یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷

آیینه چون نقش تو بنمود راست _ خود شکن، آیینه شکستن خطاست

به‌نظر می‌رسه در نقطه‌ای از زندگی‌ام که فرمون از دستم در رفته. هیچ احساس خوبی نسبت به خودم ندارم. نیاز به روان‌درمانی و مشاوره دارم ولی مشاور خوبی جز دکتر بیرشک نمی‌شناسم. اونم که مریضه. 
دو جلسه رفتم پیش مشاور آیدا و باهش دعوام شد. اصلن نمی‌فهمم چطوری برای آیدا این‌قدر کارکرد داره. یک اپسیلونم باهش ارتباط برقرار نمی‌کنم. حوصله مشاور جدید هم ندارم. همه داستان رو از سر نو تعریف کنی.. 

دردها با قدرت برگشته‌ن. چون معلم یوگای خصوصی رو گفتم نیاد و الان می‌فهمم چقدر تاثیر داشته. فیزیوتراپ گفته‌بود تمام عمرت بعد از این باید منظم ورزش کنی. و من تا بهتر می‌شم فراموش می‌کنم. جالبه قبل از بیماری عاشق ورزش بودم و از وقتی برام تبدیل به اجبار شد، عشقم فروکش کرد.

توی شرکت هم حس بدی دارم. حس بی‌فایده بودن و یک مدیر بدخلق.
چند هفته‌قبل که دوباره از دست شکایتهای بچه‌ها از دست مدیر فروش به ستوه اومده‌بودم، باهش مجدد حرف زدم. هرچی می‌گفتم، می‌گفت:"چشم". 
گفتم:" آقای فلانی به‌نظرم می‌رسه شما مثل یک دیوار در مقابل من نشستی و حرفام همه می‌خورن به‌دیوار و ازت رد نمی‌شن. چشمهات به‌من می‌گن گوش نمی‌کنی و فقط داری به اینکه چطوری از شر من خلاص شی فکر می‌کنی."
گفت: نه. 
گفتم:" از چیزی نگرانی؟ از من می‌ترسی؟ چی می‌تونه تو رو وادار کنه به اینکه یک آدم بله‌قربان‌گو باشی؟"
گفت: "من از توهین‌های شما می‌ترسم. نمی‌خوام بهم توهین بشه و برای همین جواب نمیدم."

احساسم به‌قدری بد شد که انگار تا امروز برده داری می‌کردم. حالم از خودم بهم خورد.

