۱۳۹۹/۰۷/۲۵

انسانم آرزوست

 حالم خوب نیست. نمی‌دونم کروناست یا سرماخوردگی یا تاثیر قرص آقای روان‌پزشک جدید. 

به‌هرحال یک حال عجیبی دارم. ظهر کباب تابه‌ای درست کردم و دستهام بوی پیاز میده. همیشه لیمو می‌زدم تا بوش بره. الان سی دفعه از عصر دستهام رو بو کردم و خوشبختانه هنوز بوی گند رو می‌تونم حس کنم، بنابراین احتمال کرونا کمتره.

....

این یک هفته سریال پیکی بلایندرز رو دیدم. قسمت سومم و حوصله‌ام سررفته. چرا امتیازش این‌قدر بالاست؟ 

....

چهارشنبه عصر وقت آن‌لاین روان پزشک داشتم. دکتر بی‌رشک معرفی کرده بود. وقتی حالم رو براش گفتم، گفت مشکل از داروهات نیست، مشکل از درونته و درست‌کردنش کار دکتر بی‌رشکه و خودت. اگر با این لایف‌استایل ادامه بدی، بازنشستگی بسیار سختی داری.

گفتم "آقای دکتر من قرارم این بوده که ریق رحمت رو سر میز کار سربکشم. ولی الان گاهی فکر می‌کنم ممکنه جسمم با فکرم همراهی نکنه."

 بر خلاف انتظارم گفت: " شما اصلا نباید به کار نکردن فکر کنی. همه کمبودهای روحیت رو با کار داری جبران می‌کنی و اگر کار نکنی به‌شدت افسرده می‌شی."

بعد گفت الان دقیقا مشکلت چیه؟ گفتم هیچی. فقط نسبت به همه اتفاقات دنیا بی‌تفاوت و کاملا سردم. و اون‌قدر در مورد این بی‌تفاوتی حرف زدم که گفت اوکی، بی‌تفاوتی یکی از عوارض آسنتراست. باید از این آسنترا جدا بشی و کلونازپام هم باید حذف بشه ولی دوتاش رو با هم نمی‌شه کنار بزاری. 

خلاصه درحال حاضر قراره آسنترا رو کم‌کم قطع کنم و دسی‌پرامین رو جایگزین کنم. امروز اولین روز قرص جدید بود. یکشنبه می‌رم پیش دکترجان خودم و ازش مشورت می‌گیرم. روان‌پزشک نیست. متخصص عفونی و جذامه! ولی عقلش از همه بهتر کار می‌کنه. یکی از معدود دکترهایی که سیستمی فکر می‌کنه.

گفتم سیستمی، یاد یک پادکست افتادم. پادکست زندگی نارنجی رو دارم گوش می‌کنم. در مورد ام‌اس حرف می‌زنه.

چیز جالبی که خانم گوینده پادکست تعریف می‌کرد این بود که بعد از شروع گز‌گز پاهاش و مشکلات کمر و پا، به دکترهای زیادی مراجعه کرده و دریغ از اینکه یکی‌شون همه علایم رو کنار هم بچینه و بفهمه این خانم ام‌اس داره. درست اتفاقی که برای برادر من افتاد. دو سه سال چند تا دکتر ویزیتش کردن، از متخصص مغز و اعصاب و چشم گرفته تا ارتوپد و هیچ خری این همه علایم رو با هم نذاشته کنار هم. نتیجه این همه خریت دسته جمعی هم اینه که ممکنه برادرم دیگه هیچ وقت پاش خوب نشه و عوارضی رو که تا الان دچارش شده، تا آخر عمر داشته باشه.


۱۳۹۹/۰۷/۲۰

Vertigo

 امشب قیمت اسید سولفوریک رو توی گروه اعلام کردن سه‌برابر شده.

از اون‌ور ماشین‌های حمل، بار نمیارن چون می‌گن هزینه لاستیک و استهلاکمون بیشتر از درآمدمون شده. باری که تا هفته قبل تنی هفتاد و پنج‌هزارتومن حمل می‌کردیم، از دیروز به‌زور و بدون بارنامه برامون تنی ۱۲۰ هزارتومن میارن.

