سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

بله .. مملكته كه داريم.

معلوم نشد كي دلش خيلي مي‌خواست سه روز تعطيلي را همراه غذاهاي مامان و شله مشهدي و ماساژ‌هاي بابا، جاي من داشته باشد.
اين شد كه نشد بروم مشهد.
ديشب از ساعت هفت و نيم تا ساعت دو و نيم صبح فرودگاه بودم و ساعت سه و نيم به رختخواب خودم رجعت كردم.
در اين مملكت منظم البته هيچ‌چيزي بعيد نيست. مثلن؟ مثلن اين كه ساعت هشت و نيم قرار باشد پرواز كني، ساعت يازده و نيم شب بعد از فريادهاي مسافران بكنندت توي هواپيما تا دادهايت را توي فضاي بسته بزني و ساعت دو با اصرار شما بيست‌نفر را پياده كنند و ساعت و دو ربع سرانجام همه را پياده كنند كه پرواز بي‌پرواز.
مردم همچنان فرياد مي‌زدند و فحش مي‌دادند و كتك‌كاري مي‌كردند كه من و دوستم چمدان‌ها را برداشتيم و بغض‌آلود تاكسي گرفتيم.
تازه آن قدر مملكت خوبي‌داريم كه هم خودمان و هم خانواده هايمان از صبح تا حالا تا داريم خدا را شكر مي‌كنيم كه وسط راه ، از هواپيما پرتمان نكردند پايين .. يا اتوبوس‌چي فرودگاه بعد از آن همه داد و فريادو حرفهاي نگفتني مردم، دلش سوخت و نبردمان اوين به‌جاي سالن خروجي.

December 23, 2009

:-)

tumblr_kv08qmtHai1qanb21o1_250.gif
می رم مشهد یعنی.

می نویسم محض دلم.

دیشب مدیرعامل مهربان برگشت آن‌سر دنیا. شرکت بسیار خالی‌ست. بعضی آدمها وجود دارند و وجودشان مثل بال برای دیگران است..
...
دیروز دلم گرفته بود. همین‌جوری الکی.
الان خوبم ولی دلم موسیقی می‌خواهد. یک موسیقی ملایم. برعکس خیلی روزها، اصلن دوست ندارم جایی جز توی شرکت باشم.
...
شب یلدا با آدمهای بلدوزری نگذشت طبعن. همان‌طور که فکرش را می‌کردم بقیه‌ از من تنبل‌ترند.
قراربود هندوانه ببرم. خریدم و با یک کادوی چشم‌روشنی گذاشتم عقب ماشین که شب ببرم.
غروب دوستم زنگ زد که هرکسی با بهانه‌ای نمی‌آید. خیلی تلاش کردم که خودم را ببرم مهمانی خاله‌ام. خوب شد رفتم. هندوانه خیلی گل کرد، دقایقی قبل از رسیدنش هندوانه خودشان کاملا سفید از آب درآمده‌بود.
برای همه فال حافظ گرفتم.
برای خودم، شب چند لحظه‌ای قبل از ساعت ۱۲.
اولین سالی بود که حافظ به من هم التفات کرد.
...
امشب می‌روم مشهد تا شنبه.
جامدادی دو طبقه سفارشی فندق را پیدا نکردم.
...
یک عالمه کتاب خوانده‌ام این روزها.چنگی به‌دل نمی‌زدند. آدلف کمی بهتر بود.. فقط کمی. کتاب مست‌کننده می‌خواهم.

December 20, 2009

براي مردي كه انسانيت را محترم شمرد.

از وبلاگ عليمان
درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد

حقیر

شکستن غرور آدمهای از خودمتشکر، کار سختی‌نیست. ولی حس خوبی نداره...

December 19, 2009

سخت!

آدم می‌ماند که به‌فرد فکر کند یا به‌سیستم. به‌هرکدام، مجرد که فکر کنی ، می‌تواند مهم‌تر از دیگری جلوه‌ کند.

December 18, 2009

آيا هنوز قادرم از زندگي سواري بگيرم؟

کامنت‌های پست قبل را باید با دقت بازخوانی کنم. تقریبا تک‌تک‌شان قابل تاملند برایم..
..
باید سعی کنم هرشب حتی شده دو خط بنویسم.قبلن‌ها که زیاد و مرتب می‌نوشتم، حرف‌زدن برایم ساده تر بود.. الان درست مثل زندگی دنیای مجازی در دنیای روزمره هم زندگی می‌کنم..حرف‌زدنم سرد و کوتاه شده. بیشتر توی خودم با خودم گفتگو دارم..مدام فکر می‌کنم حرفهای بقیه شنیدنی‌ترند و جملاتم توی فکرم تبدیل به‌واگویه می‌شوند..عین همین‌جا..
باید قبل از این‌که گودر را ورق بزنم، بنویسم.. نوشته های جالب مجازی، دنیاهای رنگی و افکار رنگی بقیه، اعتمادبه‌نفس نوشتنم را ازم می‌گیرند..
این یک اعتراف بود.
..
از دست دادن دوستان، یا بهتر‌است بگویم دچار فاصله‌شدن با رفقا، حالم را بد نکرده. افسرده نیستم به‌هیچ‌وجه. فقط وادار به بازنگری رفتارم شدم و به‌نظرم لازم بود بنشینم و خودم را نگاه کنم.
شاید اصلن بنشینم و به دوست‌های جدید فکر کنم. به‌کارهایی که می‌شود برای دوست‌یابی کرد. به‌قول ایرج برای باز‌کردن حلقه.
..
شاید شب یلدا با عده‌ای دوست بسیار قدیمی بشود قراری بگذاریم و خانه یکی جمع شویم. من پیشنهاد دادم قورمه‌سبزی درست ‌کنم تا صاحب خانه خیلی از بابت غذا دچار زحمت نشود..اما خودم.. خودم را باید با بلدوزر ازجا بلند کنم و به‌مهمانی ببرم.بقیه هم البته بلدوزری‌اند..بنابراین احتمال دارد شب یلدا در خدمت‌تان باشم. :)

December 16, 2009

من را دريابيد.. يا بگوييد چكار كنم كه دريافتني باشم؟

چند روزی‌ست که با یک‌فکر ناخوشایند کلنجار می‌روم.. یک واقعیت؟ یک پیش‌درآمد که اگر برایش فکری نکنم تبدیل به‌واقعیت می‌شود؟
یک‌مرتبه حواسم را جمع کردم و دیدم تقریبن همه دوستانم را ازدست داده‌ام.کی این اتفاق افتاد که متوجه نشدم؟ وقتی خیلی سرم گرم کار بود؟ وقتی افسردگی موقت گرفتم و بی‌حوصله بودم؟ وقتی خیلی فکرم پیش خانواده بود؟ یا وقتی آنها دریافتند که من را باید کنار بگذراند؟
این سه‌چهار روز گذشته هی سعی می‌کنم یک‌جوری این معادله را حل کنم. فکرم به‌جایی قد نمی‌دهد.یک چیزی که فهمیده‌ام این است که مسئله منم. وگرنه یک هو که همه گرفتار نمی‌شوند..
درست است..
هیچ ربطی به بیرون ندارد. من فرق کرده‌ام .. یا شاید گذشت زمان و سن باعث شده آن‌چه قبلن می‌شد از خودم پنهان کنم، حالا نتوانم و هی رو بشود و هی همه را گریزان کنم.
انگار از وقتی چشمه درونم شروع به خشک‌شدن کرد، این اتفاق افتاد. ولی چشمه درونم چطور خشک شد؟
سوالی‌ست که جواب درستی برایش ندارم. چشمه درون هم خودش باید بجوشد .. چشمه‌ای که با عقل و منطق تویش سطل سطل آب خالی کنم که دیگر چشمه نخواهد‌بود..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟
این دو روز لیست همه دوستان قدیمم را ردیف کردم. به خیلی‌ها تلفن زدم.. اما چشمه‌ام نجوشید انگار. چون به‌نظرم روابط سردتر و ماسیده تر از آن‌بود که بتوانم آتش‌شان را روشن کنم.
نگرانم. سعی می‌کنم نگران نباشم و به‌راه حل فکر کنم. اما نمی‌شود. یک‌گوشه‌ای از ذهنم این فکر مدام بال‌بال می‌زند که نکند تنهایی دوران پیری را از همین چهل‌سالگی شروع کرده باشم.
دوستانم را می‌خواهم. همه‌شان را.

چه فرقی دارد؟

به‌مدیرعامل مهربان می‌گویم: خوب زندگی‌تان را برگردانید ایران...اینجا ما هستیم، کارتان هست،همه‌چیز هست.. مگر چندبار قرار است زندگی کنید که مهاجرت یکی از آنها باشد؟
جواب می‌دهد: این‌که چندبار قراراست زندگی کنیم و چندبار به‌دنیا می‌آییم را که نمی‌دانیم..مگر تو می‌دانی؟ این‌یک‌بار را که از بابتش همه مطمئنیم، برای من وقتی زندگی نام دارد که پویا و بالنده بگذرد.. با کی و کجا، چه‌فرقی دارد؟ همین‌که فکر کنم این عنصر بالندگی درش مستتر بوده، کافی‌ست.

December 13, 2009

يادم بماند

قضاوت نكنم.
تز ندهم.
لااقل زود قضاوت نكنم.
ولي هيچ‌وقت تز ندهم.

December 9, 2009

كدام راه؟

نمي‌دانم..
فقط همين را مطمئنم كه نمي‌دانم.

سكوت

چشمانم را می‌بندم و عبور می‌کنم.
فراموشی.
بغض می‌گذرد.

