پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۷

زندگی بدون موجود مزاحم هم می‌گذرد

بازخوانی دفترچه خاطراتم آموزه‌های دیگری هم داشت. یکی اینکه من بیشتر در ایام غصه  نوشته‌ام. بد نیست اما خیلی هم خوب نیست. بیشتر برمی‌گردد به‌ عادت گذشته‌ام که مدام خودم را شماتت می‌کردم و گذر زندگی‌ام را با اینکه فکر می‌کردم دوست دارم، دوست نداشتم.
 برای دوباره نوشتن در دفتر، روزهای شاد بیشتری را ثبت خواهم کرد تا در آینده بیشتر بخندم.
...
این روزها فیلم زیاد می‌بینم. از سرکار که برمی‌گردم معمولا آن قدر خسته ام که دیگر نمی‌توانم کاری جدی بکنم. 

قبلا عادت داشتم از روی لیست صد فیلم برتر فیلم انتخاب کنم و بخرم. چون زیاد نمی‌دیدم و ترجیحم فیلم درجه یک بود. لیست صد فیلم برتر imdb را به‌گمانم تمام کردم یا اگر چیزی مانده، باب سلیقه‌ام نیست. 

یک ماه  قبل سری زدم به فروشگاه اپیداروس که سالهاست از او فیلم می‌خرم. لیست خودم را دادم و بعد دیدم حراج فیلم دارد. با سلیقه خودش هم چندتایی برداشتم. چه اشتباهی. تقریبا یکی از یکی مزخرف تر. البته امتیاز اکثرشان بالای ۷ است ولی سلیقه من نیست. مخصوصا که بعضی دوبله‌اند.

خلاصه اینکه فیلم دیدنم هم مثل کتاب‌خواندنم با وسواس شده. اسم کارگردان و امتیاز فیلم و نام هنرپیشگان و موضوع فیلم همه باید از نظرم قابل قبول باشند تا فیلم به‌دلم بنشیند.
هرکسی روی چیزی وسواس دارد. خواهرم روی اسباب خانه و لباس به همین سخت گیری‌ست. چیزی که می‌خرد باید نهایت سلیقه‌اش را تامین کند وگرنه نمی‌خرد. همه چیزش هم واقعن زیباست.  
من روی کتاب و فیلم و لوازم الکترونیکی و برقی سخت‌گیرم. باید کاملا کاربردی و پرفایده باشند. چیزی که قرار باشد سالی یک‌بار استفاده شود، نمی‌خرم.
....
چه فایده‌ای دارد از تحریم بنویسم؟
فقط می‌نویسم که دوست دارم کمی متحدتر باشیم. بهتر است در این شرایط، جو را متشنج نکنیم و آرامش داشته باشیم.
تعدیل نیرو در کارخانه درحال انجام است. در دفتر هم یکی استعفا داده که قبول کرده ایم.
 دیروز مدیرکارخانه وقتی پروژ‌ه‌های عمرانی را معلق کردم، گفت خیلی ناامید است. گفتم نه.. اتفاقا امید داشته باش. ما تولید داخل داریم و وابستگی‌مان به خارج زیاد نیست. فقط برنامه مالی‌مان امسال انقباضی‌ست تا بتوانیم شرکت را نگه داریم و با کمترین خسارت از بحران بگذریم. اگر چهار نفر را تعدیل کنیم، اضافه کار را قطع کنیم و مصارف غیر ضروری را کنترل کنیم، بهتر از این است که شش ماه دیگر تعداد زیادی از افرادمان را از دست بدهیم.

