم و مثل یخ سرد می‌شم. این سکوت و سرما اول خودمو خراب می‌کنه..
دوستان معدودی دارم. از نوعی که دوستشون دارم و تا صد سال دیگه هم همین نظر رو درموردشون دارم. کم‌بودنشون، این حلقه بسته‌ای که دور خودم با اونا ایجاد کردم، برام خوشاینده. باید اینو توی یادم نگه‌دارم و بفهمم که سوشالایز نبودنم برای خودم چیز بدی نیست.

January 19, 2010

يك زندگي آماتور

دمتون گرم که اکثر قریب به‌اتفاق می‌گین دپرسانه می‌نویسم و زنجموره‌ام زیاده!! دم خودم از شماها گرم‌تر که یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم این‌طوری باشم!!! یعنی خیلی خوش‌خوشانه همیشه فکر می‌کردم مشکلات زندگی رو مطرح می‌کنم (در همین حد) و سعی دارم بازش کنم تا برام قابل حل بشن یا بگم که چکار برای حل‌کردنشون کردم. یه‌وقتایی هم غر می‌زنم. ولی واقعن گمون ناله درباره خودم نمی بردم!
این‌طوریه که آدم بهتره به‌جای این‌که خودش توی آینه هی خودشو نگاه کنه و قربون خودش بره، گاهی هم به‌بقیه بگه توی آینه رو نگاه کنن و ببینن آیا همون چیزی رو می‌بینن که اون می‌بینه؟
این‌که چرا پس درباره احتمال زنجموره نوشتم، دلیلش این بود که آقای الف و دونفر دیگه بهم گفته‌بودن ناله می‌کنم همه‌اش. حتی وقتایی که به عقیده‌خودم شاد بودم و مثلن نوشته‌بودم که دلم می‌خواست الان هرجای دیگه‌ای جز شرکت باشم.
اولی و دومی که گفتن، فکر کردم اشتباه می‌کنند.. ولی سومی که گفت، فهمیدم یه‌چیزی در نگاه من هست که اون رو این طوری می‌رسونه. در ضمن خیلی احمقانه فکر می‌کردم کسایی که این‌جا رو می‌خونن لابد فروغ رو از ۲۰۰۱ می‌شناسن. بعدش مقایسه می‌کنن که اون آدم دپ، الان چقدر خنده‌رو شده! که لابد این‌طوری نیست دیگه :)
از عصری که دارم به این اختلاف خودم و شما در برداشتمون فکر می‌کنم، به‌این نتیجه رسیدم که شاید مهم‌ترین دلیل نالیدن نوشته‌های من اینه که انگار آدم پشت نوشته‌ها خودشو از ته دل قبول نداره. توی زندگی اونم موفقیت‌های زیاد و خوشی‌های زیاد هست. اما کردیت اونا را می‌ده به دیگران. ته دلش می‌گه شانسکی برنده شدم این‌بار. و وقتایی که مشکلات رو مطرح می‌کنه، هرچند در ظاهر تونسته حلشون کنه، اما راه حل براش دلچسب نبوده. و با نوشتن دنبال تایید می‌گرده. دنبال این‌که شماها بگین آفرین که تونستی مشکل رو این طوری ببینی و حل کنی. درحالی‌که اگه خودشو قبول داشت،این راه‌حل براش یه کار بدیهی بود و کردیت مسائل خوب رو درعوض به‌خودش می‌بخشید و می‌اومد از چیزهای مثبت حرف می‌زد. درواقع مبارزه با مشکلات برای اون شده اصل زندگی و خود زندگی رفته به‌فنا.
می‌دونم که جمله‌بندیم ناقصه و درست نظرم رو نتونستم برسونم. اما طولانی‌تر بنویسم، هیچیش رو نمی‌خونید دیگه. بنابراین ولش می‌کنم. و فقط ازتون ممنونم که توی آینه واقعیت رو دیدین و بهم یادآوری کردین.باید بیشتر روش فکر کنم.
می‌دونین یه‌چیز بی‌ربطی یادم اومد. این‌که یه گانگستر حرفه‌ای هیچ‌وقت به‌فکر لو دادن خودش نمی‌افته.

January 18, 2010

؟

به‌نظر شما نوشته‌هاي من زنجموره است؟
اگر جوابتان مثبت است، بگوييد فكر مي‌كنيد چند درصد ناله مي‌كنم و چند درصد نه؟
منظور از نه، هركار ديگري جز ناله است.

