یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۹

مسیر موفقیت(نقل از آقای شعبانعلی)


تحمل
تحسین
تقلید
تمایز

توضیح مسیر را بروید در اینستای خودشان بخوانید.لینک داده‌ام. من برای خودم اینجا نوشتم که یادم نرود.

 تازه چند روز است که فهمیده‌ام مورد اول و دوم را بالاخره توانستم بیاموزم. البته این را قبل از خواندن مطلب ایشان در خودم کشف کرده بودم. درست وقتی که داشتم رقیبم را تحسین می‌کردم و توی دلم با خودم می‌گفتم "دمت گرم .. لیاقتش رو داری.."
به‌نظرم سخت ترین قسمت مسیر همین دو تا کوچه اول است.

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۹

focus

امروز با یک برنامه فوکوس موبایل کار کردم. البته سه تا پومودورو بیشتر کار نکردم. دو تا بیست و پنج دقیقه‌ای و یک سی‌دقیقه‌ای. خوب بود به نظرم. بعدش از اینکه زمان بندی شده کار کرده بودم حس خوبی داشتم.
...
دیشب تقریبا اصلا نخوابیدم. از درد شدید گردن و شونه. صبح که بیدار شدم و جعبه قرصم رو نگاه کردم، قرص خوابم دیشبم سرجاش بود درحالیکه مطمئن بودم خوردمش. 
الان هم درد دارم از دردهای یک سال پیش :-(
...
در انتظار مهندسی شیمی‌ام. 

هدفهای امسالم رو بازبینی کردم و دوباره نوشتم.
برنامه بودجه شخصی ‌م رو نوشتم.
برای یک هفته طبق کتاب کار عمیق، برای انجام سه مورد مهم که روزانه انجام بدم، تقویم نوشتم.
آیتیونز رو نصب کردم.

این کارهای جزئی حدود دو ماه بود توی سرم وول می‌خوردن.. به‌نظرم انجامشون از اثرات برنامه فوکوس و کتاب کار عمیق بود.



جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۹۹

قمار دیگران با زندگی ما

زندگی در این ایام کرونایی یک‌جور خاصیه. شاید هم خوبه که در این زندگی ما واقعه‌ای به این عجیبی رو دیدیم. 

نمی‌دونم تا کی نمی‌تونم برم دیدن خانواده. آیا باز هم مامان و بابا می‌تونن بیان خونه من؟ آیا باز می‌تونم ببرمشون سفر؟ کی‌ دیگه می‌شه بغلشون کرد؟

...

چندبار خواستم برم مشهد. هربار ترسیدم. هم برای خودم و هم برای اونها. بیشتر برای مامانم که انواع بیماری زمینه‌ای رو داره. وقتی تعداد فوتی‌ها به پنجاه نفر رسیده بود، باید می‌رفتم ولی نگران بودم و گفتم صبر کنم اوضاع بهتر بشه. حالا همین‌طور داره بالا و امروز ۱۵۵ نفر فوتی رسمی داشتیم. مشهد اوضاع بدتر از قرمزه. بیمارستان امام رضا که برای کروناست، می‌گن توی راهروهاش بیمار خوابیده. می‌ترسم با هواپیما برم و وسیله دیگه‌ای هم نیست. 

مامان و بابا زندگیشون مثل یک خط صاف و بی‌رمق شده. امروز بعد از چهار ماه قرنطینه بابام رضایت داد بره خونه خواهرم. تقریبا غذا نمی‌خورن و هی آشغال برای خودشون سرهم می‌کنن و می‌خورن. خانمی رو که قبل از کرونا هر روز می‌اومد خونه‌شون، حداکثر هفته‌ای یه بار می‌گن بیاد. هی فکر می‌کنن بیاد و هی پشیمون می‌شن. حقوقش رو میدن ولی نگرانیم از بابت اومدنش، چون با اتوبوس میاد.
اگر از کرونا جون سالم به‌در ببرن، معلوم نیست از سوء‌تغذیه طوریشون نشه.

...

