شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

August 29, 2009

برسد به دست آقاي قاليباف و عوامل زحمتكش شهرداري

یعنی برای من که حدود بیست‌سال است قبض‌های رنگارنگ تلفن و آب و برق و ..را پرداخت‌می‌کنم و در این مدت هیچ قبضی را باطیب خاطر نداده‌ام، مخصوصن سالهای اخیر که یک بدو‌بیراهی هم ضمیمه پرداختش کرده‌ام، واقعا جای پیشرفت دارد که پاکت محترمانه قبض‌های آبی و نارنجی شهرداری را با رغبت باز می‌کنم، درودی بر خاندان آقای قالیباف می‌فرستم و ته دلم ازش تشکر می‌کنم بابت سامانه 137‌ تند و تيزش، تمیزی کوچه‌ شرکت و خانه، زباله‌های خشکی که هر چهارشنبه منظم و مرتب و تمیز ازمان همراه با تشکر گرفته‌می‌شود، آسفالت‌شدن همه‌ چاله و چوله‌هایی که سالهاست ازشان رد می‌شدم و حتی به‌ذهنم خطور نمی‌کرد کسی پیدا‌شود تا من بهش تلفن بزنم و بگویم لطفا چاله خیابان فلان را هم یادتان باشد و همه زمستانی که یک‌بار هم وسط یک خیابان یخ زده سر‌نخوردم.

August 28, 2009

تمرين زندگي

دو جمله در زندگی و کار من کلیدی بوده‌اند.
اولی را آقای ووپی سالها قبل بهم گفت. که : شک نکن آدمهای سرشاخه ویژگی‌های منحصر به‌فرد دارند.
به‌یاد داشتن این‌جمله باعث شد بعد از آن تاریخ، آدمهای خاص را که می‌بینم، فارغ از وابستگی‌ها و روابط خاصی که ممکن است کمکی در رسیدنشان به‌سرشاخه بوده باشد، به نکات ممتاز وجودشان توجه کنم. و خوب خیلی وقت‌ها الگو برداری هم کرده‌ام.
دومین جمله را چند وقت پیش از مدیرعامل مهربان به‌عنوان یک دستور دوستانه شنیدم. که: تو به‌عنوان یک مدیر، باید بدون دخالت‌دادن احساس، قادر باشی شنونده حرفهای بقیه باشی. باید بتوانی بدون عصبانیت یا خوش‌آمدن از آدمها، حرفشان را تا آخر گوش کنی و بعد باز بدون دخالت‌دادن احساس از آن شنیده‌ها بهره‌برداری کنی.
کار خیلی سختی‌ست. مخصوصن سخت‌تر برای من‌ که اول حسم به‌کار می‌افتد و بعد منطقم.اما ناشدنی نیست. فقط تجربه می‌خواهد و فهمیدن کامل حرف مدیرعامل مهربان.
اگر موفق شوید، در بسیاری از موارد قادرید یک پله بالاتر از دیگران وقایع را ارزیابی کنید.

August 27, 2009

محك تجربه آمد به ميان ..

خوب ... به‌قول یکی، آدم وقتی نیت می‌کند یک چیزی پست کند و قبل از برآورده‌کردن نیتش، وبلاگ‌های دیگر را می‌خواند، نیتش خشک می‌شود.. به‌نظر می‌رسد اصلن نوشتن ندارد. این‌ حرفهایی که من -و لابد او- می‌نویسیم میان این‌همه اتفاقات درشت بیشتر شبیه بی‌غیرتی می‌شوند تا نوشتن وبلاگ. به‌نظر خودمان - نه! به‌نظر خودم- خیلی وقتها رفتارم شبیه بی‌غیرتی‌ست. وقتی بعد از یک‌ماه تحمل تحریم نوکیا، بلاخره باز نوکیا خریدم. یا وقتی هفته‌ای یک‌بار اس‌ام‌اس اجباری می‌زنم. یا وقتی به‌قول خیلی‌هایی که غر‌شان را این‌ور و آن ور می‌خوانم که نشسته‌ام پشت اینترنت و اخبار را می‌خوانم و گوشی را برمی‌دارم و به‌دیگران می‌گویم.
چندشب قبل به‌دوست مشهدی‌ام می‌گفتم بلانسبت بقیه مشهدی‌ها، من و تو کافی هستیم که ثابت کنیم ژن مشهدی نه‌تنها ترسو که انگار بی‌غیرت هم هست. واقعا بقیه چطور نمی‌ترسند و ما این‌قدر می‌ترسیم؟ یعنی واقعا مشهدی منفعت‌طلب است؟
لااقل هرمس و دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم نقیض این ادعا را ثابت می‌کنند. اما درباره من، ترجیح می‌دهم اصلن درموردش حرف نزنم. خودم هم امر بهم مشتبه شده که توجیه می‌کنم...
بگذریم..
سعی می‌کنم گاه‌گاه اینجا بنویسم. نه دلم می‌خواهد خوانندگانم را ازدست بدهم و نه دلم می‌خواهد با ننوشتن، فکر کردن برای نوشتن را فراموش کنم.
همین اتفاقات ساده دور و برم را می‌نویسم. چیز بیشتری در دنیای من رخ نمی‌دهد. این اتفاقات ساده، واقعا دربرابر بقیه چیزها مضحک به‌نظر می رسند. خودم قبول دارم که آدم باید اساسن بی‌رگ باشد که هم‌زمان با دادگاه حجاریان، برود خوش‌گذارنی. گرچه قسم می‌خورم کسی این انتقاد را ازم نکرده. اما خودم می‌گویم که وقتی پست قبل را نوشتم، سرشار از خوشی بودم و تقریبا از جریان دادگاه بی‌خبر. بعد که ریز حوادث روز را خواندم، حس خربودن مطلق از بازگو‌کردن خوشی بهم دست داد. درست مثل اینکه دور از جان، وسط مجلس ختم کسی با بغل دستی‌ات پچ‌پچ کنی که آی امروز خواهرم زایید و ما چقدر مشعوف شدیم و چقدر نوه خوشگلی داریم. خوب خری دیگر.

