دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹

فریاد در چاه

اون‌قدر عصبانی‌ام از دست ان که می‌تونم الان یک قتل انجام بدم. اخبار ساعت هشت صبح گفت که طرح زوج و فرد رو می‌خوان دائمی کنن توی همه تهران. کثافتها. عین سربازهای خط مقدم شده‌ایم. همه بلاها مال مردمه.
عصبانیتم کشیده شد به این‌که توی راه فکر می‌کردم امسال حتمن باید طرح ترافیک رو بگیرم. و بعد به این‌فکر افتادم که یک و نیم میلیون می‌شه لابد دو و نیم میلیون امسال. بعد فکر کردم خیلی برام سنگینه و پول زوره. باید برای اولین بار از شرکت بخوام برام این کار رو بکنه. بعد رفتم توی فکر این‌که همیشه مثل خر کار کردم و بعد فکر کردم .... نتیجه فکرهام به اینجا رسید که توی آسانسور شرکت با بغض می‌خواستم گردن مدیرعامل مهربون رو بشکنم ..
مرده‌شور ان رو ببره. این از اعصاب من .. بقیه در چه حالند؟
الان تازه می‌فهمم کتی و پدرام به‌چه حالی رسیده بودن که برای رفتن از این خراب‌شده روزشماری می‌کردن. از این مملکت بیزارم.

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

DIY beauty treatments you can make in your own kitchen

Most girly girls dream of a collection of lotions and potions with fancy French labels, but a trip to the produce aisle can be a super natural way to treat your skin free from scary science lab ingredients. Equally exciting, making your own sugar scrub is a heck of a lot easier on your wallet than buying one. Most of these beauty recipes below are cheap, cheap, cheap, but the question is: would you be up for smearing banana on your face or bathing in egg whites?

اگر دوست داريد ادامه را بخوانيد.

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

روياپروري

یک‌چیزهایی را نمی‌شود اینجا نوشت. هرچند دلت بخواهد درموردشان خیلی بی‌هوا سخنرانی کنی. مثلن درباره تشابهات خودت به‌عنوان صاحب یک‌وبلاگ آزاد و یک وبلاگ مخفی به‌مردی که زیر‌سرش بلند شده. می‌شد یک‌صفحه کامل توضیح واضحات جالب بدهی.
بگذریم.
سه روز تعطیلی خوبی‌ست. به سر و وضع زندگی رسیده‌ام. استراحتی مبسوط با فیلم و سریال و یک‌عالمه خوردنی. همه کاغذهای کار را در آخرین لحظه جا گذاشتم توی شرکت و بنابراین هیچ‌کار اداری نمی‌توانم انجام بدهم.
فردا می‌روم پیش معلم موسیقی و نهار مهمان دارم. هنوز فکری برای غذا ندارم. شاید از بیرون بخرم. شاید هم چیزی درست کنم. مشکل اینجاست که هیچ‌کدام هوسی توی دلم زنده نمی‌کنند که بتوانم از حالا برایشان برنامه‌ریزی کنم. مهمانم زیاد غریبه نیست. قرار است خوش بگذرد و خوردن نقش زیادی مسلمن ندارد.
خوردن در کل نقش زیادی توی فیوریت‌های زندگی‌ام ندارد. آدمهایی هم که خوردن فیوریتشان باشد، دور و برم کم‌اند.خوشبختانه به‌نظرم. البته یک چیزی این وسط توی خلقیاتم هست که با این موضوع کاملن متناقض است. عاشق سایت‌های خانه‌داری و آشپزی‌ام. خیلی‌ها را دنبال می‌کنم و از خیلی مطالب پرینت می‌گیرم. اما فکر کنم شاید یک یا دوباره از رویشان چیزی پخته‌ام.
یک علاقه‌مندی بزرگ دیگرم دنبال‌کردن مطالب مربوط به دکوراسیون و چیدمان زندگی‌ست. فیلم‌دیدن یا حتی نگاه‌کردن به اخبار گاهی درحاشیه این علاقه‌ام قرار می‌گیرند. حواسم پرت می‌شود به مکانی که اتفاق تویش رخ می‌دهد. به ملافه‌ها و مبل‌ها و تابلوهای روی دیوار. به حیاط منازل که چطور گل‌آرایی شده اند. خنده دار نیست؟ خودم که فکر نمی‌کنم. این چیزها مرا از زندگی روزمره خارج می‌کنند. می‌توانم از فضای واقعی پرواز کنم و توی خیالاتم سیر کنم.
من برای خیال‌کردن راه‌های زیادی بلدم. این یکی‌ش بود.

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

فرصت‌هاي زندگي اينترنتي

ظاهرا آدرس اینجا را کسی جز کیوان ندارد. بنابراین من الان یک آدم جدیدم و می‌توانم زندگی مجازی نویی را شروع کنم.
امروز رفتم سراغ وبلاگ قبلی‌ام. همه زندگی‌اش از کار افتاده بود. خواستم بدانم کسی برایم کامنتی گذاشته که ندیده‌باشم؟ با ضرب و زور واردش شدم و دیدم آن چنان خاکی همه‌جا را گرفته که بیا و ببین.
بد هم نیست آدم فراموش بشود.شاید بشود دوباره زندگی‌کرد. لااقل در دنیای مجازی.
البته که فکر نمی‌کنم کار زیادی با این دوباره بودن بکنم. یعنی من همان‌یک‌جور را بلدم. اگر قرارباشد گاهی به‌سرم بزند و بنویسم فقط بلدم مثل خودم بنویسم. روزهایم را حکایت کنم و از آنجا که فقط یک‌جور زندگی ازم برمی‌آید، قاعدتن این حکایات، تکرار مکررات خواهد‌بود.
تا بعد.
این روزهای تعطیلی فرصت برای حرف‌زدن زیاد است.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

به سلامتي رفقا .. نوش

دوستی رابطه‌ای‌ست که قادر باشد همه فاصله‌ها را در لحظات خلص خودش حل کند.

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

هوس

گاهی هوس نوشتن شعله می کشد.. دوست دارم بنویسم.. صرفن به‌خاطر ذات نوشتن که دلپذیر و ارضا‌کننده است..
بنویسم و خوانده‌شوم..

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

حقيقت

پوست‌اندازي زياده از حد آدم را تبديل به كرگدن مي‌كند. يك كرگدن خوشبخت.

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

یک سنگ پرت می کنم به مردابتان. قربه الی الله. :)

میزان اهمیت یک آدم در ذهن سایرین گاهی می‌تواند از جردادن سایرین به‌دست خود به‌خاطر یک جمله آدم معلوم شود.
درچنین شرایطی آدم پوزخند می‌زند و می‌گذرد.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

اين هيچ وقت نخواهد‌گذشت.

بی‌بی‌سی فارسی داره ماجرای کودتای بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق رو پخش می‌کنه. خیلی غم‌انگیزه. خیلی:(
چقدر عمق بدبختی ما زیاده.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

غریبه و ساکت

آقای الف تازه از کانادا برگشته. برای کاری . نه برای همیشه.می‌پرسد چه خبر از سیاست؟ می گویم هیچ خبر ندارم.
با خودم فکر می‌کنم واقعن خبرندارم و اصلن دلم نمی‌خواهد داشته‌باشم. گرچه هر روز همشهری و بازتاب و دنیای اقتصاد را روی اینترنت می‌خوانم و بی‌بی‌سی را هم. اما از روی اخبار ایران، از روی حرفها و گفته‌های سران مملکت و از روی حوادث خیلی سریع می‌گذرم. سعی می‌کنم نگاه نکنم و نخوانم. چیزهایی را می‌خوانم که مربوطند به زندگی، تفریح، موسیقی، هنر، خانه‌داری و از این قبیل. یک کمی هم اخبار صنعت و معدن را می‌خوانم. اگر یک جمله از یک وزیر و وکیل را اتفاقی بخوانم، توی ذهنم بلاشک برعکس می‌شود. این یک پدیده ناخودآگاه جالب است که در این چندسال اخیر مغزم خودش را بهش عادت داده و دست من نبوده.
آقای الف می‌گوید چطوری اینجا زندگی می‌کنی؟ می‌گویم خوب. خودم را ایزوله کرده‌ام. دوستانم را انتخاب می‌کنم. فعالیت‌هایم را انتخاب می‌کنم. تلوزیون ان را از خرداد پارسال روشن نکرده‌ام. رادیوهای ان را گوش نمی‌کنم به‌جز یک ربع رادیو پیام صبح برای تنظیم وقت. شیشه ماشین را پایین نمی‌دهم تا صدای ترافیک و دود را متوجه نشوم. ساعت راش را می‌روم ورزش تا اصولن ترافیک را کمتر ببینم. قیمت اجناس را سوال نمی‌کنم. وارد هیچ بحث سیاسی و دینی نمی‌شوم. به این نتیجه رسیده‌ام که اینجا غریبه‌ام. و هیچ حسی نسبت بهش ندارم تا به خاطرش فکر کنم یا خودم را اذیت کنم. ببینم شما که مهاجرت کردید، اول مهاجرتتان مثل من نسبت به اتفاقات مملکت غریب بی‌تفاوت بودید؟

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

هوم.. حالا چه باید کرد؟

این روزها با خودم فکر می‌کنم اگر در زندگی بعدی بچه داشتم به‌جای کتاب خواندن زیاد یادش می‌دهم که هنرهای دستی مثل موسیقی و نقاشی و مجسمه‌سازی و از این قبیل یاد بگیرد تا خلاقیتش رشد کند. من اصلن آدم خلاقی نیستم. و نمی‌دانم آیا الان در این سن می‌توانم خلاقیتم را رشد بدهم؟ فکر نکنم. چون زندگی از حالت غریزی یک کودک برایم تبدیل شده به حالت عقلانی یک آدم بزرگ. و وقتی عقل پایش را وسط می‌گذارد خلاقیت از بین می‌رود.
علیمان و میرشب تنها آدمهایی هستند که در زندگی می‌شناسم که با دلیل کتاب نمی‌خوانند. علیمان همیشه از کتاب فراری‌ست و می‌گوید کتاب خواندن باعث می‌شود که خودش نباشد و ذهن خودش را با ذهن دیگران عوض کند. تا چند روز قبل به عنوان یک نقطه فکری منفی علیمان به این موضوع فکر می‌کردم. حالا فهمیده‌ام بسیار باهوش‌تر از من است. میرشب هم همیشه می‌گوید کتاب‌خواندن مال وقتی‌ست که هیچ‌کاری از هیچ اندام بدنت برنیاید. روی ویلچر باشی و فقط بتوانی کتاب بخوانی و فیلم ببینی.

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

ملودی

دیشب برای دورهم جمع‌کردن بچه‌ها شروع‌کردم به اس‌ام‌اس زدن بهشان. یکی‌یکی اسمها را از توی فون‌بوک انتخاب می‌کردم.. بعد دیدم واویلا بیشتر از دوستان حاضر، دوستان غایب دارم. اگر احتمالا کانادا زندگی‌می‌کردم فون بوک موبایلم بیشتر به‌کارم می‌آمد.
...
وقتی مطمئن می‌شوم که چیزی یا کسی یا موقعیتی برای همیشه رفته‌است، آن وقت مغزم خیلی سریع شروع می‌کند به رفرش شدن و هرچه اطلاعات دوست‌نداشتنی از آن مسئله دارد پاک می‌کند و بعد هم خودش جوگیر می‌شود و شروع می‌کند به دلتنگ‌شدن و حسرت خوردن. آن‌قدر که هوس می‌کنم برگردم و با تمام قوا قضیه را به‌روز اول برگردانم. یک کمی هم در این راستا گاهی جلو می‌روم و تلاش می‌کنم. در همان اوایل برگشت با مخ می‌خورم توی دیوار.. و یادم می‌آید که ای بابا چقدر خرم که این‌قدر فراموشکار و الخ.
...
با همه اینها به‌شدت دلم می‌خواهد به‌سمت یک قضیه‌ای درگذشته رجعت کنم. حتی که دلم می‌خواهد بخورم به دیوار. این دویاری که می‌خواهم بهش برخورد کنم قضیه همان از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست مولوی‌ست. (دو تا ست نمی‌شد کنار هم بنشیند وگرنه مولوی این وسط اضافه است).
.