البته ما هم به واردات وابسته‌ایم. مواد اولیه‌مان درحال حاضر توی بازار با دلار آزاد خرید و فروش می‌شود ولی فایده ای ندارد بچه‌ها را بترسانم و حس امنیت شغلی‌شان را از آنها بگیرم.
به‌نظر من گذر ازاین شرایط نیاز به غرور ملی دارد. هرقدر هم که از شرایط داخل راضی نباشیم، فکر می‌کنم شنیدن حرفهای ترامپ و خواندن مزخرفات سلطنت طلبان، باید بتواند ما را با هم متحد کند. تصور سلطنت ولیعهد برای من به ترسناکی برگشت احمدی‌نژاد است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۷

۱۴ سال در خواب و بیداری

اوضاع که شیر تو شیره. از لحاظ کار شرکت، داریم آماده می‌شیم که بریم توی تاریکی و فعلن فقط از دستمون برمیاد چند تا شمع بخریم و تمرین کنیم چطور می‌شه مثل کورها راه رفت.
فایده ای نداره غر بزنم و بنویسم که چقدر بلاتکلیفیم. خدا احمدی‌نژاد و ترامپ دیوونه رو لعنت کنه. برای اولین بار باید تعدیل نیرو کنیم. مدیرکارخونه به‌شدت مقاومت می‌کنه چون توی فکریم که یکی از سه خط تولید رو تعطیل کنیم. 
توی دفتر هم باید تعدیل کنم ولی مدام با خودم فکر می‌کنم اینایی که تعدیلشون می‌کنیم، قراره کجا برن و چکار کنن؟ از طرفی برای بقای کل سیستم باید تصمیم بگیریم.
 پول بسیار هنگفتی دست مشتریان داریم. فروش ما اعتباریه و فقط هر روز صلوات نذر می‌کنیم که چک‌ها پاس بشه. 
خلاصه گه‌گیجه داریم. 
از طرفی طبق معمول هر سال، دو ماه اول به شدت پرکاریم. گرچه فروش رو کاهش داده ایم و بچه‌ها بیشتر دنبال وصول مطالباتن ولی من به همراه گروه مالی، سخت تر از هر سال برای بستن بودجه‌ای که زیان‌ده نباشه، داریم تلاش می‌کنیم.
 تنها خوشبختی این روزامون اینه که تنش خاصی توی شرکت نداریم و همه فشارها از بیرونه. و البته خوشبختی بزرگیه.
...
تصمیم دارم دیگه توی دفتر کاغذیم بنویسم. دفترچه خاطراتم رو از کشو کشیدم بیرون. شروع  دفتر مربوطمیشه به سال ۸۳ و آخرین خاطره دو خطه مربوط به ۹۳. جریانات ۸۸ هم توش هست. امیدها و ناامیدیها.