پریروز برای بار دوم تست پادتن دادم. هر دو آنتی‌بادی تقریبا منفی بود. البته آی‌جی‌ام این بار بالاتر از بار قبل بود. اون‌قدر احتمال خطر بالاست که بهتره فقط سبک زندگیت رو عوض کنی و دیگه به‌چیزی فکر نکنی. 
چند روز قبل رفته‌بودیم دفتر دو تا وکیل. هر دو بدون ماسک با کولر آبی توی یک اتاق در بسته و شرجی نشسته بودن. فاصله من و مدیرمالی با هرکدومشون نیم متر بود. فقط دوست داشتم فرار کنم و بی‌خیال پرونده‌مون بشم. 
بعد از دو ساعت از یکی شون پرسیدم "نگران کرونا نیستین؟". گفت :"نه."
 گفتم هوای اینجا خیلی بده. بلند شد پنجره رو باز کرد. 
صدبار خودمو فحش دادم که می‌مردی دو ساعت قبل اینو می‌گفتی؟ 

خیلی از مردم یا بی‌مبالات ویا لوس هستند. بی‌مبالات از این بابت که اهمیتی به ماسک‌زدن نمیدن. لوس از این بابت که خیال می‌کنن خیلی باحالن که در مقابل این قضیه خونسردن. آخه بی‌شعورا شماها به‌درک، ما چرا باید به خاطر حماقت شماها مریض بشیم؟

پنجاه رفت و بیداریم بهخدا!

یک عالم چیز برای نوشتن دارم ولی حوصله‌ش نیست راستش. طبیعتم روز‌به‌روز داره عوض می‌شه. انگار بعد از یک سنی، هر یک‌سالی که از تقویم عمرت می‌گذره، ده سال تغییر می‌کنی. هم فکر و هم جسم تغییراتشون تصاعدی می‌شه. بابام می‌گه از شصت و پنج به بعد این طوری می‌شه. 
به‌نظر من که از پنجاه به‌بعد.

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۹

بلند بالا باشیم

دیروز و امروز شرکت بودم. یک مهندس شیمی برای کار مشهد گرفته‌ام و با هم روی تعدادی نقشه کار کرده‌بودیم. امروز قرار بود در معیت او و یک مهندس دیگر، نقشه ها را به تایید نهایی آقا شیره برسانیم . 
درست قبل از آمدن آقا شیره متوجه شدم نقشه‌ها همان نیست که باید باشد. 
دست و پایم از تصور آمدن آقا شیره و شنیدن حرفهایش به لرزه افتاده‌بود. برای لغو جلسه دیرشده بود. 

جلسه شروع شد. تا جا داشت، عین دو ساعت را کنایه و تحقیر شنیدم. ساکت بودم. 
جلسه تمام شد. نمی‌دانم مهندس جدید با خودش چه فکری می‌کرد.
ساعت یک بود که برگشتم خانه و تا ساعت سه نفهمیدم چطور گذشت. توی ذهنم حرفهای آقا شیره می‌چرخید.
مدام به این فکر می‌کردم که نکند من افرادم را تحقیر بکنم؟
 نمی‌کنم. از همان روزی که مدیر شدم با خودم عهد کردم رفتارهای آقا شیره همیشه یادم بماند و دوران بد کارمندی را فراموش نکنم. 

به‌نظرم یکی از بدترین رفتارهای انسانی تحقیرکردن است. مخصوصا وقتی از بابتی در مسند قدرت باشی. فرزند باشی، پدر باشی یا مادر، مدیر باشی یا همکار یا معلم.. در تمام این جایگاه‌ها غیرانسانی‌ترین رفتار، تحقیر کسی‌ست که به دلیلی به تو نیاز دارد.
تحقیر از سر ضعف شخصیت آدمی‌ست. کسی که در ذهنش خود را کوتاه می‌بیند و تاب بلندقدی دیگران را نمی‌آورد.

آقاشیره آدم ضعیفی نیست. دانشمندترین مهندسی‌ست که من درتمام عمرم دیده‌ام. دو تا مدرک مهندسی دارد و یک فوق مهندسی. علاوه بر آن در سایر رشته های مهندسی هم از سطح متوسط دانشش بالاتر است. آدمی‌ست که بارها با چند عکس و یک کتاب برایمان کارخانه ساخته است. 
ولی چیزی در اوست که من می‌دانم از همان نقطه شکننده است. تقصیر من نیست که آنچه را می‌خواهد، ندارد و تقصیر من نیست که آنچه را که دارد، نمی‌بیند. کاری از دستم برنمی‌آید و انگار با هربار دیدن من داغ دلش تازه می‌شود. 