January 17, 2010

:|

با مدیرفروش از جایی برمی‌گشتیم. یک آقایی با یک صندل زنانه لاانگشتی از این ور خیابان به‌آن ور می‌رفت. ناخودآگاه گفتم: اینو.. دمپایی زنونه پوشیده. مدیرفروش ناگهان گفت: خانم؟ شما هم استعداد خوبی در دیدن عیب‌ها دارید!
با‌خودم فکر می‌کنم.. واقعن درست است؟ بله.. این‌روزها استعداد خوبی در دیدن عیبها دارم.. با این‌که عزمم را جزم کرده‌ام که قضاوت نکنم.. شاید درباره مسائل کلان آدمها و زندگی‌شان قضاوتم را حدااقل در سکوت برگذار می‌کنم، اما نگاهم با تیرگی زیادی خرده ریزها را می‌بیند.. چرا نگاهم عبور نمی‌کند؟ چرا با همین ظرافت سپیدی‌ها را نمی‌بینم؟
بعد خودم را قضاوت می‌کنم.. و در نهایت بی‌عدالتی رای می‌دهم که: تقصیر تو نیست.. اصلن سیاهی رنگ غالب این روزهاست..
ته دلم یکی به‌نجوا می‌گوید: عینک دودی‌ات را بردار.. عینک دودی مال شب نیست عزیزجان.. مال وقتی ست که نور خیره‌کننده است.. بردار تا سپیدی، هرچند اندک، به‌چشمت جلوه کند.

January 16, 2010

من كوچك

یک‌وقتی نوشته‌بودم که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یک‌جور درددل کردن.. یک‌جور حرف زدن با خود.. یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که نظر نمی‌دهد..
این به‌گمانم یک خصلت کاملا انسانی‌ست و آن‌طور که کتابها می‌گویند یک‌خصلتی که قسمت زنانه‌اش بیشتر‌است..
از داشتن این آدم سالهاست محرومم..نه که همیشه.. وقتی مدیرعامل مهربان هست این آدم را دارم.. و دایی‌ام.. اما این دو همیشه نیستند.. زندگی آن‌سوی آبشان مرا بیشتر از خودشان به‌تنهایی می‌کشاند..
وقتی بچه بودم، یا نوجوان و حتی جوان، مادرم این نقش زیبا را برایم بازی می‌کرد.. از مدرسه و بعدها از دانشگاهی که کیلومترها با مادر فاصله داشت، برمی‌گشتم و مثل وروره جادو حرف می‌زدم.. از همه چیز و همه‌کس. از موفقیت‌هایم .. از دعواهایم با بچه‌ها.. از قلدربازی‌هایی که شاید در عالم واقعیت، یک‌به‌صد انجام می‌دادم ولی دلم می‌خواست درباره‌شان لاف بزنم.. مادرم گوش می‌کرد و تایید می‌کرد و هی با جملات کوتاهی که لابلای حرفهایم می‌گفت، وادارم می‌کرد ادامه بدهم.. خوب.. اون وقت فلانی چی گفت؟ اهه.. جدی؟ اصلن من می‌دونستم تو خیلی زرنگی و باحالی..
شاید مادرم اصلن گوش نمی‌کرد به‌حرفهایم.. اما نیاز درونم را مادرانه و فطرتن می‌دانست..
این‌روزها خیلی خسته‌ام.. نه مدیرعامل مهربان را دارم و نه دایی را.. باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم.. و کسی نیست که نه‌شرح خستگی‌ها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را..
مدتها متوجه نمی‌شوم این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب له‌له می‌زنم، از چیست... نه آن طورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بی‌نیازی دارم.. و یک وقتی که گوشی تلفن را برمی‌دارم و مثل همان کودک دبستانی برای مادرم تعریف می‌کنم که فلانی چه‌گفت و من چه‌کردم و بیساری خیلی خر است و توی فلان‌جا توانستم برنده شوم و از کی بدم می‌آید و کی را یواشکی خیلی دوست‌تر دارم و مادرم عین همان ایام قشنگ وقت صرف می‌کند تا به‌من گوش‌کند و بعد از ساعتی با آرامش گوشی را می‌گذارم و یک نفس عمیق می‌کشم که آخی... تازه می‌فهمم که بابا من هم آدمم! یک آدم بزرگ کوچک.