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

پاييز مي سد؟

اون‌قدر هوا گرم بود امسال كه تصور كردن باران واقعن ناممكن شده‌بود.

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

فاقد عنوان مشخص

مدتی ست که اینجا هیچی ننوشته‌ام. نوشتنم نمی‌آید چرا؟ دستم تنبل شده یا ذهنم؟
اتفاق که زیاد می‌افتد.
روزهای بدی که اخرین بار ازشان نوشتم، همان طور ول وسط هوا و زمینند و زیاد نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بشود. بهتر است فکرشان را نکنم.
روزهای خوش؟ خوب .. من کلن شاکرم. بابت همه چیزهایی که دارم. برخلاف ظاهر نوشته‌هایم توی زندگی روزمره ناراحت نیستم. خودم را چشم نزنم، آرامم. البته که تا از آرامش می‌نویسم، یک طوفانی از یک‌جایی می‌رسد. به‌هرحال سلامتم، خوشحالم و زندگی را دوست دارم.
کتاب می‌خوانم. ظرافت جوجه‌تیغی را تمام کردم که خیلی خوب بود. مافوق انتظارم. الان یک کتاب قدیمی دستم هست که مدیرمالی برایم آورده. اسمش سخت است. بار بعد می‌نویسم. بعد از این کتاب پوست‌انداختن را قرار است بخوانم. آقای کتاب‌فروش آرین گفته که باهش پوست می‌اندازم و وقتی بخوانمش که آرامش و فراغ‌بال داشته باشم.
فیلم آگراندیسمان(درست نوشتم؟) روزهاست روی میز است. هنوز ندیده‌ام. می‌گویند شاهکار است.ولی من برای فیلم‌دیدن باید اینرسی زیادی خرج کنم.و اصلن با این خاصیتم نمی‌دانم چطور احمق‌وار جذب فارسی وان شدم. این آخرین اتفاقی بود که ممکن بود بهش فکر کنم.
حالا خوشبختانه فارسی‌وان قطع شده. مدام فرکانسش را عوض می‌کنند. با اصرار مدیرساختمان آقای ماهواره‌ای آمد و فرکانس جدید را بهمان داد ولی همان‌روز باز عوض شد. یک‌بار هم خودم راهش انداختم. ولی این بار دیگر خوشبختانه روی ماهواره‌ای‌ست که اصلا ندارم. حالا وقت اضافه می‌آورم. مثل آدم به‌زندگی می‌رسم و کارهای بهتر می‌کنم. بلاخره این هم دوره‌ای بود که هرکسی ممکن است- و شاید خوب باشد- که تجربه کند. دوره خر شدن مفرط.
دیگر چه؟
امشب رویا آمد. خوش گذشت. هیچ وقت باهش این قدر از نزدیک گپ صمیمی نزده بودم. برای بار صدم از اینترنت تشکر کردم که دوستان خوبم را بهش مدیونم. یک شب هم تا هست باید همه را دور هم جمع کنم. اگر تنبلی مفرط اجازه داد، احتمالن خانه خودم.
قرار شد سال دیگر با هم برویم اروپا‌گردی. البته که من از این برنامه‌ها زیاد ریخته‌ام. این بار امیدوارم رویا مهارت تکان‌دادنم را داشته‌باشد.
امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف من همین اینرسی بسیار زیاد لازمم برای آغاز کارهاست. وقتی به‌هردلیل کار را شروع کنم موتورم روان و راحت ادامه می‌دهد. ولی واویلا از اول قضیه. بعد به آدمهای موفق فکر می‌کردم. آدمهایی که خیلی وقتها آرزو می‌کنم جایشان بودم. اینها نیروی آغاز و پایانشان یکسان است. کاری را که باید، سر زمان خودش شروع می‌کنند.. من می‌گذارم تا وقتی که دنیا و زمین و زمان بهم فشار بیاورند و هیچ راه دیگری برای دررفتن نمانده باشد. طی این چهل‌سال خیلی خصلت‌ها را در خودم تغییر داده‌ام. الا این یکی.

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

بله اين نيز بگذرد.. البته با كمك زاناكس

روز بسيار سختي را گذراندم. اصلن اين چند روزه روزهاي سختي بودند. ديروز كه درگير مناقصه بوديم. ضمانت بانكي‌مان را به‌همان دليلي كه فكرش را مي‌كردم قبول نمي‌كردند. تا آخرين لحظات طول كشيد تا نامه از بانك گرفتم و فكس كرديم به يك مغازه تا نماينده‌مان برساند به محل مناقصه. جايي كه يك وزارت‌خانه داشت مناقصه‌اش را برگذار مي‌كرد فكس نداشت. به‌هرحال به‌خير گذشت.
اين‌روزها يك عالمه كارها و پرو‍ژه‌هاي نيمه تمام توي ذهنم هست كه هي آخروقت مي‌نويسمشان توي سررسيدم و فردا بازهم انجامشان نمي‌دهم. دو سه تا محصول جديد. يك كاري براي صادرات‌مان. دو سه‌تا سفارش طراحي. متن كاتالوگ محصولات جديد. خريد يك تراكتور. محاسبه هزينه هاي فروش. و از اين دست بازهم هست. ذهنم متمركز نمي‌شود. دور خودم مي‌چرخم. سرم را بند مي‌كنم به كارهاي بي‌خودي مثل مصاحبه براي حسابدار. اگر يك ضرب بنشينم، همه اين كارها ظرف دو سه روز تمام خواهند‌شد. و البته خيلي خيلي از خودم راضي‌تر خواهم شد.. بايد زمانم برسد.
امروز هم بد بود. عصباني شدم. بينهايت. از آن عصبانيت‌هاي سركشي كه دو سال قبل به‌خاطرش يك اشتباه بد انجام دادم.. خوشبختانه مديرعامل مهربان حضور داشت و نخم را مي‌كشيد. اما من فوران كرده بودم و تنوره مي‌كشيدم. وسط كار قضيه ول شد. بازهم خوشبختانه البته. الان توي خانه هستم. زاناكس خورده‌ام. و دو ليوان آب هندوانه كه دماي مغزم فروكش كند.
عصر مي‌خواستم پاهايم را دراز كنم و فقط به‌خودم بستري مطلق بدهم. اما بايد بروم خريد براي تولد دوستم. موسيقي هم تمرين كنم. معلوم نيست زاناكس كي بي‌اثر خواهد‌شد و كي بيدار مي شوم. الان ساعت چهارو نيم عصر است. اگر طبق روال هميشه باشد، قادرم تا فردا صبح يك كله بخوابم.
خواستم زياد اينجا غرنزنم و ناله نكنم. يك آدم مثبت‌تري باشم. اما فكر كردم شماها مرا با همين غرها قبول داريد. اصلا من با مجموعه غرهايم مي‌شوم رفيق‌تان. بنابراين خيالم راحت شد. و نوشتم كه زاناكس خوردم. فقط ننوشتم چرا.

سه‌شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹

يادداشت‌هاي يك زن سبك

خوب. من يك وبلاگ مخفي دارم. كسي آدرسش را ندارد و همه عصبانيتها و نگراني‌ها و شادي‌ها و خلافهايم را تويش مي‌نويسم. يك‌جايي‌ست كه فقط به درد لو رفتن مي‌خورد. مي‌تواند آتشم بزند:)). آنجا خيلي مي‌نويسم. از وقتي وبلاگ اصلي را ديگر ننوشتم. خيلي هم راحت مي‌نويسم. نه قاعده‌اي را رعايت مي‌كنم و نه شرمي بابت فريادها و خراب‌كاريها و همه كارهاي بدم دارم.
خوب .. با اين حساب چه چيزهايي را اينجا بايد نوشت؟ شايد يك‌جاهايي زيرمجموعه آن‌جا شود. ولي كسل‌كننده و مسخره نيست؟ براي همين اين مدت براي نوشتن دوباره شك داشتم. وبلاگ مخفي عالي‌ترين كاري‌ست كه به‌نظرم هرزني بايد براي خودش بكند. عين معشوقه گرفتن است براي مردان زن‌دار. نه اينكه اين دومي را همه بايد بكنند. ولي خواستم بگويم يك همچين لذتي مي‌دهد. :P
يك كمي طول مي‌كشد تا دوباره سنگين و رنگين شوم. فعلا دكمه‌هاي كيبورد عادت دارند به فحش دادن و بي‌ترتيب نوشتن و شرح گندزدن‌ها را دادن.

و باز هم حرف از کار می زنم.

خوب این بار عقلم احتمالن کار خواهد‌کرد و آدرس اینجا را نه به آدمهای کاری می‌دهم و نه به کسانی که احتمال دارد روزی دوستشان نداشته باشم یا اعتمادم را بهشان از دست بدهم. به فامیل هم نمی‌دهم.
به علیمان هم از لحاظ رازداری اطمینان کامل دارم . :)
...
فردا مناقصه وزارت‌خانه است. بیش از یک ماه است که دنبال کارهایش هستم. دیروز که ضمانت‌نامه را گرفتم دیدم که با اسم قدیم شرکت ثبت شده. حالا بانک پشت‌نویسی کرده و معلوم نیست فردا توی مناقصه قبولش می‌کنند یا نه.
..
مصاحبه برای استخدام حسابدار را شروع کرده‌ام. مصاحبه را دوست دارم. دیدن آدمهایی با توانایی‌های مختلف از شرکت‌های مختلف و شرایط مختلف برایم جالب است.
...
آقای ووپی دارد از سفر می‌آید. درواقع باید بگویم به‌سفر می‌آید. حالا دیگر ایران مملکت دومشان شده. چقدر خوشحالم که دیگر اینجا را نمی‌خواند. چقدر راحتم. :)
...
چک‌هایمان یکی بعد از دیگری برگشت می‌خورد. بدتر از همه چک سی میلیون‌تومانی‌ست. این‌جور وقتها هیچ‌کس را نمی‌شود سرزنش کرد. یعنی فایده‌ای ندارد. چک پول نخواهد‌شد. فقط باید خودم همیشه حواسم جمع باشد. یک چیز جدید یاد‌گرفته‌ام که هرکه بیشتر لاف می‌زند توخالی‌تر است.

روز از نو.. روزی از نو

این صفحه را مدتها قبل درست کردم برای اینکه بریده های گودر را درش ثبت کنم. نوشته هایی که به خاطر ماهیت گودر از یاد می روند.. ولی الان دلم برای دوستانم تنگ شده.. دوستانی که دستمایه آشنایی مان وبلاگ بود و نگرانم که مصداق از دل برفت هرکه دیده برفت بشوم. دوست دارم اینجا یک محفل خصوصی برای درکنار هم ماندن و فراموش نشدن باشد.

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

قضیه / نامه ی فروغ به احمدرضا احمدی

به خودت بگو من کارخانه شعرسازی نیستم

فروغ فرخراد -

خیلی خوشحالم که رفته ای به جایی که نشانی از این زندگی قلابی روشنفکری تهران ندارد.برای توکه هوش وذوق فراوانی داری وهمچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان و همچنین ذهنی پاک و تأثیر پذیر، یک دوره زندگی مستقل ودور ازجریان های مصنوعی وکم عمق، بهترین زمینه وپشتوانه تکامل می تواند باشد.