 دیشب نشستم و یک ساعت و نیم همه دفتر رو خوندم. اول جسته و گریخته می‌خوندم و واکنشم محدود بود به اینکه برای دخترک اون روزها یک آه بکشم و بگم: آخی طفلکی .. ولی وقتی از اول شروع کردم و منظم خوندم، دست آخر می‌خواستم خودم رو بزنم از فرط حماقتهایی که طی اون ده سال مرتکب شده بودم.
 البته همه‌چیز از فرط ندانستن بود. از کی رشد کردم؟ از کی یه‌هویی سیستم فکریم عوض شد؟ از کی با خودم کنار اومدم و زندگیم رو همون طور که بود پذیرفتم؟ نمی‌دونم..
سال ۹۳و ۹۴ دوره مدیریت اجرایی رو در مدیریت صنعتی گذروندم. هم‌زمان با متمم و شعبانعلی آشنا شدم. اینا خیلی روم تاثیر داشتن. به مرور کارم بهتر شد و مدیریت رو بهتر یاد گرفتم.
اما سال ۹۵ وحشتناک بود. مریضی مدام.. درد وحشتناک.. پروژه بسیار سختی که مربوط به یکی از شرکتهای مدیرعامل مهربون بود و آدمهای عجیب و غریب بسیار بدی که در طول اون دوره شناختم.. رفتن بچه‌های فروش.. افول شرکت.. همه چیز سخت و بد بود. 
۹۶ کم‌کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم. 
بیماری نقطه عطف زندگیم بود. باعث شد به دلایلش خیلی فکر کنم. و این فکر کردن باعث شد خیلی از رفتارهای احمقانه رو در خودم بشناسم. 
دخالت بیش از حد در زندگی خواهر و برادرم و احساس مسئولیت شدید در موردشون رو کنار گذاشتم. ساعت کارم رو کم کردم . توقعم رو از اطرافیانم کم کردم. نه گفتن رو تمرین کردم. بت‌هایی که از بعضی آدمها توی فکرم ساخته بودم، شکستم.. کارهای ناخوشایندی که از سر اجبار انجام میدادم رها کردم.. و خیلی چیزهای دیگه. 
بیماری وادارم کرد نگاهم رو عوض کنم. هیچ کدوم از تغییرات میل باطنیم نبود. همه رو از سرناچاری برای اینکه کمتر عصبی و خسته بشم و باعث دردکشیدنم بشن، هی به ناچار تمرین کردم.
 الان که گذشته رو مرور می‌کنم، می‌بینم چقدر همه چی رو یه زمانی سخت می‌گرفتم.
زندگی سخته. ولی می‌شه در عین سختی، رها بود. مثل مراقبه. با استقامت و پشتی کشیده و صاف تمرین نشستن کن. در عین حال بزارفکرت رها باشه و بدنت  آروم..
حقیقتن نمی‌دونم چقدر از ته دل این رهایی همراه با استقامت رو یاد گرفته‌ام .. ولی الان در سخت ترین روزها، مثل همین روزهایی که داریم می‌گذرونیم، قادرم در عین حال که برای مدیریت همه سختی‌ها تلاش می‌کنم، آرامش داشته‌ باشم.. 
شایدم فکر می‌کنم فقط .. شایدم ده سال بعد باز به این روزهام بخندم.
 به‌هر‌حال خیلی خوشحالم که دیگه اون آدم سالهای ۸۳ تا ۹۳ نیستم و فهمم خیلی خیلی بیشتر شده.

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۷

یک جام دگر

نشد!
چسب هم زدم ولی از شدت تپش قلب کندمش. 
بعدش آمدم خونه و گفتم ‌گور بابای دنیا😐

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۷

تصمیم بزرگ

به اندازه یک کیلو کاهو و سکنجبین خوردم. بعدش سه تا تیکه بزرگ ماهی سرخ شده که از ظهر مونده بود، بعد چند تکه سوهان کنجدی، بعد توت خشک و دست آخر هم شکلات.
ولی هیچکدوم هوس سیگار رو از بین نبرده :(
سخت ترین تصمیم سال جدیدم بوده و الان ۱۸ روزش گذشته. ولی اون قدر سخته که دلم می خواست به جاش می گفتن ده کیلو وزن کم کن.
خلاصه خیلی سخته... و اصلن به ادامه راه امیدوار نیستم😢

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۶

خر درون

یک ساعت دیگه یوگا دارم. از این وقت استفاده می‌کنم و به‌جای خوابیدن، که خیلی هم بهش نیاز دارم، می‌نویسم.
این چند روز با هر ترفندی داریم سعی می‌کنیم فاصله‌مون رو با تارگت کمتر و کمتر کنیم. شاید این روزها، از اول سال تا الان،  تنها روزهایی بودن که جمع شرکت واقعن دارن تیمی کار می‌کنن و هیجان فروش دقیقه نود همه‌جا موج می‌زنه. خوبه که اسفند هست. همه سال یه طرف و شب امتحان یه‌طرف.

من سخت‌گیرم. به خودم از همه بیشتر. به دنیای اطرافم هم سخت می‌گیرم. زمانی نه چندان دور، یک پرفکشنیست تمام‌عیار حساب می‌شدم. الان نه. مریضی منو وادار کرد که تساهل و تسامح داشته باشم. الانم اگر توانش رو داشتم، بازم دلم می‌خواست همه‌چی در حد اعلا خوب باشه و بی‌نقص. ولی نمی‌تونم و اختیار خیلی چیزها در دستم نیست. مثلن دوست دارم بیام پای کامپیوتر و بشینم برنامه‌های سال بعد شرکت رو زیر و رو کنم و هدف‌گذاری کنم ولی درست همون زمانی که فکرها توی ذهنم دارن موج می‌زنن، از درد شونه و گردن به‌خودم می‌پیچم. 