 هزارتن سفارش حمل نشده داریم. چون یا قیف نیست یا قیر یا دربون در جهنم. یا مواد اولیه نداریم، یا کارگر یا ماشین حمل محصول و یا ماشین حمل برای مواد اولیه یا لودر برای بارگیری و دست‌آخر که همه‌چیز جور باشه مثل فردا، اداره گاز تر می‌زنه وسط همه‌ش و می‌گه هشت ساعت قطع گاز داریم.

گه‌گیجه گرفتم!

فردا دارم میرم کارخونه.

نمی‌دونم با موادی که یک شبه سه‌برابر شدن، چطور هزارتن سفارشی رو که  پولی هم بابتش نگرفته‌ایم و فقط بر اساس قول و اعتبارمون در بازار ازمون توقع دارن، تحویل بدیم.

 تا الان این افزایش قیمتها رو برای پیش‌فاکتورهایی که صادر می‌شدن، اعمال نمی‌کردم. از فردا احتمالا همون دوزار آبرومون رو هم باید به فاک بدیم. 






۱۳۹۹/۰۷/۱۸

اتفاق خوب زندگی دیگران باشیم

 سرانجام کتاب کار عمیق تمام شد. عجب کتاب خوبی هم بود. 

البته صوتی گوش کردم ولی اگر باز به‌سمت خواندن کتاب کاغذی برگردم، به‌احتمال زیاد اولین انتخابم خواهد‌بود.

...

دیروز یک پادکست از علی‌بندری گوش کردم به نام"چرا می‌خوابیم؟" . با اینکه خلاصه کتاب بود، ولی آن‌قدر رویم تاثیر داشت که واقعا از کم‌خوابی‌هایم که دارد مزمن می‌شود ترسیدم. 

...

امشب متمم را بعد از مدتها باز کردم. تصمیم داشتم یک موضوع را انتخاب کنم و روزی یک درس از آن را بخوانم. 

لیست درسها را که نگاه‌ کردم، دیدم نمی‌توانم انتخاب کنم. یک روز وقت لازم دارم که درس دلخواهم را انتخاب کنم. چقدر چیز یاد گرفته‌ام از این متمم و چه حیف که مدتی از آن دور شدم. 

اگر یک روز از من سوال کنند که تاثیرگذارترین آدمهای زندگی‌ات چه‌کسانی بودند، بی‌تردید اولین فردی که نام ببرم "مدیرعامل مهربان" است و دومی "آقای شعبانعلی". 

اولی که سالهاست از خارج نیامده ولی همین‌که می‌شود تلفنی ساعتها حرف بزنیم، برایم قوت قلب است.

بودن دومی هم مثل ریسمانی‌ست که به آن می‌آویزم تا در این روزهای سیاه مرا به دنیای دیگری ببرد.

 



صدای خس و خاشاک

 دیشب آقای شجریان فوت کرد. در طوس کنار فردوسی، دفن خواهند‌شد. شاید دولت فکر کرده بهتر است زیر نظر علم‌الهدی باشند و در عین‌حال کنار فردوسی بودن، به‌قدر کافی بزرگ هست تا جلوی مخالفت‌ها را بگیرد. 

من که حتی به‌اندازه پشه هم اثری در این دنیا ندارم ولی واقعا دلم می‌خواهد همان‌طور که همایون گفت، این قضیه درگیر کارهای سیاسی نشود و ایشان در آرامش بخوابند. کار بزرگش را کرد و رفت. کاری آن‌قدر بزرگ که دیگر هیچ‌چیزی نمی‌تواند اثری بزرگ‌تر از آن‌داشته‌باشد.

 

 




 


۱۳۹۹/۰۷/۰۵

سرماخوردگی روحی

 بالاخره منم به جمع داون‌لودکنندگان سریال و فیلم پیوستم. هنوز بلد نیستم چطوری از روی کامپیوتر بیارم روی تلوزیون. فک کنم دانگل لازم دارم و نمی‌دونم برای اپل دانگل هست یا نه.

البته به ناچار مجبور شدم داون لود کنم.از چهارشنبه یه ضرب سریال succession رو تماشا کردم. مرسی از سارا برای معرفی در کامنتها. 

 آخرین اپیزودش روی دی‌وی‌دی خرابی ضبط شده بود که به‌هیچ‌عنوان راه نمیداد تمومش کنم. بنابراین اومدم از اینترنت داون‌لود کنم و دو سه ساعت طول کشید تا سابتایتل‌ها رو بزارم روش، چون دنبال قسمتی بودم که نصفه مونده‌بود. 