January 15, 2010

دغدغه‌اي كه دق مي‌دهد.

دوباره کلاس موسیقی شده وبال گردنم. این وبال گردن به‌جا‌ترین کلمه‌ای‌ست که می‌شود برایش به‌کار گرفت.
این‌که من چرا خودآزاری می‌کنم و هی با وجود وقت کم می روم دنبال دانش‌آموزی(!)، به‌نظرم یک‌جور مبارزه درونی ناخودآگاه با پیری باشد. از این بابت مطمئن نیستم. اما یک‌ مرضي - چیزی توی من هست که فقط توان کلاس نرفتن را برای دو‌-سه‌ماه دارم. اصولن تصور اینکه یک‌شب سر راحت بگذارم زمین و وبال‌گردن فکرآزاری برای یادگرفتن در زندگی‌ام نباشد، از محالات است!

January 12, 2010

پاهامو دراز می کنم..

فکر نمی کنم هیچ کی به قدر من در انتظار تعطیلات بیست و دوم بهمن روزشماری کنه..

January 11, 2010

"همه مسئولند و هیچ کس مسئول نیست."

Negotiating with Iran: Wrestling the Ghosts of History

By John. W. Limbert
September 2009
United States Institute of Peace Press
Washington, DC

January 10, 2010

یادم باشد

یادم باشد روی چیزهایی که خیلی فکر کرده ام تا به نتیجه رسیده ام، عقلم را دست کسی ندهم.

January 9, 2010

این من، من نیستم.

رفتار بعضی‌ها باعث می‌شود واکنشی شوم. یعنی خواصی از خودم بروز می‌دهم که درحالت عادی اصلن خاصیت من نیست. مثلن طرف مقابلم آدمی‌‌ست که اهل بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ* است. من از این بازی بیزارم. و تقریبن زود می‌فهمم که توی حلقه بازی‌ این‌چنینی گیر افتاده‌ام. بارهای اول و دوم و سوم بازی را قطع می‌کنم.. اما وقتی زیاد تکرار می‌شود، توی نهادم سیستمی تدافعی راه می‌افتد که به من می‌گوید : قبل از این که باز گیرت بیاندازه تو گیرش بیانداز پدرسگو .. !
یک وقتی حواسم جمع خودم می‌شود که برای خودم غریبه و عجیب و غیرقابل تحمل شده‌ام ورفتارهایی را می کنم که دقیقن ازشان مشمئزم.
* بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ : این بازی را می توان به صورت متداول به بازی پوکر تشبیه کرد . .
مرد در یک دور پنج ورق گیرش می آید که برد وی را محرز می کند مثلا چهار تا تک دارد . در این جا اگر او بازیگر " حالا گیرت آوردم پدرسگ " باشد ، بیشتر به فکر خرد کردن رقبش خواهد بود که در چنگش است و در بند آن نخواهد بود که پول بیشتر ببرد .
برای مطالعه به کتاب بازیها نوشته اریک برن مراجعه شود
.