تازه متوجه شده‌م که مهم‌ترین دلیل دردم اعصابمه. چیزی ناراحتم می‌کنه و درد شروع می‌شه. بعد که نمی‌تونم از درد خلاص شم، افسرده می‌شم و بعد باز درد بیشتر می‌شه. و توی این سیکل معیوب چند روز گیر می‌افتم.

مهم‌ترین برنامه سال ۹۷ ام دستیابی دوباره به سلامتیمه. به‌هر قیمتی باشه درستش می‌کنم. اولین کارم ترک کامل سیگاره. اینو می‌نویسم که به خودم قول بدم.  
امروز همه سیگارهای خونه، من‌جمله یک بسته سیگار برگ بسیار خوبم، رو بردم شرکت و بخشیدم به وکیل شرکت. از روز بیست و هشتم دیگه سیگار نمی‌کشم. همه زیر‌سیگاری‌ها رو هم با زباله‌های ۹۶ می‌ریزم دور و میرم مشهد. ۱۵ روز با خانواده‌ایم. مشهد و تهران. امیدوارم بعدش چیزی وسوسه‌م نکنه. ولی این اولین باره که دیگه دوست ندارم سیگار بکشم. 

چند روز قبل که دوباره توی سیکل درد گیر‌کرده بودم، داشتم فکر می‌کردم با این شرایط شاید پنج سال دیگه بتونم کار کنم. و بعد یه‌هو به خودم اومدم که هنوز پنجاه سالم هم نشده و خیلی خیلی زوده که به بازنشستگی و ناتوانی فکر کنم. داشتم فکر می‌کردم که اگه این قدر ناتوانم شاید هم بمیرم. همه فکرها برمی‌گشت به همون افسردگی. 
نشستم و جدول برنامه‌ها و اهداف ۹۷ شخصیم رو نوشتم. نوشتن هدف من رو امیدوار می‌کنه و بهم روح زندگی می‌ده. متوجه شدم اگه روی سلامتیم کار کنم، از همه چی مهم‌تره. 


یک کتاب صوتی دیگه رو شروع کردم. راستش بازاریابی کاتلر رو گذاشتم کنار. یعنی کشش خوندنش فعلن در من نیست. کتاب "مغز و هوش عاطفی" دانیل گلمن رو گوش می‌کنم. هم زمان کتاب " پنج دقیقه شادی‌بخش" رو هم گوش میدم. بسته به زمانی که توش هستم. جالبه که کتاب دوم درمورد روشهای مختلف مراقبه است و تصادفا دانیل گلمن هم از مراقبه به عنوان یک روش بسیار موثر برای تصمیم گیری درست و کنترل استرس حرف می‌زنه.
قبل از دانیل گلمن، همه‌جا مخصوصا توی سایتهای پزشکی، وقتی در مورد بیماریم مطالعه می‌کردم، از مدیتیشن به عنوان یک روش موثر برای مدیریت بیماری صحبت شده بود. توی کتابها و مقالاتی هم که در مورد آرامش می‌خوندم، مراقبه همه‌جا بود.  جدی نمی‌گرفتمش. درحقیقت اگه بخوام راستش رو بگم، با اینکه مراقبه می‌کردم، به عنوان یک روش تلقینی شبیه فال قهوه بهش نگاه می‌کردم. ولی دانیل گلمن آدم مهمیه. اگر اون می‌گه این روش جواب میده، حتمن درسته! و جالبه که گفته باید مراقبه رو هر روز و منظم انجام بدین تا به عنوان یک عادت ذهنی در زمان نیاز بلافاصله بتونین ازش استفاده کنین. 
بنابراین مراقبه منظم هم توی لیست ۹۷ ام نوشته‌شد.

