یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

July 23, 2009

راه بي‌بازگشت

این چند وقت همه‌چیز باید قوز روی قوز بشوند.
امروز بهترین کارمندم استعفا داد. خیلی ساده آمد و گفت که به‌شدت خسته شده و از شیمی حالش بهم می‌خورد و نیاز به‌کاری سبک دارد. گفت برنامه ادامه تحصیل خارج دارد و این کار سنگین و یکنواخت، روحیه و تمرکز و انرژی‌اش را می‌گیرد.
طبق معمول دچار شوک شدم. همه خبرهای این چندوقت ناگهانی و بی‌ملاحظه بودند.
جالب اينجا بود كه اين آدم را بسيار دوست دارم و فكر مي‌كردم دوست‌داشتنمان دوطرفه باشد.حالا بعد، از این بابت توضیح می‌دهم.
خلاصه که .. جا خوردم. قضیه را معلق نگه‌داشتم تا شنبه. امید بسیار کمی دارم که بماند چون فرد خاصی‌ست. اصولن یک آدم کاملن بالغ است و برای همین می‌دانم که ناز نکرده و می‌خواهد برود که برود.
سه‌ماه اخیر مسئولیت این خانم و خانم دیگر آزمایشگاه را سپرده بودم به آقای فلانی. آقای فلانی شیمی‌اش از من بهتر است. رفتار نرم‌تری هم دارد. فکر کرده بودم او بهتر از من با اینها که کارشان تحقیقات است، کنار خواهدآمد. من گرفتار خودم و حماقت‌هایم بود. دورانی بود که دچار خشم شدید بودم از بابت همه چیز .. برای همین فکر کردم کار مستقیم با من اذیت‌شان می‌کند.. فکر کردم با او راحت‌ترند.
اما اشتباه کرده بودم. باید بهشان سر می‌زدم. باید حواسم می‌بود که ما سه‌تا زن، بلاخره بهتر از یک مرد و دو زن حال‌های هم را می‌فهمیم. باید حواسم می‌بود به‌این‌که لازم است بروم پیش‌شان، باهشان شوخی کنم.. درباره روزمره‌های زنانه حرف بزنم..بهشان مرخصی تشویقی مثل بارهای قبل بدهم. و حقوق‌شان خیلی کم است.
ولی من در گیر خودم بودم و رهایشان کرده بودم.
گفتم که این دختر را بسیار دوست دارم. فکر می‌کردم این دوست‌داشتن برای ماندنش کافی‌ست. نمی‌دانم چرا این قدر ابلهانه این‌طور فکر کرده بودم. یادم رفته بود باید به گلدان دوستی آب داد و مراقبش بود. سه‌ماه تمام گلدان را ول کردم و خشک‌شد و رفت.
خیلی ناراحتم. یعنی باورتان نمی‌شود چقدر. تنها کارمندی‌ست که از بابت رفتنش به‌خاطر ذات خودش ناراحتم و به‌خاطر کم‌توجهی خودم.
این اشتباه را به‌طور مشابه وقت‌های دیگر هم تکرار کرده‌ام. وقتهای زیادی که کار را به‌دیگران سپرده‌ام درحالی‌که ته دلم می‌دانستم باید خودم حضور داشته باشم، حتی شده حضور نامحسوس، و بعد رها کرده‌ام.. بی‌خودی.. بی‌دلیل موجه.. از روی بی‌فکری .. و در تمام موارد هم بی‌استثنا نتیجه همین شده. پشیمانی مطلق.

July 15, 2009

دنباله قضيه خره..

