سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

فان آفرین باشید

هنوز شرکتم.. یکی دو کار کوچک مانده.. بعد می روم ورزش. و بعد خرید و خانه..
آخر هفته باید روی چند چیز مهم فکر کنم.
یکی این که باید ترتیبی بدهم تا بچه های شرکت درست سازماندهی شوند.
درحال حاضر بیشتر هماهنگی‌ها را خودم انجام می‌دهم و این هم انرژی زیادی می‌برد، هم نمی‌گذارد به چیزهای مهم‌تر فکر کنم. این که تابه‌حال کارها را سیستماتیک واگذار نکرده‌ام، یک نقص من است. یعنی وقت یا حال یا سیستم درستی برای آموزش‌دادن ندارم.(شاید چون سازمندهی را بلد نیستم) برای همین وابسته به کارمندان باهوشی می‌شوم که نیازی به‌یاددادن زیادی ندارند و خودشان خودکار جلو می‌روند. وقتی یکی از اینها می‌خواهد برود، من می‌میرم.
دوم این‌که باید برای آینده فکر کنم.
با فشار زیاد، در چند جبهه، بازار را باز کرده‌ایم. یک‌هو ممکن است با حجم بالایی از سفارش روبرو شوم. نباید بگذارم وضعی پیش بیاید که بازار اعلام نیاز کند و ما نتوانیم جنس را برسانیم. این از بازار‌نداشتن هم بدتر است. چون بهره زحماتمان و هزینه زیادی که برای بازاریابی صرف‌کرده‌ایم، نصیب رقیبان می‌شود.
سوم این‌که می‌خواهم کمی به‌خودم فکر کنم. به‌این‌که چطور کمی فان در زندگی‌ام بیافرینم. این فان چه‌ها می‌تواند باشد؟ سفر؟ دوست‌پسر؟ یک خرید عالی؟ عوض کردن خانه؟ یک‌ماشین جدید؟.. فعلن نمی‌دانم. همین‌طوری که می‌نویسم، هیچ‌کدام جذابیت فوق‌العاده‌ای نسبت به بقیه ندارند! شما چه می‌گویید؟ به‌نظرتان جذابیت ماشین خوشگل بیشتر است یا دوست‌پسر ؟ P-:
یک کم با من حرف بزنید. به‌نظرتان برای من با این ویژگی‌ها که می‌شناسید، چه فان دلپذیری می‌شود تعریف کرد؟ که حالم لابلای این همه کار خوب شود؟ یادتان باشد که این فان نباید خیلی وقت‌گیر باشد.

استحاله کاری

من سالی یک بار یک پست نامرتبط با کار می نویسم، آن وقت زیر همان یکی هم کامنت‌ کاری می گذارید!
بعد من را بگو که دنبال دلیل بی‌حسی‌ام می‌گردم !

September 28, 2009

بی حس

.. درباره خودم حدس می‌زنم عاشقی و همه‌چیزش را فراموش کرده‌ام..
نمی‌دانم من توان عاشق‌شدن را ازدست‌داده‌ام یا بقیه توان عاشق‌کردن‌م را؟
دکتر بیرشک می‌گوید: آماده نیستی.
خوب اگر حالا‌حالاها آماده نشدم چی؟!

...

گاهی برای فردا نگران می‌شوم.
از این لحاظ که ...