August 25, 2009

زندگي درعيش و ماندن درخوشي

امشبی با مریم و محمود و سلمه و سارا و سعید و بابک بیرون بودیم.. تعطیلات کوتاه مریم پس فردا تمام می‌شود و می‌رود.
در این مدت ایران بودنش سه‌بار دور هم جمع شدیم. هرسه‌بار خوش گذشت. مثل ایام قدیم. گفتیم و خندیدیم و خوردیم و سبک شدیم. جای همه دوستانی را که در جمع‌شدن‌های سالهای قبل، پیشمان بودند خالی کردیم. ایرج و رویا و جمشید و پدرام و مامک و کتی و ....
امشب به‌تغییر بزرگ خلقیاتم فکر می‌کردم. آدمی بودم که همیشه جای خالی دوستانم غمگینم می‌کرد. در اوج خوشی با دیگران، یاد این بودم که حیف فلانی نیست و فلانی رفت و فلانی می‌خواهد برود.. حالا فقط به لحظه خوشی که در آن قرار دارم، فکر می‌کنم. و گذشته قشنگی که در کنار خارج‌رفته‌ها گذشت، فقط از لحاظ خوشی‌اش ذهنم را درگیر می‌کند. خوشحالم که راحتند و خوشحالم که تا توانستیم از بودن باهم کیف کردیم و حالا هروقت گذارشان این‌ور آب می‌افتد انگار هنوز همان گذشته و همان خوشی امتداد پیدا می‌کند و این دوستی ماست که ماندگاری‌اش رنگ فاصله را ناپدید می‌کند..
یاد‌گرفته‌ام که یادم بماند غم آدم را دنبال می‌کند و فرصتهای خوش از دست آدم می‌گریزند.. که تا حواسم هست، باید بدانم که دنبال غم نگردم.. و تا خوشی اجازه می‌دهد، هی بودنش را کش‌دار کنم..
روزهای خوش را مزه می‌کنم.. طعمشان را توی حافظه‌ام ثبت می‌کنم و عطرشان را کنار و گوشه‌های ذهنم قایم می‌کنم.. برای وقتهایی که کم نیست و غم گیر می‌دهد تا بودنش را بهم ثابت کند.. برای وقتهایی که نیاز دارم به‌یادهای خوش ماندگارم پناه بیاورم و هی بخوانم: بار دگر روزگار چون شکر آید.. بار دگر روزگار چون شکر آید... بار دگر روزگار چون شکر آید.

