سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

بله .. مملكته كه داريم.

معلوم نشد كي دلش خيلي مي‌خواست سه روز تعطيلي را همراه غذاهاي مامان و شله مشهدي و ماساژ‌هاي بابا، جاي من داشته باشد.
اين شد كه نشد بروم مشهد.
ديشب از ساعت هفت و نيم تا ساعت دو و نيم صبح فرودگاه بودم و ساعت سه و نيم به رختخواب خودم رجعت كردم.
در اين مملكت منظم البته هيچ‌چيزي بعيد نيست. مثلن؟ مثلن اين كه ساعت هشت و نيم قرار باشد پرواز كني، ساعت يازده و نيم شب بعد از فريادهاي مسافران بكنندت توي هواپيما تا دادهايت را توي فضاي بسته بزني و ساعت دو با اصرار شما بيست‌نفر را پياده كنند و ساعت و دو ربع سرانجام همه را پياده كنند كه پرواز بي‌پرواز.
مردم همچنان فرياد مي‌زدند و فحش مي‌دادند و كتك‌كاري مي‌كردند كه من و دوستم چمدان‌ها را برداشتيم و بغض‌آلود تاكسي گرفتيم.
تازه آن قدر مملكت خوبي‌داريم كه هم خودمان و هم خانواده هايمان از صبح تا حالا تا داريم خدا را شكر مي‌كنيم كه وسط راه ، از هواپيما پرتمان نكردند پايين .. يا اتوبوس‌چي فرودگاه بعد از آن همه داد و فريادو حرفهاي نگفتني مردم، دلش سوخت و نبردمان اوين به‌جاي سالن خروجي.

December 23, 2009

:-)

tumblr_kv08qmtHai1qanb21o1_250.gif
می رم مشهد یعنی.

می نویسم محض دلم.

دیشب مدیرعامل مهربان برگشت آن‌سر دنیا. شرکت بسیار خالی‌ست. بعضی آدمها وجود دارند و وجودشان مثل بال برای دیگران است..
...
دیروز دلم گرفته بود. همین‌جوری الکی.
الان خوبم ولی دلم موسیقی می‌خواهد. یک موسیقی ملایم. برعکس خیلی روزها، اصلن دوست ندارم جایی جز توی شرکت باشم.
...
شب یلدا با آدمهای بلدوزری نگذشت طبعن. همان‌طور که فکرش را می‌کردم بقیه‌ از من تنبل‌ترند.
قراربود هندوانه ببرم. خریدم و با یک کادوی چشم‌روشنی گذاشتم عقب ماشین که شب ببرم.
غروب دوستم زنگ زد که هرکسی با بهانه‌ای نمی‌آید. خیلی تلاش کردم که خودم را ببرم مهمانی خاله‌ام. خوب شد رفتم. هندوانه خیلی گل کرد، دقایقی قبل از رسیدنش هندوانه خودشان کاملا سفید از آب درآمده‌بود.
برای همه فال حافظ گرفتم.
برای خودم، شب چند لحظه‌ای قبل از ساعت ۱۲.
اولین سالی بود که حافظ به من هم التفات کرد.
...
امشب می‌روم مشهد تا شنبه.
جامدادی دو طبقه سفارشی فندق را پیدا نکردم.
...
یک عالمه کتاب خوانده‌ام این روزها.چنگی به‌دل نمی‌زدند. آدلف کمی بهتر بود.. فقط کمی. کتاب مست‌کننده می‌خواهم.

December 20, 2009

براي مردي كه انسانيت را محترم شمرد.

از وبلاگ عليمان
درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد

حقیر

شکستن غرور آدمهای از خودمتشکر، کار سختی‌نیست. ولی حس خوبی نداره...

December 19, 2009

سخت!

آدم می‌ماند که به‌فرد فکر کند یا به‌سیستم. به‌هرکدام، مجرد که فکر کنی ، می‌تواند مهم‌تر از دیگری جلوه‌ کند.