September 27, 2009

حرف ور

یک‌وقتهایی یک حرفهای احمقانه‌ای از دهان آدم بیرون می‌آید که همین‌طور که دارد توی هوا پخش می‌شود، آرزو می‌کنی کاش هزار تا دست و دهان داشتی که آن وسط جمعشان می‌کردی..
هفته قبل یکی از این وقتها بود..
توی جلسه‌ای با مدیر کارخانه و آقاشیره( نگفته‌بودم که باهم رفیق شدیم و حالا مشاور ماست) و مدیرعامل مهربان نشسته بودیم..
حرف از سخت‌شدن استخدام کارگر در منطقه ماشد. که علت اصلی‌اش تعطیلی نه ماه قبل کارخانه‌مان بوده و حالا همه دارند بیمه بیکاری می‌گیرند و یک شغل معمولی دیگر هم کنارش دارند یا اصلن همان را هم ندارند و پایشان را دراز می‌کنند توی خانه و پول بیمه بیکاری را مزه‌مزه می‌کنند. برای همین دیگر حاضر نیستند تا وقتی هنوز مهلت استفاده از این مزیت را دارند، جایی مشغول شوند، چون به‌محض اشتغال جدید قطع می‌شود و کار دوم هم نمی‌توانند داشته‌باشند..
داشتیم سیستم غلط کار ایران را نقد می‌کردیم تا آقای الف نون یک زمانی شاید از نظرات ما برای اداره سیستم دنیا هم بهره‌مند شود.
مدیرعامل مهربان می‌گفت که اشکال فرهنگی‌ست. در خارج از کشور اگر کسی بیمه‌بیکاری بگیرد و در عوض کارش را از دست داده باشد، افسرده می‌شود و خیلی نمود بدی دارد.
من هم نظر دادم که: بله .. مثل آقای فلانی که مدیر مالی‌مان بود یک‌زمانی و اصرار کرد که اخراجم کنید تا بتوانم بیمه بیکاری بگیرم و حالا فکر کنم بیش از پانصد هزارتومان از بیمه می‌گیرد و چند جا هم پارت تایم کار می‌کند.. خوب این عین دزدی‌ست.. و خلاصه کار زشتی‌ست که انگل اجتماع باشی و به‌صرف اینکه سه‌درصد از حقوقت را داده‌ای فکر کنی باید قبل از مردن نقدش کنی.. و اصلن چطور کسی رویش می‌شود صحیح و سالم توی خانه دراز بکشد و پول مفت بگیرد؟ و .... خلاصه همین‌طور ور زدم یک سره...
شب یادم آمد که زن مدیر کارخانه‌مان هم بیمه بیکاری می‌گیرد.

September 26, 2009

وقتی شجاعتت در وبلاگ خلاصه می شود.

برخلاف پنین، امروز روز من نیست. نه امروز بلکه اصولن شنبه‌ها و من رابطه دلپذیری با هم نداریم. تقریبن همه شنبه‌ها، بد بیدار شده‌ام.
از دولتی‌سر بچه مزخرف همسایه‌. که یا تا نصفه‌شب بیدار می‌ماند و از این سر به‌آن سر خانه مثل زلزله می‌دود و یا کله سحر با جیغ و گریه بیدار می‌شود.. گاهی هم بابای مزخرف‌تر از خودش سر صبحی هوس بازی و قربان‌صدقه رفتن می‌کند یا روی دیوار رنگ می‌گیرد و برایش آواز می‌خواند.
امروز تصمیم دارم بروم سراغشان.
فکر کنم چهارمین اعتراضم باشد.
اولین بار ساعت یک یکی از هزارتا نصفه‌شبی بود که هنوز بچه نداشتند و درعوض مثل وسط بیابان سرهم داد می‌زدند.
دومین بار بچه دنیا آمده بود و برای دلخوش‌کنکش یک تلوزیون دیواری روی دیوار مشاع با دیوار اتاق‌خواب من نصب کرده بودند تا از ساعت پنج‌صبح کارتون تماشا کند.
شب قبل بار سوم، چهاربار با صدای گرمب کوبیدن در اتاق از خواب پریده‌بودم و فردا مادر چرمنگ بچه گفت: دخترم از این‌که تازه یاد‌گرفته درها را به‌هم بکوبد، حظ وافری می‌برد!
امروز بار چهارم است. نمی‌توانم بگویم لطفا مواظب این پدرسگ‌تان باشید که از‌بس می‌دود، توی ذهنم احساس زلزله دارم. نمی‌شود به‌گریه‌کردن و زوزه کشیدن بی‌وقفه‌ هم اعتراض کرد.اما بعد از کلی گشتن یک رنگ نسبتن عایق پیدا کردم که امروز می‌خواهم ازشان تمنا کنم با هزینه من دیوار مشاع را از دو طرف رنگ کنیم، شاید لااقل شنبه‌های زهرماری‌ام کمتر شوند.
یعنی بگویم ها.. از این همسایه واقعن بیزارم. از آن نفرت‌های خیلی نادر عمرم.

