شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۸

October 31, 2009

بابا

خوب .. من سعی می‌کنم کمی بخندم.. و اشکهایم را پشت پلک‌هایم نگه‌دارم و حواسم را بدهم به‌کار و یادم باشد که خدا بهترین نگهدار بندگانش است..
کار سختی‌ست اما..
پدرم از سه‌شنبه‌شب گذشته حال خوشی ندارد. فشار خونش خیلی بالاست.. و من به‌شدت نگرانم..
امشب می‌روم مشهد..می‌شود لطفا مثل همیشه برایمان انرژی مثبت بفرستید؟

October 30, 2009

زندگي

image004.jpg

October 22, 2009

برای آدم بودن مان تلاش کنیم.

هرچه خصلت کارمندصفتی آدم کمتر باشد، موفق تر، خوشحال‌تر و با عزت نفس‌بالاتر کار می‌کند.
هرچه مدیر آدم‌تر باشد، می‌تواند خصلت کارمند‌صفت بودن همکارانش را کم‌‌رنگ‌تر کند.
آن خصلت و این منش به‌عقیده من بیشتر اکتسابی‌اند تا ذاتی و بالطبع، کنش‌هایی خود‌خواسته‌اند تا عکس‌العملی.
...

October 21, 2009

گل واژه

پست قبلی را که نوشتم به‌خاطر خواندن یک وبلاگ بود... وبلاگ‌نویس زنی‌ست که عاشق مردی متاهل است..
ردکردن این عشق در توان من نیست. یعنی آن قدر آدم‌ها پیچیده‌اند و روابط زناشویی خودشان را پیچیده می‌سازند که هرچه تجربه‌ات زیادتر می‌شود، می‌فهمی که نباید زندگی زناشویی را به‌قضاوت بنشینی.
برای خود من هم چندبار در شهر از این دست پیشنهادات بی‌شرمانه اتفاق افتاده.. مردان متاهلی که اتفاقن یا بسیار زیاد دوستشان داشته‌ام -یا در مواردی هم اصلن نداشته‌ام- و سعی کردم به‌هرحال خودم را از این رابطه سه‌نفره معیوب دور کنم.
می‌گویم معیوب..بله. به‌نظر من معیوب است. چیزی که درد آور باشد یک جایی ازش عیب دارد. حالا گیرم که من منشا درد را درست نشناسم و یا بخواهم نادیده بگیرم.
داشتم می‌گفتم که از این روابط دور می‌شوم.. و این دور شدن در کمال خودخواهی ، به‌هیچ‌وجه تا به امروز ربطی به زن مقابل نداشته‌است. همیشه خودم مهم بودم. فکر کردم طاقت تحمل مردی را ندارم که آغوش تقسیم‌شده دارد.. هرقدر این مرد بگوید عاشق است.. هرقدر برایم فداکاری کند.. هرقدر بزرگ‌ترین مردی باشد که در زندگی دیده‌ام.. هرقدر بتواند عاشقم کند.. من نمی‌توانم فکر کنم که این مرد به من خیانت نمی‌کند.هرچند از اساس، در آغاز رابطه، دانسته وارد قضیه شده‌باشم و اصل مطلب این باشد که خیانت دارد توسط ما به زن اول انجام می‌شود.
برای من خیانت‌کار بودن مرد مهم‌است. اینکه دارد به من خیانت می‌کند.این واژه به راحتی قادر است مرا برماند(!) و بنشیند جای هم منطق و هم احساس.
...
در ضمن نوشتن این پست اصلن به معنی رد کردن روابط سه‌نفره و چهار نفره و پنج‌نفره نیست. من فقط در مورد خودم نظر دادم چون می‌دانم مدیریت و هندل کردن این نوع رابطه از دو نفر که بیشتر می‌شود، برای من نه سخت، که ناممکن می‌شود. بنابراین سراغ بنده که می‌آیید لطفا از قید دو جهان آزاد باشید :).

