پست‌ها

چشم و گوش شیطون کر

دو سه ساعتیه که دارم نوشته‌های سال قبلم رو می‌خونم.. باورم نمی‌شه که فقط یک سال قبل در چنین روزهایی چقدر پریشون و پر از دغدغه بودم.  مدیر فروشی که بچه‌ها قبولش نمی‌کردن، دردهای زیاد و طولانی بدنم، غصه خوردن بابت آدمایی که خیلی دوستشون دارم ...  چه روزهای سختی بود. انگار چند سال گذشته. لیبل بیشترشون هم اینه : این نیز بگذرد و گذشت. درحالیکه من با تمام وجود سختی می‌کشیدم.
امروز با بچه‌های فروش می‌گفتم و می‌خندیدم. اونی که سال قبل از همه بیشتر مدیرفروش رو اذیت کرده بود، یواشکی براش چند تا سوهان قم گذاشته بود کنار که بقیه نخورن. کارشناسی که فکر می‌کردم خیلی خره، الان یکی از بهترین کارشناسامه.  من منعطف شده‌م. گوش می‌کنم. کمتر دعوا می‌کنم یا شاید بشه گفت تقریبا دیگه عصبانی نمی‌شم. بچه‌ها با من راحتن. مثل دوست. دوباره تیم‌سازی کردیم. بهتر از تیم سال ۹۴.دردهای بدنم کمتر شده.  نه که دیگه اوضاع گل و بلبل شده باشه..ولی انگار آدمهایی که سال قبل کنار هم بودیم، یک عمر ازمون گذشته‌ و فهمیدیم زندگی خیلی خیلی راحت‌تر از این حرفهاست.

من و بازی‌هایی که بلدم بسازم

فردا صبح ساعت پنج و نیم باید بریم ماموریت. هر‌وقت باید کله صبح بیدار شم وبلاگ‌نویسیم می‌گیره.
این هفته روزهای پرکاری داشتم. هفته قبل خوب کار نکرده بودم و این هفته باید همه خارش‌های مغزی (سلام آیدا :)) رو برطرف می‌کردم. 
یکی از عادات زندگی من نوشتن تارگت سالانه برای خودم، شرکت و همه کارمندهاست. این تارگتها با هم فرق دارن و مال من شامل همه اهداف و آرزوهای شخصی و کاریمه. 
شش ماه دوم امسال یه تغییری توی جدولم دادم. هم برای تنوع و هم برای خودانگیزشی بیشتر.  مثل همیشه جدول توی اکسله و رنگارنگ. رنگ حالم رو خوب می‌کنه و می‌تونم با جدولم ارتباط برقرار کنم. تغییر جدیدم این بود که جدول رو به طور آزمایشی برای دو ماه، هفتگی نوشتم. ستون اول لیست همه اهدافمه و ستونهای بعدی هفته اول مهر، هفنه دوم مهر و الی آخر.  آخر هر هفته میرم سراغش و پیشرفتم رو توش با رنگهای مختلف نشون میدم.  اهدافم عجیب و غریبن. سود آوری شرکت به میزان فلان قدر، هر ماه یک مهمونی رفتن یا یک مهمونی دادن، حسادت نکردن، ماهی یک کتاب خوندن، تربیت فلان کارمندم، یوگا و مراقبه در هر هفته به میزان فلان، شنونده فعال بودن، سفر رفتن و خلاصه ه…