September 24, 2009

من چی فکر می کنم؟

هر سه هفته‌یک بار به توصیه دکتر افتخار، سری به دکتر بی‌رشک می‌زنم. دیروز قبل از رفتن فکر می‌کردم کار اضافه‌ای‌ست .. با این‌حال، چون وقت گرفته‌بودم، رفتم.
در این جلسات، درباره چیزهایی حرف‌می‌زنم که مایه ناراحتی‌ درونی‌ام می‌شوند و به‌خاطر نوع زندگی‌ام کمتر کسی کنارم هست تا بتوانم آزادانه با او درددل کنم و مشورت بگیرم.
اصلی‌ترین کاری که دکتر بی‌رشک برایم می‌کند این است که مسیر گفتگو را مرتب می‌کند و من خیلی آرام توی راهی می‌افتم که بفهمم اشکالم درکجاست. کمی هم رهنمودهای تک‌کلمه‌ای می‌دهد.
دیشب محور اصلی حرفها، درباره رابطه‌ای بود که سه‌سال است تمام کرده‌ام اما هنوز ذهنم با آن درگیری دارد.
وقتی بعد از یک ساعت حرف‌زدن متوجه دلیل رفتارم شدم، برایم بسیار جالب بود و فهمیدم ادامه‌دادن این جلسات، یکی از بهترین کارهایی‌ست که در حق خودم می‌کنم.
امیدوارم حوصله کنم و درباره دیشب و حرفهایی که رد و بدل کردیم، بنویسم. به‌نظرم برای خیلی‌ها مفید باشد.

September 22, 2009

آگهی کار

آیا در این محل کسی هست که دوست داشته باشد در کارخانه ای حوالی اراک و سلفچگان، کار کند؟ کار شیفتی ست. یعنی شب کاری و روزکاری به نوبت دارد. حقوق متوسط است.
جای پیشرفت روزافزون دارد.
رشته تحصیلی مرتبط به ترتیب اولویت: شیمی، مهندسی شیمی، مهندسی مکانیک، مهندسی صنایع و اگر نشد سایر مهندسی ها.
اگر کسی خواست به من ایمیل بزند:
foroogh.bahari AT gmail.com
در ضمن طبق معمول معرف وبلاگی یا گودری لازم است.

September 21, 2009

اينم از اون.

دوستم می‌گه مرض دارم.درست می‌گه احتمالن.
در این راستا فکر کردم بهتر که پسورد ایمیل مشترک رو عوض کرد. ولی خوب .. نمی شد بیست و چهارساعت زودتر این کار رو می‌کرد که دوست دختر جدیدش رو نمی‌شناختم؟
و بعد بازم در این راستا، امروز که رفتم سراغ فیس‌بوک و جد و آباد دختره رو درآوردم به‌مددش، هزاربار با خودم فکر کردم که خوب احمق‌جون تو که سه‌ساله نمی‌خوای با طرف هیچ رابطه‌ای داشته باشی، خوب بزار اون به امورات همیشگیش برسه.
بعد نهصد و نود و نه بارش به‌خودم جواب دادم: باشه برسه..اصلن من فیلم رو از همون سه سال قبل کات می‌کنم، انگار نه انگار این آدم امروز، اونه.
بار آخر فقط، سند مسیج فیس بوک خودش رو (که من رو توی لیستش نزاشت) باز کردم، گفتم فلان فلان شده تو غلط می‌کنی یه روزی عاشق من بوده باشی و حالا دوست‌دختر جدید بگیری.. خوبه الان به‌همه جد و آبادش نامه بدم و بگم فلان و فلان و فلان ؟

كه اون یه بار هم بی‌خیال شدم..:-( ..فقط گفتم اینجا بنویسم هم دق دلم خالی بشه و هم حتمن بخونه.

September 19, 2009

!

گفته بودم عاشقم؟ خب حرفمو پس مي‌گيرم!