October 20, 2009

كف بين

وقتی هنوز خیلی بچه سال‌تر از این حرفها بودم و در آستانه طلاق، یکی از دوستانم کف‌بینی می‌کرد. خوب .. استیصال باعث خیلی کارها می‌شود.. من مستاصل هم خواستم کفم را ببیند. كف دستم را نگاه‌كرد و بهم گفت:هی.. داري جدا مي‌شوي؟ سرم را تکان دادم که آره.. بغض داشتم..
خودش طلاق گرفته بود.. نشست کنارم و دستانم را در دستانش گرفت.. آن صحنه آن‌قدر برایم وضوح دارد انگار همین دیشب بود..برایم زندگی‌اش را تعریف کرد.. گفت که بعد از مدت کوتاهی زندگی مشترک، متوجه اعتیاد همسرش شده..همه‌کاری برای رفع اعتیادش کرده.. دوستم هدنرس بیمارستان بود.کمک‌هایش فایده‌ای نکرده بود..شوهرش هی‌خوب می‌شد و هی برمی‌گشت..مردي كه نه‌تنها معتاد بود و در این راه همه زندگی را به‌آتش کشیده بود که فحاش و کتک‌زن هم بود.. ولی با همه این حرفها باوجود اصرار خانواده‌ دوستم و طردشدن‌شان از طرف فامیل، راضی نمی‌شد طلاق بگیرد با فكر كه همه‌چيز علاج دارد. یک روز مادرش با تحقیر بهش می‌گوید: می‌دانی.. تو وقتی طلاق می‌گیری که ببینی زنی توی تخت‌خوابت به‌جای توست.. چیز دیگری وادار به طلاقت نخواهد‌کرد..
دوستم به‌همین سرانجام مبتلا شده‌بود.. آنچه او را به طلاق کشاند نه اعتیاد بود و نه کتک‌هایی که می‌خورد، که خیانت بود و درد ناشی از حقارت آن؟! نمی‌دانم.. لابد همین.. درد ناشی از حقارت..
کاری ندارم به کف‌بینی. همین‌طور به اعتیاد شوهر.. فقط فکر می‌کنم چطور بعضی از ما زنها- از جمله خودم- تنها و تنها با درد خیانت است که می‌توانیم متنفر شویم؟ اثر این درد تا چه حد می‌تواند ماندگار باشد که همه عمر گوشه‌ای از ذهن‌مان را اشغال کند؟ چطور هیچ درد دیگری تاثیری در بیدارشدن‌مان ندارد؟ چرا همه دردها توی ذهن ما بعضی‌ها، می‌توانند قابل علاج باشند جز این یک درد لاعلاج؟

October 11, 2009

دالان دل

يكي بايد بياستد..

عادت برای من به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام می‌شود/ می‌شوم. انقدر از عادت گریزانم که ممکن‌ست بی هیچ تاملی طرح عاشقانه‌ی بی‌سرانجامی را با یک رفتگر بکشم. این شکلی‌اش را تجربه کنم که من آدم تجربه از هر چیزی، از هر نوعی در هر مکانی ام. آدم خود را سپردن دست بادم. اصلن من می‌گویم آدم‌ها نباید به زندگی‌شان عادت کنند. عادت که کنند رنگ محیط می‌شوند. می‌شوند خاکستری. رنگ و رو رفته. باید همیشه در بروند از این روزمرگی، باید به زور یک شکلات هم که شده یک طعم غیر از امروز را در امروز بچپانند. باید عاشق قالی‌شوی‌ها بشوند، شیشه‌شورها، گاری‌چی‌ها. پاهای‌شان را گلی کنند. درخت‌ها را بالا بروند. روی برف‌پاک‌کن‌ها نامه‌های یادگاری بگذارند. آدم‌ها باید زندگی را به هر زوری که شده از عادی بودن درآورند. باید بلد شوند که می‌شود به جای راه رفتن دوید. به جای دویدن پرید. به جای حرف زدن آواز خواند. به جای دست دادن بغل کرد. دمت گرم گفت. روی‌ شانه‌شان، پشت‌شان،‌ نقطه‌ی ثقل دوستی‌شان زد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که خودشان را به زور از زندگی بکشند بیرون. زندگی را خودشان طرح دهند. به شکل خودشان. به شکل ایده‌های‌شان. به شکل آرزوهای پروازشان. باید بلد باشند آغوش کشیدن‌های ناگهانی را. بوسه‌های یک‌هویی را. گریه‌های بی‌هوا را. باید زندگی را تابلویی ببینند. تابلویی ببینند نقاشی شده از کوه و دشت. از خانه و خیابان. از ماشین‌ها و آدم‌ها. که آدم توی تابلو شوند؛ قصه بازی کنند، شخصیت باشند، بسازند بتراشند از زندگی‌شان، از حواشی‌شان، از اطرافیان‌شان. ردی از خودشان به جا بگذارند. دل‌شان را خوش کنند. دل دیگران را به هوای دل خودشان خوش‌تر کنند. نگاه‌ها را برق بیاندازند از این یک ذره تفاوت. از این یک اپسیلونی که بلدند بلندتر بپرند از زمین. که بلدند سیب بچینند از درختی که کنار اتوبان ایستاده و هیچ تنابنده‌ای نمی‌ایستد برای چیدنش.