سعی نکن زیاد شعر بگویی.فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همه چیز درذهنت ته نشین شود. آنقدرته نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده، زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی.

آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله ای در او صورت می گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه و روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز د وباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت ازمیان برود.

حالابگذار دیگران بگویند که «دیدی، این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی فقط در دلت و به خودت بگو من که کار خانه شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم. من گمان می کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلا قیت رسید، تنها وظیفه اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد.حالا چه اهمیت دارد که ساکنان «ریویرا» یا «کافه نادری» در مجلس ختم آدم. برای آدم دلسوزی کنند. آدم بر می گردد، مثل مرده ای به مجلس ختم خودش بر می گردد و با موجودیتی تازه و جوان و خیره کننده.

اوضاع اد بیات همان شکل است که بود، مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار... من که دلم به هم می خورد و تا آ نجاکه بتوانم سعی میکنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدف‌های احمقانه و مبتذل کنار نگه دارم. من به د نیا فکرمی کنم هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقریباً صفر لست، اماخوبیش این است که آدم را از محدودیت این محیط 4 در 2 و این حوض کرم ها نجات می دهد و دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است و بد بختانه رد شده است ، وحشتی نخواهد کرد. حتی خنده اش خواهد گرفت.

خیلی نوشتم.

احمد رضای عزیز - «وزن» را فراموش نکن به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرف‌های تو این ارزش را دارد که به یا د بماند. من معتقد م که توهنوز فرم خودت را پیدا نکرده ای و این راهی که می‌روی راه درستی نیست. این چیزی که تو انتخاب کرده‌ای اسمش آزادی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است. عیناً مثل این است که آدمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من ازاین حرفها خسته ام وهمین‌طور دیمی زندگی کند. درحالی که ویران کردن اگرحاصلش یک نوع ساختمان تازه نباشد، بالنفسه عمل قابل ستایشی نیست.

تا می توانی نگاه کن و زندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگ‌های درخت ها هم نگاه کنی می بینی که با ریتم مشخصی در باد می لرزند. بال پرنده ها هم همینطور است. وقتی می خواهند با لا بروند بالها را به هم می زنند، تند تند و پشت سر هم وقتی اوج می گیرند در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همینطور است، هیچوقت به جریان آب نگاه کرده ای؟ چین ها .و رگه ها، و نظم این چین ها و رگه ها. وقتی یک سنگ را در حوضی می اندازی، دایره ها را دیده ای که با چه حساب وفرم بصری مشخصی در یکد یگر حل می شوند و گسترش پیدا می کنند. هیچوقت حلقه های کنده درخت را تما شا کرده ای که با چه هماهنگی و فرم حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند. اگر این حلقه ها می خواستند همینطور بی حساب به راه خودشان بروند، آن وقت یک کنده درخت، دیگر یک حجم واحد نمی شد .درتمام اجزاء طبیعت این نظم وجود دارد. این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی، حرف مرا خواهی فهمید.

هر چیزی که بوجود می آید و زندگی می کند تابع یک سلسله فرم ها و حساب های مشخصی است.و درداخل آنها رشد می کند. شعر هم همینطور است و اگر تو بگویی نه، و دیگران بگویند نه، به نظر من اشتباه می کنند.اگر نیرویی را در یک قالب مهار نکنی آن نیرورا بکارنگرفته ای و هدرداده ای، حیف است که حساسیت توهدر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو، فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست می گفتم.

خیلی نوشتم. امیدوارم خسته ات نکرده باشم. برای من نامه بنویس. خوشحال می شوم. مرا خواهر خودت حساب کن. اگر من دیر به دیر می نویسم درعوض زیاد می نویسم و در نتیجه جبران می‌شود.

درآرزوی موفقیت تو

ساخت خانه‌‌هاي 10 تا 30 متري براي تخليه جنسي!

مععععععععععععع؟


سايت جهان نيوز وابسته به زاكاني نماينده اصولگراي تهران نوشت :

دكتر ابراهيم فياض يكي از اساتيد دانشگاه در گفت‌وگويي با هشدار نسبت به شكل‌گيري انقلاب جنسي درايران به دولت پيشنهاد داد تا خانه‌هايي را براي تخليه جنسي ايجاد كند.

به گزارش جهان وي در اين گفت و گو با تاكيد بر اين كه نمي‌توان غريزه جنسي را در خيابان ارضا كرد گفت: ".....‌پيشنهاد من اين بوده كه دولت به سرعت و به صورت انقلابي خانه‌‌هاي ده‌ متري، بيست و سي متري بسازد كه حالت دنج و كم مئونه‌ دارند، تا از انقلاب جنسي در ايران جلوگيري شود....."

وي افزود:‌".... با اين وضعيت اگر پيش برويم ما در ايران حتما در چند سال آينده با مشکل مواجه خواهيم بود. كه اوج آن در همجنسگرايي و روابط زنان و مردان همسردار خواهد بود كه احتمالا با تبليغات دشمن هم تقويت خواهد شد....."

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹

ملکوت1

سه شنبه ۸ تیر ۸۹

تشکر

دوستان عزیزی که تولدم رو توی فیس بوک تبریک گفتین:
خیلی خیلی ازتون ممنونم. ببخشین که این فیلترشکن من خره و نمی زاره اونجا هیچ جوابی بدم. ایمیل خیلی هاتون رو هم نداشتم ولی فکر کنم اکثرتون اینجا رو می خونین.خواستم از همگی تشکر کنم.به امید دیدار و دور هم بودن مجدد.
ارادت
فروغ

April 22, 2010::پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۸۹

اين نيز بگذرد...ولي دوستتان دارم ها !

دیگر علاقه زیادی برای نوشتن در اینجا ندارم. این حس از وقتی ایجاد شد که فیلتر شدم وگرنه نوشتن یکی از ملزومات زندگی من است.
نمی فهمم و هیچ هم دلم نمی‌خواهد بفهمم چرا یکی ازدامین‌های فروغ فیلتر شده. شاید به‌خاطر خود اسم فروغ باشد. امروز یک‌جایی خواندم که اسم فروغ را از یک کتاب رفرنس شاعران ایران حذف کرده‌اند.
دلیلی هم برای نوشتن در یک‌جای فیلتر‌شده نیست. امنیت ندارد. آن هم توی دوره-زمانه‌ای که اول فیلانت می‌کنند بعد می‌شمرند. اصلن حس و حوصله دستمال‌بستن به‌سری را ندارم که درد نمی‌کند. هزارتا وظیفه دیگر هست برای زندگی کردن که وبلاگ جزو هیچ‌کدامشان آدم حساب نمی‌شود.
یک‌جای دیگر دارم می‌نویسم. پرایوت و برای دل خودم. برای این‌که نوشتن جزیی از من است. آن جا آزادانه با خودم حرف می‌زنم درست مثل توی ماشینم که شیشه‌ها همیشه بسته‌اند و همه رانندگان مجاور را فحش می‌دهم. آرامشش بیشتر است. عواقبی هم ندارد. وقتی هم که به‌خانه می‌رسم، هیچ دغدغه‌ای بابت اینکه داد زدم و فحش دادم و کسی رنجید و نباید می‌رنجاندم و در شان من نبود فحش دادن، ندارم. هم فحش داده‌ام و هم آزار نرسانده‌ام. تازه عذاب وجدان بهترین حالت است. چون کمترین عوارض داد زدن و فحش دادن توی خیابان، کتک‌خوردن است و چهار برابر وزن کلمات خودت فحش شنیدن.
حالا اینکه قیاس مع‌الفارق بود. خوشبختانه در این سالهای وبلاگ‌نویسی به‌تعداد انگشتان یک‌دست نه فحش دادم و نه فحش شنیدم. خواستم بگویم کلا خوب است آدم‌هایی مثل من که جربزه ندارند، سرشان را توی بالش بکنند و داد بزنند.
اینها را هم که می‌نویسم جدی نگیرید. اصولن من را توی اینترنت جدی نگیرید چون هیچ چیز اینترنت مخصوصن وبلاگ برایم جدی نیست. یک‌وقتی هوس می‌کنم و درست کاری را می‌کنم برخلاف همه اعتقادات مجازی‌ام. آدمم دیگر. یک‌وقت دیدید از فردا مسلسل‌وار نوشتم.اما حالا - در این لحظه-فکر می‌کنم نوشته های دوزاری من ارزش هیچ دستمالی برای به‌سر بستن ندارند.
راستی: همسایه خل‌و چلم دارد اسباب‌کشی می‌کند.. همسایه‌های جدیدش را بگو با این تارزانی که از امشب باید تحملش کنند. :)

April 10, 2010::شنبه ۲۱ فروردین ۸۹

زندگی ادامه دارد...همین

یکی از دامین هایی که فروغ روی اونهاست فیلتر شده. دامین دات آی آر. دامین های دیگه هم هست که بازن. ولی کو حوصله نوشتن؟
خواستم سلامی بدم و بگم من خوبم. مشغول کار و بقیه زندگی.

March 30, 2010::سه شنبه ۱۰ فروردین ۸۹

تربیت احساسات

کتاب خانه ملکوت

March 25, 2010::پنجشنبه ۵ فروردین ۸۹

خانه و خانواده

اولین بار است که طی بیست‌دو سال عیدی که مرتب به‌مشهد آمده‌ام -به‌جز یک بار که تهران بودیم- حوصله‌ام به‌شدت از مشهد‌ماندن سررفته. برای برگشت دو بلیط داشتم ولی رویم نشد با بلیط تاریخ ششم برگردم تهران. مادرم و پدرم حتی توی خواب هم نمی‌بینند که همچین کاری را بکنم. ولی بی‌حوصله‌ام. عید دیدنی را دوست دارم. فامیل را هم. ولی امسال انگار یک‌مرتبه همه‌چیز درونم به‌هم ریخته. چندجایی رفتم ولی دیگر نمی‌روم. اینترنت دایال‌آپ هم حالم را بهم می‌زند. عجب چیز مزخرفی‌ست. از طرفی با این سرعت بد اینترنت، مادرم حتی پن‌دقیقه حوصله‌اش نمی‌کشد من برای خودم باشم. البته که شوخی‌ست. امروز برای اولین بار چهل دقیقه تحمل کرد. خوشبختانه خط تلفن مامانم از این جداست.
همه‌اش می‌خورم و می‌خوابم. دوتاخاصیتی که دوستشان ندارم. کار خانه هم می‌کنم. کارهای خانه مشهد، تمامی ندارند..برنامه‌های شخصی ام بهم ریخته.. سالی سیصد و شصت و پنج روز برنامه شخصی دارم وحالا یک هفته تاب نمی‌آورم. دنیایی‌ست ها. تا یک هفته قبل آرزو داشتم کنار اینها باشم و با فندق و پسته و گل‌یاس و بقیه و امروز دوست دارم روی مبل خانه خودم لم بدهم و دنباله فیلم جولی و جولیا را ببینم.
امسال هم‌چنین اولین سالی‌ست که آمده‌ام مشهد و هوس مشهد زندگی‌کردن ندارم. تهران بعد از بیست دو سال، تازه دارد شهرم می‌شود.. با اینکه هیچی در آن ندارم.
واییییییییییییییی... امام زمان. این بار چهارم است که مامانم آمد توی اتاق. دوبار آب میوه آورد. یک بار سوال کرد فردا نهار چی بخوریم. حالا هم آمده یک حرفهایی می‌زند.. بروم .. دلشان می‌خواهد کنارشان بنشینم..مادرم برای بار پنجم هم آمدددددددددددددددددددد.