بهش گفتم:" تو انتقادهای منو به‌عنوان توهین برداشت می‌کنی؟"
 گفت: "شما به تحصیلات من، سابقه کار من و همه دوستان سابق من توهین می‌کنین و همه رو مسخره می‌کنین."
گفتم:" ناچارم. چون شماها مهندسی فلان از دانشگاه دوقوزآباد دارین و با این فکر که لیسانس هستین و خیلی باسوادین، حاضر نیستین دو خط کتاب بخونین. سابقه کارت از نظر من بی‌اهمیته چون توی یک شرکت بی‌سیستم رشد کردی و از پله صفر گذاشتنت بالای قله، بی‌اونکه بدونی این به‌خاطر خودت نبوده. دوستانت هم به من ربطی ندارن و فقط همیشه بهت گفتم به‌خاطر شرکت ما به هیچ‌کسی باج رفاقتی نده و نزار ازت سوء استفاده کنن.
شماها منو ناچار می‌کنین که نقاط ضعفتون بهتون خیلی سخت و شدید بگم چون به‌محض اینکه نمی‌گم می‌رین می‌شینین بالای درخت و پایین نمی‌یایین و احساس همه‌چیزدانی می‌کنین.
 تو برای من مهمی چون می‌خوام رشد کنی و بتونم در مرحله‌ای خیلی از کارها رو بهت بسپارم.
قرار نیست انتقاد رو به منزله توهین بدونی. من اگه هروقت بخوام ازت انتقاد کنم، نگران این باشم که تو فکر می‌کنی بهت توهین شده، نمی‌تونم باهت کار کنم.
مجبور هم نیستی خری مثل منو تحمل کنی. اگر می‌خوای اینجا بمونی و یک مدیر ارشد بشی باید با سیستم ما کار کنی و انتقادها رو بشنوی.
تو از نظر من بی‌سوادی چون یک کتاب در عمرت نخوندی. از نظر من اینکه مدیر ۱۲۰ نفر بودی اهمیت نداره، چون نمی‌تونی بعد از یه سال اعتماد شش نفر زیردستت رو جلب کنی.هروقت تونستی این ها رو درست کنی، بیا بگو بهت توهین شده."
گفت:" حرفاتون درسته ولی بشین و بفرما و بتمرگ هرسه یه معنی داره و من ترجیح میدم بهم بگن بشین.."
...
خلاصه همین‌قدر هارش و نفهم باهش حرف زدم. این حرف زدن درحالی‌بود که کتابهای هوش اجتماعی و هوش عاطفی گلمن رو دوبار گوش کرده بودم و می‌خواستم برم سراغ روشهای رهبری.
از اون روز با خودم فکر می‌کنم: تو که خودت مثل خری هستی که بارش کتابه، چطور می‌تونی این‌قدر هارش باشی؟ چطور می‌تونی به کسی بگی سابقه کارت مزخرفه، درحالی که خودتم یه روزی میز مدیریت از آسمون افتاد و گفتن بشین پشتش؟؟
چطور می‌تونی با افراد این‌قدر تند و تیز و کوبنده حرف بزنی درحالیکه همیشه به مدیرعامل مهربون می‌گی : "من آدم تشویقم. اگر تشویقم کنین رشد می‌کنم و اگر انتقاد کنین پسرفت می‌کنم." خاک برسرت که بیست و اندی سال زیر دست مدیرعامل مهربون بزرگ شدی و هنوز این‌قدر خری..
...
از اون روز کتابهای مدیریتی که می‌خوندم رو گذاشتم کنار. تا مدتی اصلن خوندنم نمی‌اومد و فقط مطالب سرگرم کننده می‌خوندم. 
مغزم هنگ کرده. از یه طرف کارهای شرکت با این همه مسائل مملکتی قفل شده و جلو نمی‌ره و از یه‌طرف منم قفل شده‌ام  و وقتی میام شرکت انگار هیچ‌کاری نمی‌کنم. به روزمره‌گی می‌گذره. گزارشهای بچه‌ها و وصول مطالبات و وضعیت فروش و .. 
هیچ تخیلی توی ذهنم جریان نداره و عین مرداب ساکنم.
...
حرفهایی که به مدیر فروشم زدم همه درست بود. به همه‌شون اعتقاد دارم. ولی عین کسی حرف زدم که کوچکترین بهره‌ای از هوش اجتماعی که هیچ، از هوش معمولی هم نداره. و این خودم رو جلوی خودم شکسته. 
....
توی کانون یوگا مربی مزخرفی دارم. خیلی باسابقه است ولی حتی دوازده سال قبل هم که اولین کلاسم رو باهش داشتم، به‌نظرم ناخوشایند می‌اومد.
دیشب بعد از کلاس با خودم فکر می‌کردم چقدر این آدم رو دوست ندارم و چقدر دلم نمی‌خواد دیگه باهش کلاس بردارم. متکبر و مزخرف و پرادعا با این گفتمان که همه ما عین بچه‌هاشیم و خیلی دوستمون داره و خیرمون رو می‌خواد، درحالیکه من عمیقا باور دارم فقط به دنبال اثبات خودشه.
این خانم رو که نگاه می‌کنم، انگار آینه‌ای جلوم گذاشتن و خودم رو بهم نشون میدن.

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۷

زنانی که مردان نادیده می گیرند

بعد از این همه سال کار و این همه سال مبارزه با این طرز فکر که تبعیض جنسیتی باعث عدم پیشرفت زنان میشه، بالاخره اعتراف می کنم که مردان اگر نتونن جلوی پیشرفت یک زن رو بگیرن، حداقل کاری که می کنن اینه که اونو نادیده بگیرن و وجودش رو از ذهنشون خط بزنن. 
البته من در جامعه خودمون و طبعا خیلی سلکتیو، باتوجه به تجربه شخصیم اینو می گم.

سالهای اولی که کار می کردم، دوستم که منشی مون هم هست و بود، مدام اینو بهم می گفت که باید بپذیرم چون زنم، کسی من رو به عنوان مدیر قبول نداره. اون برای تحقیر زیرپوستی، اینو می گفت. با اینکه گوش می کردم ولی منم زیرپوستی باهش مبارزه می کردم تا ثابت کنم این طوری نیست.
الان که تجربه بیشتری در کار و زندگی دارم، می فهمم که در جامعه دور و برم خیلی وقتها این درسته. 