October 10, 2009

حضور خلوت انس

فردا می‌روم سفر. به‌مدت شش روز . شاید اینترنت داشته‌باشم شاید نه. نمی‌توانم بگویم با کی کجا می‌روم، چون رویم نمی‌شود بعد از این همه فال و استخاره بگویم با مادر و پدر می‌رویم کیش. یعنی اگر شما جای من بودید، می‌فهمیدید آمریکا رفتن به‌تنهایی بسیار آسان‌تر از طرقبه رفتن با بابای من است. برنامه سه‌جا را کنسل کرده و گریه و قهرم را سی‌بار درآورده تا رضایت داد بلاخره برویم یک‌جایی. بنابراین شما شاید متوجه نباشید که گاهی لذتی که در یک غذای حاضری‌ست همانا در چلوکباب هم می‌تواند باشد که هست.
این‌که با این دو می‌روم و اصرار داشتم که بروم، داستان دارد. طولانی‌ست. ولی خوب .. یک‌جایی از دل خودخواهم دوست دارد تا وقتی این‌دو می‌توانند روی پای خودشان راه بروند و ببینند و کیف کنند، کنارشان باشم. با خودم می‌گویم فرصت برای تنها‌رفتن‌های من شاید- فقط شاید- زیادتر باشد تا همراهی پدر و مادر. بعد هم فکر کردم بلاخره برویم.. هرجایی که می‌شود.. فقط از خانه بکشمشان بیرون..
هرکدام‌تان که بابای بدسفر دارید، می‌توانید با من حسابی همدردی کنید..
خلاصه که می‌رویم. برای nامین بار به‌کیش!
وقتی برگشتم به‌قول سرهرمس یادم بماند یک وقتی بنویسم از آنچه این یکی دو روز ذهنم را حسابی درباره خودم مشغول کرده.. طبق معمول درحال جوریدن مغز خودمم.. بد نیست.. اما زیاده از حد که می‌شود، سه روز سردرد بی‌وقفه عارضه دارد.

! :-(

گاهی اوقات اتفاقاتی می افتد باور نکردنی .. که متاسفانه و بدبختانه باید باور کنی.

October 9, 2009

بلكا

همین حالا که دارم می‌نویسم، زوج خوشبخت همسایه درحال فریاد زدنند.. می‌توانم بی‌بی‌سی را خاموش کنم و کار حتی به‌خیال پروری هم نرسد، بس که صدایشان را می‌شود واضح بشنوم.پس نتیجه می‌گیریم که فاتحه‌ای که به‌دیوار اتاقم خواندم با آن رنگ بی‌خود عایق، چقدر مثبت بود. ها؟
رنگ عایق هیچ‌کاری نکرد.. جز این که پوشش دیوارم را شبیه کنیتکس کرده و هیچ جوری جز با فشار آب شلنگ قابل پاک‌کردن نیست. زشت هم هست. گفتم که یک‌وقت مثل من علاف چيزي به‌نام رنگ با پوشش سلولوزي يا بلكا يا رنگ با الياف پارچه‌ نشوید.
برای عایق‌کردن دیوار، اگر کوچک‌شدن مساحت خانه‌ برایتان مهم نیست، بهترین روش استفاده از درایوال است. حدااقل ۵ سانتی‌متر ضخامت دارد ولی جواب مي‌دهد.

ترس‌

به‌طرز احمقانه‌ای- یا وحشیانه‌ای- از آدمهای عصبی فرار می‌کنم.. از آدمهای تنش‌زا.. از اتفاقات عصبی‌کننده هم فرار می‌کنم.. صدای فریاد به‌شدت مرا به‌هم می‌ریزد.. حتی میان یک نوشته که باشد. دوست ندارم قاطی اینها شوم..
از فیلم‌های اکشن هم گریزانم.. از کتاب‌هایی مثل سوربز که خون‌ریزی در آنها دستمایه نوشتن است. هرچند عالی باشند.. تمام عضلاتم را منقبض می‌کنند..
دوستم می‌گوید: خودخواهی. اما خودم که خودم را می‌شناسم، می‌دانم از خودخواهی‌ام نیست. پوست روحم ناسور شده.. این چیزها باعث می‌شوند زخمهایش خون‌چکان شوند و من بلد نیستم جلوی خون‌ریزی را بگیرم..