March 22, 2010::دوشنبه ۲ فروردین ۸۹

خوشم. خوشید؟

مشهد یک باران حسابی می‌بارد. هوا سردتر از تمام زمستان تهران شده ومن پالتو و پلوور قرض می‌گیرم:).
همه‌چیز خوب است. اینجا آرامش برقرار است. روز اول عید را با عیددیدنی از کهنسالان فامیل گذراندم. کهنسالانی به‌معنای واقعی با سن‌های ۸۴ و ۸۰ و ۱۰۰ که البته هرسه‌نفرشان بهتر از ما-من زندگی کرده‌اند و خوش گذرانده‌اند.
خبر دیگری نیست. مهمان‌داری و مامان-بابا داری می‌کنم. گاهی هم با فندق و پسته اسم‌فامیل و نقطه‌بازی می‌کنیم. :)
به‌خیلی‌ها ایمیل زدم یا زنگ زدم و تبریک عید گفتم. خیلی‌هایشان را دوست داشتم و از صمیم‌قلب این‌کار را کردم. برای بعضی‌ها هم کلی فکر‌کردم و بلاخره تصمیم گرفتم تبریک بگویم. سعی کردم بگذرم. به حرف ایرج گوش کردم که سالها قبل بهم گفت: آدم باید اصول زندگی‌اش را تعریف کند. طبق اصول خودم عمل کردم . این‌طوری خوشحال‌ترم.
دیگر چه؟
فعلن هیچی.

March 17, 2010::چهارشنبه ۲۶ اسفند ۸۸

عیدمان مبارک

نشسته‌ام توی فرودگاه مهرآباد. از این ترمینال دو، اینترنت وایرلس بسیار سرعت‌دارش واقعن جذاب است. یک بسته چیپس گوجه‌فرنگی، یک آب هلوی سن‌ایچ که به‌دلیل رنگ صورتی قوطی‌اش خریدم، وبلاگ و یک دل خوش دارم همین الان.
روز خوبی بود این روز آخر کار سال ۸۸. تا ساعت چهار شرکت بودم. بعضی از بچه‌ها بودند و بعضی ها نه. اما درکل فضا آرام بود و کار می‌کردیم و من سررسیدم را مرور کردم تا همه کارهای از یاد رفته را انجام بدهم یا یادداشت کنم برای سال بعد.
ساعت چهار آمدم خانه. چمدانم از چندروز قبل آماده بود. زمان داشتم. نشستم و برای کسانی که خیلی دوستشان دارم ایمیل تبریک عید زدم. بعد با ایمیل پدرام کلی خندیدم. ماشین سر ساعت خوبی آمد دنبالم. نه زود بود و نه دیر. به راننده دروغکی گفتم ساعت هفت و نیم پرواز است. ساعت شش و ربع بود. بعد دیدم هول کرد. زیپ کیفم را باز کردم و بلیطم را نگاه کردم و گفتم: آه! نه خدا را شکر ساعت هشت پرواز است. مرد خوشحال شد و با آرامش درحالیکه تمام مسائل حیاتی مملکت و دنیا را حل می‌کردیم و می‌خندیدیم، مرا رساند فرودگاه. عیدی خوبی بهش دادم. دلم خوش بود. دوست داشتم با یک لبخند ممتد از هم جداشویم..
یک باربر صدا زدم. وسایلم زیاد بود. گیتار و لپ‌تاپ و کیف گنده را خودم آوردم. و چمدان بسیار سنگین و یک جعبه محتوی مربای دیابتی و روغن‌زیتون فرداعلای اصل و کتاب و سررسید برای بابا و .. را دادم به آقای باربر. ۱۶ کیلو اضافه‌بار داشتم. آقای پشت گیت گفت. ولی جریمه نکرد. من هم چون کماکان دلخوش بودم، این‌بار به باربر عیدی دادم. یک کار قشنگی کرد.. پول را مثل قدیمها که مغازه‌دارها دشت می‌کردند، بوسید و به‌چشمش گذاشت و خندید و رفت.
آمدم طبقه بالا. خوردنی‌ها را خریدم.و نشستم اینجا. می‌خواهم آخرین پست ۸۸ را پابلیش کنم. مثل هرسال، عید را بهتان تبریک بگویم. اگر اینجا بودید حتمن بهتان عیدی می‌دادم چون هنوز سرخوشم..نیستید که.. پس فقط نوروزتان مبارک.. با همه آرزوهای خوش‌رنگ برایتان.. با آرزوی دلخوش و سلامتی.. با آرزوی جیب پر .. با آرزوی دوستی‌های زیاد..
اخرین روز کاری ۸۸ را دارم با سرخوشی، خوش می‌گذرانم.. نوروز من هم مبارک . :)

March 14, 2010::یکشنبه ۲۳ اسفند ۸۸

درست متر کن.

آدم‌ها هم‌قد خودشانند. نه هم‌قد تصورات من.

March 12, 2010::جمعه ۲۱ اسفند ۸۸

برده‌هایی اينترنتي؟

زندگی عمومی - برگرفته از وبلاگ ازاده عصارن
- اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژه‌ای را شروع کند که ایده‌اش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس می‌خواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبه‌رو خواهیم شد.
او همراه با دوستش در گوشه‌گوشه خانه و تک‌تک اتاق‌ها و ... ده‌ها دوربین ومیکروفن کار گذاشت که خصوصی‌ترین جریانات زندگی‌شان را ضبط می‌کرد و مستقیم روی وب می‌برد. هر کسی می‌توانست روی سایت آنها برود و لحظات زندگی یک زن و مرد را تماشا کند و در چت‌روم از آنها سوال بپرسد یا پیشنهادی بدهد.
پروژه We live in public با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد. مشتریان‌اش کسانی بودند که به دیدن عادی‌ترین یا خصوصی‌ترین فعالیت‌های این زن و مرد معتاد شدند. آنها دوست داشتند چیزهایی را ببینند که خودشان حاضر نبودند حتی جلوی یک جفت چشم دیگر، انجام دهند.
جاش هریس، به اندی‌وارهول وب، معروف شده بود. سهام شرکت‌اش به شدت بالا رفت و در دوره شکوفایی شرکت‌های دات‌کام روز به روز به ثروت‌اش افزوده شد.
عکس این زوج که زندگی خصوصی‌شان را روی اینترنت در دسترس همه گذاشته بودند، روی جلد مجله‌ها رفت. همه در موردشان نوشتند و به میزان شهرت و جسارت‌شان روزبه‌رو اضافه شد.
جاش هریس، معتقد بود این عاقبت همه ماست. ما در نهایت برده‌هایی خواهیم شد که اربابان اینترنتی بر ما حکومت خواهند کرد. او اعتقاد داشت، روزگاری می‌رسد که به خاطر اینترنت، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نخواهد داشت که ما برای خودمان زندگی کنیم. آقای هریس، ۸۰ میلیون دلار از کارهای اینترنتی‌اش به دست آورد؛ در روزگاری که اینترنت با تماس تلفنی (dial-up) در دسترس بود.
WeLiveInPublic
در همین روزهای اوج، همه چیز تمام شد. تانیا تنها دختری که جاش با او وارد رابطه شده بود و موقع پذیرفتن این ایده گفته بود « چقدر باحال!» ناگهان متوجه شد این موضوع اتفاقا وحشتناک است.
او کم‌کم از اینکه روابط خصوصی‌شان جلوی ده‌ها دوربین شکل بگیرد، سرباز زد. تانیا معتقد بود آنها جلوی دوربین نمی‌توانند واقعا خودشان باشند و از این بازی خسته شد.
تانیا در مورد دعوایشان جلوی این همه دوربین که ملت شاهدش بودند، گفت: « اگر جلوی چشم دیگران دعوا کنی، موضوع دیگر کوتاه آمدن و تمام کردن بحث نیست. ماجرا، کم نیاوردن است.»
تانیا بالاخره بعد از یک مشاجره طولانی از جاش جدا شد. سرمایه جاش سقوط کرد. حباب شرکت‌های دات‌کام ترکید. بینندگان اینترنتی جاش، او را ترک می‌کردند، شاید چون برایشان دیدن رابطه یک زن و مرد جذاب‌تر بود تا مردی که شکست‌خورده و ناامید به نظر می‌رسد و فقط در خانه قدم می‌زد یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.
جاش در نهایت سراغ کشاورزی رفت، وب‌سایتش را فروخت و دست از فعالیت‌های اینترنتی برداشت.
جاش از زمانی که ایده زندگی شفاف در برابر چشم مردم را عملی کرد، از زندگی راحت خودش فاصله گرفت.
او هنرمند محبوبی بود. پیش از این پروژه هم چندین کار عجیب انجام داده بود. اما خودش می‌گوید: « شیرها و ببرها هم در جنگل پادشاهی می‌کنند تا زمانی که به باغ‌وحش برده ‌شوند.»
او اعتقاد داشت؛ زندگی مردم باید وارد وب شود و آدم‌ها مجبورند، در اینترنت هم زنده باشند. جاش هریس، پیش‌بینی کرد اینترنت به سکویی برای همه رسانه‌ها تبدیل می‌شود و محتوایش توسط خود مردم و کاربرانی تولید خواهد شد، که قبلا به آنها «مخاطب» گفته می‌شد.
اما خودش درست زمانی دست از عملی‌کردن این ایده برداشت که از زیر میکروسکوپ بودن خسته شد. رو به سفر به هند و اتیوپی آورد و برای ادامه زندگی‌اش به کاشتن سیب پرداخت.
- مدت‌هاست نمی‌توانم آدم‌ها را با آنچه می‌نویسند یا نشان می‌دهند، یکی بدانم. سال‌هاست، اینترنت کمک‌ام کرده، بدانم در بیشتر مواقع نوشته‌های یک وبلاگ می‌تواند چیزی باشد که نویسنده‌اش دوست دارد شکلش بشود یا آنطور به نظر بیاید.
فضای عمومی و خصوصی باعث می‌شود، معمولا از خودمان دور شویم. می‌دانیم که نیستیم یا نمی‌توانیم ولی ترجیح می‌دهیم چیزی باشیم که در گوگل‌ریدر، فیس‌بوک یا وبلاگ‌مان به روز می‌کنیم.
شاید روزی برسد که خسته شویم و سراغ مزرعه سیب‌مان برویم... احتمالا آن روز دیگر زمان‌اش رسیده که بپذیریم، فعال اجتماعی، سیاسی، روشنفکر یا نویسنده و ادیب و هنرمندی نیستیم که سعی می‌کنیم، نمایش دهیم.
وقتی هیچ چشمی برای نظاره کردن فضای چند وجبی خودمان نباشد، شاید ترجیح دهیم، بیل بزنیم و سیب برداشت کنیم.