آخرش هم به تماشا کردن نرسیدم. امشب تازه متوجه شدم من قسمت اول سریال رو روی دی‌وی‌دی داشتم و اینا که داون‌لود کرده‌ام قسمت دومه!

 الان باز دارم داون لود می‌کنم. 

 اساسا راحت شدم از دست نوید فیلمی که مدام فیلم اشتباه می‌زاشت توی پاکت یه فیلم دیگه و فیلمهای خوبی رو هم که می‌خواستم نداشت.

اینم از مزایای برنامه صبحونه با آیدا و مریم و سلمه و اینکه بهشون گفتم کاش براتون فیلم می‌آوردم و آیدا گفت: "عزیزجان فیلم رو نمی‌یارن دیگه، داون لود می‌کنن." برای بار چندم بود که بهم می‌گفتن و من عین پیرزنهای سنتی حوصله وررفتن با اینترنت رو نداشتم. نیاز وادارم کرد خلاصه.

روز پنجشنبه با بچه‌ها رفتیم صبحانه. روحیه‌ام خوب نبود. همه هفته قبل داغون بودم و منتظر بودم یکی بگه نمیاد تا منم نرم. ولی هیچکی نگفت و منم خودم رو کشون‌کشون بردم. 

دیروز هم با یکی ازدیگه از دوستهام رفتیم نهار، یه‌جایی که دوستم از روی اینستا پیدا کرده بود و اون قدر با اعتماد‌به‌نفس می‌گفت غذاش عالیه که فک کردم صدبار رفته. خوشبختانه واقعا چلوکباب محشری خوردیم. اسمش گمونم آتیش‌کباب فرزین بود که می‌شه تواینستا پیدا کنین. یک فضای باز برخیابون هم داره که ما اونجا نشستیم.

 هردوبار هم زهره‌‌ترک شدم بابت کرونا ولی روحم کرونای بدتری گرفته‌بود و نیاز داشتم به هم‌نشینی.

.....

امشب دومین جلسه با دکتر بی‌رشک رو گذروندم. قرارشد دارو رو عوض کنم و برام دکتر افتخار رو که از قدیم دکترم بوده، پیدا‌کنه. 

خودم هم دلم می‌خواد دارو رو عوض کنم. دوز۱۰۰ آسنترا می‌خورم و شب هم کلونازپام ۱۰ که واقعا زیادن. دکتر خودم عالیه ولی به‌هرحال این تخصصش نیست. باید از قرص خواب یه‌جوری جدا بشم و تا وقتی آسنترای ۱۰۰ می‌خورم امکان نداره.

من هیچ وقت در مورد تراپی و دارو مقاومت نکردم. چندین سال قبل دچار پنیک‌اتک شدم. همه شبها تا صبح بیدار بودم. نمی‌دونستم دردم چیه و دکتر عمومی هم که می‌رفتم نمی‌فهمید موضوع چیه. 

دوبار هم نصفه‌شب چون فک کردم دارم می‌میرم، رفتم تهران کلینیک و با اینکه بهم دیازپام می‌زدن، خوابم نمی‌برد. آخر سر یک دوست دکتر اینترنتی داشتم که بهم گفت پنیک اتک داری و باید بری روان‌پزشک. 

چند روز بعدش تو یک مجله خوندم که نوشته‌بود پنیک‌اتک در اثر افسردگی شدیده و درصورت عدم درمان باعث خودکشی می‌شه. 

خیلی ترسیدم. از اینکه زندگیم مختل بشه. از دوستام اسم دکتر بی‌رشک رو شنیده بودم. تلفنش رو گرفتم و بهش زنگ زدم. یادمه می‌خواست برای یه‌هفته بعد وقت بده که گفتم دکتر من واقعا حالم بده و برای فردای همون روز وقت داد.

جلسه اولی که رفتم با احتیاط گفت: "می‌خوای هم زمان با تراپی، بری پیش یک روان پزشک که دارو بهت بده؟" گفتم بله. گفت مطمئنی ادامه میدی؟ گفتم بله، می‌خوام خوب بشم. 

بعد از یک دکتر نیمه مزخرف، دکتر افتخار رو بهم معرفی کرد که عالی بود.

دو سه هفته بعد از تراپی و داردرمانی هم‌زمان، اون قدر حالم خوب بود که فکر می‌کردم دوباره دارم زندگی می‌کنم، با ذهن منظمی که همه آشغلهای توش رفته بود بیرون.