December 18, 2009

آيا هنوز قادرم از زندگي سواري بگيرم؟

کامنت‌های پست قبل را باید با دقت بازخوانی کنم. تقریبا تک‌تک‌شان قابل تاملند برایم..
..
باید سعی کنم هرشب حتی شده دو خط بنویسم.قبلن‌ها که زیاد و مرتب می‌نوشتم، حرف‌زدن برایم ساده تر بود.. الان درست مثل زندگی دنیای مجازی در دنیای روزمره هم زندگی می‌کنم..حرف‌زدنم سرد و کوتاه شده. بیشتر توی خودم با خودم گفتگو دارم..مدام فکر می‌کنم حرفهای بقیه شنیدنی‌ترند و جملاتم توی فکرم تبدیل به‌واگویه می‌شوند..عین همین‌جا..
باید قبل از این‌که گودر را ورق بزنم، بنویسم.. نوشته های جالب مجازی، دنیاهای رنگی و افکار رنگی بقیه، اعتمادبه‌نفس نوشتنم را ازم می‌گیرند..
این یک اعتراف بود.
..
از دست دادن دوستان، یا بهتر‌است بگویم دچار فاصله‌شدن با رفقا، حالم را بد نکرده. افسرده نیستم به‌هیچ‌وجه. فقط وادار به بازنگری رفتارم شدم و به‌نظرم لازم بود بنشینم و خودم را نگاه کنم.
شاید اصلن بنشینم و به دوست‌های جدید فکر کنم. به‌کارهایی که می‌شود برای دوست‌یابی کرد. به‌قول ایرج برای باز‌کردن حلقه.
..
شاید شب یلدا با عده‌ای دوست بسیار قدیمی بشود قراری بگذاریم و خانه یکی جمع شویم. من پیشنهاد دادم قورمه‌سبزی درست ‌کنم تا صاحب خانه خیلی از بابت غذا دچار زحمت نشود..اما خودم.. خودم را باید با بلدوزر ازجا بلند کنم و به‌مهمانی ببرم.بقیه هم البته بلدوزری‌اند..بنابراین احتمال دارد شب یلدا در خدمت‌تان باشم. :)

December 16, 2009

من را دريابيد.. يا بگوييد چكار كنم كه دريافتني باشم؟

چند روزی‌ست که با یک‌فکر ناخوشایند کلنجار می‌روم.. یک واقعیت؟ یک پیش‌درآمد که اگر برایش فکری نکنم تبدیل به‌واقعیت می‌شود؟
یک‌مرتبه حواسم را جمع کردم و دیدم تقریبن همه دوستانم را ازدست داده‌ام.کی این اتفاق افتاد که متوجه نشدم؟ وقتی خیلی سرم گرم کار بود؟ وقتی افسردگی موقت گرفتم و بی‌حوصله بودم؟ وقتی خیلی فکرم پیش خانواده بود؟ یا وقتی آنها دریافتند که من را باید کنار بگذراند؟
این سه‌چهار روز گذشته هی سعی می‌کنم یک‌جوری این معادله را حل کنم. فکرم به‌جایی قد نمی‌دهد.یک چیزی که فهمیده‌ام این است که مسئله منم. وگرنه یک هو که همه گرفتار نمی‌شوند..
درست است..
هیچ ربطی به بیرون ندارد. من فرق کرده‌ام .. یا شاید گذشت زمان و سن باعث شده آن‌چه قبلن می‌شد از خودم پنهان کنم، حالا نتوانم و هی رو بشود و هی همه را گریزان کنم.
انگار از وقتی چشمه درونم شروع به خشک‌شدن کرد، این اتفاق افتاد. ولی چشمه درونم چطور خشک شد؟
سوالی‌ست که جواب درستی برایش ندارم. چشمه درون هم خودش باید بجوشد .. چشمه‌ای که با عقل و منطق تویش سطل سطل آب خالی کنم که دیگر چشمه نخواهد‌بود..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟
این دو روز لیست همه دوستان قدیمم را ردیف کردم. به خیلی‌ها تلفن زدم.. اما چشمه‌ام نجوشید انگار. چون به‌نظرم روابط سردتر و ماسیده تر از آن‌بود که بتوانم آتش‌شان را روشن کنم.
نگرانم. سعی می‌کنم نگران نباشم و به‌راه حل فکر کنم. اما نمی‌شود. یک‌گوشه‌ای از ذهنم این فکر مدام بال‌بال می‌زند که نکند تنهایی دوران پیری را از همین چهل‌سالگی شروع کرده باشم.
دوستانم را می‌خواهم. همه‌شان را.