March 7, 2010::یکشنبه ۱۶ اسفند ۸۸

Barbara Streisand - Memory

March 2, 2010::سه شنبه ۱۱ اسفند ۸۸

این نیز بگذرد

دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کرده‌بودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دست‌داده بودم و با کوه اخم اومده‌بودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز قبلش تحصیلدارمون اشتباه بدی کرده بود و دعواش کرده بودم و رفته بود پول اشتباهش رو از جیب خودش داده‌بود..و این کارش باعث شده‌بود شب قبلش با اعصاب خیلی بد بخوابم..
در تمام مدت دیروز اخم داشتم و فریاد می‌زدم.. یک‌وقتهای نادری همه‌چی به‌هم می‌ریزه.. همین‌طور که درحال یکی از مراسم فریادزنی سر یک‌نفری پشت تلفن بودم، کمی کیوی گذاشتم توی دهنم و به‌ناگاه یک‌چیزی گفت تیک!! منبع تیک رو جستجو کردم.. یک سوم روکش بریج دندون جلو بود که یک‌ساله ترک داره.. یعنی بهتون بگم که همه عصبانیتها و فریادها و غم‌های دنیا رفت کف پام و درعوض تصور یک آدمی که در هیبت دراکولا فردا باید با مدیرکارخونه‌ای که تمام روز سرش دادزده، جلسه داشته باشه، روح و جسم و فکرم رو پر کرد.. دوان‌دوان آژانس گرفتم و رفتم مطب دوستم که خدا الهی هرچی می‌خواد بهش بده.. قیافه‌ام رو مثل آدم کرد .. گرچه گفت که سریع باید بریج رو عوض کنم...
خلاصه شکستن یک‌سوم روکش دندان تنها چیزی بود که می‌تونست آب روی آتیش بریزه..شب هم یک زاناکس خوردم و امروز عین آدم بودم..
با مدیرکارخونه جلسه برگذار شد.. همه‌چی به‌خیر گذشت.. البته کاملن خیر نبود.. اما لااقل سرش داد نزدم..

March 1, 2010::دوشنبه ۱۰ اسفند ۸۸

در آستانه سراشیب

ذهنم به‌شدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ول‌کن نیست، کار می‌کند.. سی‌پی‌یو با تمام ظرفیت.. خسته‌ام.. خسته می‌شوم.. درست هم نمی‌دانم از چی.. شاید بیشترین خستگی‌ام مربوط به‌وقتهایی‌ست که اشتباه می‌کنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمی‌بخشد و بدترین حکم‌ها را برای خود صادر می‌کند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان این‌کار را می‌کنم..و دلم برای تنها کسی که نمی‌سوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترین‌شان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدم‌هایی‌ست که درطول این‌سالها دوستشان داشته‌ام و هیچ‌کاری برای نگه‌داشتن‌شان نکردم.. شاید حتی قدم‌هایی که باهشان برداشتم، در جهت راندن‌شان بود..
امروز همه آن‌ها آدم‌هایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا می‌نویسم از غروری که داشتم، نخواستم به‌غرورم خدشه‌ای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال می‌خواستم، محبت‌شان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی می‌شود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..

February 28, 2010::یکشنبه ۹ اسفند ۸۸

محض رضاي خدا دهنت رو ببند.

يك وقتايي پيش مي‌ياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش مي‌ياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم..
بعد الان دارم فكر مي‌كنم هميشه چي‌مي‌شد كه اين دوران نكبت تموم مي‌شد؟

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸

ملکوت2

February 22, 2010

آتشفشان

از آن‌وقتهایی‌ست که حالم خوب نمی‌شود. رفته‌ام توی غار خودم و حوصله هیچ‌کسی را ندارم.. این‌وقتها مدل مردانه می‌شوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خود‌به‌خود خوب شوم. قبلن‌ها باید نوازش می‌شدم.. اما تازگی انگار هورمون‌ها مرا دارند به‌سمت مرد‌شدن هی‌نزدیک‌تر می‌کنند.. لامصب‌ها..
کی‌گفته چهل‌سالگی سن خوبی‌ست؟ برای من که بدترین سال زندگی‌ام است. از لحاظ روحم می‌گویم. عطف‌ترین نقطه عمرم همین سن لامصب چهل است. ایستاده‌ام بالای قله‌ای که با هزار مصیبت به‌بالایش رسیده‌ام.. و می‌دانم بعدش رو به‌افول خواهم‌بود.. چه‌لذتی دارد به اوج برسی وقتی می‌دانی بعدش قرار‌است با مخ - حالا شاید کمی آرام تر - سرازیر شوی؟
این سن را از همان هفتم تیر که آمدم توش دوست نداشتم.
بگذریم..
موسیقی‌های عالی این روزها گوش می‌کنم.. واقعن در مقایسه با موسیقی و کتاب و فیلم خارجی کی رویش می‌شود ادعا کند ما هستیم؟ این غربی‌ها همه‌چیز را باهم دارند.. خیلی دنیای نامردی‌ست..یک‌جا همه‌چیز را به‌آدمها با هم بدهند.. یک‌جا همه‌چیز را با هم بگیرند..
خوب مثلن یکی که الان چهل ساله‌است آن‌سوی دنیا، از من بیشتر زحمت بودنش را کشیده که سزاوار است شر و التون‌جان و ویتنی هستون و سلینجر و اسپیلبرگ و همه را داشته باشد و من با فاصله ده‌هزار کیلومتر این‌ور‌تر افتخاری و فلان و فلان را؟ آخر کجای این اسمش عدالت است؟
دلم را خوش می‌کنم به‌این که توی زندگی بعدی اروپایی خواهم‌بود..
این‌ها را نقد نکنید ها.. به‌قول لاله منصفانه ازتان راضی نیستم.. این‌ها غرهای توی غار من است..
یکی آمده برای مصاحبه. باید بروم.
امروز این دختر متخصص اضافه‌کاری حسابداری هم که مدتی‌ست باهش سرسنگینم، می‌خواهد بیاید با هم حرف بزنیم.. آدم‌ها وقتی خرند، خیلی خرند گاهی..آخر آدم حسابی این قیافه زهرماری من چی به‌تو نشان داده که فکر کردی روز خوبی برای حرف‌زدن و از دل من درآوردن گندهایی‌ست که تا حالا زده‌ای؟
بقیه غرها در فرصت مقتضی.
کامنت را باز می‌گذارم نه برای این‌که نقدم کنید. من که اصولن نقدپذیر نیستم. این را تازه در قله عطف زندگی‌ام، در همین سن خاک‌برسر چهل‌سالگی - کشف کرده ام.. ولی الان دیگر یک لحظه هم تحمل نقد ندارم. بیایید اینجا با هم غر بزنیم.اصلا فکر کنید با هم وایستادیم سر کوه چهل سالگی خاک‌برسر من و هیچ‌کسی نیست و از ته دل هی فریاد می‌زنیم، مگر خدا یک‌وقتی صدایمان را بشنود و به‌جای افتخاری و فیلان‌هایش یک سلینجری، سلین‌دیونی.. چیزی بهمان بدهد.. محض رضای دلمان.

February 19, 2010

sacrifice+elton john

چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطره‌نویسی رو کاغذ رو شروع کرده‌ام؟ خوب اینجا یه‌جور دیگه‌ست. حوصله آدم سر می‌ره از زیاد حرف‌زدن باخودش توی دفترا. بعدش هم‌که اصلن جنس نوشته‌های دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با جنس اینجا فرق داره..
دیروز فهمیدم یکی از دوستی صمیمی‌م شاید ازدواج کنه. خوب .. حداقل مطمئنم به‌خودم که حسودیم نشد. ولی ناراحت شدم.. حسودی نکردم. چون اصولن مغرور‌تر از اینم که حتی به‌خودم توی دلم بگم کاش جای فلانی بودم! اون قدر از خود متشکرم در رابطه با نوع‌زندگی‌م که حتی همه دنیا اگه بخوان بگن زندگی احمقانه‌ای دارم، به‌جایی‌م برنمی‌خوره.
اما ناراحت شدم. درحدی‌که اولش فکر کردم نکنه جدی حسودی می‌کنم؟ وقتی یادم اومد این ناراحتی‌م در حد سنگ اندازی زمان ازدواج برادرم هم بود، فهمیدم که نه..
حالا کاری ندارم به دلیلش..
خلاصه یک ناراحتی‌های عمیقی در دنیا هست که تنها چاره‌اش برای من یک خرید قوی بسیار‌گرونه یا دیدن چند تا فیلم شاهکار پشت سر هم..
از بس این مدت خرید کرده بودم، حسش نبود دوباره برم خیابون.. برای همین جعبه فیلمای روز مبادام رو درآوردم.. نشستم و بوی خوش زن رو دیدم.. وصف حال بود.. نه؟ کلن حس قبل از فیلمم عین حس سرهنگ بود. که یه‌وقتی توی زندگی، می‌رم نهایت زندگی رو تهش رو در می‌یارم و بعد هم خلاص. خیلی وقتها هم به‌همین فکر کردم. یعنی برام خیلی‌خیلی احمقانه ست وقتی بهم می‌گن حواست به‌روز پیری و کوری‌ت باشه. حواسم هست خودم. مگه می‌شه نباشه؟
خلاصه فیلمه اساسی وصف حال بود.
بعد یه شام خوب خوردم و کمی نوشيدني بامداد خمار.. و نشستم فیلم ریدر رو دیدم. فیلمش به‌شدت قویه. یعنی می‌ره تا ته سلول‌هات رسوب می‌کنه.. اما خوش‌آیند نیست. همه‌چیزش درست بود.. اما زندگی نبود. کثیف‌کردن زندگی بود.. و برای من کتاب یا فیلم شاهکار چیزیه که بتونم باهش از کثافت بیرون خلاص بشم..
تا دو صبح فیلم دیدم..
از صبح تا حالا هم بد نگذشته.. با دایی رفتیم گشتیم. ناراحتیم رفع شده‌بود قبلش. نهار نه چندان خوبی هم خوردیم. هم‌چین مود خوبی نداشتم که برم لیدی‌برد یه‌غذای شاهکار بخورم. حیف این هوا و اون غذا بود برای این حال من. اومدم خونه. فقط کانال چینی ماهواره می‌گیره. با‌ ورور چینی چرت زدم.. واقعن زبون مزخرفیه که حتی نمی‌شه باهش خوابید. بعد موسیقی خوبی تمرین کردم... حالا هم می‌خوام یه‌فیلم دیگه ببینم..
راستی برگشتم پیش معلم قدیمی‌م.. دوستش دارم خیلی.. خیلی‌خیلی شبیه سرهنگ بوی خوش زنه...
خیلی دلم می‌خواد sacrifice التون‌جان رو بزنم. بعدش خلاص:)

February 17, 2010

وسطي

با جی‌میلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و به‌عنوان یک‌بایگانی سيار با خودم حمل و نقلش می‌کنم- می‌کردم- و الان این‌طوری نصفه و نیمه کار می‌کنه و هیچی نمی‌تونم باهش بفرستم یا ببینم،، با‌دیدن ون‌های سبز و سفید کمیته توی خیابون وزرای امروز، با ماهواره‌ای که سالی یک‌بار روشنش می‌کردم تا فقط صدا توی خونه باشه و الان کامل قطعه، دچار نوستالژی وحشتناک دهه شصت شده‌ام.. نوستالژی سالهایی که پاچه شلوارم رو دم در مدرسه با سانتی‌متر اندازه می‌گرفتن تا بیست و دوسانت دقیق باشه.. مقنعه ای که تا کمرم بود با چونه‌بند.. نوستالژی بابام .. که بهم می‌گفت می‌خوای مانتو شلوار سفید بپوشی، می‌تونی .. اما اگه گرفتنت نمی‌یام وساطت کنم.. و گرفتن و نیومد.

February 14, 2010

در راستای خود رنگرزی

دوست دارین درباره چاکراها چیزی بدونین؟ یا احیانن چیزی بیشتر ازاونی که می دونین؟ این لینک رو داون لود کنین.

February 13, 2010

من و ساقي به‌هم سازيم..