December 8, 2009

من هيچ.. من نگاه

نداشته‌ ارزشمندی که شده باشد برایش بغض کنم، تا امشب نداشتم..
امشب به‌معنای واقعی بغض کردم.. بغضم، بغض کودک ناداری بود که می‌داند ندارد و می‌فهمد چرا.. اما توان تغییر تقدیر در دستان او نیست.

December 3, 2009

تنها در خانه

خانه‌ از شدت تمیزی می‌درخشد..همه‌چیز مرتب است. حتی تخت را برایشان نونوار کرده‌بودم. روتختی‌های تمیز رنگی خوشگل انداختم..و رولحافی را با مصیبت، خودم عوض کردم.. یخچال سرشار از میوه و پنیر و سبزیجات تازه و ماست و شیر و همه‌چیز است. حساب‌کرده بودم نکند در این سه روز هی بیایند دیدنشان و نکند برف ببارد و نتوانم خرید بروم. گوشت گوسفند خریده‌ام که خودم هیچ وقت لب نمی زنم. و ماهی سفید دریایی برای بابا. شیشه مربای دیابتی مامان را روی کانتر گذاشته‌ام کنار چای سبز جاسمین مخصوص بابا که بداند وقتی از طعم بهشت حرف می زنم منظورم کدام است. حتی حاضر بودم برایشان گیتار هم بزنم...خودم را آماده کرده بودم..
نیامدند..
دیشب مادرم بغض داشت و خیلی رقیق گفت که شاید نیایند چون فشاربابا انگار بالاست. بعد کم‌کم گفت وقتی جوان بودیم و سرحال، بابات دم هرسفری حمله‌اش می‌گرفت و خون به‌پا می‌کرد.. حالا که شب تار است..
ولی واقعن باورم نمی‌شد نیایند. این‌بار هم. و نیامدند. نمی‌فهمم چطور یک‌نفر می‌تواند فوبیای مسافرت داشته باشد.
صبح حتی گریه‌هم کردم. اما به مامان گفتم لابد خیری درکار بوده. چه خیری؟ هیچ. فقط دلم برای مامان می‌سوخت که هم برای خودش غصه می‌خورد و هم برای من. از طرفی دلم نمی‌آید به‌بابا اصرار کنم.. قبلن می‌کردم.. اما حالا نه.. دوست‌دارم راحت باشد..و دلم نمی‌خواهد خانه من بهانه‌ای شود برای بیمارشدنش.. یا بیشتر بیمارشدنش..
ولی دلم می‌خواست می‌آمدند. دوسال است که نیامدهاند.خیلی دوست داشتم بیایند. الان خانه بسیار خالی و سرد و بی روح است..و برای اولین بار طی این سالها دوست ندارم خانه باشم.
می‌روم یک فیلم دوزاری ببینم.

:-(

خیلی ناراحتم. سرصبح ساعت هفت و نیم مهمانها خبر دادند که نمی‌آیند.
این برای بار دهم است که مادر و پدرم مرا می‌کارند. :-(

December 2, 2009

تا اطلاع ثانوي

از فردا به‌مدت یک‌هفته مهمان دارم. هرچه‌کردم کسی پیدا نشد که برای تمیز‌کردن خانه به‌کمکم بیاید. ماشاءالله نرخ‌شان هم که سربه‌فلک می‌زند.. برای همین فقط نیم‌ساعت وقت دارم تا اینجا بنویسم و بعد کمر همت ببندم و خانه‌تکانی کنم.
اتفاق خاصی در این دو روز نیافتاد. هوا عالی‌ست. از آن‌مدل‌ها که حتمن باید عاشق باشی وگرنه لحظات ازدست می روند.. اما اتفاقی در این راستا هنوز نیافتاده.. این چندشب اخیر را هم تا دیروقت توی شرکت نشستم تا بلکه یک عشقی-چیزی از آسمان هفتم نازل شود که نشد.. بنابراین این هوا و این ماه تمام شب‌چهارده همه هدر رفته تلقی می‌شوند..
زندگی چیز دیگری ندارد برای نوشتن. دوران حماقتم شاید دارد کم‌رنگ می‌شود-به‌ناچار البته- چون با وجود مهمان که نمی‌شود احمق ماند. باید مثل آدم پخت و خورد و خندید و خوابید و حرف زد..
کار هم مثل همیشه، تراکتوری درجریان است. آدم جدیدی هم نیامده و نرفته که از استخدام یا اخراجش بگویم. ساکنین قلعه‌های حیوانات هم در یک موتاسیون حیرت‌انگیز همگی تبدیل به‌خر شده‌اند که حیف وقت برای نوشتن ازشان..این همه خریت قلب آدم را تکان دردناکی می‌دهد.. ولی ظاهرا چاره‌ای نیست.. باید تحمل کرد..
همسایه هم مثل قبل از کله سحر زنش را فحش می‌دهد و بچه‌اش مثل زلزله می‌دود و من هم مثل :- نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم.. نه به ۱۱۰ زنگ زدم و نه حتی اعتراضی به‌خودش کردم..کلن آدمی هستم دعوایی در این حد ‌که این‌جا بنویسم و حداکثر وقتی شیشه‌های ماشین کاملا بسته‌است- و از این بابت اطمینان دارم- همه رانندگان مجاور را خر و الاغ و احمق خطاب کنم.
نیم ساعت تمام شد. ببخشید دیگر. قطعن نباید منتظر تراوشات ذهنی بهتری باشید، مگر این‌که عاشق شوم.

December 1, 2009

همین الان .. تو این هوا

باید یکی باشه که بهش بگم دلم تنگ شده براش .. بگه که کارم رو ول کنم الان ..می یاد دنبالم نهار بریم بیرون..

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

November 30, 2009

ور

زندگیم خسته‌کننده داره می‌شه برام. فعالیت‌های جانبی رو کنار گذاشتم. یعنی انگار کارکردن برام آسونتر از هر کار دیگه‌ست. یه‌وقتهایی مثل همین وقتها، مثل وقتهایی که به‌جای همه‌چی می‌چسبم به‌فیلم‌های دوزاری و سوداکو، عین چسب می‌چسبم به‌همه‌شون و قدرت زیادی باید خرج کنم تا دوباره بیافتم روی روال زندگی‌کردن.
دیشب کلی نیرو گذاشتم و بلاخره رفتم دکتر برای ناخنم. دوباره پزو .. نمی‌دونم چی گرفته. اگه نمی‌رفتم، لابد یه‌هفته دیگه ناخن نداشتم. روکش دندونم هم داره کم‌کم به‌فنا می‌ره. اونم ول کردم. خودمم ول کردم.. گیتار هم نمی‌زنم. ورزش هم نمی‌کنم. کتاب هم نمی‌خونم. غذاهای آشغال هم می‌خورم و مدام حالم بده. برای همه‌شون بلدم دلیل بیارم که کارم زیاده..دنبال عشق هم نمی‌رم با همین توجیه.. و هزارتا توجیه قلبی که مهم‌ترینش اینه که می‌ترسم. می‌ترسم از دوست‌نداشتنی بودن. ولی دلیلی که با صدای بلند می‌گم این نیست. به‌جاش می‌گم آدم معمولی نمی‌خوام..دنبال کسی هستم که از آسمون هفتم بلد باشه بپره..آدمی که ذوق‌مرگم کنه.. آدمی که هیجان‌انگیز باشه.. درست در همین زمانی که خودم به‌شدت معمولی‌ام و توی زمین گیر کرده‌ام و اصلن ذوق‌آفرین نیستم و هیجانی هم به طبع برای کسی نمی‌تونم بیارم.
خلاصه از اون وقتهای احمقانه زندگیمه. می‌دونم که می‌گذره. اما اشکالش اینه که روزهای منو هم داره می‌گذرونه. نمی‌شه که در این ایامی که احمق می‌شم، وقت وایسه تا دوران احمق‌بودنم بره؟
یه‌چیزی هست. یه‌چیز بدی رو درباره خودم کشف کردم. که من نمی‌تونم برای شروع یه‌رابطه انرژی اولیه از خودم بروز بدم. طرف مقابل باید این همت رو داشته‌باشه تا من رو بیاره توی مدار. بعدش درست می‌شم. اینم که انرژی نمی‌زارم نه که نخوام.. دلم می‌خواد .. اما ترس‌هام برای شروع زیاده. یکی باید باشه که بتونم باهش باور کنم که خوبم.. وقتی باور کردم نه‌تنها سهم خودم رو ادا می‌کنم که بدهیم رو هم پس می‌دم..
اینا که گفتم فکرای با صدای بلند بود ..دراصل نباید گفته بشن...ولی خوب دوران حماقت درون می‌طلبه گفتار و کردار و افکار دسته جمعی احمق‌وار باشن.

November 29, 2009

خود زندگی

تو را از هر دو چشمم بیشتر دوست دارم...
این را مرد هفتادوسه‌ساله‌ به زن شصت‌و شش ساله ‌گفت.. مردی که محبت بی‌پایان نگاهش طی چهل و اندی سال زندگی مشترک، هیچ‌گاه این‌چنین عریان میان کلمات جاری نشده بود..

November 25, 2009

هیچ

چقدر زود اکثر ما، معمولی می شویم.
معمولی. یکنواخت. تکراری.

November 23, 2009

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

...
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی،اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز كن ! امروز مخاطره كن ! امروز كاری كن
پابلو نرودا ، ترجمه احمد شاملو

November 22, 2009

:-|

يك‌وقتايي خودشيفتگي باعث حال به‌هم زدگي خودت هم مي‌شه.
رونوشت به نويسنده پست قبل.