رفتم پیش دکتر. مکین می‌گوید از لحاظ اسمش خلاصه.. بنابراین فقط می‌نویسم دکتر!
بد نبود. از صبح به‌این فکر افتاده‌بودم که بی‌خود می روم.. مخصوصا که عصر توی ترافیک وحشتناک آرژانتین گیر افتاده بودم و به‌نظر نمی‌رسید سر ساعت برسم.. ولی رسیدم و رفتم و در واقع کمی سم مصرف کردم..
بهش همه مسائل را گفتم.. اصولن خوب است آدم یک مشاور قدیمی داشته باشد که زیاد هم حرف نزند و زیاد هم یادداشت برندارد که متوجه دکتربودنش شوی و صمیمیتت را کتابی کند.
بهش گفتم که خشم هفت-‌هشت ماه قبلم جایش را به عدم اعتماد به‌نفس داده..که هرکاری می‌کنم، فکر می‌کنم نکند درست نبوده باشد.. که بعد از یک سال به‌همسایه مزاحمم با هزار تا ببخشید گفتم که در اتاقش را نصفه‌شب صدبار نکوبد و از آن موقع تا حالا عذاب‌وجدان گرفته‌ام که هربار بچه اش گریه می‌کند نکند به خاطر من باشد که از این بابت دعوایش می‌کنند و دلم می‌خواهد از فرط استیصال به‌خاطر اعتراض‌کردنم گریه کنم.. که از هیچ‌کس توی شرکت بازخواست نمی‌کنم چون فکر می‌کنم همه تقصیرها گردن من است که مدیر خوبی نبودم و جلوی مشکل را از سر قضیه نگرفتم...که نمی‌دانم وقتی فکر می‌کنم با این اوضاع کاری و زمانی که دارم، مناسب نیست فوق‌لیسانس بخوانم و بعد خودم را شماتت می‌کنم که تنبلم، توجیه می‌کنم یا نمی‌کنم.. که دیگر نمی‌فهمم چی را توجیه می‌کنم و چی منطقی‌ست؟ مرز بین والد و بالغم از فرط آسیب‌دیدگی کودک، محو شده.. که کودک درونم وقتی آقای فلانی هی مچش را می‌گیرد، مچاله می‌شود و دیگر حتی زیر میز هم نمی‌رود بلکه دود می‌شود و می رود هوا..
اینها را گفتم و بعد که یادم آمد چقدر طفلکم، اشکم درآمد و برای اینکه پاسم ندهد به‌دکتر افتخار، اضافه‌کردم: آقای دکتر اصلن افسرده نیستم ها!
در عوض سه بار گفت: پیشنهاد می‌کنم به‌خاطر افسردگی خفیف یک سری هم به دکتر افتخار بزنی..
سوال کردم با مشاوره درست نمی‌شوم؟ گفت: چرا.. ولی اول باید فروغ با فروغ آشتی کند.
و بعد هم هی سوال کرد تا بگویم چه‌چیزهای مهمی بیشتر باعث تنبیه خودم می‌شود.. گفتم اول از همه کارم که خوب پیش نرفت و عادت نداشتم به شکست و دچار شوک بزرگی شدم و بعد هم وضع انتخابات..
گفت: خوب این دومی نقش بزرگی داشته.. و تو از این بابت تنها نیستی..گفتم چرا.. تنهایم.. وقتی فکر می‌کنم از همه‌چیز عاصی‌ام ولی آدمی نیستم که بروم توی خیابان تظاهرات کنم.. وقتی دلم می‌خواهد ولی می‌ترسم.. وقتی منطقم می‌گوید کار من، کار دیگری‌ست و اوین رفتن از من برنمی‌آید و تازه اگر برآید، بعد از آن نمی‌دانم با هیچ و پوچ‌شدن همین چس‌مثقال زندگی‌ام چه‌کار باید بکنم؟ که من کسی را ندارم تا وقتی ناپدید شدم دنبالم بگردد.. و بعد نمی‌دانم، نمی‌فهمم اینها توجیه آدم ترسویی به‌نام فروغ است یا واقعا منطق است؟ اگر منطق است، چرا تمام این یک ماه از خودم شرمنده‌شده‌ام؟ که ساکت نشسته‌ام و فقط نوشته های همه را می‌خوانم و گریه می‌کنم؟ چرا دلم می‌خواست به‌یکی زنگ بزنم و بگویم مرا هم با خودتان ببرید؟ که چرا این‌قدر نگران خودمم که بلاخره یک‌روز این آدم ترسو را می‌زنم له می‌کنم و خودم را می‌برم توی خیابان و شعار می‌دهم؟ واصلن بابت منطقی که آن روز کار بکند یا نکند، مطمئن نیستم..
او کماکان عقیده داشت باید فروغ با فروغ آشتی کند..
شنبه به‌دکتر افتخار زنگ می‌زنم.