امروز هم مثل سالهای گذشته مرا رنجاند و همه اعتماد به نفسم را گرفت.
اما سرانجام به خودم آمدم. یادم آمد همیشه به افرادی که می‌بینم تحقیر شده‌اند و از این بابت دچار رنج می‌شوند، گفته‌ام :"این تقصیر تو نیست،  مشکل از ضعف درونی طرف مقابل توست که فکر می کند درد درونش با آتش‌زدن تو آرام می‌شود." 

کسی را کوچک نکنید. زخم زبان نزنید. با گرفتن اعتماد به نفس دیگران، چیزی به عزت نفس شما اضافه نمی‌شود. 
بالا بلندترین آدمها آنهایند که دست دیگران را می‌گیرند، رشدشان می‌دهند و با دیدن رشد آنها به خود می‌بالند. 

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۹

گذشته را نمی‌توان تغییر داد ولی امروز را می‌شود عوض کرد تا ‍پایان بهتری برای زندگی نوشته شود

آخرین یادداشت وبلاگ آقای شعبانعلی این است: "اگر به گذشته برمی‌گشتم.. "
فهرستی بسیار خواندنی‌ست و برای ما که شاگردش هستیم بسیار‌ آموزنده.

 من هم به خیال کردن افتادم که :

-در سن پایین دوست پسر نمی گرفتم. (گرچه نمی دانم وقتی خانواده‌ات معاشرت بسیار کمی با دیگران دارد به بهانه درس خواندنت و تو با دنیای نوجوانی فقط از طریق خودت و هم‌کلاسی‌ها آشنا می‌شوی، آیا می‌شد در برابر وسوسه‌ و هیجانش مقاومت کنم یا نه؟)
همیشه آرزو داشتم کاش کسی در سن امروزم، کنار آن دختر بچه نوجوان بود تا هدایتش می‌کرد و با او حرف می زد. من کسی را نداشتم. 

-به جای خواندن علوم تجربی و کنکور ریاضی شرکت کردن، یکی از این دو را از اول تا آخر ادامه می دادم. 
هنوز در این سن مطمئن نیستم آیا پزشک بهتری می‌شدم یا مهندس بهتری؟ ولی گاهی فکر می‌کنم دلیل درس نخواندنم در دانشگاه علاوه بر عاشق شدن دوباره، به نحوه درس خواندنم و عادتم بر حفظ کردن علوم تجربی برمی‌گشت. 
مهندسی رادر یک دانشگاه خوب قبول شدم ولی آنچه بیش از ریاضی کمکم کرد، همان دروس مشترک با تجربی بود که بسیار مسلط بودم. مثل شیمی.

-بیشتر رفیق‌بازی می کردم. آنها را به خانه می آوردم. 

-می‌رقصیدم و به حرف مادرم که می‌گفت استعداد رقص ندارم بی‌توجه بودم.

-وقتی دانشگاه قبول شدم، بهتر درس می خواندم. 

-وقتی عقد بودم و فهمیدم همسرم چه مشکلاتی دارد، از ترس آبرو با او عروسی نمی‌کردم.

-وقتی کارمند شدم، نمی‌گذاشتم از من مدام سوء استفاده شود و در زمان درست به آدمها اعتراض می‌کردم.

-ورزش را منظم انجام می دادم.

-به جای خواندن کتابهای داستانی زمانم را با کتابهای مفیدتر پر می کردم. 

-زبان انگلیسی عالی‌ام را رها نمی‌کردم.

-هیچ وقت گیتار نمی‌زدم و سالهای عمرم را با کاری که استعدادش را نداشتم هدر نمی‌دادم. به‌جای آن تمرین آواز می‌کردم.

-سفر زیاد می‌رفتم.

-باز هم دست بخشنده داشتم.

-باز هم در برابر مردم رقیق القلب بودم.

-وقتم را با شبکه های اجتماعی و اخبار هدر نمی‌دادم.

-منطقم را بیش از احساساتم پرورش می دادم.

-ملاحظه سلامت بدنم را می‌کردم.

-از ازدواج دوباره نمی‌ترسیدم و با اعتماد به‌نفس، برای بار دوم یک انتخاب خوب می‌کردم.

-طبیعت‌گردی می‌کردم.

-رانندگی جاده را یاد می‌گرفتم تا برای هر سفر کوچک محتاج راننده نباشم.

-کاری بیش از ظرفیتم قبول نمی‌کردم. خودم و توانایی هایم را ارج می‌نهادم و بی‌جهت برای بالابردن خودم، ریسک نمی‌کردم.