November 21, 2009

اين ايام كه چون مي‌گذرد..

خوب ... زیاد هم روز بدی نبود.. چک مان را ندادند.. طبق معمول یک روز قیف نبود و یک روز قیر.. اول صبح نماینده‌ای که فرستاده‌بودم قلعه، زنگ زد که مدیرمالی رفته ماموریت.. گفتم لطفا رختخوابت رو پهن کن و دراز بکش تا برگردد.. ساعت دو زنگ زد که آقای مدیر آمده ولی تا دوشنبه موجودی ندارند..
حقوق آن خانم را زیاد کردم. واکنشش کاملن متفاوت با انتظارم بود.
کلی ازش تشکر کردم برای مدتی‌ که در غیاب مدیرمالی‌مان، رتق و فتق همه‌چیز را به‌عهده گرفته. و گفتم که هیچ مبلغی جبران زحماتش نیست و این را از ته دل باور دارم( واقعا باور دارم) و می‌خواهم قبل از استقرار مدیر‌مالی جدید، تا هنوز با هم مستقیم کار می‌کنیم، حقوقش را درست کنم. نظرش را پرسیدم. گفت: هرقدر خودتان فکر کنید. گفتم می‌خواهم خوشحال باشي. گفت: همین‌که می‌دانم در این مدت که سعی زیادی کرده‌ام، شما می‌فهمید، راضی‌ام.. خلاصه از من اصرار و از او انکار. به همان‌که گفتم راضی‌شد.
به‌آن یکی هم که باید حکم عدم تمدید قرارداد را اعلام می‌کردم، کردم. از مدت قراردادش یک‌ماه دیگر مانده. اما به همه گفته‌ام انتظار دارم اگر می‌خواهند بروند، راست و صادقانه از یک ماه قبل خبر بدهند و خودم هم متقابلا همین کار را خواهم‌کرد. قبلن پدر ژپتو که جای من بود، عقیده‌داشت حکم عدم تمدید را باید در آخرین لحظه قرارداد به کارمند اعلام کرد تا مبادا فرصت خلافی داشته باشد. خوب .. من این عقیده را ندارم. حالا به‌هر دلیل..
مدیر فروش جدید می‌گوید: خانم‌جان شما زیاده از حد در دسترسی! چرا توی سالن بین بچه‌ها می‌گردی و هرکس هر وقتی بخواهد می‌تواند با شما حرف بزند و بیاید توی اتاق؟
مدیرعامل مهربان هم با او موافق است. به‌نظر خودم کار درستی می‌کنم که با همه رفیقم و سربه‌سر می‌گذارم و می‌خندم. کار ما کار خشنی‌ست..و من فکر می‌کنم اگر می‌توانم از بار سختی آن کم کنم، باید بکنم..از طرفی طبیعت من هم طبیعت قیافه‌گرفتن نیست. (برعکس ظاهرم البته!) به راحتی برای اشتباهم عذرخواهی می‌کنم و به‌راحتی وقتی کسی دلخور باشد صدایش می‌زنم و باهش حرف می‌زنم تا بفهمم ریشه دلخوری کجاست. خیلی وقتها اتفاقن مشکلات بچه ها خانوادگی و شخصی‌ست.. با آنها همراهی می‌کنم و هنگام کار ملاحضه شرایطشان را دارم. البته اين را به‌مرور متوجه‌شدم كه باید در مسیر طبيعت و فطرتم قدم بردارم تا روحم آرام باشد و این آرامش به محیط کار سرايت كند.
دلم مي‌خواهد ميان جمع‌، وجود داشته باشم تا بود و نبودم متفاوت باشد.. آدمي كه توي اتاق و پشت ميز مديريت كند، لزوما مي‌تواند فروغ نباشد.. اما الزاما فروغ مدير بايد آدم باشد.

شنبه ابری

به‌نظرم امروز یک روز شنبه سخت باشد. دیروزش که خوب نبود. همسایه آن‌قدر عربده کشید که تصمیم قاطع گرفتم با اولین عربده‌کشی آینده به ۱۱۰ تلفن کنم..برای همین استراحت درستی نداشتم..
روز پنجشنبه مدیر تولید را یک دعوای اساسی سخت کرده‌ام و اصلن حوصله‌اش را ندارم.. فردا هم باید بروم کارخانه و دیدنش طبعن کار جالبی نخواهد‌بود..
امروز حقوق یکی را باید اضافه‌کنم.. او دلش سیصد‌هزار تومان اضافه حقوق می‌خواهد و من صد و پنجاه‌هزار تومان برایش درنظر دارم. مواجه شدن با اعتماد‌به‌نفس او هم برایم سخت است. یعنی حس خوبی بهم نمی‌دهد وگرنه که حرف آخر را خودم خواهم‌زد.
به‌یکی هم باید بگویم که قراردادش را دیگر تمدید نخواهم‌کرد. تصمیمی‌ست که از یک‌سال قبل بهش رسیده بودم.. اما دیر کردم. در بهترین حالت باید گفت که روزی‌اش پیش ما مقدر بود..
امروز دوتا چک بزرگ هم داریم که مربوط به قلعه حیوانات است. بیش از یک‌ماه است که امروز و فردا کرده‌اند .. دست‌آخر قول سی‌ام برج را دادند. در عوض این یک ماه بماند که چقدر پول توجیبی با خجالت از مدیر‌عامل مهربان قرض کردم و چقدر جواب طلبکاران را ندادم..ولی واقعن اگر امروز پولمان نقد نشود، اوضاعمان حسابی بهم خواهد‌ریخت.
همه اینها بهانه خوبی‌ست که به مسائل مهم‌تر زندگی دیرتر فکر کنم..و این حماقتی‌ست که همیشه مرتکب می‌شوم.

November 17, 2009

..

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود..

November 16, 2009

آهو مي شوي با همين جست و خيز گوسپند

ماگ بنفش گنده‌هه از من يه زنِ صبور ساخته بود، شوخی‌شوخی.

November 14, 2009

مورچه‌هايي با نواي بلبلي

خسته بودم. ولی هوش از سرم پرید وقتی وارد پارکینگ شدم و دیدم دزدگیر ماشین از ساعت یک‌ربع به‌نه تا ده شب بی‌وقفه جیغ زده و بنده توی شرکت بی‌خیال نشسته بودم و به‌حرفهای مدیرعامل مهربان و مدیرفروش پرانرژی جدیدمان گوش می‌کرده‌ام!!
حالا هم هنوز هوش از سرم پریده.. یعنی وقتی فکر همسایه‌ها را می‌کنم واقعن شرمنده می‌شوم..
بگذریم.. این بنده خدا را پس فردا سوار قطار خواهم‌کرد و به‌مشهد می‌فرستم تا برادرم بفروشدش..
از وقتی از مشهد برگشته‌ام، بلانسبت هرچی دوست دارید فکر کنید، کار می‌کنم.. شبها تا هشت و نه سرکارم و نمی‌دانم چرا اگر قرار‌باشد توی شرکت بخوابم، هنوز هم کار هست..به‌نظرم سیستم کاری‌ام بی‌نظم است.فرصت کافی برای نظم‌دادن ندارم. کار زیاد است و هی مجبورم به‌روز بدوم وگرنه عقب می‌مانم..
یک آقای مدیرفروش انرژتیک سیستماتیک آورده‌ایم که لااقل بخش خودش را حسابی نظام داده..
توی شرکت همه عین قیبله مورچه‌ها می‌دوند.. فقط امیدوارم عاقبت این دویدن، خاک کول مورچه‌کردن نباشد.
هدررفتن زحمات یک سال قبل مرا ترسانده.. آن‌وقت هم از بس همه‌چیز سرعت داشت، فرصت کافی برای تحلیل نداشتم. باید تا دیر‌نشده یک فکری بکنم..
آثار گفتگوی میهنی و سبز دولت کریمه دهم حسابی توی گودی انگشتانمان دارد سبزی می‌کارد. هر روز از نوعی. این هم خودش می‌تواند در گیج‌شدن بیش از پیش من و ما نقش موثری ایفا کند... حیف از آن وقتهایی که می‌شد درباره قلعه حیوانات نوشت. دیگر نمی‌شود. باید شعر گفت در وصف این‌همه گل و بلبلی که روح مخت را هر روز و هر ساعت به‌سوت‌زدن وامی‌دارند.
از این‌همه که بگذریم، خوبم. فرصتي نيست كه به‌ جاهاي خالي فكر كنم ..يعني زياد نيست...

November 11, 2009

..

هم خیلی خسته ام، هم نوازش خونم کف پامه..
روحم حالش خوبه، فقط خوابم می یاد یک دنیا.

November 7, 2009

بابا-3

دیشب از مشهد برگشتم. حال بابا نسبتن خوب بود. بلاخره بعد از ده روز، برای ساعاتی فشارخونش ۱۴ شد.. امروز انگار بهتر از دیروز است.
می‌خواستم سه‌روز مشهد بمانم اما روز دو‌شنبه که رفتیم برای تست قلب، فشار بابا رسید به ۲۱ و پایین نیامد که نیامد. بیشتر به‌خاطر مادرم ماندم.. روحیه‌اش را باخته‌بود، آن قدر که من هم به‌سختی اشکهایم را قایم می‌کردم..
خوشحالم که رفتم و ماندم و مواظبتشان کردم..
از ایمیل‌های شما و کامنت‌هایتان هم ممنونم.. دعای خیرتان کمکمان کرد.. امیدوارم همگی زیر سایه خانواده‌‌، آرامشی برقرار داشته باشید..

