چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

November 30, 2009

ور

زندگیم خسته‌کننده داره می‌شه برام. فعالیت‌های جانبی رو کنار گذاشتم. یعنی انگار کارکردن برام آسونتر از هر کار دیگه‌ست. یه‌وقتهایی مثل همین وقتها، مثل وقتهایی که به‌جای همه‌چی می‌چسبم به‌فیلم‌های دوزاری و سوداکو، عین چسب می‌چسبم به‌همه‌شون و قدرت زیادی باید خرج کنم تا دوباره بیافتم روی روال زندگی‌کردن.
دیشب کلی نیرو گذاشتم و بلاخره رفتم دکتر برای ناخنم. دوباره پزو .. نمی‌دونم چی گرفته. اگه نمی‌رفتم، لابد یه‌هفته دیگه ناخن نداشتم. روکش دندونم هم داره کم‌کم به‌فنا می‌ره. اونم ول کردم. خودمم ول کردم.. گیتار هم نمی‌زنم. ورزش هم نمی‌کنم. کتاب هم نمی‌خونم. غذاهای آشغال هم می‌خورم و مدام حالم بده. برای همه‌شون بلدم دلیل بیارم که کارم زیاده..دنبال عشق هم نمی‌رم با همین توجیه.. و هزارتا توجیه قلبی که مهم‌ترینش اینه که می‌ترسم. می‌ترسم از دوست‌نداشتنی بودن. ولی دلیلی که با صدای بلند می‌گم این نیست. به‌جاش می‌گم آدم معمولی نمی‌خوام..دنبال کسی هستم که از آسمون هفتم بلد باشه بپره..آدمی که ذوق‌مرگم کنه.. آدمی که هیجان‌انگیز باشه.. درست در همین زمانی که خودم به‌شدت معمولی‌ام و توی زمین گیر کرده‌ام و اصلن ذوق‌آفرین نیستم و هیجانی هم به طبع برای کسی نمی‌تونم بیارم.
خلاصه از اون وقتهای احمقانه زندگیمه. می‌دونم که می‌گذره. اما اشکالش اینه که روزهای منو هم داره می‌گذرونه. نمی‌شه که در این ایامی که احمق می‌شم، وقت وایسه تا دوران احمق‌بودنم بره؟
یه‌چیزی هست. یه‌چیز بدی رو درباره خودم کشف کردم. که من نمی‌تونم برای شروع یه‌رابطه انرژی اولیه از خودم بروز بدم. طرف مقابل باید این همت رو داشته‌باشه تا من رو بیاره توی مدار. بعدش درست می‌شم. اینم که انرژی نمی‌زارم نه که نخوام.. دلم می‌خواد .. اما ترس‌هام برای شروع زیاده. یکی باید باشه که بتونم باهش باور کنم که خوبم.. وقتی باور کردم نه‌تنها سهم خودم رو ادا می‌کنم که بدهیم رو هم پس می‌دم..
اینا که گفتم فکرای با صدای بلند بود ..دراصل نباید گفته بشن...ولی خوب دوران حماقت درون می‌طلبه گفتار و کردار و افکار دسته جمعی احمق‌وار باشن.

November 29, 2009

خود زندگی

تو را از هر دو چشمم بیشتر دوست دارم...
این را مرد هفتادوسه‌ساله‌ به زن شصت‌و شش ساله ‌گفت.. مردی که محبت بی‌پایان نگاهش طی چهل و اندی سال زندگی مشترک، هیچ‌گاه این‌چنین عریان میان کلمات جاری نشده بود..

November 25, 2009

هیچ

چقدر زود اکثر ما، معمولی می شویم.
معمولی. یکنواخت. تکراری.

November 23, 2009

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

...
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی،اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز كن ! امروز مخاطره كن ! امروز كاری كن
پابلو نرودا ، ترجمه احمد شاملو

November 22, 2009

:-|

يك‌وقتايي خودشيفتگي باعث حال به‌هم زدگي خودت هم مي‌شه.
رونوشت به نويسنده پست قبل.

November 21, 2009

اين ايام كه چون مي‌گذرد..