October 8, 2009

هرمس-رويا-آيدا-فروغ

نوشته هرمس که بهش لینک داده‌ام یک‌جور خوبی توی ذهنم رسوب کرده.. مثل یک کتاب خوب که گاهی گیرم می‌آید و می‌خوانم.. یک‌وقتهایی، آیدا هم نوشته‌هایی از این دست دارد.. بلد است برایت رویا را بنویسد.. و بعد تو رویا را می‌بینی و لمسش می‌کنی.. مثل عکسهایی که آدمها از اتفاقات رویایی می‌گیرند.. یا از اشیاء رویایی.. یا .. فرقی نمی‌کند.. به‌تصویر کشیدن رویاهای قشنگ، توانمندی می‌خواهد.. من که خیلی امتحان کردم و شاید یک بار از هر صد بار توانسته باشم چیزی را آن طور که توی فکرم می‌درخشد، با همان طراوت و زیبایی نوشته باشم.. فکر می‌کنم باید درحال زندگی‌کردن آن رویا باشی.. یا مصمم باشی که زندگی‌اش کنی تا همه جزئیات را ببینی..
یک‌وقتی آیدا از قول یوسا نوشت: انسان به ادبيات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد.
خوب .. من دقیقن همینم.. کتابی که می‌خوانم، فیلمی که می‌بینم یا عکسی که تماشا می‌کنم باید تجسم یک رویای زیبا باشد.. یک رویای رنگی.. الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که احتمالن به‌همین دلیل قدرت دنبال کردن هیچ هنر غمگینی را ندارم.. از یک زمانی به‌بعد این اتفاق برایم‌افتاد.. کی؟ نمی‌دانم.. ولی یک‌چیزی درونم هست که با دیدن رویای رنگی پر می‌شود.. وبعد آن رویا را گوشه‌ای قایم می‌کنم تا یک‌وقتی زندگی‌اش کنم..
این نوشته هرمس را خیلی دوست داشتم. این زن را. نمی‌دانم چرا؟ ولی گاهی او را زندگی می‌کنم. در خلوت با خودم.

October 7, 2009

عالی

یادم بماند در زند‌گی بعدی‌ام زنی باشم سی‌و‌هفت‌ساله

آدم های ناجالب

این آدمهایی را که بلدند توی عزاداری بیشتر از صاحب‌عزا غصه بخورند، دیده‌اید؟
این کارمند ما که وقتی خرابکاری می کند، خودش می‌آید کنار دست من می‌ایستد و شروع به آرزو‌کردن می‌کند و غصه می‌خورد.. که هی هی.. اگه می‌شد مثلن این محموله را به‌موقع حمل کنیم، چه عالی می‌شد.. حیف که نشد از این هوا استفاده کنیم.. آخی.. چقدر پول اضافه دادیم.. حیف ..افسوس..
حالا من که اصولن اهل عزاداری در کار نیستم.. ولی فکر کنم حتی آدم عزادار واقعی هم دلش بخواهد بزندشان.

October 5, 2009

تجربه‌ای که فقدانش، جای خالی بزرگی دارد.

یک‌وقتهایی آدم دلش می‌خواهد برای یکی وراجی بی‌خودی بکند.. برای یکی که در عین‌حال او را بفهمد و لی‌لی به‌لالایش بگذارد.. نه که درددل.. فقط حرف‌زدن عادی.. از آن‌جور حرفهایی که توی دفتر خاطراتت می‌نویسی و غیر از آن فقط به‌کسی می‌گویی که خیلی باهش صمیمی هستی.. دستش را توی دستت می‌گیری و همین‌طور که آرام آرام نوازشت می‌کند و خستگی‌ات را می‌گیرد، حرفهایت را گوش می‌کند ..

October 3, 2009

دستت را به من بده..

تصمیم‌گرفته‌ام مراقب گل ياس باشم.. بیش از هر‌زمان دیگری در این سی و هشت‌سالی که خواهریم.. همیشه فکر می‌کردم به‌قدر کافی بزرگ‌شده و زندگی خودش را دارد و نباید دخالت زیادی داشته باشم.. گرچه خیلی به‌ندرت یک‌وقتهایی مثل خواهر‌بزرگ‌ها او را پشت سرم قایم کرده‌ام و همه آدمهایی را که اذیتش می‌کردند، یک‌فصل سیر زده‌ام تا دلش خنک شود و آنها هم حساب کار خودشان را بکنند..
اما حالا که سنی از هردویمان گذشته، فهمیده‌ام که با این نوع مراقبت مشکلی اساسا حل نمی‌شود.. باید یک کار ریشه‌ای بکنم..
می‌خواهم قوی‌اش کنم.. اول باید سلامتی روحش را درست کنم.. به‌نظرم امشب قبول کرد که مراقب روحش باشد.. مشاوره برود و همه چیزهای غصه‌آور را از دور و برش دور کند.
بعد می‌فرستمش کلاس زبان و کامپیوتر. و در کنار اینها می‌خواهم وادارش کنم که یک گالری نقاشی بزند. محلش خانه من.
عزمم را جزم کرده‌ام که زندگی گل یاس را درست کنم و از او یک زن قوی بسازم. یک زن با اعتماد‌به‌نفس که روی پای خودش بیاستد. زنی که زندگی‌کردنش وابسته به هیچ باغبانی نباشد.

.....
در رابطه با پست قبل:
با تشكر از تك تك تان كه كامنت داديد و ايميل زديد، نتيجه همفكري اين شد كه هفته ديگر به مدت شش روز مي‌روم سفر.:)