November 2, 2009

بابا-2

بابا بهترند.
بي انصاف يك سال داروي فشارخونش را يواشكي قطع كرده بود.. بعد از چند روز تازه به فشار 15-16 رسيده ايم.. امروز مي رويم تست قلب. ولي بحران گذشت به اميد خدا..
از لطف همه دوستان ممنون. ببخشيد كه تا الان به اينترنت دسترسي نداشتم

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۸

October 31, 2009

بابا

خوب .. من سعی می‌کنم کمی بخندم.. و اشکهایم را پشت پلک‌هایم نگه‌دارم و حواسم را بدهم به‌کار و یادم باشد که خدا بهترین نگهدار بندگانش است..
کار سختی‌ست اما..
پدرم از سه‌شنبه‌شب گذشته حال خوشی ندارد. فشار خونش خیلی بالاست.. و من به‌شدت نگرانم..
امشب می‌روم مشهد..می‌شود لطفا مثل همیشه برایمان انرژی مثبت بفرستید؟

October 30, 2009

زندگي

image004.jpg

October 22, 2009

برای آدم بودن مان تلاش کنیم.

هرچه خصلت کارمندصفتی آدم کمتر باشد، موفق تر، خوشحال‌تر و با عزت نفس‌بالاتر کار می‌کند.
هرچه مدیر آدم‌تر باشد، می‌تواند خصلت کارمند‌صفت بودن همکارانش را کم‌‌رنگ‌تر کند.
آن خصلت و این منش به‌عقیده من بیشتر اکتسابی‌اند تا ذاتی و بالطبع، کنش‌هایی خود‌خواسته‌اند تا عکس‌العملی.
...

October 21, 2009

گل واژه

پست قبلی را که نوشتم به‌خاطر خواندن یک وبلاگ بود... وبلاگ‌نویس زنی‌ست که عاشق مردی متاهل است..
ردکردن این عشق در توان من نیست. یعنی آن قدر آدم‌ها پیچیده‌اند و روابط زناشویی خودشان را پیچیده می‌سازند که هرچه تجربه‌ات زیادتر می‌شود، می‌فهمی که نباید زندگی زناشویی را به‌قضاوت بنشینی.
برای خود من هم چندبار در شهر از این دست پیشنهادات بی‌شرمانه اتفاق افتاده.. مردان متاهلی که اتفاقن یا بسیار زیاد دوستشان داشته‌ام -یا در مواردی هم اصلن نداشته‌ام- و سعی کردم به‌هرحال خودم را از این رابطه سه‌نفره معیوب دور کنم.
می‌گویم معیوب..بله. به‌نظر من معیوب است. چیزی که درد آور باشد یک جایی ازش عیب دارد. حالا گیرم که من منشا درد را درست نشناسم و یا بخواهم نادیده بگیرم.
داشتم می‌گفتم که از این روابط دور می‌شوم.. و این دور شدن در کمال خودخواهی ، به‌هیچ‌وجه تا به امروز ربطی به زن مقابل نداشته‌است. همیشه خودم مهم بودم. فکر کردم طاقت تحمل مردی را ندارم که آغوش تقسیم‌شده دارد.. هرقدر این مرد بگوید عاشق است.. هرقدر برایم فداکاری کند.. هرقدر بزرگ‌ترین مردی باشد که در زندگی دیده‌ام.. هرقدر بتواند عاشقم کند.. من نمی‌توانم فکر کنم که این مرد به من خیانت نمی‌کند.هرچند از اساس، در آغاز رابطه، دانسته وارد قضیه شده‌باشم و اصل مطلب این باشد که خیانت دارد توسط ما به زن اول انجام می‌شود.
برای من خیانت‌کار بودن مرد مهم‌است. اینکه دارد به من خیانت می‌کند.این واژه به راحتی قادر است مرا برماند(!) و بنشیند جای هم منطق و هم احساس.
...
در ضمن نوشتن این پست اصلن به معنی رد کردن روابط سه‌نفره و چهار نفره و پنج‌نفره نیست. من فقط در مورد خودم نظر دادم چون می‌دانم مدیریت و هندل کردن این نوع رابطه از دو نفر که بیشتر می‌شود، برای من نه سخت، که ناممکن می‌شود. بنابراین سراغ بنده که می‌آیید لطفا از قید دو جهان آزاد باشید :).

October 20, 2009

كف بين

وقتی هنوز خیلی بچه سال‌تر از این حرفها بودم و در آستانه طلاق، یکی از دوستانم کف‌بینی می‌کرد. خوب .. استیصال باعث خیلی کارها می‌شود.. من مستاصل هم خواستم کفم را ببیند. كف دستم را نگاه‌كرد و بهم گفت:هی.. داري جدا مي‌شوي؟ سرم را تکان دادم که آره.. بغض داشتم..
خودش طلاق گرفته بود.. نشست کنارم و دستانم را در دستانش گرفت.. آن صحنه آن‌قدر برایم وضوح دارد انگار همین دیشب بود..برایم زندگی‌اش را تعریف کرد.. گفت که بعد از مدت کوتاهی زندگی مشترک، متوجه اعتیاد همسرش شده..همه‌کاری برای رفع اعتیادش کرده.. دوستم هدنرس بیمارستان بود.کمک‌هایش فایده‌ای نکرده بود..شوهرش هی‌خوب می‌شد و هی برمی‌گشت..مردي كه نه‌تنها معتاد بود و در این راه همه زندگی را به‌آتش کشیده بود که فحاش و کتک‌زن هم بود.. ولی با همه این حرفها باوجود اصرار خانواده‌ دوستم و طردشدن‌شان از طرف فامیل، راضی نمی‌شد طلاق بگیرد با فكر كه همه‌چيز علاج دارد. یک روز مادرش با تحقیر بهش می‌گوید: می‌دانی.. تو وقتی طلاق می‌گیری که ببینی زنی توی تخت‌خوابت به‌جای توست.. چیز دیگری وادار به طلاقت نخواهد‌کرد..
دوستم به‌همین سرانجام مبتلا شده‌بود.. آنچه او را به طلاق کشاند نه اعتیاد بود و نه کتک‌هایی که می‌خورد، که خیانت بود و درد ناشی از حقارت آن؟! نمی‌دانم.. لابد همین.. درد ناشی از حقارت..
کاری ندارم به کف‌بینی. همین‌طور به اعتیاد شوهر.. فقط فکر می‌کنم چطور بعضی از ما زنها- از جمله خودم- تنها و تنها با درد خیانت است که می‌توانیم متنفر شویم؟ اثر این درد تا چه حد می‌تواند ماندگار باشد که همه عمر گوشه‌ای از ذهن‌مان را اشغال کند؟ چطور هیچ درد دیگری تاثیری در بیدارشدن‌مان ندارد؟ چرا همه دردها توی ذهن ما بعضی‌ها، می‌توانند قابل علاج باشند جز این یک درد لاعلاج؟

October 11, 2009

دالان دل

يكي بايد بياستد..

عادت برای من به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام می‌شود/ می‌شوم. انقدر از عادت گریزانم که ممکن‌ست بی هیچ تاملی طرح عاشقانه‌ی بی‌سرانجامی را با یک رفتگر بکشم. این شکلی‌اش را تجربه کنم که من آدم تجربه از هر چیزی، از هر نوعی در هر مکانی ام. آدم خود را سپردن دست بادم. اصلن من می‌گویم آدم‌ها نباید به زندگی‌شان عادت کنند. عادت که کنند رنگ محیط می‌شوند. می‌شوند خاکستری. رنگ و رو رفته. باید همیشه در بروند از این روزمرگی، باید به زور یک شکلات هم که شده یک طعم غیر از امروز را در امروز بچپانند. باید عاشق قالی‌شوی‌ها بشوند، شیشه‌شورها، گاری‌چی‌ها. پاهای‌شان را گلی کنند. درخت‌ها را بالا بروند. روی برف‌پاک‌کن‌ها نامه‌های یادگاری بگذارند. آدم‌ها باید زندگی را به هر زوری که شده از عادی بودن درآورند. باید بلد شوند که می‌شود به جای راه رفتن دوید. به جای دویدن پرید. به جای حرف زدن آواز خواند. به جای دست دادن بغل کرد. دمت گرم گفت. روی‌ شانه‌شان، پشت‌شان،‌ نقطه‌ی ثقل دوستی‌شان زد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که خودشان را به زور از زندگی بکشند بیرون. زندگی را خودشان طرح دهند. به شکل خودشان. به شکل ایده‌های‌شان. به شکل آرزوهای پروازشان. باید بلد باشند آغوش کشیدن‌های ناگهانی را. بوسه‌های یک‌هویی را. گریه‌های بی‌هوا را. باید زندگی را تابلویی ببینند. تابلویی ببینند نقاشی شده از کوه و دشت. از خانه و خیابان. از ماشین‌ها و آدم‌ها. که آدم توی تابلو شوند؛ قصه بازی کنند، شخصیت باشند، بسازند بتراشند از زندگی‌شان، از حواشی‌شان، از اطرافیان‌شان. ردی از خودشان به جا بگذارند. دل‌شان را خوش کنند. دل دیگران را به هوای دل خودشان خوش‌تر کنند. نگاه‌ها را برق بیاندازند از این یک ذره تفاوت. از این یک اپسیلونی که بلدند بلندتر بپرند از زمین. که بلدند سیب بچینند از درختی که کنار اتوبان ایستاده و هیچ تنابنده‌ای نمی‌ایستد برای چیدنش.