به یاد آقای ملوّن

خوب .. حالم بهتر شد. اولتراسرف کار افتاد. رنگ صورتی رو برداشتم. ولی هنوز اینجا درست نیست. یعنی فکر کنم وقتی درست بشه که دیگه من شوهرکرده‌باشم و رسمن وبلاگ‌نویسی رو بزارم کنار..
مواد اولیه هم داره حمل می‌شه. خیلی عالی. کارگر ولی هنوز نداریم.
یادم باشه بعدن درباره شرکت بازرگانی پتروشیمی یه‌چیزی بنویسم. و بگم که مثل سازمان آقای قالیباف، اینا هم جزو استثناهای کاری ایران هستن. و من اصلن نمی‌فهمم چه چیزی باعث می‌شه این دو سازمان باروشی غیر معمول کار کنن. چون اصولن شما می‌تونین یه‌سر برین مثلن ثبت شرکتها یا دارایی یا ... تا درک کنین کارکردن معمولی یعنی چی.


اولتراسرف

کله صبح شنبه چه ‌بداخلاقم.
دیشب بد خوابیدم. درواقع فکر کنم نخوابیدم. فیلم مزخرف حس‌ پنهان را دیدم. حیف وقت .کاش سوداکو حل کرده‌بودم جاش.
از صبح هر‌جایی کار داریم، می‌گویند تا بعد از عید فطر همه تعطیلند. سوال کردم اگر عید دوشنبه باشد، چکار کنیم که موادمان تمام می‌شود؟ گفتند: کاری نمی‌توانید بکنید.
بنابراین ماهم باید تعطیل کنیم. خوب خدا را شکر !
نصف بیشتر کارگرهای یکی از کارخانه‌هایمان هم خودشان به‌خودشان مرخصی عید فطر داده‌اند و رفته اند شهرستان. لامصبا. نمی‌شود اخراجشان هم کرد، از بس در مضیقه کارگریم و خودشان می‌دانند.
دولت دهم در پیشبرد اهدافش واقعن موفق است.
در ضمن این رنگ صورتی حاشیه هم بدجوری روی مخم قدم می زند، بی اولتراسرف هیچ کاریش فعلن نمی توانم بکنم. تحمل کنید.

September 18, 2009

كه بگو آيا بي‌من چوني؟

یک‌وقتی بهم گفتی هیچ‌وقت با‌هیچ‌کس دیگری در بهشت نخواهی‌بود. گفته بودی آن‌قدر در زندگی‌ام اثر‌گذار بوده‌ای که اگر بخواهم تو را از زندگی‌ام بیرون کنم، باید همه زندگی را دور بیاندازم..
خواستم بگویم درست گفته بودی.

September 17, 2009

اینم از این .

خوب به نظرم اینجا بلاخره درست شد. از داریوش ممنون که خیلی وقتش رو گرفتم. البته کلک مشهدی زدم وگرنه دست از سیاست برنمی‌داشت تا به‌اینجا برسه :-) و از آقای الد‌فشن عزیز هم برای طراحی لوگو و ترکیب رنگ خیلی ممنون.
اسم این دو تا آدم بزرگ رو نوشتم که اگه هر فریادی دارید برسرآمریکا بکشید، من کاره‌ای نیستم. :-)
در ضمن از نظرات سازنده شما که مطابق با خواست این دولت باشد، استقبال می شود .

September 16, 2009

جولیا رابرتز

مثل اسب دارم کار می‌کنم.. وسط این هیر و ویر برای این‌که بهم خوش‌بگذرد، لای گودر را هم باز می‌کنم و سرک می‌کشم..
یعنی بهتان بگویم، محض دل‌سوختن هر که بی‌گودر است، واقعن یک خوشی به‌خصوصی را دارید از دست‌می‌دهید..
این جوک بودن بالفطره بچه‌ها.. این جنگ هفته‌ ال مرضیه و راضیه و گولیه و فیلان، این عکس آدمهای دنبال مورچه... واقعن خوشی خالص سرشاری دارد.