مدتی عضو هیات مدیره انجمن صنفی مون بودم و به عنوان دبیر انتخاب شدم. دبیری یک انجمن تقریبا مهم ترین کار اون انجمنه. ولی کم کم فهمیدم به عنوان تنها زن اون هیات مدیره، علت انتخابم این بوده که همه شون ته دلشون باور داشتن که می تونن من رو به عنوان یک زن خر کنن و خودشون ریاست کنن.
 توشون یه آدم درست و حسابی بود که چون در مواردی با هم لابی می کردیم، بهش برچسب میزدن که با من رابطه داره. گرچه اونم می خواست به نحوی از رای من استفاده کنه ولی اگر مرد هم بودم، همین کارو می کرد.
الان این انجمن یک گروه توی واتزاپ داره. همه ابراز نظر می کنن و گفتگو در جریانه. من و یک زن دیگه، دو عضو خانم مجموعه هستیم. شرکت ما نسبتا توی صنفمون مطرحه.
 گاهی که توی بحثها نظر میدم، می بینم که  مردان مثل راننده های تریلی هیجده چرخ از روی نوشته هام رد می شن. مطمئنا همه رو می خونن ولی از دید اونا یک ضعیفه رو چه به حرف زدن و ابراز نظر.
توی این جمع مردان زیادی هستن که رابطه کاری مفصلی با هم داریم و مرتب در تماسیم. وقتی در محیطهای دو نفره و سه نفره ایم ، تساوی برقراره ولی توی جلسات بزرگتر مردانگی شون میره زیر سوال.
 البته من به راحتی از قضیه عبور نمی کنم و اگر دستم برسه کاری می کنم بهای این طرز فکر رو بپردازن.

توی شرکت خودمون هم نگاه اکثر مردان، در بدو استخدام به زنان از بالا به پایینه. ولی بعدش مجبورن قبول کنن ارشد اونیه که قابلیت بیشتری داره. ضمن این که بازم باور دارم اگر مرد بودم، زحمت بسیار کمتری در مدیریت داشتم.

 استخدام زنها برای یک مجموعه خیلی وقتها، خسارت آتی به همراه داره. چون در اوج شکوفایی کاری، ازدواج می کنن و بچه دار میشن واز اونجا که خواه ناخواه مادری اولویت داره (و درست هم هست)، تجربه ای رو که کلی براش هزینه شده، بلااستفاده می کنن.

با همه اینا، به نظر من اگر زنان در فضای مناسب قرار بگیرن و درست تربیت بشن، در موقعیت مساوی شاید نسبت به مردان مسئولیت پذیرتر، با دقت تر و قابل اعتماد ترباشند.
در حال حاضر ما سه زن درجه یک توی شرکت داریم که همه به زمانی رسیده اند که باید دیر یا زود مادر بشن. وجود همه شون اون قدر برامون مهمه که داریم به این فکر می کنیم چطور می تونیم مادری رو با کار بیرون هماهنگ کنیم تا هم ما از بودنشون بهره مند باشیم و هم خودشون بتونن مسیر پیشرفت شون رو ادامه بدن.

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۷

لبریز از تحمل

خسته ام. از درد. از دور و بری هام. از همه اطرافم. خیلی خسته ام.
دلم یک دنیای معمولی با آدمهای معمولی با رفتارهای معمولی می خواست. 

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۷

بی خاصیت

به نظرم هنوز تا مدیریت هم فاصله دارم. بین تفکر کارمندی و مدیریتی یویو بازی می کنم:(

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۷

رهبری و مدیریت

چند وقتیه حس می کنم مغزم هنگ کرده. یه جورایی فقط به روز کار و زندگی می کنم. شاید به خاطر اینه که استایل زندگیم رو کمی عوض کرده ام.
 قبلن خیلی کم تلوزیون می دیدم و بیشتر چیزی می خوندم. الان فیلم زیاد تماشا می کنم. قبلن روزهای تعطیل حتمن توی خونه کار می کردم ولی الان نه. شاید کار کنم و شاید نکنم. این قبلنی که ازش حرف می زنم مربوط به یکی دو ماه قبله.
شاید هم به خاطر اینه که در این مدت مطالب جدی زیادی درباره هوش هیجانی و تمرکز خوندم و تغییر در درونم اتفاق افتاده و خودم رو برده ام زیر سوال. چیزهایی که فکر می کردم در من هست، حالا فهمیدم که نیست یا اگر هست خیلی ضعیفه. 

از نوشتنم معلومه که گیجم. برای همین هم تصمیم گرفتم سر صبح بنویسم. چون از وقتی توی ماشین بودم تا چند دقیقه قبل به این فکر می کردم که برای این هفته چطوری برنامه ریزی کنم ولی هیچی به ذهنم نمی رسید.