October 10, 2009

حضور خلوت انس

فردا می‌روم سفر. به‌مدت شش روز . شاید اینترنت داشته‌باشم شاید نه. نمی‌توانم بگویم با کی کجا می‌روم، چون رویم نمی‌شود بعد از این همه فال و استخاره بگویم با مادر و پدر می‌رویم کیش. یعنی اگر شما جای من بودید، می‌فهمیدید آمریکا رفتن به‌تنهایی بسیار آسان‌تر از طرقبه رفتن با بابای من است. برنامه سه‌جا را کنسل کرده و گریه و قهرم را سی‌بار درآورده تا رضایت داد بلاخره برویم یک‌جایی. بنابراین شما شاید متوجه نباشید که گاهی لذتی که در یک غذای حاضری‌ست همانا در چلوکباب هم می‌تواند باشد که هست.
این‌که با این دو می‌روم و اصرار داشتم که بروم، داستان دارد. طولانی‌ست. ولی خوب .. یک‌جایی از دل خودخواهم دوست دارد تا وقتی این‌دو می‌توانند روی پای خودشان راه بروند و ببینند و کیف کنند، کنارشان باشم. با خودم می‌گویم فرصت برای تنها‌رفتن‌های من شاید- فقط شاید- زیادتر باشد تا همراهی پدر و مادر. بعد هم فکر کردم بلاخره برویم.. هرجایی که می‌شود.. فقط از خانه بکشمشان بیرون..
هرکدام‌تان که بابای بدسفر دارید، می‌توانید با من حسابی همدردی کنید..
خلاصه که می‌رویم. برای nامین بار به‌کیش!
وقتی برگشتم به‌قول سرهرمس یادم بماند یک وقتی بنویسم از آنچه این یکی دو روز ذهنم را حسابی درباره خودم مشغول کرده.. طبق معمول درحال جوریدن مغز خودمم.. بد نیست.. اما زیاده از حد که می‌شود، سه روز سردرد بی‌وقفه عارضه دارد.

! :-(

گاهی اوقات اتفاقاتی می افتد باور نکردنی .. که متاسفانه و بدبختانه باید باور کنی.

October 9, 2009

بلكا

همین حالا که دارم می‌نویسم، زوج خوشبخت همسایه درحال فریاد زدنند.. می‌توانم بی‌بی‌سی را خاموش کنم و کار حتی به‌خیال پروری هم نرسد، بس که صدایشان را می‌شود واضح بشنوم.پس نتیجه می‌گیریم که فاتحه‌ای که به‌دیوار اتاقم خواندم با آن رنگ بی‌خود عایق، چقدر مثبت بود. ها؟
رنگ عایق هیچ‌کاری نکرد.. جز این که پوشش دیوارم را شبیه کنیتکس کرده و هیچ جوری جز با فشار آب شلنگ قابل پاک‌کردن نیست. زشت هم هست. گفتم که یک‌وقت مثل من علاف چيزي به‌نام رنگ با پوشش سلولوزي يا بلكا يا رنگ با الياف پارچه‌ نشوید.
برای عایق‌کردن دیوار، اگر کوچک‌شدن مساحت خانه‌ برایتان مهم نیست، بهترین روش استفاده از درایوال است. حدااقل ۵ سانتی‌متر ضخامت دارد ولی جواب مي‌دهد.

ترس‌

به‌طرز احمقانه‌ای- یا وحشیانه‌ای- از آدمهای عصبی فرار می‌کنم.. از آدمهای تنش‌زا.. از اتفاقات عصبی‌کننده هم فرار می‌کنم.. صدای فریاد به‌شدت مرا به‌هم می‌ریزد.. حتی میان یک نوشته که باشد. دوست ندارم قاطی اینها شوم..
از فیلم‌های اکشن هم گریزانم.. از کتاب‌هایی مثل سوربز که خون‌ریزی در آنها دستمایه نوشتن است. هرچند عالی باشند.. تمام عضلاتم را منقبض می‌کنند..
دوستم می‌گوید: خودخواهی. اما خودم که خودم را می‌شناسم، می‌دانم از خودخواهی‌ام نیست. پوست روحم ناسور شده.. این چیزها باعث می‌شوند زخمهایش خون‌چکان شوند و من بلد نیستم جلوی خون‌ریزی را بگیرم..

October 8, 2009

هرمس-رويا-آيدا-فروغ

نوشته هرمس که بهش لینک داده‌ام یک‌جور خوبی توی ذهنم رسوب کرده.. مثل یک کتاب خوب که گاهی گیرم می‌آید و می‌خوانم.. یک‌وقتهایی، آیدا هم نوشته‌هایی از این دست دارد.. بلد است برایت رویا را بنویسد.. و بعد تو رویا را می‌بینی و لمسش می‌کنی.. مثل عکسهایی که آدمها از اتفاقات رویایی می‌گیرند.. یا از اشیاء رویایی.. یا .. فرقی نمی‌کند.. به‌تصویر کشیدن رویاهای قشنگ، توانمندی می‌خواهد.. من که خیلی امتحان کردم و شاید یک بار از هر صد بار توانسته باشم چیزی را آن طور که توی فکرم می‌درخشد، با همان طراوت و زیبایی نوشته باشم.. فکر می‌کنم باید درحال زندگی‌کردن آن رویا باشی.. یا مصمم باشی که زندگی‌اش کنی تا همه جزئیات را ببینی..
یک‌وقتی آیدا از قول یوسا نوشت: انسان به ادبيات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد.
خوب .. من دقیقن همینم.. کتابی که می‌خوانم، فیلمی که می‌بینم یا عکسی که تماشا می‌کنم باید تجسم یک رویای زیبا باشد.. یک رویای رنگی.. الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که احتمالن به‌همین دلیل قدرت دنبال کردن هیچ هنر غمگینی را ندارم.. از یک زمانی به‌بعد این اتفاق برایم‌افتاد.. کی؟ نمی‌دانم.. ولی یک‌چیزی درونم هست که با دیدن رویای رنگی پر می‌شود.. وبعد آن رویا را گوشه‌ای قایم می‌کنم تا یک‌وقتی زندگی‌اش کنم..
این نوشته هرمس را خیلی دوست داشتم. این زن را. نمی‌دانم چرا؟ ولی گاهی او را زندگی می‌کنم. در خلوت با خودم.

October 7, 2009

عالی

یادم بماند در زند‌گی بعدی‌ام زنی باشم سی‌و‌هفت‌ساله

آدم های ناجالب

این آدمهایی را که بلدند توی عزاداری بیشتر از صاحب‌عزا غصه بخورند، دیده‌اید؟
این کارمند ما که وقتی خرابکاری می کند، خودش می‌آید کنار دست من می‌ایستد و شروع به آرزو‌کردن می‌کند و غصه می‌خورد.. که هی هی.. اگه می‌شد مثلن این محموله را به‌موقع حمل کنیم، چه عالی می‌شد.. حیف که نشد از این هوا استفاده کنیم.. آخی.. چقدر پول اضافه دادیم.. حیف ..افسوس..
حالا من که اصولن اهل عزاداری در کار نیستم.. ولی فکر کنم حتی آدم عزادار واقعی هم دلش بخواهد بزندشان.

October 5, 2009

تجربه‌ای که فقدانش، جای خالی بزرگی دارد.

یک‌وقتهایی آدم دلش می‌خواهد برای یکی وراجی بی‌خودی بکند.. برای یکی که در عین‌حال او را بفهمد و لی‌لی به‌لالایش بگذارد.. نه که درددل.. فقط حرف‌زدن عادی.. از آن‌جور حرفهایی که توی دفتر خاطراتت می‌نویسی و غیر از آن فقط به‌کسی می‌گویی که خیلی باهش صمیمی هستی.. دستش را توی دستت می‌گیری و همین‌طور که آرام آرام نوازشت می‌کند و خستگی‌ات را می‌گیرد، حرفهایت را گوش می‌کند ..

October 3, 2009

دستت را به من بده..

تصمیم‌گرفته‌ام مراقب گل ياس باشم.. بیش از هر‌زمان دیگری در این سی و هشت‌سالی که خواهریم.. همیشه فکر می‌کردم به‌قدر کافی بزرگ‌شده و زندگی خودش را دارد و نباید دخالت زیادی داشته باشم.. گرچه خیلی به‌ندرت یک‌وقتهایی مثل خواهر‌بزرگ‌ها او را پشت سرم قایم کرده‌ام و همه آدمهایی را که اذیتش می‌کردند، یک‌فصل سیر زده‌ام تا دلش خنک شود و آنها هم حساب کار خودشان را بکنند..
اما حالا که سنی از هردویمان گذشته، فهمیده‌ام که با این نوع مراقبت مشکلی اساسا حل نمی‌شود.. باید یک کار ریشه‌ای بکنم..
می‌خواهم قوی‌اش کنم.. اول باید سلامتی روحش را درست کنم.. به‌نظرم امشب قبول کرد که مراقب روحش باشد.. مشاوره برود و همه چیزهای غصه‌آور را از دور و برش دور کند.
بعد می‌فرستمش کلاس زبان و کامپیوتر. و در کنار اینها می‌خواهم وادارش کنم که یک گالری نقاشی بزند. محلش خانه من.
عزمم را جزم کرده‌ام که زندگی گل یاس را درست کنم و از او یک زن قوی بسازم. یک زن با اعتماد‌به‌نفس که روی پای خودش بیاستد. زنی که زندگی‌کردنش وابسته به هیچ باغبانی نباشد.