September 15, 2009

desire

یک وقتی یکی، توی گودر به گمونم، نوشته بود که عکسهایی رو می چسبونه روی در و دیوار که دیزایرهاش هستن. و انگار همچین اسمی هم بهش داده بود: دیزایر پیکچر.. درست یادم نیست.
اما الان که داشتم فولدرهای کامپیوتر رو مرتب می‌کردم و بعدش هم رفتم سراغ استار آیتمزهای گودرم، دیدم همه جا سرشاره از همین دیزایر عکسها. عکسهایی از آدم‌هایی که دوست داشتم باشم و نبودم.. آدمهایی که دوست داشتم داشته باشم و نداشتم.. جاهایی که.. چیزهایی که .. حرفهایی که.. کتاب هایی که .. کتاب خونه هایی که..
و من همه این ها رو معلوم نیست برای چی بایگانی کردم.. انگار برای یه وقتی که قراره بیاد.. یه وقتی که قراره زمان، زمان من باشه و معلوم نیست کی و چی و با کی و کجا..
فقط گوشه کنار همه جا آرزوها رو بایگانی می کنم که فراموششون نکنم.
...
الان که دوباره متن رو خوندم دیدم بهتره افعال رو ماضی نقلی کنم: دوست داشتم داشته‌باشم و نداشته‌ام.. بعدش متوجه‌شدم حتی می‌خوام این دیزایر‌ها توی کلماتم هم باشن.. انگار اگر کلمات رو، فعل گذشته به‌کار ببرم، با‌دست خودم دیزایر رو مدفون کرده‌ام.. خیلی عجیبه این همه میل به نگهداشتن آزروها و مراقبت از اونها حتی لای صرف زمان افعال!

September 10, 2009

تعطیلات بهمون خوش بگذره :-)

tumblr_kplzegusqo1qzi8c3o1_500.png
گناهش به گردن اونی که تو گودر شر کرده بود :)
......
لینک از اینجا.

September 9, 2009

برای گل یاس، گل مریم، سپیدار

بیمار خنده‌های توام
بیشتر بخند..
خورشید آرزوی منی
گرم‌تر بتاب.

September 8, 2009

گل ياس

فکر می‌کردم امشب از آن شبهایی باشد که بنشینم اینجا و از عطر مریمی که توی اتاق پیچیده بنویسم و تعریف کنم که دیشب یک کتاب‌خانه خوشگل سفارش دادم..
اما گاهی اتفاقی هست که قدرتش ماورای شادی درونی تو باشد..
گل یاس یک‌ماه رفته سفر. برادرم تلفن زد و گفت با او حرف بزن. گفت دل گل یاس خیلی پرپر شده..
تلفن زدم.. نمی‌توانست حرف بزند. بعد از این‌همه سال..
لعنت بر باغبانی که فکر می‌کند قادر است عطر گل یاسی را از او بدزدد..
دلم برایش گرفت.
سپردمش دست خدا. سفارشش را هم کردم تا مراقبتش کند.. من از این فاصله خیلی ناتوانم.. گرچه نزدیک هم که باشد، باز ناتوانم..
فقط می‌توانم گوش کنم، دلداری بدهم و امید ببخشم.. امیدی که خودم گاهی بهش ناامید می‌شوم..
اين نوشته را هفت سال قبل در وبلاگ قدیمی فروغ برای گل‌یاسم گذاشته بودم.. هفت سال می‌گذرد.. و او هم‌چنان می‌جنگد.. می‌جنگد چون عطر دارد و عطر‌افشانی یاس به‌ذات اوست..
3/16/2002 11:27:00 PM
سلام. رفته بودم خريد سوغات برای خواهرم. برای خواهری که مشهد دارم. به او می گويم گل ياس.چون مثل ياس زيبا و لطيف و سرشار از عاطفه است.بوی بهار می دهد. گل ياس نمونه ای از زنان بی پناه اين سرزمين مرد سالار است. وقتی بيست و چهار ساله بود، به اصرار خانواده ازدواج کرد ، آن زمان يک گل ياس بود و محله ای که از عطرش سرمست می شد.گل ياس من هنر مند بود ، نقاش بود و خطاط...صدای زيبايی داشت که وقتی می خواند ، مرا می برد به باغستانهای پر گل...ليسانسی هم داشت که هيچ ربطی به گل ياس بودنش نداشت
گلم را دادند به يک مهندس از خارج آمده...وقتی من رسيدم دير بود
مرد برای گل ياس يک گلدان کوچک هديه عروسی آورد.گلدانی که وقتی نگاهش می کردم ، در زيبايی گلم محو می شد...گلم را در گلدان گذاشت و زندانی اش کرد. او زيبايی ياس را انکار کرد .نمی دانم چرا..شايد خودش زشت بود...شايد هم چشمانش نابينا بود. گل ياس کم کم پژمرد...آن قدر او را تحقير کرد که گلم باورش شد عطری نداشته.او ديگر نقاشی نکرد.نه صدای قلمش را کسی شنيد و نه صدای زيبای خودش را. هر وقت خواست بخواند ، مرد می گفت صدايت غمناک است و هر چه می کشيد برای مرد بی معنا بود.آخرين تصوير گل ياس يک پنجره بود که رو به باغ زيبايی پر از شکوفه باز می شد.آخر خانه او پنجره نداشت......
مرد شاد است که گل ياس را هرس کرده ولی من می دانم که گلم باز بهار را خواهد ديد و باز برای خانه تاريکش پنجره می کشد و باز ترانه خواهد خواند. کسی هست که بتواند عطر گل ياس را از او به يغما برد؟