پریشب توی متمم  مطلبی درباره تفاوتهای مدیر و رهبر می خوندم. چون درسهای قبلی رو نخونده بودم، متمم اجازه نداد درس رو تکمیل ببینم و بنابراین مجبور شدم برم درس کاریزما رو بخونم و تمرینش رو حل کنم. چون دونستن تفاوتها برام خیلی مهم بود. 
علت اصلی اینکه تفاوتها برام مهم بود برمیگشت به داستان زیر.
مدتیه در این ایام رکود برای بچه ها کلاسهای آموزشی فروش می زاریم. 
هفته قبل فایل مذاکره تلفنی آقای شعبانعلی رو گوش می کردند.
وسط کلاس من رفتم توی کلاس و دیدم خلاصه مطالب روی وایت برد نوشته شده. مدیر فروش عادت داره وقتی من میرم توی جمع، یه دور دیگه همه مطالب رو، روخونی می کنه.
 درحالیکه به همین خاطر روی اعصابم بود، ناگهان وسط حرفهاش، جایی که شعبانعلی گفته بود که وقتی مشتری ناراضی زنگ می زنه، دنبال مقصر نگردید و مشکل اونو اول حل کنید (نقل به مضمون)، گفت : اینجا من شما رو مثال زدم. 
گفتم چطور؟ گفت: وقتی ما مشتری ناراضی داریم، می ترسیم بیاییم سراغتون چون اول شما اونی که مقصر بوده رو اعدام می کنین!
بهتم زد.
یکی از بچه ها اومد وسط و مثال نقضی زد تا اون اثر شوک رو کم رنگ کنه. ولی من سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم: چه خوب که اینو بهم می گین. چون گاهی آدم تصورش در مورد خودش با تصوری که دیگران دارن، فرق می کنه چون به بعضی چیزها اصلا توجه نمی کرده.

کاری ندارم به بقیه جلسه که همه شیفته شعبانعلی شده بودند و الخ. 

تا دو سه روز ذهنم مشغول این حرف مدیرفروش بود. به تازگی قرار بود اخراج بشه و وقتی تصمیم گرفتم اخراجش نکنم، تمام فکرهایی رو که در موردش داشتم، روی کاغذ نوشتم به علاوه کل اشکالاتش و کل انتظاراتم و همه رو بهش گفتم. برای همین اولین فکری که به نظرم رسید این بود که کودکش رو اون قدر آزرده کرده بودم، که در این جلسه که می تونست والد باشه، یک ایراد بی اساس برای جبران دلخوری عمیقش ازم گرفته بود. زمین بازی هم متعلق به اونا بود و بنابراین حمایت بقیه رو هم داشت.
روز بعدش فکر کردم نه! نباید این قدر دنبال تایید دیگران باشم. چرا باید همه منو تایید کنن و با کوچکترین انتقادی این قدر برم توی فکر؟
و روز سوم فکر کردم: غلط کردن! من مدیرم و اونا نمی فهمن.

در این حین کماکان داشتم فایل تمرکز دانیل گلمن رو برای بار دوم گوش می کردم. به قسمت خودآگاهی رسیده بودم. که گفته بود خودآگاهی یکی از مهم ترین قسمتهای هوش هیجانیه.و برای خودآگاهی باید در معرض ارزیابی 360 درجه قرار بگیری. باید قادر باشی از آینه ای خودت رو تماشا کنی که دیگران می بینن و فاصله بین این دو تصویر رو کم کنی. گفته بود هرچه رده کاری افراد بالاتر میره، فاصله تصویری که از خودشون دارن با تصویری که بقیه می بینن، زیادتر میشه. این شاید به این دلیله که اطرافیان دیگه نمی تونن به راحتی سابق ایرادات طرف رو بهش بگن و نقدش کنن. 
خوب من همیشه فکر می کردم خیلی خودآگاهم!! چون عادت دارم خودم را نقد کنم. زیر سوال ببرم و هی حک و اصلاح کنم.و حالا اون کلاس فروش باعث شده بود بفهمم تصویر زیبایی که از خودم می بینم، اونی نیست که بچه ها می بینن. 
خلاصه با درد بسیار جام زهر رو سرکشیدم و گفتم خوب.. حالا باید چکار کنم؟

اومدم سراغ متمم. درس رهبری رو بخونم. نوشته بود:
اینو که خوندم، متوجه شدم من تقریبا بلاشک یک مدیرم نه یک رهبر. خواستم برم دنبال راه حل که متمم نذاشت و گفت برو پیش نیاز رو بخون.