July 14, 2009

نسخه كاربردي سراغ نداريد؟

فردا می‌روم پیش دکتر پیپی. لیست حرفهایم را آماده کرده‌ام .. نوشته‌ام:
- دیگر انسان خوب نیستم. آدم خوبم. آدم خوبی که همیشه باید خوب و عزیز و مورد توجه باشد.
- اعتماد به‌نفس ندارم. شاید به‌خاطر همین آدم خوب شدن باشد. چکار کنم؟
- از آقای فلانی که یک زمانی بهترین دوست و مشاورم بوده، مثل سگ می‌ترسم. عین وقتی که از مدیر مقنعه‌بلند درشت هیکل دبیرستان می‌ترسیدم. هیچ ربطی هم به هم ندارند.
- عذاب وجدان دارم. برای همه کارهایی که می‌کنم و نمی‌کنم. اصولا شده ام کشیش رمز داووینچی که خودش را شلاق می زد. مدام دارم خودم را تنبیه می‌کنم.
- تصمیم‌گیری‌ام که زمانی مایه مباهاتم بود، مختل شده.
- افسرده نیستم.
- تنبلی مثل آفتی که دور سبزیجات می‌پیچد، دست‌و پایم را گرفته. سم لازم دارد. از مرحله کندن و هی کندن گذشته.
- تمرکز ندارم.
جالب است که حتی یک درصد هم فکر نمی‌کنم دکتر پیپی علاجی برایم داشته‌باشد. و جالب‌تر و موهن‌تر از همه‌چیز این‌که اگر خودم جای دکتر پیپی بود و فروغ برای مشاوره نزدم می‌آمد، یک عالمه راه حل برای خوب‌شدن بهش می‌دادم!
همان سم.. همان سم را اگر بدانم از کجا باید تهیه کنم، کار تمام است..

July 12, 2009

خري كه دلش مي‌خواست آدم باشد.

چیزهای زیادی باعث ننوشتن آدم می‌شود و همین طور باعث نوشتنش.. درمورد من، ننوشتن این روزها حاکی از عدم اعتماد ‌به نفس فوق‌العاده‌ای‌ست که از خودم کشف کرده‌ام.. در ضمن این‌جا نوشتن و آنجا نوشتن هم آدم را گیج می‌کند.. وقتی تایپ را شروع می‌کنی نمی‌دانی قرار است کجا پابلیشش کنی.. خوب اینجا با آنجا تفاوت زیادی دارد.. آنجا مثل خر می‌نویسی.. و اصولن نوشته هایی که سرشار از بدیهیات مربوط به‌خر بودن توست، باید به‌آنجا سرازیر شوند..تا کسی نفهمد که با چه خری طرف است..
سه‌سال است به‌طور مدام معلم موسیقی در گوشم، بیش از نواختن ساز، زمزمه می‌کند: خودت را بشکن.. و بفهم که نه تو و نه من هیچ خر مهمی نیستیم که بد باشد دیگران این را بدانند..
فکر می‌کردم شده که کمی خودم را شکسته‌باشم، اما این روزها وقتی توی آینه از خودم شرمسار می‌شوم، برای همه آن‌چیزهایی که ندارم و بیش از همه به‌خاطر این‌همه خر‌بودن، رویم نمی‌شود اعتراف کنم.. و بنابراین نوشته‌ها یکی پس از دیگری می‌روند توی ناکجاآباد دفن می‌شوند..
یک‌وقتی راحت بود از خود نوشتن.. دلیلش را امروز نمی‌دانم. اما آن موقع برای این نوشتن هیچ فکرخاصی نمی‌کردم.. کلمات را تق‌تق می‌زدم و من جاری می‌شدم روی مونتیور.. همین من واقعی.. حالا .. امروز حتی همان من را نمی‌توانم بازسازی کنم.. احتمالن برای این‌که فهمیده‌ام همان من کوچک هم نیستم..
خیلی سعی می‌کنم.. باید حرف بزنم.. باید بتوانم از این نوشتن که یک‌روزی تمام‌قد، مرا به خودم نشان می‌داد و کمک زیادی به‌‌آرایش و پیرایش وجودم بود، باز یاری بگیرم.. اما حرفها وقتی رویم را از آینه برمی‌گردانم، پشت جیوه مخدوش آن گم می‌شوند.
خیال می‌کنم با سکوت همه‌چیز رفع می‌شود و یک زمانی می‌رسد که جرات کنم آینه را ببینم، درحالیکه یک‌زن درست و درمان در آن لبخند می‌زند... فقط خیال می‌کنم.

July 9, 2009

هجدهم تير هشتاد و هشت

32834_388.jpg

روحش شاد .. كتاب‌خواني‌ام مديون اوست.

July 7, 2009

بله.

مديرعامل مهربان مي‌گويد: شكست يك فايده بزرگ دارد، اگر بتواني بعد از دچار‌شدنش بلند شوي..خودت را بتكاني، فكر كني، عواملش را تجزيه و تحليل كني، نااميد نشوي، و دوباره اقدام كني و پيروز شوي.
او اعتقاد دارد اين پيروزي، بسيار محكم‌تر و پايدارتر از وقتي‌ست كه بدون هيچ شكستي، برنده مي‌شوي.
مي‌گويد: كسي كه يك‌بار شكست مي‌خورد و دفعه بعد پيروز مي‌شود، يك دستاورد بزرگ دارد و آن اين است كه يك بار براي تمام زندگي‌اش مي‌فهمد كه قادر است شكست را، شكست بدهد.