بهشت همین حوالی‌ست

یه وقتی بود که از سه روز تعطیلی پشت سر هم ناراحت می‌شدم. خیلی خیلی کار می‌کردم و طبعا هرچه بیشتر کار می‌کردم، بیشتر نتیجه می‌گرفتم و برای همین تعطیلی‌های این طوری روی اعصابم بود.  الان مدیر فروش این طوریه. آخر ماه بود و آخر شش ماه. زن و بچه رو برد گذاشت شمال و خودش برگشت و گفت نمی‌تونم الان برم مرخصی، می‌خوام تارگت رو بزنم. جوونه و پر انرژی و من خیلی خوشحالم که دارم کسی رو تربیت می‌کنم که این احساسات مشابه و مسئولیت‌پذیری خودم رو داره. اما منِ امروز سه روز تعطیلی پشت سرهم براش نعمته.  وقتی دوران طولانی جدال با درد رو هم از سرگذرونده باشی و روز اول تعطیلی بی‌درد شروع شده‌باشه، فیلترشکن و اینترنت و تلوزیون و چندتا فیلم عالی و فرنچ تست صبحانه‌ و چند تا کتاب خوب هم دم دستت باشه، خدا را شکر می‌کنی و با همین چیزها می‌تونی حس کنی امروز توی بهشتی. برای فردا و پس فردا هم دعا می‌کنی خدای ناکرده شیطون نشنیده‌باشه که تو درد نداری و یه‌هو دچار اسپاسم نشی و بقیه تعطیلی هم توی بهشت سپری بشه. فقط یک قورباغه عظیم شبیه تمساح دارم که اگه قورتش بدم، همه‌چی حلّه.

یوگا / اصلاح یک رابطه / انسولین

ورزشهای نازبشی بلا رو رها کردم و دوباره معلم خصوصی یوگا رو صدا زدم. شاید اتفاق خوبی بود که کلاس کانون خیلی سریع پر شد و مجبور شدم خصوصی بگیرم. خیلی گرون‌تره از کلاس عمومی ولی بسیار نتیجه بخشه.  من عادتمه وقتی دردم خوب میشه یادم میره چطوری خوب شدم و روم زیاد می‌شه و میزنم زیر کاسه و کوزه همه‌چی. ولی این بار مطمئنم یوگا و ماساژ درمانمه و باید همه عمر منظم ورزش کنم. خلاصه اینکه یک هفته‌است بهترم و می‌تونم شرایط درد رو مدیریت کنم.
...
در این شرایط بسیار سخت، ناباورانه تارگت شش ماهه رو زدیم.  بخش زیادیش رو مدیون مدیر فروشم. همونی که می‌خواستم اخراجش کنم و فرصتی دوباره بهش دادم. خیلی راضی‌ام از این فرصت مجدد. همه چیزهایی که از نظرم ایراد بود و باید درست می‌شد رو نوشته‌بودم و داده بودم دستش. اونم یکی یکی مشکلاتش رو اصلاح کرد.  روزی هم که بهم گفت ازم می‌ترسه که بهش توهین کنم و خیلی ناراحت شدم، انگار از خواب بیدار شدم ونهایت تلاشم رو کردم تا رفتارم درست بشه. دو طرف به سمت ساختن رابطه مثبت قدم برداشتیم و هر دو الان خیلی خوشحالیم.  بیشترین علت خوشحالیم اینه که تونستم یک رابطه رو نوسازی کنم. این…

شیر مثل شمشیر

روم زیاده به خدا!! دارم از درد هلاک می‌شم. نوع جدیدی از درد اومده و به‌ بقیه اضافه شده. درد بازوی راست. با این همه می‌نویسم. یوگا رو تقریبن رها کرده‌ام و خیلی احمقم از این بابت. باید همون طور منظم کار می‌کردم. رفتم پیش یک فیزیوتراپ برای انجام حرکات اصلاحی. ولی چشمم آب نمی‌خوره چیزی ازم در بیاد. یک میلیون هم بابت ده جلسه داده‌ام که از دیروز دارم فکر می‌کنم چطوری نقدش کنم.  اگه قبول کنن با همون کردیتم ماساژ هم بگیرم، خیلی خوب میشه وگرنه باید ده جلسه ورزش ناز بشی بلا رو انجام بدم. ورزشی بی‌نهایت لطیف که با این بدن من که سالهاست بدن‌سازی کار کرده و بعد یوگای مفصل کرده و در نهایت رسیده به اینجا، فکر نکنم تناسبی داشته‌باشه. حالا تا ببینیم چی می‌شه. زود نباید نتیجه بگیرم. .... اوضاع کار به همون منوال می‌گرده که بود. امروز بهمون می‌گن ارز دولتی میدیم، میاییم ثبت سفارش می‌کنیم، فردا می‌گن باید تاییدیه فلانم بگیرین. می‌گیریم. بانک می‌گه زود باشین پول بدین که الانه‌ست ارزتون آماده بشه. پول میدیم. عصر بانک زنگ می‌زنه و می‌گه قانون عوض شد و رفتین زیرگروه دو.  دوباره فردا میریم با زیرگروه دو ثبت س…