خوب ... زیاد هم روز بدی نبود.. چک مان را ندادند.. طبق معمول یک روز قیف نبود و یک روز قیر.. اول صبح نماینده‌ای که فرستاده‌بودم قلعه، زنگ زد که مدیرمالی رفته ماموریت.. گفتم لطفا رختخوابت رو پهن کن و دراز بکش تا برگردد.. ساعت دو زنگ زد که آقای مدیر آمده ولی تا دوشنبه موجودی ندارند..
حقوق آن خانم را زیاد کردم. واکنشش کاملن متفاوت با انتظارم بود.
کلی ازش تشکر کردم برای مدتی‌ که در غیاب مدیرمالی‌مان، رتق و فتق همه‌چیز را به‌عهده گرفته. و گفتم که هیچ مبلغی جبران زحماتش نیست و این را از ته دل باور دارم( واقعا باور دارم) و می‌خواهم قبل از استقرار مدیر‌مالی جدید، تا هنوز با هم مستقیم کار می‌کنیم، حقوقش را درست کنم. نظرش را پرسیدم. گفت: هرقدر خودتان فکر کنید. گفتم می‌خواهم خوشحال باشي. گفت: همین‌که می‌دانم در این مدت که سعی زیادی کرده‌ام، شما می‌فهمید، راضی‌ام.. خلاصه از من اصرار و از او انکار. به همان‌که گفتم راضی‌شد.
به‌آن یکی هم که باید حکم عدم تمدید قرارداد را اعلام می‌کردم، کردم. از مدت قراردادش یک‌ماه دیگر مانده. اما به همه گفته‌ام انتظار دارم اگر می‌خواهند بروند، راست و صادقانه از یک ماه قبل خبر بدهند و خودم هم متقابلا همین کار را خواهم‌کرد. قبلن پدر ژپتو که جای من بود، عقیده‌داشت حکم عدم تمدید را باید در آخرین لحظه قرارداد به کارمند اعلام کرد تا مبادا فرصت خلافی داشته باشد. خوب .. من این عقیده را ندارم. حالا به‌هر دلیل..
مدیر فروش جدید می‌گوید: خانم‌جان شما زیاده از حد در دسترسی! چرا توی سالن بین بچه‌ها می‌گردی و هرکس هر وقتی بخواهد می‌تواند با شما حرف بزند و بیاید توی اتاق؟
مدیرعامل مهربان هم با او موافق است. به‌نظر خودم کار درستی می‌کنم که با همه رفیقم و سربه‌سر می‌گذارم و می‌خندم. کار ما کار خشنی‌ست..و من فکر می‌کنم اگر می‌توانم از بار سختی آن کم کنم، باید بکنم..از طرفی طبیعت من هم طبیعت قیافه‌گرفتن نیست. (برعکس ظاهرم البته!) به راحتی برای اشتباهم عذرخواهی می‌کنم و به‌راحتی وقتی کسی دلخور باشد صدایش می‌زنم و باهش حرف می‌زنم تا بفهمم ریشه دلخوری کجاست. خیلی وقتها اتفاقن مشکلات بچه ها خانوادگی و شخصی‌ست.. با آنها همراهی می‌کنم و هنگام کار ملاحضه شرایطشان را دارم. البته اين را به‌مرور متوجه‌شدم كه باید در مسیر طبيعت و فطرتم قدم بردارم تا روحم آرام باشد و این آرامش به محیط کار سرايت كند.
دلم مي‌خواهد ميان جمع‌، وجود داشته باشم تا بود و نبودم متفاوت باشد.. آدمي كه توي اتاق و پشت ميز مديريت كند، لزوما مي‌تواند فروغ نباشد.. اما الزاما فروغ مدير بايد آدم باشد.

شنبه ابری

به‌نظرم امروز یک روز شنبه سخت باشد. دیروزش که خوب نبود. همسایه آن‌قدر عربده کشید که تصمیم قاطع گرفتم با اولین عربده‌کشی آینده به ۱۱۰ تلفن کنم..برای همین استراحت درستی نداشتم..
روز پنجشنبه مدیر تولید را یک دعوای اساسی سخت کرده‌ام و اصلن حوصله‌اش را ندارم.. فردا هم باید بروم کارخانه و دیدنش طبعن کار جالبی نخواهد‌بود..
امروز حقوق یکی را باید اضافه‌کنم.. او دلش سیصد‌هزار تومان اضافه حقوق می‌خواهد و من صد و پنجاه‌هزار تومان برایش درنظر دارم. مواجه شدن با اعتماد‌به‌نفس او هم برایم سخت است. یعنی حس خوبی بهم نمی‌دهد وگرنه که حرف آخر را خودم خواهم‌زد.
به‌یکی هم باید بگویم که قراردادش را دیگر تمدید نخواهم‌کرد. تصمیمی‌ست که از یک‌سال قبل بهش رسیده بودم.. اما دیر کردم. در بهترین حالت باید گفت که روزی‌اش پیش ما مقدر بود..
امروز دوتا چک بزرگ هم داریم که مربوط به قلعه حیوانات است. بیش از یک‌ماه است که امروز و فردا کرده‌اند .. دست‌آخر قول سی‌ام برج را دادند. در عوض این یک ماه بماند که چقدر پول توجیبی با خجالت از مدیر‌عامل مهربان قرض کردم و چقدر جواب طلبکاران را ندادم..ولی واقعن اگر امروز پولمان نقد نشود، اوضاعمان حسابی بهم خواهد‌ریخت.
همه اینها بهانه خوبی‌ست که به مسائل مهم‌تر زندگی دیرتر فکر کنم..و این حماقتی‌ست که همیشه مرتکب می‌شوم.