 لیستم بلند بالاست. فعلا بیست و سه بند داره. ولی زیادتر خواهدشد. 
اگه قرار بود wish list بنویسم، اولین خطش این بود که کاش مدیرعامل مهربون امسال بیاد ایران و مطمئن باشم سلامته. 
ناراحتی چند روز گذشته‌ام هم به اون برمی‌گشت. به طرز احمقانه‌ای اگر از یکی از مدیران گروه جانبداری کنه یا حس کنم داره طرفداری می‌کنه، عصبانی میشم و به شدت می‌رنجم. 

این چند روز خیلی به این قضیه فکر کردم. اول فکر کردم حسودم. بعد دیدم آخه هیچ تناسبی بین امورات من و مدیران دیگه نیست. بعد فکر کردم یک آدم کوتوله‌ام که طاقت نداره آدمهای بلندقد رو در کنار خودش ببینه. بعدش کمی منصانه تر خودم رو نگاه کردم و دیدم خداوکیلی آدم کوتوله‌ای نیستم و اصولن یا رشد آدمهای اطرافم خوشحالم می‌کنه و یا اصلن بهش اهمیت نمیدم!
بعدش فکر کردم شاید حس مالکیت شدیدی روی دوست‌داشتن مدیرعامل مهربون دارم و دلم نمی‌خواد توی فکرش کسی از من بهتر باشه و این ربطی نداره به اون آدم. مربوطه به خودم!

الان مطمئن نیستم که این آخری هم درست باشه. درسته ولی تا این حد آخه؟ که مریضم کنه؟  شاید هم جاه‌طلب و قدرت طلبم و دوست دارم به همه دستور بدم؟ 

سخته آدم بخواد خودش رو بنشونه یه طرف و نگاه کنه و ببینه چه مرگشه. خودشناسی خیلی سخته. 
خیلی وقتها هم می‌دونم دارم بعضی رفتارهام رو برای خودم توجیه می‌کنم. ولی راستش جرات ندارم قبول کنم که منم به اندازه همه کسانی که فکر می‌کنم خرن، خرم.
 دوست ندارم آدم کوتوله‌ای باشم. دوست ندارم مناعت طبعم برای خودم زیر سوال بره. دلم می‌خواد قلب وسیعی داشته‌باشم و صاحب یک روح بخشنده‌ باشم. دلم می‌خواد حسود و بخیل نباشم. همه اینا روی هم توی لیست ۹۷ ام نوشته‌م که یادم نره. 

آدم یه عالمه کتاب می‌خونه.. یه عمر خودش رو سوهان می‌زنه تا صیقلی بشه.. و بعد به قول آقای میرشب  یه روز که توی آینه خودش رو نگاه می‌کنه، می بینه "هیچ خری نیست". 

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

مقادیر معتنابهی غرغر

حس خوبی نه به خودم دارم و نه به شرکت. دومی احتمالن نتیجه اولیه چون معمولا وقتی خوددرگیری دارم، بد خلق و بدبین می شم. 
شرایط شرکت و پرسنل اون چیزی نیست که دوست دارم باشه. ولی مگه همیشه بوده؟ حتی سالهای قبل که کادر فروش خوب قدیمم رو داشتم، از دست باندبازیها و گیرهای همیشگیشون به خودم می نالیدم. لااقل جدیدی ها این کارهاشون کمتره. خوب هم می تونم دعواشون کنم. با قدیمی ها نمی شد. مارخورده های افعی شده بودن. 