چه فرقی دارد؟

به‌مدیرعامل مهربان می‌گویم: خوب زندگی‌تان را برگردانید ایران...اینجا ما هستیم، کارتان هست،همه‌چیز هست.. مگر چندبار قرار است زندگی کنید که مهاجرت یکی از آنها باشد؟
جواب می‌دهد: این‌که چندبار قراراست زندگی کنیم و چندبار به‌دنیا می‌آییم را که نمی‌دانیم..مگر تو می‌دانی؟ این‌یک‌بار را که از بابتش همه مطمئنیم، برای من وقتی زندگی نام دارد که پویا و بالنده بگذرد.. با کی و کجا، چه‌فرقی دارد؟ همین‌که فکر کنم این عنصر بالندگی درش مستتر بوده، کافی‌ست.

December 13, 2009

يادم بماند

قضاوت نكنم.
تز ندهم.
لااقل زود قضاوت نكنم.
ولي هيچ‌وقت تز ندهم.

December 9, 2009

كدام راه؟

نمي‌دانم..
فقط همين را مطمئنم كه نمي‌دانم.

سكوت

چشمانم را می‌بندم و عبور می‌کنم.
فراموشی.
بغض می‌گذرد.

December 8, 2009

من هيچ.. من نگاه

نداشته‌ ارزشمندی که شده باشد برایش بغض کنم، تا امشب نداشتم..
امشب به‌معنای واقعی بغض کردم.. بغضم، بغض کودک ناداری بود که می‌داند ندارد و می‌فهمد چرا.. اما توان تغییر تقدیر در دستان او نیست.

December 3, 2009

تنها در خانه

خانه‌ از شدت تمیزی می‌درخشد..همه‌چیز مرتب است. حتی تخت را برایشان نونوار کرده‌بودم. روتختی‌های تمیز رنگی خوشگل انداختم..و رولحافی را با مصیبت، خودم عوض کردم.. یخچال سرشار از میوه و پنیر و سبزیجات تازه و ماست و شیر و همه‌چیز است. حساب‌کرده بودم نکند در این سه روز هی بیایند دیدنشان و نکند برف ببارد و نتوانم خرید بروم. گوشت گوسفند خریده‌ام که خودم هیچ وقت لب نمی زنم. و ماهی سفید دریایی برای بابا. شیشه مربای دیابتی مامان را روی کانتر گذاشته‌ام کنار چای سبز جاسمین مخصوص بابا که بداند وقتی از طعم بهشت حرف می زنم منظورم کدام است. حتی حاضر بودم برایشان گیتار هم بزنم...خودم را آماده کرده بودم..
نیامدند..
دیشب مادرم بغض داشت و خیلی رقیق گفت که شاید نیایند چون فشاربابا انگار بالاست. بعد کم‌کم گفت وقتی جوان بودیم و سرحال، بابات دم هرسفری حمله‌اش می‌گرفت و خون به‌پا می‌کرد.. حالا که شب تار است..
ولی واقعن باورم نمی‌شد نیایند. این‌بار هم. و نیامدند. نمی‌فهمم چطور یک‌نفر می‌تواند فوبیای مسافرت داشته باشد.
صبح حتی گریه‌هم کردم. اما به مامان گفتم لابد خیری درکار بوده. چه خیری؟ هیچ. فقط دلم برای مامان می‌سوخت که هم برای خودش غصه می‌خورد و هم برای من. از طرفی دلم نمی‌آید به‌بابا اصرار کنم.. قبلن می‌کردم.. اما حالا نه.. دوست‌دارم راحت باشد..و دلم نمی‌خواهد خانه من بهانه‌ای شود برای بیمارشدنش.. یا بیشتر بیمارشدنش..
ولی دلم می‌خواست می‌آمدند. دوسال است که نیامدهاند.خیلی دوست داشتم بیایند. الان خانه بسیار خالی و سرد و بی روح است..و برای اولین بار طی این سالها دوست ندارم خانه باشم.
می‌روم یک فیلم دوزاری ببینم.