اینا رو نوشتم که بگم تراپی و دارودرمانی مال دیوونه‌ها نیست. برخلاف تابویی که توی جامعه هست، به‌نظر من یک آدم بالغ اگر فکر می‌کنه نیاز به کمک داره، باید کمک بگیره. خیلی وقتها عدم معالجه باعث آزاررسوندن به خودش یا بقیه می‌شه. 

من دو یا سه‌بار تحت نظر دکتر افتخار دارو رو قطع کردم. بار آخری که دوباره دارو مصرف کردم، وقتی بود که احمدی نژاد انتخاب شد. شوک شدیدی بهم واردشده‌بود و شدیدن رفتم توی افسردگی. دکتر افتخار گفت بهتره دوباره فلوکسیتین رو شروع کنم و بعد هم گفت به‌نظر اون خوبه ادامه بدم و مثل یک قرص فشارخون بهش نگاه کنم.

نگاه من به دارودرمانی از اینم ساده تر بود. قبل از پنیک‌اتک، یک بحران بسیار سخت سه-چهارساله رو طی کرده‌بودم و کسی دور و برم نبود که بهم بگه ممکنه دچار فروپاشی روحی شده باشم. یعنی کسی از اطرافیانم اینو نمی‌دونست.

.....

سالها زیر نظر دکتر افتخار بودم تا یه روز که رفتم پیش دکتر خودم و بهش گفتم از زمین و زمان عصبانی و شاکی‌ام و دلم می‌خواد همه رو یه فصل بزنم. آستانه تحملم به‌شدت اومده‌بود پایین.

 گفت داروت رو عوض کن چون نشون میده که فلوکسیتین دیگه روت اثر نداره.  این‌بار به خاطر شغلم و به‌خاطر ملاحظه آدمهایی که با من کار می‌کردن این کارو کردم. می‌شد دارو نخورم ولی به‌شدت تحریک‌پذیر بودم و توی کار من به عنوان یک مدیر، این یعنی هر روز یکی ممکنه اخراج بشه.

کارم استرس زیادی داشت. الانم داره ولی اون موقع بی‌تجربه بودم. استرس پی‌در‌پی روحم رو خسته کرده بود. آسنترا خوب بود. با دوز ۵۰. ولی وقتی دردهای پشتم شروع شد و مدام اسپاسم می‌شدم، دکتر دوز ۱۰۰ رو تجویز کرد و بعدش مجبور شدم قرص خواب بخورم تا انرژی زیاد اونو خنثی کنه.

 این داستانو براتون نوشتم که بدونید اگر همه‌ش دارین غصه می‌خورین، صبح اول وقت که بیدار می‌شین بی‌بهانه اشکتون می‌ریزه، آستانه تحریک‌پذیری پایین دارین و یا مدام استرس و اضطراب دارین، زیاد می‌خوابین یا اصلا نمی‌خوابین خوبه برین دکتر. 

این تفکرات عهد دقیانوسی که روان‌پزشک مال دیوونه‌هاست رو بزارین کنار. استرس‌های زیاد این دوران، زندگی ماشینی و رقابتی، ابهام شدیدی که مدام به خاطر شرایط جورواجور باهش مواجهیم، طلاق، بچه‌دارشدن، کنکور، بیماری‌هایی مثل ام‌اس و سرطان و کرونا، فوت نزدیکان و هم‌نشینی دراز‌مدت با افرادی که هم‌رو نمی‌فهمین، می‌تونن باعث افسردگی بشن.

 افسردگی عین سرماخوردگی به‌سادگی رفع می‌شه و در بسیاری از موارد نیاز به دارو هم نداره و صرفا با تراپی خوب می‌شین. دکتر رفتن نشونه بلوغ ذهنی شماست و دکتر نرفتن نشونه تعصبی که ریشه در تفکرات سنتی داره.

عوارض افسردگی فقط درونی نیست. گاهی باعث می‌شه به وجهه اجتماعی شما لطمه بخوره چون ناخواسته مردم رو می‌رنجونید و تصمیمات اشتباه و هیجانی می‌گیرید. 

به‌نظر من اینکه معروف بشیم به کسی که مود استیبل نداره، بدتره تا اینکه کسی بفهمه داریم به‌خودمون کمک می‌کنیم و می‌ریم تراپی.(یعنی واقعیتش رو بخواین دومیش به‌نظرم شیک هم هست :))