(title unknown)

عجب هواي دو نفره‌اي! آدم اگر مي‌خواهد بميرد بايد اول تابستان بميرد..حالا گيرم كه هر سه فصل خوب خدا را يك‌نفره سپري كرده‌باشد.

September 6, 2009

يك هايكوي واقعي

خواندن و نوشتن را از یاد برده‌ام..
اولی را سوداکو از من گرفت..
دومی را گودر.
:-(

September 5, 2009

براي مردي كه هرگز كودكش را نديد.

من می‌توانم برای زندگی‌ام یک نقطه عطف تعریف کنم.. به‌گمانم هرکسی هم که مرا می‌شناسد، این نقطه را در زندگی‌ام تشخیص می‌دهد..
خیلی وقتها درباره‌اش نوشته‌ام اما این روزها زیادتر از هرزمان دیگری بهش فکر می‌کنم.. به‌قبل از آن نقطه که یک دختر بسیار ساده بودم. (ساده کلمه کوچکی‌ست برای آن آدم)..خیلی چیزها را نمی‌دانستم. خیلی حس‌ها، خیلی سلیقه‌ها، خیلی طعم‌ها، خیلی جور دیگربودن‌ها و جور دیگر دیدن‌ها را.
زندگی ساده من آن قدر ساده‌بود که خودم هم تعجب می‌کنم با وجود این‌که در آن زمان حدود بیست‌سال از تنها زندگی‌کردنم و تهران بودنم می‌گذشت و آدم های زیادی را می‌شناختم و کتابهای زیادی را خوانده بودم، چطور این‌همه می‌توانست مثل یک خط صاف بی‌بو و بی‌رنگ و احمقانه باشد...
بعد از آن‌نقطه آدم دیگری از من متولد‌شد. یک‌پوستی انداختم به‌کلفتی سی‌و شش- هفت سال زندگی.. و البته این پوست‌انداختن همان‌طور که قبلن نوشته‌ام دردی داشت به‌همین ضخامت... دردی که هیچ وقت تجربه‌اش نکرده‌بودم و نمی‌شناختمش.. وقتی در میان درد بودم، آن‌قدر همه‌چیز سخت بود که بارها آرزو کردم کاش به‌قبل از نقظه عطفم رجعت می‌کردم..درد نمی‌گذاشت لذت تغییر را بفهمم..
اما زمان درد، مثل همه دردهای سخت و بی‌بدیل همه زندگی‌ها، گذشت.. و من متولد شدم..
از آن زن ساده ابله، آدمی به‌دنیا آمد که قدرت داشت روی زین زندگی بنشیند و از آن سواری بگیرد..آدمی که یاد گرفته بود از بالای نردبان زندگی،با دیدی وسیع، به آن نگاه کند..
این آدم جدید را دوست داشتم و دارم..آن‌قدر که گاهی اوقات فکر کردن به‌آن زن ساده، ناراحتم می‌کند.. که چطور می‌شد من آن قدر نفهم باشم که بودم؟
نقطه عطف زندگی‌ام مدیون حضور یک‌دوست بود.. با او قطع رابطه کردم چون مطمئن بودم دیگر بیش از آن دردی که دچارش هستم، تحمل ندارم..و چون حد خودم را می‌دانستم، هیچ وقت پشیمان نشدم که چرا این آدم بزرگ را از زندگی‌ام کنار گذاشتم..
این مدت که خودم را زیاد نگاه می‌کنم و آن نقطه عطف زیاد خودش را نمایش می‌دهد، دلم می‌خواهد به‌آن آدم تلفن کنم.. فکر می‌کنم زمانش رسیده‌باشد.. که قادرباشم رابطه را درحد یک دوستی ساده حفظ کنم.. دلم می‌خواهد بهش بگویم که چه‌دینی به‌گردنم دارد.. دوست‌دارم فقط به‌خودش بگویم.. بگویم اگرچه با بودنش عمیق ترین دره‌های بودن را تجربه‌کردم اما از این‌که امروز زنی هستم که خودش می‌داند در چه قله‌ای زندگی می‌کند، ازش ممنونم..
جالب این‌جاست که گاهی فکر می‌کنم حتی خود او این زن تازه متولد شده را درست نمی‌شناسد..یعنی فرصتی نشد.. تا زاییده‌شدم، پر زدم.شاید به‌خاطر همان که شدم.