یک وقتی علیمان نوشت: امید خوب است .. و الخ..
درست است.. ولی ناامیدی، لامصب، بسیار بدتر از عکس گزاره بالاست..
خشم و سکوت.. و باز خشم..
بعد از خشم چه باید کرد؟
من وقتی خشمم خوب می‌شود، و غصه‌ام قابل تحمل، دوباره بلند می‌شوم..این یک واکنش تدافعی‌ست که روحم خود‌به‌خود برای نجات خودش انجام می دهد.. آرزوهایی را که ناامیدی ازم گرفته، یک‌گوشه‌ای توی دلم دفن می‌کند بی‌آنکه ازم بخواهد فراموششان کنم.. سعی می‌کند خوب نگاه کند تا یک روزنه برای فرار از تاریکی بیابد... اگر روزنه پیدا نشود، وادارم مي‌كند نقاشی‌اش ‌کنم.
و من آرزو‌های جدید خلق می‌کنم، با‌ راه‌های تخیلی برای رسیدن بهش.
این آرزوها همانی نیستند که وقتی امید داشتم، اهدافم را برمبنایشان می‌ساختم..اما .. برای زنده ماندن روحم ناچارم اهداف جدید تعریف کنم.. رنگ‌های جدید و شادتری به پس‌زمینه زندگی اضافه‌کنم.. رنگ هایی که گاهی حتی واقعی نیستند.
شما می‌فهمید چه می‌گویم؟
ناامیدی درد بسیار بدی‌ست اگر بهش تن بسپاری.

February 8, 2010

گندآلو

به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم ..
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.

February 5, 2010

آدم‌هایي كه رویای کم کردن رنج انسان‌ها را می‌پرورانند

نوشته زير را حامد قدوسي نوشته است. وبلاگش در ايران ف ي ل شده.. متن را عينن مي‌گذارم اينجا.. از ديشب چندبار خوانده‌ام و هربار بغض گلويم را فشرده كه چرا مملكت ما قابل اين آدمها نيست .. آدمهايي كه آدم‌اند و كم‌اند وچقدر به‌بودن‌شان نياز داريم. براي حامد آرزوي رسيدن به‌آرزوهاي بلند و سبزش را دارم و اميدوارم يك‌روز در كنار حامدهايي كه قيد آمدن را-فعلن- زده‌اند، كار كنم.
............
دیگر تقریبن از برگشت حرفه‌ای به ایران در کوتاه‌مدت قطع امید کرده‌ام. با این موج بازداشت‌ها و تصفیه استادان و قصد اختصاص کامل دانش‌گاه‌ها و موقعیت‌‌های تحقیقاتی به مداحان نظام قدرت و الخ دیگر فعلن جایی برای امثال ما نیست. احتمالن هنوز هم می‌توانم بروم و کارهایی بکنم ولی اگر قرار باشد باید تهدید دائم در محیط کار و خفه شدن و محتاط و ساکت در مرزهای آفتاب رفتن و آمدن یکی را انتخاب کنم و اگر قرار است طرف حسابم کسانی باشند که بودن‌شان را در آن موقعیت هیچ رقمی قبول ندارم ترجیح می‌دهم اصلن وارد بازی نشوم.
برکلی که بودم زنده شده بودم. دقیقن جایی بود که آرزویش را داشتم. آدم‌ها با عشق کار می‌کردند و عشق خیلی‌هاشان هم همان چیزی بود که من دوست دارم زندگی‌ام را تمامن وقفش کنم. شریعتی یکی توصیفی داشت که می‌گفت یک ساعت بحث با دانش‌جویم را با تمام امکانات مادی دنیا عوض نمی‌کنم. من هم وقتی در سمینارها و ناهارهای توسعه برکلی می‌نشستم و بحث آدم‌ها را در باب ایدز در آفریقا و کار بچه‌ها و توسعه بهداشت در بنگلادش و رابطه کودتاهای آمریکایی با گسترش روابط تجاری‌اش و الخ می‌شنیدم نمی‌خواستم آن‌را با هیچ چیز عوض کنم.
اقامت کوتاه آن‌جا و دیدار آدم‌هایی که در آن حوالی دیدم (و باید از بهنام تبریزی به طور خاص اسم ببرم) یک جوری سرحالم کرد و امید و بلندپروازی را که این چند سال تحصیل در وین در درونم کشته بود تا حد خوبی بهم برگرداند. حالا می‌دانم که جمع‌های جذابی در این دنیا هست که آدم‌هایش رویای کم کردن رنج انسان‌ها را می‌پرورانند و می‌خواهند چیزی را در این دنیا عوض کنند. حیف که همین هفته نامه رد شدنم از موقعیت پست‌داکی که درخواست داده بودم رسید و یک باب برگشت برایم بسته شد. هم خودم تعجب کردم و هم چند نفر استاد آن‌جا که برایم توصیه‌نامه نوشته بودند و در نوشتن پروپوزال بهم کمک کرده بودند و مطمئن بودند قبول می‌شوم. حالا قول داده‌اند دنبال راه‌های دیگری باشند ولی با این اوضاع خراب اقتصاد کالیفرنیا بعید می‌دانم اتفاق جدی بیفتد و امید زیادی ندارم.
از الان یک سال و نیم وقت دارم تا بیرون از ایران کار گیر بیاورم. نمی‌خواهم در بانک و صندوق سرمایه‌گذاری کار کنم. نمی‌خواهم بروم و درس ام.بی.ای بدهم. نمی‌خواهم مقاله‌هایی بنویسم که فقط پنج نفر در دنیا می‌خوانند. نمی‌خواهم جاهایی کار کنم که رانت ایرانی بودنم را بخورم و بابت نوشته‌های بدیهی از اوضاع داخل ایران پول بگیرم. نمی‌خواهم جایی باشم که آدم‌های دور و برم به اجبار کار می‌کنند تا پول خوبی بگیرند و کنار دریا و توی خانه ویلایی‌‌شان از مواهب ناشی از پول‌شان لذت ببرند. بودن در این جمع‌ها من را به مرز نابودی می‌رساند.
یک و سال و نیم وقت دارم تا خودم را به جامعه‌ای که به خاطر سوابق تحصیلی‌ام هنوز به طور کامل عضوش نیستم در بیاورم و جایی برای خودم پیدا کنم. می‌خواهم کاری داشته باشم که روزی پانزده ساعت برایش فعالیت کنم و خسته نشوم. باید جایی کار کنم که آدم‌های دور و برم هم با عشق و سرخوشی کار کنند و رویاها و خاطره‌های‌شان را با تو اشتراک بگذارند. می‌دانم که آن‌قدر شرط گذاشته‌ام که یافتن چنین شغلی برایم اصلن اسان و بدیهی نیست. لذا اصرار هم ندارم که مسیر استاندارد را بروم. اگر لازم شد مدرک و سن و سال و تجربه و بقیه زرق و برق رزومه‌ام را دور می‌ریزم و از اول شروع می‌کنم. سرخوشی‌اش به این سختی‌ها می‌ارزد.

February 3, 2010

از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا

مدیران میانی که باهشان کار کرده‌ام، بیشترین‌شان نقشی در حد پیک و قاصد برایم ایفا کرده‌اند. قاصدانی متخصص کلمات : نشد، نبود، نکرد.. و نهایتن تحویل جنازه کاری که تحویل‌شان داده‌ام. قبول دارید که بلند‌کردن جنازه‌ای که تحویلم می‌دهند، بسیار سخت‌تر از جان‌دار است؟
درحال حاضر فقط چهارنفر را می‌شناسم که درمجموعه دوشرکت‌مان قادرند به‌جای تحویل جنازه، یک کار را صحیح و سالم به‌مقصد برسانند. این افراد به‌جای کلمات فوق فقط دو جمله کلیدی بلدند:
-خانم نگران نباش، انجامش می‌دم.
-خانم، انجام شد.

جالب اینجاست که کم ادعاترین افراد، همین آدمهای ذاتن مدیر و مدبرند و پرادعاترین‌شان متخصصان جنازه‌آوری.
فکر هم نمی‌کنم آموزش زیاد نقشی داشته‌باشد. حس تعهد و مسئولیت باید از ابتدای کودکی درآدم رشد کرده‌باشد که این‌وقتها به‌بار بنشیند.

February 2, 2010

mark all as read

خدمتتان عرض کنم که من به هیچ وجه قدرت خواندن متون طولانی روی وب را ندارم. از هیچ نوعی.
| | نظر (4

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

ملکوت3

بزرگ‌تر ازمن باشيم.

می‌خواهم تز بدهم. این تز را به‌عنوان یکی از بزرگترین تجربه‌های زندگی‌ام می‌دهم و به آن مطمئنم ..
آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی می‌تواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق یا صرفن یک آشنا.
این بدترین کاری‌ست که یک نفر می‌تواند با خودش و در شرایط وسیع‌تر با سیستمی که متعلق به‌آن است، انجام بدهد و به‌نظر من فقط از سر بی‌تجربگی و ناپختگی حاصل‌می‌شود..
کشاندن طرف به گوشه رینگ باعث یکی از این‌ عکس‌العمل‌هاخواهد شد:
- طرف رویش را ازت برمی‌گرداند و می‌رود. فکر می‌کنی شرایطت را پذیرفته و خوشحالی..درحالیکه او کوچکتر و ابله تر از آنی که فکر می‌کنی، تصورت می‌کند.. در حقیقت از نظر او رفتنت و یا قبول شرایطت به‌یک اندازه بی‌ارزشند..اما بین این دو بی‌ارزش راه کم‌تنش‌تر را که ماندن توست قبول می‌کند.
-به‌عنوان یک بازنده شرایطت را قبول می‌کند.. تسویه حساب را می‌گذارد برای یک روزی که توی گوشه رینگ نباشد.
-موضوع را برایش حیثیتی کرده ای.. با مشت می‌زند توی صورتت و له‌ات خواهد‌کرد تا بفهمی یک‌من ماست چقدر کره دارد.
-در بهترین حالت طرف مقابلت آدمی‌ست با درایت و با شعور که بلد است کلی‌تر از تو نگاه کند و تسلیم عصبانیت لحظه‌ای نشود. به‌خاطر سیستمی که هر دو به آن متعلقید، عقب‌نشینی می‌کند.
حالا فکر می‌کنی برنده‌ای؟
برو خوش باش ..
ولی یادت باشد که هزینه‌ای گزاف به‌خاطر بلاهتت داده‌ای..من‌بعد آن آدم باشعور تو را فرد کوچکی می‌داند..
اعتماد و سرمایه‌گذاری روی آدم کوچولوها ، کار آدم‌های با درایت و با شعور نیست.
...
پي نوشت:
اضافه كنم كه اين تز را براي وقتي دادم كه هدف از گوشه‌رينگ گذاشتن طرف مقابل، تحت‌فشار قراردادن او براي پذيرش شرايط است.. به‌عبارت ديگر تهديد.
اگر برايتان فرقي نمي‌كند كه عكس‌العمل او چيست و يا نتيجه برايتان يكسان است يا خودتان را پذيرش حذف آماده كرده‌ايد، شايد كمي اوضاع فرق كند.. اما من باشم بازهم اين كار را نمي‌كنم.. هميشه راهي براي فرار او و بازگشت خودم براي يك فرض محالي كه محال نيست، خواهم‌گذاشت.

January 28, 2010

Enigmatic Author

سلينجر را از تمام نويسندگاني كه مي‌شناختم، دوست‌تر داشتم..كتابهايش بهترين خوانده‌هاي عمرم هستند.
هميشه فكر مي‌كردم چه‌خوب كه هنوز زنده است..

خودداري در برابر استثناها

اعتقاد دارم راه درست همیشه جواب خواهد‌داد.. شاید نه به‌این زودی.. ولی بلاخره روزی اثرگذار می‌شود..برای همین کماکان به اصول وفادارم.
امروزبه‌دنبال اتفاقي در شركت، براي دومين بار بهم توصیه ‌شد رفتار دوستانه با بچه‌ها را کنار بگذارم و ریاست‌مآب عمل کنم.
با توجه‌به‌اينكه هردوبار، توصيه‌ها را از آدمهاي باتجربه شنيده‌ام، كمي در رفتارم تجديد‌نظر خواهم‌كرد.. اما روش كلي را فعلن تغييري نمي‌دهم. اميدوارم پشيمانم نكنند.