آیینه چون نقش تو بنمود راست _ خود شکن، آیینه شکستن خطاست

به‌نظر می‌رسه در نقطه‌ای از زندگی‌ام که فرمون از دستم در رفته. هیچ احساس خوبی نسبت به خودم ندارم. نیاز به روان‌درمانی و مشاوره دارم ولی مشاور خوبی جز دکتر بیرشک نمی‌شناسم. اونم که مریضه.  دو جلسه رفتم پیش مشاور آیدا و باهش دعوام شد. اصلن نمی‌فهمم چطوری برای آیدا این‌قدر کارکرد داره. یک اپسیلونم باهش ارتباط برقرار نمی‌کنم. حوصله مشاور جدید هم ندارم. همه داستان رو از سر نو تعریف کنی.. 
دردها با قدرت برگشته‌ن. چون معلم یوگای خصوصی رو گفتم نیاد و الان می‌فهمم چقدر تاثیر داشته. فیزیوتراپ گفته‌بود تمام عمرت بعد از این باید منظم ورزش کنی. و من تا بهتر می‌شم فراموش می‌کنم. جالبه قبل از بیماری عاشق ورزش بودم و از وقتی برام تبدیل به اجبار شد، عشقم فروکش کرد.
توی شرکت هم حس بدی دارم. حس بی‌فایده بودن و یک مدیر بدخلق. چند هفته‌قبل که دوباره از دست شکایتهای بچه‌ها از دست مدیر فروش به ستوه اومده‌بودم، باهش مجدد حرف زدم. هرچی می‌گفتم، می‌گفت:"چشم".  گفتم:" آقای فلانی به‌نظرم می‌رسه شما مثل یک دیوار در مقابل من نشستی و حرفام همه می‌خورن به‌دیوار و ازت رد نمی‌شن. چشمهات به‌من می‌گن گو…

زنانی که مردان نادیده می گیرند

بعد از این همه سال کار و این همه سال مبارزه با این طرز فکر که تبعیض جنسیتی باعث عدم پیشرفت زنان میشه، بالاخره اعتراف می کنم که مردان اگر نتونن جلوی پیشرفت یک زن رو بگیرن، حداقل کاری که می کنن اینه که اونو نادیده بگیرن و وجودش رو از ذهنشون خط بزنن.  البته من در جامعه خودمون و طبعا خیلی سلکتیو، باتوجه به تجربه شخصیم اینو می گم.
سالهای اولی که کار می کردم، دوستم که منشی مون هم هست و بود، مدام اینو بهم می گفت که باید بپذیرم چون زنم، کسی من رو به عنوان مدیر قبول نداره. اون برای تحقیر زیرپوستی، اینو می گفت. با اینکه گوش می کردم ولی منم زیرپوستی باهش مبارزه می کردم تا ثابت کنم این طوری نیست. الان که تجربه بیشتری در کار و زندگی دارم، می فهمم که در جامعه دور و برم خیلی وقتها این درسته. 
مدتی عضو هیات مدیره انجمن صنفی مون بودم و به عنوان دبیر انتخاب شدم. دبیری یک انجمن تقریبا مهم ترین کار اون انجمنه. ولی کم کم فهمیدم به عنوان تنها زن اون هیات مدیره، علت انتخابم این بوده که همه شون ته دلشون باور داشتن که می تونن من رو به عنوان یک زن خر کنن و خودشون ریاست کنن.  توشون یه آدم درست و حسابی بود که چ…