November 17, 2009

..

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود..

November 16, 2009

آهو مي شوي با همين جست و خيز گوسپند

ماگ بنفش گنده‌هه از من يه زنِ صبور ساخته بود، شوخی‌شوخی.

November 14, 2009

مورچه‌هايي با نواي بلبلي

خسته بودم. ولی هوش از سرم پرید وقتی وارد پارکینگ شدم و دیدم دزدگیر ماشین از ساعت یک‌ربع به‌نه تا ده شب بی‌وقفه جیغ زده و بنده توی شرکت بی‌خیال نشسته بودم و به‌حرفهای مدیرعامل مهربان و مدیرفروش پرانرژی جدیدمان گوش می‌کرده‌ام!!
حالا هم هنوز هوش از سرم پریده.. یعنی وقتی فکر همسایه‌ها را می‌کنم واقعن شرمنده می‌شوم..
بگذریم.. این بنده خدا را پس فردا سوار قطار خواهم‌کرد و به‌مشهد می‌فرستم تا برادرم بفروشدش..
از وقتی از مشهد برگشته‌ام، بلانسبت هرچی دوست دارید فکر کنید، کار می‌کنم.. شبها تا هشت و نه سرکارم و نمی‌دانم چرا اگر قرار‌باشد توی شرکت بخوابم، هنوز هم کار هست..به‌نظرم سیستم کاری‌ام بی‌نظم است.فرصت کافی برای نظم‌دادن ندارم. کار زیاد است و هی مجبورم به‌روز بدوم وگرنه عقب می‌مانم..
یک آقای مدیرفروش انرژتیک سیستماتیک آورده‌ایم که لااقل بخش خودش را حسابی نظام داده..
توی شرکت همه عین قیبله مورچه‌ها می‌دوند.. فقط امیدوارم عاقبت این دویدن، خاک کول مورچه‌کردن نباشد.
هدررفتن زحمات یک سال قبل مرا ترسانده.. آن‌وقت هم از بس همه‌چیز سرعت داشت، فرصت کافی برای تحلیل نداشتم. باید تا دیر‌نشده یک فکری بکنم..
آثار گفتگوی میهنی و سبز دولت کریمه دهم حسابی توی گودی انگشتانمان دارد سبزی می‌کارد. هر روز از نوعی. این هم خودش می‌تواند در گیج‌شدن بیش از پیش من و ما نقش موثری ایفا کند... حیف از آن وقتهایی که می‌شد درباره قلعه حیوانات نوشت. دیگر نمی‌شود. باید شعر گفت در وصف این‌همه گل و بلبلی که روح مخت را هر روز و هر ساعت به‌سوت‌زدن وامی‌دارند.
از این‌همه که بگذریم، خوبم. فرصتي نيست كه به‌ جاهاي خالي فكر كنم ..يعني زياد نيست...

November 11, 2009

..

هم خیلی خسته ام، هم نوازش خونم کف پامه..
روحم حالش خوبه، فقط خوابم می یاد یک دنیا.

November 7, 2009

بابا-3

دیشب از مشهد برگشتم. حال بابا نسبتن خوب بود. بلاخره بعد از ده روز، برای ساعاتی فشارخونش ۱۴ شد.. امروز انگار بهتر از دیروز است.
می‌خواستم سه‌روز مشهد بمانم اما روز دو‌شنبه که رفتیم برای تست قلب، فشار بابا رسید به ۲۱ و پایین نیامد که نیامد. بیشتر به‌خاطر مادرم ماندم.. روحیه‌اش را باخته‌بود، آن قدر که من هم به‌سختی اشکهایم را قایم می‌کردم..
خوشحالم که رفتم و ماندم و مواظبتشان کردم..
از ایمیل‌های شما و کامنت‌هایتان هم ممنونم.. دعای خیرتان کمکمان کرد.. امیدوارم همگی زیر سایه خانواده‌‌، آرامشی برقرار داشته باشید..

November 2, 2009

بابا-2

بابا بهترند.
بي انصاف يك سال داروي فشارخونش را يواشكي قطع كرده بود.. بعد از چند روز تازه به فشار 15-16 رسيده ايم.. امروز مي رويم تست قلب. ولي بحران گذشت به اميد خدا..
از لطف همه دوستان ممنون. ببخشيد كه تا الان به اينترنت دسترسي نداشتم