.....
در رابطه با پست قبل:
با تشكر از تك تك تان كه كامنت داديد و ايميل زديد، نتيجه همفكري اين شد كه هفته ديگر به مدت شش روز مي‌روم سفر.:)

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

فان آفرین باشید

هنوز شرکتم.. یکی دو کار کوچک مانده.. بعد می روم ورزش. و بعد خرید و خانه..
آخر هفته باید روی چند چیز مهم فکر کنم.
یکی این که باید ترتیبی بدهم تا بچه های شرکت درست سازماندهی شوند.
درحال حاضر بیشتر هماهنگی‌ها را خودم انجام می‌دهم و این هم انرژی زیادی می‌برد، هم نمی‌گذارد به چیزهای مهم‌تر فکر کنم. این که تابه‌حال کارها را سیستماتیک واگذار نکرده‌ام، یک نقص من است. یعنی وقت یا حال یا سیستم درستی برای آموزش‌دادن ندارم.(شاید چون سازمندهی را بلد نیستم) برای همین وابسته به کارمندان باهوشی می‌شوم که نیازی به‌یاددادن زیادی ندارند و خودشان خودکار جلو می‌روند. وقتی یکی از اینها می‌خواهد برود، من می‌میرم.
دوم این‌که باید برای آینده فکر کنم.
با فشار زیاد، در چند جبهه، بازار را باز کرده‌ایم. یک‌هو ممکن است با حجم بالایی از سفارش روبرو شوم. نباید بگذارم وضعی پیش بیاید که بازار اعلام نیاز کند و ما نتوانیم جنس را برسانیم. این از بازار‌نداشتن هم بدتر است. چون بهره زحماتمان و هزینه زیادی که برای بازاریابی صرف‌کرده‌ایم، نصیب رقیبان می‌شود.
سوم این‌که می‌خواهم کمی به‌خودم فکر کنم. به‌این‌که چطور کمی فان در زندگی‌ام بیافرینم. این فان چه‌ها می‌تواند باشد؟ سفر؟ دوست‌پسر؟ یک خرید عالی؟ عوض کردن خانه؟ یک‌ماشین جدید؟.. فعلن نمی‌دانم. همین‌طوری که می‌نویسم، هیچ‌کدام جذابیت فوق‌العاده‌ای نسبت به بقیه ندارند! شما چه می‌گویید؟ به‌نظرتان جذابیت ماشین خوشگل بیشتر است یا دوست‌پسر ؟ P-:
یک کم با من حرف بزنید. به‌نظرتان برای من با این ویژگی‌ها که می‌شناسید، چه فان دلپذیری می‌شود تعریف کرد؟ که حالم لابلای این همه کار خوب شود؟ یادتان باشد که این فان نباید خیلی وقت‌گیر باشد.

استحاله کاری

من سالی یک بار یک پست نامرتبط با کار می نویسم، آن وقت زیر همان یکی هم کامنت‌ کاری می گذارید!
بعد من را بگو که دنبال دلیل بی‌حسی‌ام می‌گردم !

September 28, 2009

بی حس

.. درباره خودم حدس می‌زنم عاشقی و همه‌چیزش را فراموش کرده‌ام..
نمی‌دانم من توان عاشق‌شدن را ازدست‌داده‌ام یا بقیه توان عاشق‌کردن‌م را؟
دکتر بیرشک می‌گوید: آماده نیستی.
خوب اگر حالا‌حالاها آماده نشدم چی؟!

...

گاهی برای فردا نگران می‌شوم.
از این لحاظ که ...

September 27, 2009

حرف ور

یک‌وقتهایی یک حرفهای احمقانه‌ای از دهان آدم بیرون می‌آید که همین‌طور که دارد توی هوا پخش می‌شود، آرزو می‌کنی کاش هزار تا دست و دهان داشتی که آن وسط جمعشان می‌کردی..
هفته قبل یکی از این وقتها بود..
توی جلسه‌ای با مدیر کارخانه و آقاشیره( نگفته‌بودم که باهم رفیق شدیم و حالا مشاور ماست) و مدیرعامل مهربان نشسته بودیم..
حرف از سخت‌شدن استخدام کارگر در منطقه ماشد. که علت اصلی‌اش تعطیلی نه ماه قبل کارخانه‌مان بوده و حالا همه دارند بیمه بیکاری می‌گیرند و یک شغل معمولی دیگر هم کنارش دارند یا اصلن همان را هم ندارند و پایشان را دراز می‌کنند توی خانه و پول بیمه بیکاری را مزه‌مزه می‌کنند. برای همین دیگر حاضر نیستند تا وقتی هنوز مهلت استفاده از این مزیت را دارند، جایی مشغول شوند، چون به‌محض اشتغال جدید قطع می‌شود و کار دوم هم نمی‌توانند داشته‌باشند..
داشتیم سیستم غلط کار ایران را نقد می‌کردیم تا آقای الف نون یک زمانی شاید از نظرات ما برای اداره سیستم دنیا هم بهره‌مند شود.
مدیرعامل مهربان می‌گفت که اشکال فرهنگی‌ست. در خارج از کشور اگر کسی بیمه‌بیکاری بگیرد و در عوض کارش را از دست داده باشد، افسرده می‌شود و خیلی نمود بدی دارد.
من هم نظر دادم که: بله .. مثل آقای فلانی که مدیر مالی‌مان بود یک‌زمانی و اصرار کرد که اخراجم کنید تا بتوانم بیمه بیکاری بگیرم و حالا فکر کنم بیش از پانصد هزارتومان از بیمه می‌گیرد و چند جا هم پارت تایم کار می‌کند.. خوب این عین دزدی‌ست.. و خلاصه کار زشتی‌ست که انگل اجتماع باشی و به‌صرف اینکه سه‌درصد از حقوقت را داده‌ای فکر کنی باید قبل از مردن نقدش کنی.. و اصلن چطور کسی رویش می‌شود صحیح و سالم توی خانه دراز بکشد و پول مفت بگیرد؟ و .... خلاصه همین‌طور ور زدم یک سره...
شب یادم آمد که زن مدیر کارخانه‌مان هم بیمه بیکاری می‌گیرد.

September 26, 2009

وقتی شجاعتت در وبلاگ خلاصه می شود.

برخلاف پنین، امروز روز من نیست. نه امروز بلکه اصولن شنبه‌ها و من رابطه دلپذیری با هم نداریم. تقریبن همه شنبه‌ها، بد بیدار شده‌ام.
از دولتی‌سر بچه مزخرف همسایه‌. که یا تا نصفه‌شب بیدار می‌ماند و از این سر به‌آن سر خانه مثل زلزله می‌دود و یا کله سحر با جیغ و گریه بیدار می‌شود.. گاهی هم بابای مزخرف‌تر از خودش سر صبحی هوس بازی و قربان‌صدقه رفتن می‌کند یا روی دیوار رنگ می‌گیرد و برایش آواز می‌خواند.
امروز تصمیم دارم بروم سراغشان.
فکر کنم چهارمین اعتراضم باشد.
اولین بار ساعت یک یکی از هزارتا نصفه‌شبی بود که هنوز بچه نداشتند و درعوض مثل وسط بیابان سرهم داد می‌زدند.
دومین بار بچه دنیا آمده بود و برای دلخوش‌کنکش یک تلوزیون دیواری روی دیوار مشاع با دیوار اتاق‌خواب من نصب کرده بودند تا از ساعت پنج‌صبح کارتون تماشا کند.
شب قبل بار سوم، چهاربار با صدای گرمب کوبیدن در اتاق از خواب پریده‌بودم و فردا مادر چرمنگ بچه گفت: دخترم از این‌که تازه یاد‌گرفته درها را به‌هم بکوبد، حظ وافری می‌برد!
امروز بار چهارم است. نمی‌توانم بگویم لطفا مواظب این پدرسگ‌تان باشید که از‌بس می‌دود، توی ذهنم احساس زلزله دارم. نمی‌شود به‌گریه‌کردن و زوزه کشیدن بی‌وقفه‌ هم اعتراض کرد.اما بعد از کلی گشتن یک رنگ نسبتن عایق پیدا کردم که امروز می‌خواهم ازشان تمنا کنم با هزینه من دیوار مشاع را از دو طرف رنگ کنیم، شاید لااقل شنبه‌های زهرماری‌ام کمتر شوند.
یعنی بگویم ها.. از این همسایه واقعن بیزارم. از آن نفرت‌های خیلی نادر عمرم.

September 24, 2009

من چی فکر می کنم؟

هر سه هفته‌یک بار به توصیه دکتر افتخار، سری به دکتر بی‌رشک می‌زنم. دیروز قبل از رفتن فکر می‌کردم کار اضافه‌ای‌ست .. با این‌حال، چون وقت گرفته‌بودم، رفتم.
در این جلسات، درباره چیزهایی حرف‌می‌زنم که مایه ناراحتی‌ درونی‌ام می‌شوند و به‌خاطر نوع زندگی‌ام کمتر کسی کنارم هست تا بتوانم آزادانه با او درددل کنم و مشورت بگیرم.
اصلی‌ترین کاری که دکتر بی‌رشک برایم می‌کند این است که مسیر گفتگو را مرتب می‌کند و من خیلی آرام توی راهی می‌افتم که بفهمم اشکالم درکجاست. کمی هم رهنمودهای تک‌کلمه‌ای می‌دهد.
دیشب محور اصلی حرفها، درباره رابطه‌ای بود که سه‌سال است تمام کرده‌ام اما هنوز ذهنم با آن درگیری دارد.
وقتی بعد از یک ساعت حرف‌زدن متوجه دلیل رفتارم شدم، برایم بسیار جالب بود و فهمیدم ادامه‌دادن این جلسات، یکی از بهترین کارهایی‌ست که در حق خودم می‌کنم.
امیدوارم حوصله کنم و درباره دیشب و حرفهایی که رد و بدل کردیم، بنویسم. به‌نظرم برای خیلی‌ها مفید باشد.