خلاصه اوضاعم بر وفق مراد نیست. پریروز بعد از مدتها رفته بودم کارخونه. تغییرات زیادی انجام شده بود که دوست داشتم ببینم و یه مشکلی هم توی بسته بندی داشتیم که می خواستم از نزدیک مسئله رو بررسی کنیم. 
معلوم شد مشکل بسته بندیی که یک ساله درگیرش هستیم به خاطر تقلب چاپخونه ایه که دوازده ساله باهش کار می کنیم. تقصیر اون نیست. تقصیر مسئول خریدمونه که نتونسته در این مدت اینو قبول کنه و بفهمه و جایی رو جایگزین کنه. حتی تقصیر مسئول خرید هم نیست. تقصیر خود خرمه. باید در این مدت دقیق می شدم و درست نگاه می کردم. خلاصه حالا هم که علت مشکل رو کشف کرده ایم، چاپخونه لابلای لیبلهای درست گاهی لیبل خراب میزاره و بعد اگه بفهمیم عوض می کنه. دلم می خواد اعدامش کنم.
وقتی از همه چیز و همه کس ایراد می گیرم، ایراد اصلی یه جایی توی منه. این جور وقتها چراغ دقیقِ عیب جوی درونم روشن میشه و مرتب آلارم میده و میشم مثل اون یارو که یکی یکی هسته های خرما رو جمع می کرد و یه هو می کوبید توی کله آدمی که روزی یه هسته بهش پرت کرده بود .می کشتش و خلاص.

چند روز قبل به گلدونهای شرکت رسیدگی کردم. چندماه بود که به مسئول فنی مون می گفتم جای گلدونها رو عوض کنه وگلدونها هم خیلی بزرگترازاندازه لازمند و جلوی رشد رو می گیرن. 
توی شرکت شش تا فوق لیسانس کشاورزی داریم که اکثرا دانشگاه آزادین و مسئول فنی هم لیسانس و فوق لیسانس  دانشگاه تهران. 
خلاصه خودم افتادم به جون گلدونا. دلم براشون کباب شده بود از بس اوضاع غم انگیزی داشتن. این اتفاق برای آدمهایی که کارشون این نیست، طبیعیه ولی برای شرکتی که فوق لیسانس کشاورزی مثل سوسک از همه جاش بالا می ره، خنده دار و درحقیقت گریه داره. 
آخرهای کارم بود که آقای دانشگاه تهرانی اومد. گفت چکار می کنین خانم مهندس؟ گفتم از جلوی روم برو کنار و اگه یه بار دیگه بگی سواد کشاورزی داری در دانشگاه تهران و تو رو با هم گِل می گیرم. 
ناراحت شد. خودمم. ولی اینو از ته دل بهش می گفتم. 

بی سوادی و نادانی افراد اشکالی نداره به شرطی که قبول کنن بی سوادن و ادعا نداشته باشن. ولی متاسفانه آنان که ندانند و ندانند که ندانند در جهل مرکب ابدالدهر بمانند.
 اینا نه تنها باور ندارن که بلد نیستن بلکه هیچ کسی رو هم قبول ندارن. آدمهایی که وقتی ازشون می پرسم مطالعه می کنین یا نه، می گن بله مدام کانالهای تلگرام رو چک می کنیم.

خلاصه که اعصابم خورده. ولی در شرایطی که خودم خوب باشم با خنده و شوخی می تونم از همشون عبور کنم.
متاسفانه من زیادی می بینم و میشنوم. چیزهایی که به چشم دیگران نمیاد برای من آزاردهنده است. لِخ کشیدن مدیرفروش میره روی مخم. نه برای اینکه لخ می کشه. برای اینکه چرا یک نفر در سطح مدیرفروش با این دبدبه و کبکبه نباید بدونه درست راه رفتن چطوریه؟ (می دونین لخ کشیدن یعنی چی؟ مشهدیها به کسی که پاشو می کشه روی زمین و صدای کفشش در حال کشیده شدن روی زمین میاد، می گن لخ می کشه)
یا وقتی پسرا شلوار تنگ می پوشن یا زیر پلوورشون، پیراهن تنشون نمی کنن و نوک ممه هاشون و شکمهای چاقشون از هرطرف می زنه بیرون، حالم بهم می خوره. خوب اینا وسواسه؟ نه؟ 
سعی می کنم نبینم. سعی می کنم آموزش بدم. ولی نه می تونم نبینم و نه اینا اصولن این چیزها رو بد می دونن. 
تازه در کنار همه اینا فروش هم نداریم. کالای وارداتی مون هم 29 اسفند با هزار مشکل می رسه بندرعباس و 15 روز دموراژ می خوره. 
منم تراپی لازمم انگار.