زندگی در میان غبار

ما امروز را تعطیل نکردیم. به‌جز واحد آزمایشگاه، بقیه سرکاریم. دیشب که با آقای س درمورد تعطیلی امروز حرف می‌زدم، عمیقن اعتقاد داشتم صبح به‌خاطر گرد و غبار زیاد هوا، دچار تهوع شده‌ام. و او سوال کرد: حالا مطمئنی تهوع‌ات روانی نبوده؟
امروز بچه‌های شرکت می‌گویند: ای بابا .. این تعطیلی، مبارزه مدنی با خس‌و خاشاک ۱۸ تیر است.
جالب است..
تقریبا تمام دو سال گذشته، و بلکم بیشتر، طی یک فرآیند خودبه‌خودی ذهن من، هر خبر رادیو و تلوزیون به‌صورت کاملا وارونه پروسس می‌شد و بعد می‌شنیدمش.. و مهم‌ترین دلیل من برای رای دادن همین بود. از دست این فرآیند خودبه‌خودی اضافه و درعین‌حال واجب، خسته‌بودم.
حالا از روز بیست و دوی خرداد به‌این طرف، دیگر خبری از رسانه ملی درخانه من نیست. البته به‌جز یک‌بار، آن‌هم سخنرانی رهبر معظم انقلاب در آن جمعه تاریخی. به‌نظرم این سخنرانی راست‌ترین و واقعی‌ترین حرفهایی بود که باید گوش می‌کردم و می‌دیدم.

July 5, 2009

زندان من

احساس می‌کنم ناراحتی‌های زیادی توی دلم یک گوشه‌ای جمع شده‌است و هی دارد رشد می‌کند. یک رشد فزاینده که هرکاری می‌کنم نمی‌توانم جلویش را بگیرم. اشکها پشت پلکهایم در مرز فروپاشی‌اند. مثل آبی که پشت یک سد درحال شکستن خودش را فشار می‌دهد تا سیلی راه بیاندازد و آن سد ضعیف نهایت تلاش خود را برای مبارزه می‌کند..
مدام روی خودم کار می‌کنم اما نمی‌توانم. مدت زیادی‌ست که این اتفاق دارد می‌افتد و این روزها ،شاید گاهی بین این روزها و همان روزهای قبل، سرعت رخ‌دادنش کم و زیاد می‌شود .. سرعت غم‌باری‌اش و نقشش در این که من را داون کند..
سنگینم . سنگین از یک درد؟ نه .. سنگین از یک بار به‌خصوص.. که آن‌قدر به‌خصوص است و آن‌قدر سنگین است و آن‌قدر اذیتم می‌کند که حتی حرف زدن درموردش برایم راحت نیست. باید احتمالن بروم مشاوره. و مطمئن نیستم کمکی باشد ..گفتگوی درونی بدترین عارضه این بار است. گفتگو بین من و من و من و من . گفتگویی بی‌حاصل. و آزاردهنده. بین یک آدم منطقی که همه‌چیز را می‌فهمد و می‌داند و آدمهایی که هرکدام یک عیبی دارند. عیبشان را که می‌شنوند، یا نمی فهمند، یا خودشان را به‌نشنیدن می‌زنند، یا می‌فهمند و حال عوض شدن ندارند. این‌همه آدم ناجور، درون من، یک زن معمولی، جمع شده اند. برای همین از دستشان سرسام گرفته‌ام. بس که حرف می‌زنند. بس که آن آدم منطقی هی دارد تنبیه می‌کند، گوشزد می‌کند، یاد می‌دهد، و هی همه چیزهایی که می‌گوید به‌شکل دیوانه‌واری تکراری‌ست.
یک‌جوری باید این بار سنگین را زمین بگذارم. ولی فکر می‌کنم خودم نمی‌توانم. کمک باید بگیرم. نمی‌دانم.. شاید نوشتن ازش باعث شود ذره‌ذره خورد شود و توان خودم در حد رهاشدن از دستش باشد..
کاش به‌جای گفتگوی درونی می‌توانستم خودم را بنویسم. به‌راحتی قبل‌ترها.. زمانی‌هایی که چندان دور نیستند.. اما انگار هرچه همهمه درونم بیشتر می‌شود، در دنیای بیرون ساکت‌تر و ساکت‌تر بروز می‌کنم.
دلم می‌خواهد ساعتها، بی‌وقفه، بی‌قضاوت شدن، حرف بزنم .. داد بزنم.. گریه کنم و رها شوم.. ذره ای قضاوت، باعث فرو‌رفتنم در اعماق سکوت می‌شود.
| | نظر (8