September 22, 2009

آگهی کار

آیا در این محل کسی هست که دوست داشته باشد در کارخانه ای حوالی اراک و سلفچگان، کار کند؟ کار شیفتی ست. یعنی شب کاری و روزکاری به نوبت دارد. حقوق متوسط است.
جای پیشرفت روزافزون دارد.
رشته تحصیلی مرتبط به ترتیب اولویت: شیمی، مهندسی شیمی، مهندسی مکانیک، مهندسی صنایع و اگر نشد سایر مهندسی ها.
اگر کسی خواست به من ایمیل بزند:
foroogh.bahari AT gmail.com
در ضمن طبق معمول معرف وبلاگی یا گودری لازم است.

September 21, 2009

اينم از اون.

دوستم می‌گه مرض دارم.درست می‌گه احتمالن.
در این راستا فکر کردم بهتر که پسورد ایمیل مشترک رو عوض کرد. ولی خوب .. نمی شد بیست و چهارساعت زودتر این کار رو می‌کرد که دوست دختر جدیدش رو نمی‌شناختم؟
و بعد بازم در این راستا، امروز که رفتم سراغ فیس‌بوک و جد و آباد دختره رو درآوردم به‌مددش، هزاربار با خودم فکر کردم که خوب احمق‌جون تو که سه‌ساله نمی‌خوای با طرف هیچ رابطه‌ای داشته باشی، خوب بزار اون به امورات همیشگیش برسه.
بعد نهصد و نود و نه بارش به‌خودم جواب دادم: باشه برسه..اصلن من فیلم رو از همون سه سال قبل کات می‌کنم، انگار نه انگار این آدم امروز، اونه.
بار آخر فقط، سند مسیج فیس بوک خودش رو (که من رو توی لیستش نزاشت) باز کردم، گفتم فلان فلان شده تو غلط می‌کنی یه روزی عاشق من بوده باشی و حالا دوست‌دختر جدید بگیری.. خوبه الان به‌همه جد و آبادش نامه بدم و بگم فلان و فلان و فلان ؟

كه اون یه بار هم بی‌خیال شدم..:-( ..فقط گفتم اینجا بنویسم هم دق دلم خالی بشه و هم حتمن بخونه.

September 19, 2009

!

گفته بودم عاشقم؟ خب حرفمو پس مي‌گيرم!

به یاد آقای ملوّن

خوب .. حالم بهتر شد. اولتراسرف کار افتاد. رنگ صورتی رو برداشتم. ولی هنوز اینجا درست نیست. یعنی فکر کنم وقتی درست بشه که دیگه من شوهرکرده‌باشم و رسمن وبلاگ‌نویسی رو بزارم کنار..
مواد اولیه هم داره حمل می‌شه. خیلی عالی. کارگر ولی هنوز نداریم.
یادم باشه بعدن درباره شرکت بازرگانی پتروشیمی یه‌چیزی بنویسم. و بگم که مثل سازمان آقای قالیباف، اینا هم جزو استثناهای کاری ایران هستن. و من اصلن نمی‌فهمم چه چیزی باعث می‌شه این دو سازمان باروشی غیر معمول کار کنن. چون اصولن شما می‌تونین یه‌سر برین مثلن ثبت شرکتها یا دارایی یا ... تا درک کنین کارکردن معمولی یعنی چی.


اولتراسرف

کله صبح شنبه چه ‌بداخلاقم.
دیشب بد خوابیدم. درواقع فکر کنم نخوابیدم. فیلم مزخرف حس‌ پنهان را دیدم. حیف وقت .کاش سوداکو حل کرده‌بودم جاش.
از صبح هر‌جایی کار داریم، می‌گویند تا بعد از عید فطر همه تعطیلند. سوال کردم اگر عید دوشنبه باشد، چکار کنیم که موادمان تمام می‌شود؟ گفتند: کاری نمی‌توانید بکنید.
بنابراین ماهم باید تعطیل کنیم. خوب خدا را شکر !
نصف بیشتر کارگرهای یکی از کارخانه‌هایمان هم خودشان به‌خودشان مرخصی عید فطر داده‌اند و رفته اند شهرستان. لامصبا. نمی‌شود اخراجشان هم کرد، از بس در مضیقه کارگریم و خودشان می‌دانند.
دولت دهم در پیشبرد اهدافش واقعن موفق است.
در ضمن این رنگ صورتی حاشیه هم بدجوری روی مخم قدم می زند، بی اولتراسرف هیچ کاریش فعلن نمی توانم بکنم. تحمل کنید.

September 18, 2009

كه بگو آيا بي‌من چوني؟

یک‌وقتی بهم گفتی هیچ‌وقت با‌هیچ‌کس دیگری در بهشت نخواهی‌بود. گفته بودی آن‌قدر در زندگی‌ام اثر‌گذار بوده‌ای که اگر بخواهم تو را از زندگی‌ام بیرون کنم، باید همه زندگی را دور بیاندازم..
خواستم بگویم درست گفته بودی.

September 17, 2009

اینم از این .

خوب به نظرم اینجا بلاخره درست شد. از داریوش ممنون که خیلی وقتش رو گرفتم. البته کلک مشهدی زدم وگرنه دست از سیاست برنمی‌داشت تا به‌اینجا برسه :-) و از آقای الد‌فشن عزیز هم برای طراحی لوگو و ترکیب رنگ خیلی ممنون.
اسم این دو تا آدم بزرگ رو نوشتم که اگه هر فریادی دارید برسرآمریکا بکشید، من کاره‌ای نیستم. :-)
در ضمن از نظرات سازنده شما که مطابق با خواست این دولت باشد، استقبال می شود .

September 16, 2009

جولیا رابرتز

مثل اسب دارم کار می‌کنم.. وسط این هیر و ویر برای این‌که بهم خوش‌بگذرد، لای گودر را هم باز می‌کنم و سرک می‌کشم..
یعنی بهتان بگویم، محض دل‌سوختن هر که بی‌گودر است، واقعن یک خوشی به‌خصوصی را دارید از دست‌می‌دهید..
این جوک بودن بالفطره بچه‌ها.. این جنگ هفته‌ ال مرضیه و راضیه و گولیه و فیلان، این عکس آدمهای دنبال مورچه... واقعن خوشی خالص سرشاری دارد.

September 15, 2009

desire

یک وقتی یکی، توی گودر به گمونم، نوشته بود که عکسهایی رو می چسبونه روی در و دیوار که دیزایرهاش هستن. و انگار همچین اسمی هم بهش داده بود: دیزایر پیکچر.. درست یادم نیست.
اما الان که داشتم فولدرهای کامپیوتر رو مرتب می‌کردم و بعدش هم رفتم سراغ استار آیتمزهای گودرم، دیدم همه جا سرشاره از همین دیزایر عکسها. عکسهایی از آدم‌هایی که دوست داشتم باشم و نبودم.. آدمهایی که دوست داشتم داشته باشم و نداشتم.. جاهایی که.. چیزهایی که .. حرفهایی که.. کتاب هایی که .. کتاب خونه هایی که..
و من همه این ها رو معلوم نیست برای چی بایگانی کردم.. انگار برای یه وقتی که قراره بیاد.. یه وقتی که قراره زمان، زمان من باشه و معلوم نیست کی و چی و با کی و کجا..
فقط گوشه کنار همه جا آرزوها رو بایگانی می کنم که فراموششون نکنم.
...
الان که دوباره متن رو خوندم دیدم بهتره افعال رو ماضی نقلی کنم: دوست داشتم داشته‌باشم و نداشته‌ام.. بعدش متوجه‌شدم حتی می‌خوام این دیزایر‌ها توی کلماتم هم باشن.. انگار اگر کلمات رو، فعل گذشته به‌کار ببرم، با‌دست خودم دیزایر رو مدفون کرده‌ام.. خیلی عجیبه این همه میل به نگهداشتن آزروها و مراقبت از اونها حتی لای صرف زمان افعال!

September 10, 2009

تعطیلات بهمون خوش بگذره :-)

tumblr_kplzegusqo1qzi8c3o1_500.png
گناهش به گردن اونی که تو گودر شر کرده بود :)
......
لینک از اینجا.

September 9, 2009

برای گل یاس، گل مریم، سپیدار

بیمار خنده‌های توام
بیشتر بخند..
خورشید آرزوی منی
گرم‌تر بتاب.