January 27, 2010

انواع زندگی

سرم شلوغه خیلی. داریم روی قیمت تموم‌شده شرکتها کار می‌کنیم و فروش‌مون.
شرکت پشگلیه خوبه. اون یکی شرکته داره ضرر می‌ده و البته با علم به‌ضرر ادامه می‌دیم. چون پروسسی داره که تعطیلیش بدتر از این ضرر خواهد‌داد.
یه‌مدیرمالی خیلی خوب گیرم اومده. یه‌وقتی نوشته بودم که در پیدا‌کردن آدما خوش‌شانسم! شایدم پیدا‌شدن آدما. این مدیرمالیه مهربونه و آروم و پرکار و دقیق. مروارید غلطون و لرزون و گردون و ارزون. زیاد ارزون نیست البته، ولی توی این صنف خیلی قیمتش متعادله.
همه بچه‌های گروهمون خوبن. یه خانمی برای آزمایشگاه آوردم که به‌نظرم خیلی بد‌اخلاق می‌اومد. اما اونم خوبه. پرکار و بی‌ادعا و دقیق.
گروه فروشمون هم خوبن. یکی‌شون به ان رای داده البته.
یه‌وقتایی هم یه‌کارهایی بعضی‌هاشون می‌کنن که واقعن قابله ثبته از لحاظ تاریخ. :) ولی یادم میره بنویسم و بعد هم فراموشش می‌کنم از بس متنوعه اتفاقاتمون.
یکیش که یادمه، درمورد حسابدارمونه. یه‌خانومی که چندین ساله داریم با هم کار می‌کنیم و به‌شدت به اضافه‌کاری علاقه‌منده! سقف اضافه‌کاری ما بیست ساعته. این خانم همه بیست ساعت رو اول ماه تموم می‌کنه و بعد دیگه ۴ می‌ره. برادر مدیرمالی که چند روز قبل فوت کرده‌بود، باید پنج‌شنبه عصر می‌رفتیم ختم که این خانم با وجوداین‌که کارمند مستقیم اونه، می‌گفت نمی‌یاد! هی تعجب می‌کردم و اصلنم نمی‌فهمیدم برای چی. بعد به یکی گفت که اضافه‌کاری مجازش تموم‌شده و اگه بخواد بیاد ختم باید براش اضافه کاری رد کنم. منم به‌جاش شرمنده شدم و مراسم ختم رو اضافه‌کاری اعلام کردم.
یعنی یه‌وقتایی یه حرکاتی می‌کنن که در تمام سالهای کاری‌م به‌ذهنم خطور نکرده‌بود می‌شه این‌طور هم بود!

January 22, 2010

سيماي زني در ميان جمع

امروز صبح با چندتا آدم مختلف برخورد مجازی و حقیقی داشتم.
از فیس بوک رفتم سراغ همسر سابقم. عسکهاشو دیدم. خودشو و زنش و بچه‌اش رو که اون‌ور آب هستن الان. همون شکلیه که پونزده‌سال قبل جدا شدیم از هم.شاید خیلی کم خوش‌تیپ‌تر شده‌باشه. ولی همون نگاه و همون ژست‌ها رو داره. عکسهاش هیچ خاطره خوبی رو در ذهنم زنده نکرد. حتی برای یک لحظه دلم نخواست که کاش باهش زندگی می‌کردم.اون نگاهش .. همون استرسی رو در دلم زنده کرد که در دل یک دختر بیست و پنج‌ساله درمونده به‌وجود می‌آورد. شاید خیلی هم خوشحال شدم که این‌قدر دوره.
یکی از دوستان قدیمی‌م زنگ زد. خیلی قدیمی. که خیلی باهش صمیمی بودم و تقریبن تنها آدمیه در زندگیم که رازهای من رو می‌دونه. چندباری قبلن بهش زنگ زده بودم. ولی مدتها بود که اون تماسی نمی‌گرفت. فکر کرده‌بودم دلش نمی‌خواد به‌هر دلیلی رابطه‌مون ادامه داشته باشه و بهتره مزاحمش نشم. ولی وقتی زنگ زد، شنیدن صداش همون آرامشی رو برام آورد که در تمام سالهای دوستی باهش حس کرده بودم.. فکر کردم چه خوب که هست هنوز.. چه‌خوب که دلش می‌خواد منم باشم هنوز.. این مدتی که از هم بی‌خبر بودیم فاصله ای نیانداخته‌بود بین صمیمیت‌مون.. هیچ انرژی خاصی برای امتداد دوستی‌م باهش صرف نکردم..شایدم تبادل انرژی مساوی بود بین مون..
بعد به‌ کسایی فکر کردم که برای نگه‌داشتن رابطه باهشون خیلی وقت و انرژی گذاشتم..آدمهایی که سعی کرده بودم ببخشم، سعی کرده بودن منو ببخشن، سعی کرده بودم حماقت‌ها و در حقیقت تفاوت‌های بین‌مون رو ندیده‌بگیرم به‌خاطر حفظ دوستی..
این رابطه‌ها هیچ‌وقت عمیق نشدن و از سطح تجاوز نکردن. هیچ‌وقت هم رفتن این آدمها از زندگیم، جز سبک‌کردن راه‌توشه مسیر زندگی، اثر دیگه‌ای نذاشت توش.
بعد دیدم من همینم.. نمی‌تونم خودمم عوض کنم..دلم می‌خواد فقط با کسایی زندگی شخصی‌م رو بگذرونم که هیچ استرسی بهم نمی‌دن.. تبادل انرژی مساوی داریم.. دوست دارم بفهممشون. منو بفهمن. دنیام به دنیاشون شبیه باشه.هیچ‌وقت نتونستم نقش بازی کنم و اصلن بازگیر خوبی در روابط نیستم. توی رابطه‌ای که محکوم به بازی‌کردن بشم، مثل سنگ سکوت می‌کنم و مثل یخ سرد می‌شم. این سکوت و سرما اول خودمو خراب می‌کنه..
دوستان معدودی دارم. از نوعی که دوستشون دارم و تا صد سال دیگه هم همین نظر رو درموردشون دارم. کم‌بودنشون، این حلقه بسته‌ای که دور خودم با اونا ایجاد کردم، برام خوشاینده. باید اینو توی یادم نگه‌دارم و بفهمم که سوشالایز نبودنم برای خودم چیز بدی نیست.

January 19, 2010

يك زندگي آماتور

دمتون گرم که اکثر قریب به‌اتفاق می‌گین دپرسانه می‌نویسم و زنجموره‌ام زیاده!! دم خودم از شماها گرم‌تر که یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم این‌طوری باشم!!! یعنی خیلی خوش‌خوشانه همیشه فکر می‌کردم مشکلات زندگی رو مطرح می‌کنم (در همین حد) و سعی دارم بازش کنم تا برام قابل حل بشن یا بگم که چکار برای حل‌کردنشون کردم. یه‌وقتایی هم غر می‌زنم. ولی واقعن گمون ناله درباره خودم نمی بردم!
این‌طوریه که آدم بهتره به‌جای این‌که خودش توی آینه هی خودشو نگاه کنه و قربون خودش بره، گاهی هم به‌بقیه بگه توی آینه رو نگاه کنن و ببینن آیا همون چیزی رو می‌بینن که اون می‌بینه؟
این‌که چرا پس درباره احتمال زنجموره نوشتم، دلیلش این بود که آقای الف و دونفر دیگه بهم گفته‌بودن ناله می‌کنم همه‌اش. حتی وقتایی که به عقیده‌خودم شاد بودم و مثلن نوشته‌بودم که دلم می‌خواست الان هرجای دیگه‌ای جز شرکت باشم.
اولی و دومی که گفتن، فکر کردم اشتباه می‌کنند.. ولی سومی که گفت، فهمیدم یه‌چیزی در نگاه من هست که اون رو این طوری می‌رسونه. در ضمن خیلی احمقانه فکر می‌کردم کسایی که این‌جا رو می‌خونن لابد فروغ رو از ۲۰۰۱ می‌شناسن. بعدش مقایسه می‌کنن که اون آدم دپ، الان چقدر خنده‌رو شده! که لابد این‌طوری نیست دیگه :)
از عصری که دارم به این اختلاف خودم و شما در برداشتمون فکر می‌کنم، به‌این نتیجه رسیدم که شاید مهم‌ترین دلیل نالیدن نوشته‌های من اینه که انگار آدم پشت نوشته‌ها خودشو از ته دل قبول نداره. توی زندگی اونم موفقیت‌های زیاد و خوشی‌های زیاد هست. اما کردیت اونا را می‌ده به دیگران. ته دلش می‌گه شانسکی برنده شدم این‌بار. و وقتایی که مشکلات رو مطرح می‌کنه، هرچند در ظاهر تونسته حلشون کنه، اما راه حل براش دلچسب نبوده. و با نوشتن دنبال تایید می‌گرده. دنبال این‌که شماها بگین آفرین که تونستی مشکل رو این طوری ببینی و حل کنی. درحالی‌که اگه خودشو قبول داشت،این راه‌حل براش یه کار بدیهی بود و کردیت مسائل خوب رو درعوض به‌خودش می‌بخشید و می‌اومد از چیزهای مثبت حرف می‌زد. درواقع مبارزه با مشکلات برای اون شده اصل زندگی و خود زندگی رفته به‌فنا.
می‌دونم که جمله‌بندیم ناقصه و درست نظرم رو نتونستم برسونم. اما طولانی‌تر بنویسم، هیچیش رو نمی‌خونید دیگه. بنابراین ولش می‌کنم. و فقط ازتون ممنونم که توی آینه واقعیت رو دیدین و بهم یادآوری کردین.باید بیشتر روش فکر کنم.
می‌دونین یه‌چیز بی‌ربطی یادم اومد. این‌که یه گانگستر حرفه‌ای هیچ‌وقت به‌فکر لو دادن خودش نمی‌افته.

January 18, 2010

؟

به‌نظر شما نوشته‌هاي من زنجموره است؟
اگر جوابتان مثبت است، بگوييد فكر مي‌كنيد چند درصد ناله مي‌كنم و چند درصد نه؟
منظور از نه، هركار ديگري جز ناله است.

January 17, 2010

:|

با مدیرفروش از جایی برمی‌گشتیم. یک آقایی با یک صندل زنانه لاانگشتی از این ور خیابان به‌آن ور می‌رفت. ناخودآگاه گفتم: اینو.. دمپایی زنونه پوشیده. مدیرفروش ناگهان گفت: خانم؟ شما هم استعداد خوبی در دیدن عیب‌ها دارید!
با‌خودم فکر می‌کنم.. واقعن درست است؟ بله.. این‌روزها استعداد خوبی در دیدن عیبها دارم.. با این‌که عزمم را جزم کرده‌ام که قضاوت نکنم.. شاید درباره مسائل کلان آدمها و زندگی‌شان قضاوتم را حدااقل در سکوت برگذار می‌کنم، اما نگاهم با تیرگی زیادی خرده ریزها را می‌بیند.. چرا نگاهم عبور نمی‌کند؟ چرا با همین ظرافت سپیدی‌ها را نمی‌بینم؟
بعد خودم را قضاوت می‌کنم.. و در نهایت بی‌عدالتی رای می‌دهم که: تقصیر تو نیست.. اصلن سیاهی رنگ غالب این روزهاست..
ته دلم یکی به‌نجوا می‌گوید: عینک دودی‌ات را بردار.. عینک دودی مال شب نیست عزیزجان.. مال وقتی ست که نور خیره‌کننده است.. بردار تا سپیدی، هرچند اندک، به‌چشمت جلوه کند.