:-(

خیلی ناراحتم. سرصبح ساعت هفت و نیم مهمانها خبر دادند که نمی‌آیند.
این برای بار دهم است که مادر و پدرم مرا می‌کارند. :-(

December 2, 2009

تا اطلاع ثانوي

از فردا به‌مدت یک‌هفته مهمان دارم. هرچه‌کردم کسی پیدا نشد که برای تمیز‌کردن خانه به‌کمکم بیاید. ماشاءالله نرخ‌شان هم که سربه‌فلک می‌زند.. برای همین فقط نیم‌ساعت وقت دارم تا اینجا بنویسم و بعد کمر همت ببندم و خانه‌تکانی کنم.
اتفاق خاصی در این دو روز نیافتاد. هوا عالی‌ست. از آن‌مدل‌ها که حتمن باید عاشق باشی وگرنه لحظات ازدست می روند.. اما اتفاقی در این راستا هنوز نیافتاده.. این چندشب اخیر را هم تا دیروقت توی شرکت نشستم تا بلکه یک عشقی-چیزی از آسمان هفتم نازل شود که نشد.. بنابراین این هوا و این ماه تمام شب‌چهارده همه هدر رفته تلقی می‌شوند..
زندگی چیز دیگری ندارد برای نوشتن. دوران حماقتم شاید دارد کم‌رنگ می‌شود-به‌ناچار البته- چون با وجود مهمان که نمی‌شود احمق ماند. باید مثل آدم پخت و خورد و خندید و خوابید و حرف زد..
کار هم مثل همیشه، تراکتوری درجریان است. آدم جدیدی هم نیامده و نرفته که از استخدام یا اخراجش بگویم. ساکنین قلعه‌های حیوانات هم در یک موتاسیون حیرت‌انگیز همگی تبدیل به‌خر شده‌اند که حیف وقت برای نوشتن ازشان..این همه خریت قلب آدم را تکان دردناکی می‌دهد.. ولی ظاهرا چاره‌ای نیست.. باید تحمل کرد..
همسایه هم مثل قبل از کله سحر زنش را فحش می‌دهد و بچه‌اش مثل زلزله می‌دود و من هم مثل :- نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم.. نه به ۱۱۰ زنگ زدم و نه حتی اعتراضی به‌خودش کردم..کلن آدمی هستم دعوایی در این حد ‌که این‌جا بنویسم و حداکثر وقتی شیشه‌های ماشین کاملا بسته‌است- و از این بابت اطمینان دارم- همه رانندگان مجاور را خر و الاغ و احمق خطاب کنم.
نیم ساعت تمام شد. ببخشید دیگر. قطعن نباید منتظر تراوشات ذهنی بهتری باشید، مگر این‌که عاشق شوم.

December 1, 2009

همین الان .. تو این هوا

باید یکی باشه که بهش بگم دلم تنگ شده براش .. بگه که کارم رو ول کنم الان ..می یاد دنبالم نهار بریم بیرون..