September 8, 2009

گل ياس

فکر می‌کردم امشب از آن شبهایی باشد که بنشینم اینجا و از عطر مریمی که توی اتاق پیچیده بنویسم و تعریف کنم که دیشب یک کتاب‌خانه خوشگل سفارش دادم..
اما گاهی اتفاقی هست که قدرتش ماورای شادی درونی تو باشد..
گل یاس یک‌ماه رفته سفر. برادرم تلفن زد و گفت با او حرف بزن. گفت دل گل یاس خیلی پرپر شده..
تلفن زدم.. نمی‌توانست حرف بزند. بعد از این‌همه سال..
لعنت بر باغبانی که فکر می‌کند قادر است عطر گل یاسی را از او بدزدد..
دلم برایش گرفت.
سپردمش دست خدا. سفارشش را هم کردم تا مراقبتش کند.. من از این فاصله خیلی ناتوانم.. گرچه نزدیک هم که باشد، باز ناتوانم..
فقط می‌توانم گوش کنم، دلداری بدهم و امید ببخشم.. امیدی که خودم گاهی بهش ناامید می‌شوم..
اين نوشته را هفت سال قبل در وبلاگ قدیمی فروغ برای گل‌یاسم گذاشته بودم.. هفت سال می‌گذرد.. و او هم‌چنان می‌جنگد.. می‌جنگد چون عطر دارد و عطر‌افشانی یاس به‌ذات اوست..
3/16/2002 11:27:00 PM
سلام. رفته بودم خريد سوغات برای خواهرم. برای خواهری که مشهد دارم. به او می گويم گل ياس.چون مثل ياس زيبا و لطيف و سرشار از عاطفه است.بوی بهار می دهد. گل ياس نمونه ای از زنان بی پناه اين سرزمين مرد سالار است. وقتی بيست و چهار ساله بود، به اصرار خانواده ازدواج کرد ، آن زمان يک گل ياس بود و محله ای که از عطرش سرمست می شد.گل ياس من هنر مند بود ، نقاش بود و خطاط...صدای زيبايی داشت که وقتی می خواند ، مرا می برد به باغستانهای پر گل...ليسانسی هم داشت که هيچ ربطی به گل ياس بودنش نداشت
گلم را دادند به يک مهندس از خارج آمده...وقتی من رسيدم دير بود
مرد برای گل ياس يک گلدان کوچک هديه عروسی آورد.گلدانی که وقتی نگاهش می کردم ، در زيبايی گلم محو می شد...گلم را در گلدان گذاشت و زندانی اش کرد. او زيبايی ياس را انکار کرد .نمی دانم چرا..شايد خودش زشت بود...شايد هم چشمانش نابينا بود. گل ياس کم کم پژمرد...آن قدر او را تحقير کرد که گلم باورش شد عطری نداشته.او ديگر نقاشی نکرد.نه صدای قلمش را کسی شنيد و نه صدای زيبای خودش را. هر وقت خواست بخواند ، مرد می گفت صدايت غمناک است و هر چه می کشيد برای مرد بی معنا بود.آخرين تصوير گل ياس يک پنجره بود که رو به باغ زيبايی پر از شکوفه باز می شد.آخر خانه او پنجره نداشت......
مرد شاد است که گل ياس را هرس کرده ولی من می دانم که گلم باز بهار را خواهد ديد و باز برای خانه تاريکش پنجره می کشد و باز ترانه خواهد خواند. کسی هست که بتواند عطر گل ياس را از او به يغما برد؟



(title unknown)

عجب هواي دو نفره‌اي! آدم اگر مي‌خواهد بميرد بايد اول تابستان بميرد..حالا گيرم كه هر سه فصل خوب خدا را يك‌نفره سپري كرده‌باشد.

September 6, 2009

يك هايكوي واقعي

خواندن و نوشتن را از یاد برده‌ام..
اولی را سوداکو از من گرفت..
دومی را گودر.
:-(

September 5, 2009

براي مردي كه هرگز كودكش را نديد.

من می‌توانم برای زندگی‌ام یک نقطه عطف تعریف کنم.. به‌گمانم هرکسی هم که مرا می‌شناسد، این نقطه را در زندگی‌ام تشخیص می‌دهد..
خیلی وقتها درباره‌اش نوشته‌ام اما این روزها زیادتر از هرزمان دیگری بهش فکر می‌کنم.. به‌قبل از آن نقطه که یک دختر بسیار ساده بودم. (ساده کلمه کوچکی‌ست برای آن آدم)..خیلی چیزها را نمی‌دانستم. خیلی حس‌ها، خیلی سلیقه‌ها، خیلی طعم‌ها، خیلی جور دیگربودن‌ها و جور دیگر دیدن‌ها را.
زندگی ساده من آن قدر ساده‌بود که خودم هم تعجب می‌کنم با وجود این‌که در آن زمان حدود بیست‌سال از تنها زندگی‌کردنم و تهران بودنم می‌گذشت و آدم های زیادی را می‌شناختم و کتابهای زیادی را خوانده بودم، چطور این‌همه می‌توانست مثل یک خط صاف بی‌بو و بی‌رنگ و احمقانه باشد...
بعد از آن‌نقطه آدم دیگری از من متولد‌شد. یک‌پوستی انداختم به‌کلفتی سی‌و شش- هفت سال زندگی.. و البته این پوست‌انداختن همان‌طور که قبلن نوشته‌ام دردی داشت به‌همین ضخامت... دردی که هیچ وقت تجربه‌اش نکرده‌بودم و نمی‌شناختمش.. وقتی در میان درد بودم، آن‌قدر همه‌چیز سخت بود که بارها آرزو کردم کاش به‌قبل از نقظه عطفم رجعت می‌کردم..درد نمی‌گذاشت لذت تغییر را بفهمم..
اما زمان درد، مثل همه دردهای سخت و بی‌بدیل همه زندگی‌ها، گذشت.. و من متولد شدم..
از آن زن ساده ابله، آدمی به‌دنیا آمد که قدرت داشت روی زین زندگی بنشیند و از آن سواری بگیرد..آدمی که یاد گرفته بود از بالای نردبان زندگی،با دیدی وسیع، به آن نگاه کند..
این آدم جدید را دوست داشتم و دارم..آن‌قدر که گاهی اوقات فکر کردن به‌آن زن ساده، ناراحتم می‌کند.. که چطور می‌شد من آن قدر نفهم باشم که بودم؟
نقطه عطف زندگی‌ام مدیون حضور یک‌دوست بود.. با او قطع رابطه کردم چون مطمئن بودم دیگر بیش از آن دردی که دچارش هستم، تحمل ندارم..و چون حد خودم را می‌دانستم، هیچ وقت پشیمان نشدم که چرا این آدم بزرگ را از زندگی‌ام کنار گذاشتم..
این مدت که خودم را زیاد نگاه می‌کنم و آن نقطه عطف زیاد خودش را نمایش می‌دهد، دلم می‌خواهد به‌آن آدم تلفن کنم.. فکر می‌کنم زمانش رسیده‌باشد.. که قادرباشم رابطه را درحد یک دوستی ساده حفظ کنم.. دلم می‌خواهد بهش بگویم که چه‌دینی به‌گردنم دارد.. دوست‌دارم فقط به‌خودش بگویم.. بگویم اگرچه با بودنش عمیق ترین دره‌های بودن را تجربه‌کردم اما از این‌که امروز زنی هستم که خودش می‌داند در چه قله‌ای زندگی می‌کند، ازش ممنونم..
جالب این‌جاست که گاهی فکر می‌کنم حتی خود او این زن تازه متولد شده را درست نمی‌شناسد..یعنی فرصتی نشد.. تا زاییده‌شدم، پر زدم.شاید به‌خاطر همان که شدم.

September 1, 2009

گودر مرا صفر می کند.

زندگی‌ دوباره شلوغ شده.مدیرعامل مهربان کماکان ایران است و وقتی هست، همه‌چیز زیر سایه حضورش در عین سرعت و شدت، آرامش دارد. کلی برنامه‌های استراتژیک برایمان ریخته و ما با امید زیادی دوباره کارخانه را باز کرده‌ایم..
بیشتر این روزها تا بعد از ساعت شش شرکتم. راهبری هم‌زمان دو شرکت، کار زیادی‌ست. هشت‌ساعت کار مفید را حتمن دارم و با اینکه له و از حال‌رفته به‌خانه می‌روم، اما کاملن خوشحال و راضی‌ام.
روزدرمیان طبق روال ماههای قبل باشگاه می‌روم. البته مرتب نیست. ولی سعی می‌کنم بروم چون قیافه خوب، اعتماد‌به نفسم را خوب می‌کند..
یک روز در هفته هم باید موسیقی کار کنم. بلای جانی شده. ولی برای این هم سعی می‌کنم. در طول هفته تمرین هم لازم دارد. درست مثل بچه مدرسه‌ای تنبل همه‌چیز به‌همان شب آخری که فردایش معلم دارم، می‌افتد...باید هرچه زودتر برای موسیقی تصمیم بگیرم.
شبها توی خانه سه‌ساعت و نیم وقت مفید برایم می‌ماند. که باید برای اینها صرف کنم:
-حتمن یک تلفن بزنم.
- شام درست کنم.
- احتمالن خرید کنم.
- به‌ اوضاع خانه برسم.
- حمام کنم.
- موهایم را صاف کنم.
- نیم ساعت گیتار بزنم.
- شام بخورم.
مجموع این اتفاقات یک ساعت و نیم طول می‌کشد + دو ساعت دیگر که به‌قول مادرم ،برایش فاتحه بی‌الحمد می‌خوانم!! گودر صفر می‌کنم عین چی!!
........
هر روز صبح به‌خودم قول می‌دهم که امروز دیگر سراغ گودر نخواهم‌رفت و به‌جای آن فیلم می‌بینم یا یک کار قشنگ دیگر خواهم کرد. کارهای قشنگ هم زیاد سراغ دارم. اما دوباره روز از نو، روزی از نو. بهترین وقتم صرف اسکن کردن مطالب چند خطی و اخبار می‌شود و واقعا حس می‌کنم تاثیر بسیار بدی، حداقل، روی حافظه‌ام گذاشته. علاوه براین‌که اختیار زمان به‌جای اینکه دست من باشد، دست آن رقم سیصد و چهارصد بولد‌ آیتم‌های شر‌شده است!
امروز خودم را قسم داده‌ام که نه‌گودر بخوانم و نه خبر. فیلم سینما پارادیزو بیش از سه ماه است که نیمه‌کاره توی دستگاه مانده... امروز حتمن می‌بینمش.
یک سی‌دی خوب باید درست کنم از مجموعه موسیقی‌های خوبی که دارم.. این هم برای فردا.
پس‌فردا اگر قسمم راست بود، فکرش را خواهم‌کرد!