خلاصه.. دو روزی مغموم بودم. این که گیجم به همین دلیله. چون دوست دارم یک رهبر باشم و مدیریت رو واگذار کنم. البته بازم خدا رو شکر که می تونم درباره خودم فکر کنم یک مدیرم و کل مطالب بالا منو به این نتیجه نرسونده که کماکان یک کارمندم. 

به مدیر عامل مهربان فکر کردم. اصیل ترین رهبریه که در تمام عمرم می شناسم.  تمام ویژگی های بالا رو داره به علاوه چیزای دیگه. 
می خوام وقتی موضوع توی ذهنم خودم کمی مرتب شد، ازش سوال کنم آیا بالفطره یک رهبر بوده یا در اثر تجربه امکانش هست که منم با مطالعه و فکر بتونم یک روزی رهبر باشم؟ 
برای این که از تفکر کارمندی به تفکر مدیریتی برسم، حداقل 14 سال مطالعه مرتبط و بی وقفه داشتم به علاوه کلی فکر. هزاران بار هم اشتباه کردم و ضربه خوردم و زمین خوردم و زخمی شدم تا بلاخره ذهنم کمی صیقل پیدا کرد. شاید رهبری هم با تلاش و مطالعه و خودسازی امکان پذیر باشه. کمااینکه تا امروز به این نتیجه رسیده ام که اکثر خصلتهای آدمها، چه خوب و چه بد، اکتسابیه نه ذاتی.

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

در این روزهای پر از ابهام چه باید کرد؟

چقدر خوب است یک آدمهایی کنارت باشند و یک‌وقتهایی حسابی تکانت بدهند تا حواست سرجا بیاید.

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۷

شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۷

ری سایکل

توی آرشیو بلاگم یک نوشته داشتم که تیترش خودم رو جلب کرد. نوشته مربوط به سال 90 بود. به نظرم خوبه که یه بار دیگه بزارمش اینجا:

زندگی براساس بازی مار و پله؟

جمعه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۷

سه فیلم خوب

خیلی گرمه. خیلی گرم. پنکه و کولر با هم روشنن و یک لیوان چای باعث میشه برم جهنم و برگردم.   
...
فیلم می‌بینم اساسی. ولی جالبه با اینکه اکثر فیلمها درجه یکند، فیلمهای معدودی رو یادم می‌مونه.. مثلن سه گانه آبی-قرمز و سفید کیشلوفسکی رو حدود شش سال قبل دیده‌یودم و هفته گذشته که دوباره دیدم، انگار بار اول بود. 
 کتابای زیادی هم توی کتابخونه‌ست که خونده‌شدن و می‌دونم وقت خوندنشون خیلی خیلی لذت هم بردم و الان یادم نیست چی بودن. فکر هم نکنم فرصتی برای بازخوانی داشته‌باشم.
با خودم فکر کردم بشینم و یک یادداشت کوچک هم روی کتابایی که می‌خونم و هم روی فیلمها بنویسم و بزارم . برای جلوگیری از آلزایمر. 
 ولی خوب هنوز این کارو نکردم و حوصله می‌خواد.
دم نقد یکی دو تا فیلم جالب رو که ممکنه ندیده‌باشین معرفی می‌کنم و به نظرم ارزش دیده‌شدن دارن.

فیلم خیلی قوی و خوبیه. در مورد یک زن جاه طلب که شغلش لابی‌کردنه و بسیار موفقه. 




 اینم فیلم خاصیه. شایدم دیده‌باشین چون قدیمیه. من دوست داشتم فیلمهای خوب مریل استریپ رو ببینم که اینو انتخاب کردم و به نظرم یکی از بهترین بازی‌هاش بود.
موضوع فیلم درباره زنیه که در آشویتس بوده و همه خانواده‌ش رو از دست داده و حالا زندگی جدیدی رو داره .. 



اون سه گانه رو هم اگر ندیدین تا حالا که خیلی باید بعید باشه، حتمن ببینین. مخصوصا آبی رو. 



جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۹۷

هیچ

جوونی اعتماد به نفس بی‌جا میاره. وقتی جوونی فک می‌کنی به‌تنهایی می‌تونی همه روزهای زندگیت رو رنگ بزنی.
به میان‌سالی که می‌رسی، می‌فهمی نه بچه جون.. زندگی به جز رنگ، صدا هم لازم داره.