September 1, 2009

گودر مرا صفر می کند.

زندگی‌ دوباره شلوغ شده.مدیرعامل مهربان کماکان ایران است و وقتی هست، همه‌چیز زیر سایه حضورش در عین سرعت و شدت، آرامش دارد. کلی برنامه‌های استراتژیک برایمان ریخته و ما با امید زیادی دوباره کارخانه را باز کرده‌ایم..
بیشتر این روزها تا بعد از ساعت شش شرکتم. راهبری هم‌زمان دو شرکت، کار زیادی‌ست. هشت‌ساعت کار مفید را حتمن دارم و با اینکه له و از حال‌رفته به‌خانه می‌روم، اما کاملن خوشحال و راضی‌ام.
روزدرمیان طبق روال ماههای قبل باشگاه می‌روم. البته مرتب نیست. ولی سعی می‌کنم بروم چون قیافه خوب، اعتماد‌به نفسم را خوب می‌کند..
یک روز در هفته هم باید موسیقی کار کنم. بلای جانی شده. ولی برای این هم سعی می‌کنم. در طول هفته تمرین هم لازم دارد. درست مثل بچه مدرسه‌ای تنبل همه‌چیز به‌همان شب آخری که فردایش معلم دارم، می‌افتد...باید هرچه زودتر برای موسیقی تصمیم بگیرم.
شبها توی خانه سه‌ساعت و نیم وقت مفید برایم می‌ماند. که باید برای اینها صرف کنم:
-حتمن یک تلفن بزنم.
- شام درست کنم.
- احتمالن خرید کنم.
- به‌ اوضاع خانه برسم.
- حمام کنم.
- موهایم را صاف کنم.
- نیم ساعت گیتار بزنم.
- شام بخورم.
مجموع این اتفاقات یک ساعت و نیم طول می‌کشد + دو ساعت دیگر که به‌قول مادرم ،برایش فاتحه بی‌الحمد می‌خوانم!! گودر صفر می‌کنم عین چی!!
........
هر روز صبح به‌خودم قول می‌دهم که امروز دیگر سراغ گودر نخواهم‌رفت و به‌جای آن فیلم می‌بینم یا یک کار قشنگ دیگر خواهم کرد. کارهای قشنگ هم زیاد سراغ دارم. اما دوباره روز از نو، روزی از نو. بهترین وقتم صرف اسکن کردن مطالب چند خطی و اخبار می‌شود و واقعا حس می‌کنم تاثیر بسیار بدی، حداقل، روی حافظه‌ام گذاشته. علاوه براین‌که اختیار زمان به‌جای اینکه دست من باشد، دست آن رقم سیصد و چهارصد بولد‌ آیتم‌های شر‌شده است!
امروز خودم را قسم داده‌ام که نه‌گودر بخوانم و نه خبر. فیلم سینما پارادیزو بیش از سه ماه است که نیمه‌کاره توی دستگاه مانده... امروز حتمن می‌بینمش.
یک سی‌دی خوب باید درست کنم از مجموعه موسیقی‌های خوبی که دارم.. این هم برای فردا.
پس‌فردا اگر قسمم راست بود، فکرش را خواهم‌کرد!