August 23, 2009

ضعف های آدم بودن

گاهی اوقات دیگران را غیر منصفانه نقد می‌کنم. در آن لحظه خاص متوجه نیستم. اما بعد که با خودم می‌نشینم و حرفها را مرور می‌کنم، متوجه می‌شوم چقدر نظر بی‌ربط و بی‌خودی درباره آن آدم داده‌ام. بیشتر که دقت می‌کنم علت این انتقاد را در کاستی خودم پیدا می‌کنم. یک‌چیزی در آن آدم هست که من دوست دارم داشته باشم و ندارم. ناتوانی‌ام ( به‌هر دلیل- حتی به‌خاطر تنبلی) باعث می‌شود که خیلی ناخودآگاه اصل قضیه را منکر شوم.
مثلن دختری را توی خیابان می‌بینم که یک لباس رنگی شاد پوشیده. از ذهنم می‌گذرد: چه رنگ نامناسبی برای خیابان! و یک نفر توی دلم می‌گوید : کاش تو هم شهامت پوشیدنش را داشتی!
مثالی که زدم پیش‌پا افتاده بود.. این انتقادهای نامنصفانه، معمولابسیار ظریف‌تر و باریک‌تر از آنند که به‌راحتی، حتی خودم، کشف شان کنم و بفهمم آنچه به‌نقد کشیده‌ام در حقیقت خودم بوده ام و داشته‌ها و نداشته‌هایم.
به‌نظر می‌آیدهرچه آدم‌ها رضایت‌شان از زندگی و از خودشان بیشترباشد، حرفهای احمقانه زدن‌شان- قضاوت کردنشان- کمتر می‌شود.

August 15, 2009

یک نفس عمیق خنک

امروز، روز خوبی‌ست. مخصوص موسیقی آرام گوش کردن، عکسهای شاد تابستانی دیدن و بازی کردن با ساعتها.
فکر کنم اثر قرص آپو باشد که دیشب یواشکی خوردم.:-) . یک خواب عمیق جانبخشی دارد که نگو و نپرس.

August 8, 2009

سرزمين من

اين را هم گوش كنيد كه بسيار زيباست..
مرسي از پدرام ناتور

فلوكسيتين و آنتن و فنچ‌هاي اين زمانه

دلیل خاصی ندارد که نمی‌نویسم. فقط به‌قول پیمان هوشمند‌زاده آنتن نمی‌دهد.
اوضاع مثل همیشه است. داریم کار می‌کنیم. دخترک همکار از پیشمان خواهد رفت. به‌قول یکی، سه‌نفر فک‌ساعت وقت صرفش کردم تا متقاعدش کنم بماند. بعد، سه روز رفت مرخصی. و مغز من به‌کار افتاد که نه! با این همه آوانسی که دارم می‌دهم چی عایدم می‌شود؟ و فکر کردم ارزشش را ندارد. برای همین از مرخصی که برگشت و گفت یک ماه آزمایشی می‌ماند تا ببیند شرایط جدیدی که قرار است برایش مهیا کنم به‌مزاقش خوب می‌آید یا نه، گفتم: نه.. آزمایشی نداریم، یا بمان یا برو و بدان که اگر بمانی، به‌خاطر تغییراتی که برایت می‌دهم انتظار همکاری زیادی ازت دارم. و او گفت: نمی‌مانم.
آگهی دادیم. این سیستم اگهی دادن را دوست دارم. وقت‌گیر است ولی آن قدر آدمهای جالب می‌بینی که حد ندارد. یا حتی چیزهای جالبی که می‌شنوی. مثل زن عباس آقا که به‌خاطر شوهرش زنگ زده‌بود شرکت .با لهجه شدیدی حرف می‌زد و وقتی شرایط اولیه متقاعدش کرد، داد زد : عبببببببببببببببببببببباسسسسسسسسس آآآآققققققققققا بیا.. کارش خوبه!
سه تا خانم خیلی خوب این وسط پیدا شد. یکی‌شان کوچولوست. به‌قولی فنچ! از اساس فنچ! با پدرش آمده بود مصاحبه. یک‌وجب قدی، آن‌قدر بامزه و باهوش و علاقه‌مند بود که باید بقیه را می‌فرستادم پیشش کارآموزی مصاحبه!
روی فرمهای مصاحبه نمره می‌دهم. این هم حس جالب خانم معلم بودن به‌آدم می‌دهد. به این فنچ بانمک شش و نیم از هشت دادم. و دو تای دیگر هشت شدند. بقیه زیر پنج!
فردا یکی از شاگرد اول‌ها می‌آید تا یک هفته آزمایشی کار کند.
برای من کندن از گذشته سخت است. از همه‌جور گذشته‌ای. ولی وقتی کنده‌شوم، هیچ چسبی قادر نیست بچسباندم. معمولا هم کندنم از گذشته به‌زور عوامل بیرونی‌ست. خیلی وقت‌ها به‌خاطر همین سخت‌بودن بیش از حد، که بخشی از آن مربوط به‌ترس است و بخش دیگر مربوط به‌تنبلی، هی با یک اتفاق دوست‌نداشتنی مدارا کرده ام.. بعد از رهایی همه‌چیز را از جمله آن شرایط بیرونی را شکر می‌کنم!
..
راستی فلوکسیتین مثل همیشه اثربخش بود. شاید یک وقتی باز درباره‌اش بنویسم.