January 8, 2010

روال عادي زندگي+يك روش جديد براي رويش جوانه

تصمیم داشتم تا وقتی حرف درستی برای نوشتن ندارم، ننویسم. چرت و پرت‌نویسی چه‌فایده‌ای دارد؟ چه‌فایده‌ای دارد بگویم چه‌کردم و چه‌می‌کنم و کجا می‌روم؟ اما خوب .. آدم است دیگر.. گاهی واقعن خر است.مثل وقتی که سیری و هی به‌یخچال سرک می‌کشی و آخر شب با رو دل می‌خوابی..
حالا می‌نویسم.. هرچه‌باداباد..می‌ترسم نوشتن به‌کل یادم برود..
زندگی‌ام خوب است.. روی روالی که دوست دارم.. مثل قدیم. چیزی اضافه و کم نشده. گاهی، اما یک‌چیزهایی را رها می‌کنم که موقتی‌ست.
معلم موسیقی ر ا عوض کردم. بلاخره بعد از سه‌سال تصمیم گرفتم مثل همه بروم کلاس. یک معلمی هم از آسمان پیدا شد و رفتم پیشش. هرچه‌کردم خصوصی بیاید، قبول نکرد. بنابراین به‌توصیه او و همه می‌روم کلاس. .. گویا واقعن معلم قبلی‌ام افتضاح بوده. انگار همه‌چیز را قروقاطی یادگرفته بودم.. برای همین از صفر شروع کردم..این یکی استاد دانشگاه است.
ورزش هم می‌کنم..که خیلی خوب است. یک‌جایی نوشته بود ورزش اعتمادبه‌نفس می‌دهد .به‌گمانم درست باشد.
کتاب می‌خوانم. نه مثل قبل.کتابخانه ملکوت مدت زیادی‌ست به روز نشده اما به‌معنی نخواندنم نیست. عیش مدام یوسا را گرفته‌ام که گذاشته‌ام برای یک‌وقت سرخوشی. زنی از پرو را می‌خوانم که از یوساست. موش و گربه گونترگراس هم تمام شد. طبل حلبی چیز دیگری بود. یک شاهکار اساسی.
رفت‌و آمدم دوباره برقرارشده. با تنبلی ذاتی‌ام مبارزه می‌کنم و سعی می‌کنم معاشرت کنم. در همین راستا دیشب با یک‌عده از بچه‌ها که بعضی‌ را ندیده بودم، رفتم خوش‌گذرانی.عالی بود. متفاوت با بقیه خوش‌گذرانی‌ها. که اصولن فکر می‌کنم سبد رفقای آدم خوب‌ است مثل سبد کامواهای رنگی خانم آ ، متنوع باشد. همه زندگی، باید شبیه همان سبد باشد وگرنه که یک وقت به‌خودت می‌آیی و می‌بینی از بس رنگهای ثابت دیده‌ای، کوررنگی گرفته‌ای.
منتظرم طرح ترافیکم درست شود تا کلاس زبان را شروع کنم. دوباره سرکلاس رفتن و دوباره فهمیدن انگلیسی برایم آرزو شده.
کار هم هست. خیلی هم هست.
عشق؟ نه. اما تازگی‌ها فهمیده‌ام که وقتی چیزی را ندارم باید بلد باشم توی ذهنم آن را بسازم. بعد درباره‌اش خواهم‌نوشت.یک‌وقتی.

January 2, 2010

از ترس سقوط

دیگر مثل سابق عصبانی نمی‌شوم..خوددارتر شده‌ام.. گرچه شاید یک دلیل بزرگ این باشد که مسائل برایم اهمیت قدیم را ندارند.
اما همان گاهی وقتهایی که عصبانی‌ام می‌کنند، کافی‌ست یک ساعت بگذرد و از محیط دور شوم. آن‌وقت شروع می‌کنم کردیت‌ها را به‌طرف مقابل دادن و سرزنش خودم که چرا شرایط را کنترل نکردم و کار به اینجا کشید.. بعد آن‌قدر دست خودم را خالی می‌کنم تا طرفم را توی ذهنم بکشانم به آستانه مظلومیت تام.. و دست آخر سر نادم روی بالش می‌گذارم و با بیچارگی می‌خوابم..
یک‌فردایی می‌آید .. و ما دوباره با هم روبرو می‌شویم.. نگاهش می‌کنم.. و با شنیدن اولین صوت او یادم می‌آید چه‌شد که عصبانی شدم.. که حق با من است..که اگر یک‌بار دیگر در آن موقعیت باشم باز هم داد خواهم‌زد.
این سیکل معیوب را هی با همه تکرار می‌کنم..
دیروز که فکرم را می‌جوریدم به این نتیجه رسیدم که می‌ترسم.. از ترس است که پشیمان می‌شوم. از ترس ازدست دادن افراد در هر موقعیتی یا هر نسبتی که با من دارند.. از ترس سرزنش‌شدن که چرا باز باعث شدم کسی از دستم برود...
یادم نیامد که ریشه این ترس از کی در من رخنه کرد. فقط این را فهمیدم که لحظه عصبانیتم یک آدم قوی در من ظهور می‌کند که عاقل‌تر از من ترسوست. و یادم آمد که آدمهایی را می‌شناسم، درست نقطه مقابل وضعیت خودم.
دلم نخواست جایشان باشم. اما جای خودم هم جای جالبی‌ نیست. مثل یک صندلی‌ست که یک پایه شکسته دارد..همه‌اش می‌ترسم باعث افتادنم شود.. و مرتب باید پایه را چک کنم یا زیرش چیزی بگذارم که لق نزند..جای آنها بدتر از من. سه‌پایه شکسته با یک پایه سالم. اصلا نمی‌فهمند که یک روزی پرت می‌شوند پایین. فکر می‌کنند زندگی همیشه باید لق‌لق کند.