January 16, 2010

من كوچك

یک‌وقتی نوشته‌بودم که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یک‌جور درددل کردن.. یک‌جور حرف زدن با خود.. یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که نظر نمی‌دهد..
این به‌گمانم یک خصلت کاملا انسانی‌ست و آن‌طور که کتابها می‌گویند یک‌خصلتی که قسمت زنانه‌اش بیشتر‌است..
از داشتن این آدم سالهاست محرومم..نه که همیشه.. وقتی مدیرعامل مهربان هست این آدم را دارم.. و دایی‌ام.. اما این دو همیشه نیستند.. زندگی آن‌سوی آبشان مرا بیشتر از خودشان به‌تنهایی می‌کشاند..
وقتی بچه بودم، یا نوجوان و حتی جوان، مادرم این نقش زیبا را برایم بازی می‌کرد.. از مدرسه و بعدها از دانشگاهی که کیلومترها با مادر فاصله داشت، برمی‌گشتم و مثل وروره جادو حرف می‌زدم.. از همه چیز و همه‌کس. از موفقیت‌هایم .. از دعواهایم با بچه‌ها.. از قلدربازی‌هایی که شاید در عالم واقعیت، یک‌به‌صد انجام می‌دادم ولی دلم می‌خواست درباره‌شان لاف بزنم.. مادرم گوش می‌کرد و تایید می‌کرد و هی با جملات کوتاهی که لابلای حرفهایم می‌گفت، وادارم می‌کرد ادامه بدهم.. خوب.. اون وقت فلانی چی گفت؟ اهه.. جدی؟ اصلن من می‌دونستم تو خیلی زرنگی و باحالی..
شاید مادرم اصلن گوش نمی‌کرد به‌حرفهایم.. اما نیاز درونم را مادرانه و فطرتن می‌دانست..
این‌روزها خیلی خسته‌ام.. نه مدیرعامل مهربان را دارم و نه دایی را.. باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم.. و کسی نیست که نه‌شرح خستگی‌ها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را..
مدتها متوجه نمی‌شوم این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب له‌له می‌زنم، از چیست... نه آن طورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بی‌نیازی دارم.. و یک وقتی که گوشی تلفن را برمی‌دارم و مثل همان کودک دبستانی برای مادرم تعریف می‌کنم که فلانی چه‌گفت و من چه‌کردم و بیساری خیلی خر است و توی فلان‌جا توانستم برنده شوم و از کی بدم می‌آید و کی را یواشکی خیلی دوست‌تر دارم و مادرم عین همان ایام قشنگ وقت صرف می‌کند تا به‌من گوش‌کند و بعد از ساعتی با آرامش گوشی را می‌گذارم و یک نفس عمیق می‌کشم که آخی... تازه می‌فهمم که بابا من هم آدمم! یک آدم بزرگ کوچک.

January 15, 2010

دغدغه‌اي كه دق مي‌دهد.

دوباره کلاس موسیقی شده وبال گردنم. این وبال گردن به‌جا‌ترین کلمه‌ای‌ست که می‌شود برایش به‌کار گرفت.
این‌که من چرا خودآزاری می‌کنم و هی با وجود وقت کم می روم دنبال دانش‌آموزی(!)، به‌نظرم یک‌جور مبارزه درونی ناخودآگاه با پیری باشد. از این بابت مطمئن نیستم. اما یک‌ مرضي - چیزی توی من هست که فقط توان کلاس نرفتن را برای دو‌-سه‌ماه دارم. اصولن تصور اینکه یک‌شب سر راحت بگذارم زمین و وبال‌گردن فکرآزاری برای یادگرفتن در زندگی‌ام نباشد، از محالات است!

January 12, 2010

پاهامو دراز می کنم..

فکر نمی کنم هیچ کی به قدر من در انتظار تعطیلات بیست و دوم بهمن روزشماری کنه..

January 11, 2010

"همه مسئولند و هیچ کس مسئول نیست."

Negotiating with Iran: Wrestling the Ghosts of History

By John. W. Limbert
September 2009
United States Institute of Peace Press
Washington, DC

January 10, 2010

یادم باشد

یادم باشد روی چیزهایی که خیلی فکر کرده ام تا به نتیجه رسیده ام، عقلم را دست کسی ندهم.

January 9, 2010

این من، من نیستم.

رفتار بعضی‌ها باعث می‌شود واکنشی شوم. یعنی خواصی از خودم بروز می‌دهم که درحالت عادی اصلن خاصیت من نیست. مثلن طرف مقابلم آدمی‌‌ست که اهل بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ* است. من از این بازی بیزارم. و تقریبن زود می‌فهمم که توی حلقه بازی‌ این‌چنینی گیر افتاده‌ام. بارهای اول و دوم و سوم بازی را قطع می‌کنم.. اما وقتی زیاد تکرار می‌شود، توی نهادم سیستمی تدافعی راه می‌افتد که به من می‌گوید : قبل از این که باز گیرت بیاندازه تو گیرش بیانداز پدرسگو .. !
یک وقتی حواسم جمع خودم می‌شود که برای خودم غریبه و عجیب و غیرقابل تحمل شده‌ام ورفتارهایی را می کنم که دقیقن ازشان مشمئزم.
* بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ : این بازی را می توان به صورت متداول به بازی پوکر تشبیه کرد . .
مرد در یک دور پنج ورق گیرش می آید که برد وی را محرز می کند مثلا چهار تا تک دارد . در این جا اگر او بازیگر " حالا گیرت آوردم پدرسگ " باشد ، بیشتر به فکر خرد کردن رقبش خواهد بود که در چنگش است و در بند آن نخواهد بود که پول بیشتر ببرد .
برای مطالعه به کتاب بازیها نوشته اریک برن مراجعه شود
.

January 8, 2010

روال عادي زندگي+يك روش جديد براي رويش جوانه

تصمیم داشتم تا وقتی حرف درستی برای نوشتن ندارم، ننویسم. چرت و پرت‌نویسی چه‌فایده‌ای دارد؟ چه‌فایده‌ای دارد بگویم چه‌کردم و چه‌می‌کنم و کجا می‌روم؟ اما خوب .. آدم است دیگر.. گاهی واقعن خر است.مثل وقتی که سیری و هی به‌یخچال سرک می‌کشی و آخر شب با رو دل می‌خوابی..
حالا می‌نویسم.. هرچه‌باداباد..می‌ترسم نوشتن به‌کل یادم برود..
زندگی‌ام خوب است.. روی روالی که دوست دارم.. مثل قدیم. چیزی اضافه و کم نشده. گاهی، اما یک‌چیزهایی را رها می‌کنم که موقتی‌ست.
معلم موسیقی ر ا عوض کردم. بلاخره بعد از سه‌سال تصمیم گرفتم مثل همه بروم کلاس. یک معلمی هم از آسمان پیدا شد و رفتم پیشش. هرچه‌کردم خصوصی بیاید، قبول نکرد. بنابراین به‌توصیه او و همه می‌روم کلاس. .. گویا واقعن معلم قبلی‌ام افتضاح بوده. انگار همه‌چیز را قروقاطی یادگرفته بودم.. برای همین از صفر شروع کردم..این یکی استاد دانشگاه است.
ورزش هم می‌کنم..که خیلی خوب است. یک‌جایی نوشته بود ورزش اعتمادبه‌نفس می‌دهد .به‌گمانم درست باشد.
کتاب می‌خوانم. نه مثل قبل.کتابخانه ملکوت مدت زیادی‌ست به روز نشده اما به‌معنی نخواندنم نیست. عیش مدام یوسا را گرفته‌ام که گذاشته‌ام برای یک‌وقت سرخوشی. زنی از پرو را می‌خوانم که از یوساست. موش و گربه گونترگراس هم تمام شد. طبل حلبی چیز دیگری بود. یک شاهکار اساسی.
رفت‌و آمدم دوباره برقرارشده. با تنبلی ذاتی‌ام مبارزه می‌کنم و سعی می‌کنم معاشرت کنم. در همین راستا دیشب با یک‌عده از بچه‌ها که بعضی‌ را ندیده بودم، رفتم خوش‌گذرانی.عالی بود. متفاوت با بقیه خوش‌گذرانی‌ها. که اصولن فکر می‌کنم سبد رفقای آدم خوب‌ است مثل سبد کامواهای رنگی خانم آ ، متنوع باشد. همه زندگی، باید شبیه همان سبد باشد وگرنه که یک وقت به‌خودت می‌آیی و می‌بینی از بس رنگهای ثابت دیده‌ای، کوررنگی گرفته‌ای.
منتظرم طرح ترافیکم درست شود تا کلاس زبان را شروع کنم. دوباره سرکلاس رفتن و دوباره فهمیدن انگلیسی برایم آرزو شده.
کار هم هست. خیلی هم هست.
عشق؟ نه. اما تازگی‌ها فهمیده‌ام که وقتی چیزی را ندارم باید بلد باشم توی ذهنم آن را بسازم. بعد درباره‌اش خواهم‌نوشت.یک‌وقتی.

January 2, 2010

از ترس سقوط

دیگر مثل سابق عصبانی نمی‌شوم..خوددارتر شده‌ام.. گرچه شاید یک دلیل بزرگ این باشد که مسائل برایم اهمیت قدیم را ندارند.
اما همان گاهی وقتهایی که عصبانی‌ام می‌کنند، کافی‌ست یک ساعت بگذرد و از محیط دور شوم. آن‌وقت شروع می‌کنم کردیت‌ها را به‌طرف مقابل دادن و سرزنش خودم که چرا شرایط را کنترل نکردم و کار به اینجا کشید.. بعد آن‌قدر دست خودم را خالی می‌کنم تا طرفم را توی ذهنم بکشانم به آستانه مظلومیت تام.. و دست آخر سر نادم روی بالش می‌گذارم و با بیچارگی می‌خوابم..
یک‌فردایی می‌آید .. و ما دوباره با هم روبرو می‌شویم.. نگاهش می‌کنم.. و با شنیدن اولین صوت او یادم می‌آید چه‌شد که عصبانی شدم.. که حق با من است..که اگر یک‌بار دیگر در آن موقعیت باشم باز هم داد خواهم‌زد.
این سیکل معیوب را هی با همه تکرار می‌کنم..
دیروز که فکرم را می‌جوریدم به این نتیجه رسیدم که می‌ترسم.. از ترس است که پشیمان می‌شوم. از ترس ازدست دادن افراد در هر موقعیتی یا هر نسبتی که با من دارند.. از ترس سرزنش‌شدن که چرا باز باعث شدم کسی از دستم برود...
یادم نیامد که ریشه این ترس از کی در من رخنه کرد. فقط این را فهمیدم که لحظه عصبانیتم یک آدم قوی در من ظهور می‌کند که عاقل‌تر از من ترسوست. و یادم آمد که آدمهایی را می‌شناسم، درست نقطه مقابل وضعیت خودم.
دلم نخواست جایشان باشم. اما جای خودم هم جای جالبی‌ نیست. مثل یک صندلی‌ست که یک پایه شکسته دارد..همه‌اش می‌ترسم باعث افتادنم شود.. و مرتب باید پایه را چک کنم یا زیرش چیزی بگذارم که لق نزند..جای آنها بدتر از من. سه‌پایه شکسته با یک پایه سالم. اصلا نمی‌فهمند که یک روزی پرت می‌شوند پایین. فکر می‌کنند زندگی همیشه باید لق‌لق کند.