-اگر دکتر نمی‌شدم، حتما باز هم مدیر بودم و در کارمندی نمی‌ماندم.

-دانش کامپیوترم را مرتب به روز نگه می‌داشتم و از یک جایی به بعد وا نمی‌دادم تا دیگران را برای کارهای پیش پاافتاده صدا بزنم.

-به جای کمیَت، کیفیت کتاب خوانی‌ام را بالا می بردم.

بیشتر این آرزوها به این برمی گردد که در زمانی که باید، منتور خوبی در زندگی نداشتم. شاید برای همین است که مدام دلم می‌خواهد هرآنچه بلدم، مخصوصا به کم‌سن‌تر از خودم یاد بدهم.

سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۹

هم‌زیستی با کرونا و سایرقضایای غیر قابل حل

توی دفتر نشسته‌ا‌م. پریروز از همه شرکت تست آنتی‌بادی گرفتیم و متوجه شدیم یکی از بچه ها کرونا دارد. چشمش چند روز ملتهب و قرمز بود و جوشهای پوستی داشت. 

دیروز فقط تعداد کمی آمدیم و بقیه را دورکار کردیم تا ببینیم دکترم چه می‌گوید. اول که از تست‌دادنمان عصبانی شد. و بعد گفت فقط فاصله اجتماعی و شستن دست و استفاده از وسایل شخصی را رعایت کنید و مشکلی نیست. هوا هم در جریان باشد. 

خودم فکر می‌کنم کار خیلی خوبی کردیم از همه تست گرفتیم. لااقل الان همکار بیمارمان پیش‌مان نیست و شدت آلودگی کمتر است.

-------------

بعد از مدتها سر میزم نشسته‌ام و روال کار نسبتا عادی‌ست و موسیقی پیمان یزدانیان گوش می‌کنم. 
تمام این مدت بعد از دورکاری، هر روز یک دردسر و یک خبر بد داشتیم. اگر هم خبر بد نداشتیم، آقا شیره بود که باز مثل قدیم عصبانی و بدخلق است و من را کماکان دوست ندارد. 

هنوز هم روالمان عادی نیست. دو تا پرونده تعزیراتی داریم. ولی دیگر مثل قدیم هر روز به مصائب زندگی  فکر نمی‌کنم. حرص و جوش خوردن را به زمان واقعه موکول می‌کنم و به‌پیشواز نمی‌روم . 
یکی از پرونده‌ها امروز در دادگاه درحال اجراست و یکی دیگر همه معلوم نیست کی‌ باشد. شاید برای دومی جریمه کلانی بگیرند. وا داده‌ام. تمام تلاشم را کرده‌ام و هیچ‌وقت هم قصد تقلب نداشته‌ام ولی متاسفانه صدایم به‌جایی نمی‌رسد و دستم به‌جایی بند نیست. بعد فکر کردم مشکلی که با پول حل بشود، از سلامتی‌ام مهم‌تر نیست و هزینه‌اش را با کار بیشتر جبران می‌کنم.

شبها خسته تر از هر زمان دیگری به خانه برمی‌گردم. ساعت کاری‌مان را از نه تا شش به هشت تا پنج عوض کرده‌ایم. به مناسبت کرونا و بچه‌هایی که با وسایل نقلیه خودشان می‌آیند و باید دنبال جای پارک بگردند. 
من حدود هشت و ربع می‌رسم و تا حدود شش و نیم معمولا دفترم. سعی می‌کنم کاری به‌خانه نیاورم تا ذهنم رفرش شود ولی با برادرم شبها حدود یک ساعت صحبت می‌کنیم و کارهای پروژه مشهد را پیش می‌بریم. 

امروز با یک مهندس شیمی مصاحبه کردم. به‌نظرم خوب بود. فعلا پارت تایم و بعد شاید استخدامش کنم. نیاز به‌کسی دارم که کارهای مهندسی پروژه مشهد را به‌او بدهم و خودم به بقیه چیزها برسم. 

------------

در کنار همه اینها دلم پیش گل یاس است. نمی‌توانم بهش فکر نکنم.
کاری از دستم ساخته نیست.


-----------

یک وقتی از خدا خواستم که آن قدر به من پول بدهد که وقت بخشیدن، پولم را نشمارم. تا امروز همین بوده ولی دیگر وقتش رسیده خدا برنامه هایش را آپ‌دیت کند. زورم نمی رسد.