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۶

مراقبه

امروز بچه های فروش نیستن. شرکت آرومه و گردنم کمی درد داره، نه زیاد.

دیشب وقتی رسیدم خونه، تمام وجودم غصه بود. نمی دونم بابت باری که برگشت زده بودن یا بابت برادرم که به خاطر زنش باهش دعوا کرده بودم. 

یه فیلم درجه دو تماشا کردم به اسم The Shack که البته ظاهرا مناسب حال و هوام بود. وسطهاش به برادرم اس ام اس زدم و درحالیکه مثل ابربهار گریه می کردم، ازش معذرت خواستم و براش نوشتم که قلب منه. 
گریه گاهی خیلی خوبه. پالایش روحه. 
تقریبن آخر شب بود که نیم ساعت مراقبه کردم. خیلی وقت بود این کارو نکرده بودم.  از یه جایی به بعد با مراقبه حس احمق بودن بهم دست می داد و ولش کرده بودم. ولی دیشب حکم نجات دهنده رو برام داشت.

امروز هم نسبتن آرومم. باید کانون یوگا ثبت نام کنم و طبق معمول همه جاهای مملکت که بدون زیرساخت کافی، دچار تکنولوژی  می شن، سایتشون کار نمی کنه. هیچ راهی هم برای تماس یا ثبت نام حضوری نیست و رنگ کلاس هم از سبز به زرد و الان نارنجی شده که اگر قرمز بشه، یعنی ظرفیت نداره. هنوز یک ربعه که ثبت نام شروع شده.
اتفاق دیگه ای نیست.
به تارگت هنوز نرسیدیم و نمی رسیم. از کادر فروشم خیلی راضی نیستم ولی همینه که هست. باید درستش کنم. 
به تارگتهای شخصیم هم نرسیدم. با اینکه به نظرم امسال خیلی تلاتش کردم و سعی کردم نهایت استفاده رو از زمان بکنم. یکی از محدودیتهام بیمارییه که دارم ولی بازم توجیه خوبی نیست.
الان می خوام بشینم و فکر کنم. به برنامه آتی شرکت. هدفهای سال بعدم. جزو روزهای معدودیه که اتاقم کاروانسرا نیست و درد هم مدیریت شده است.
خوب به سلامتی همین الان کلاس پر شد و من جا موندم :(

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۶

سوزش روح و روان



*  نوشته رو پاک کردم. ارزش ثبت نداشت.

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۶

زیر سقف دودی

دیشب فیلم "زیر سقف دودی" پوران درخشنده رو دیدم.

فیلمی خوش ساخت با بازی‌های عالی و موضوعی خوب. مریلا زارعی شاهکار بود. توصیه می‌کنم ببینین. 





چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۶

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

فکر هواپیمای یاسوج یه جوری توی ذهنم رسوب کرده که هی اشک میاد گوشه چشمم و هی ردش می کنم.. 
پیام رییس هلال احمر رو صبح علی الطلوع دیدم که التماس کرده بود مردم عکس جنازه ها رو توی شبکه ها نزارن.. :(
از اون طرف فیلم آب گرفتگی چادرهای سرپل ذهاب رو دیروز می دیدم.. 
یک غصه عمیق و وسیع تمام وجودم رو سرشار کرده. 
انگار بین این دردها و درد گرد و غبار خوزستان، ساده ترین نوع مرگ همین مرگ تدریجی ما ساکنان تهرانه. آدم شرمنده میشه از این نوع مردن گله کنه..

واقعا این سرنوشت ماست؟ یعنی به عمر من دیگه قد نمیده روزهای روشن رو ببینم؟