چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۷

۰۰۰

زندگی ما، داستانی‌ست که خودمان آن را تعریف می‌کنیم.

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۹۷

چه کسی جز خودم به من فکر خواهد کرد؟

مامان و بابا دارن روزهای کهنسالی رو می‌گذرونن. تنهان. از صبح تا ساعت چهار یه خانمی می‌ره خونه‌شون و کارهاشون رو می‌کنه. بعد از اون دیگه کسی نیست. برادرم سعی می‌کنه لااقل روز درمیون، نیم ساعت بهشون سر بزنه. خواهرم هم هفته‌ای سه‌بار می‌ره. خانواده جفت‌شون فقط در مراسم خاص یا اگر دعوت باشن، میرن اونجا. معنی عروس و داماد و نوه در این زمانه زیاد فرقی با آدمهای دیگه نداره.
 منم از عصر که میام خونه، لااقل سه‌بار تا شب بهشون زنگ می‌زنم. یه‌بارش رو با واتز‌آپ ویدیو چت می‌کنیم. 
بقیه‌ اوقات رو تنهایی با خودشون سپری می‌کنن. مامان سریال ترکی می‌بینه و بابا توی اینترنت می‌گرده. دردهای کهنسالی‌شون هر روز یه‌جوره. وقتی تنها باشی زیاد به دردهات فکر می‌کنی و ترس برت می‌داره که نکنه افتاده‌بشی. 
اهل رفت و آمد نیستن. در واقع آدم جالبی هم دور و برمون نیست که بخواهیم باهش رفت و آمد کنیم.حوصله مردم فضول رو ندارن و زمان دوست‌یابی هم براشون گذشته.

یکی از دلواپسی‌های بزرگ من همیشه اینا بودن. خیلی وقته توی فکرم براشون یک آدم شبانه‌روزی پیدا کنم. تا پارسال که بابا خیلی سرپا بودن، شدیدا مخالفت می‌کردن ولی الان دیگه حال مخالفت ندارن. 
گیرآوردن یک زن جاافتاده مطمئن که بچه‌هاش عروس و داماد باشن و حاضر باشه هفته‌ای شش روز و هفت شب اونجا باشه، کار ساده‌ای نیست. اما واجبه. نیاز به همدم دارن. کسی غیر از خودشون که باهشون مصاحبت داشته باشه.
دیشب به بابا می‌گفتم کتاب بخونین. گفتن دیگه حوصله ندارم. مامان هم که تفریح مورد علاقه‌اش خیاطی‌ و آشپزی بود، به‌خاطر محدودیت‌های حرکتی که پیدا کرده، دیگه در توانش نیست.

امروز که هی فیلم می‌دیدم، وسطا، به اوضاع خودم فکر کردم. به زمانی که هم‌سن اینا بشم. سر من چی میاد؟ 
مدتیه با خودم فکر می‌کنم باید از الان جانشینم رو برای شرکت تربیت کنم. که پنج‌شش سال دیگه امور اجرایی رو بهش واگذار کنم و خودم توی هیات‌مدیره باشم. امروز فکر کردم اگر زمانی کار نکنم، چکار کنم؟؟ خودم رو بردم توی موقعیتی که از صبح تا عصر بخوام خونه‌ باشم. الان خونه‌موندن برام لذت داره و یه عالمه فعالیت دارم. وقتی پیر بشم چی؟ چقدر فیلم ببینم و کتاب بخونم و کیک بپزم؟  اگر وضع مالیم خوب باشه و سفر رو هم اضافه کنم،  بازم اکثر اوقات بیکار خواهم‌بود.
 واقعن در اون زمان اگه دیگه نتونم برم سرکار، چه باید بکنم؟ اگه نتونم رانندگی کنم؟ درست راه برم؟ گردنم با همین شدت درد داشته باشه؟ 
میرشب می‌گفت یک هفت‌تیر لازمه برای اون زمان. خودش اما هفت‌تیرش لازمش نشد.


دو فیلم خوب

این دو سه روز فیلم‌بینی داشتم. دو تا خوبش رو بهتون معرفی می‌کنم. البته هر دو قدیمی‌ان و شاید دیده‌باشین. 


 پر از هنرپیشه‌های خوب و موضوع هم خوبه . البته آخر فیلم رو وسطها می‌شه حدس زد.










کارگردان این فیلم اسپایک‌لی ست. فیلم اجتماعی خیلی خوبیه. 
البته اگه دنبال یک فیلم آروم هستین، به‌دردتون نمی‌خوره چون فیلم شلوغیه ولی به‌نظرم جزو فیلمهاییه که باید دید.




شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۷

تجربه‌های من از استخدام

گاهی اوقات بهم می‌گین از تجربه‌هات بنویس. 
امروز می‌خوام براتون یک اتفاق رو تعریف کنم و بعد درباره تجربه استخدام کارمند بنویسم. 
ما مدتیه که آگهی استخدام کارمند حسابداری داریم. امروز بعد از دو سه هفته، دو نفر برای مصاحبه نهایی انتخاب شده بودن که بیان. 
مدیرمالی هر دو رو هفته قبل کاملا پسندیده‌بود و می‌گفت مصاحبه نهایی لازم نیست اما من براساس تجربه و چیزهایی که در مدیریت منابع انسانی برای استخدام خونده‌بودم، گفتم لازمه حتما یه‌بار دیگه ببینیمشون.

خلاصه امروز هر دو اومدن. 
نفر اول رو که من از اول خیلی مناسب نمی‌دونستم، توی این مصاحبه توسط مدیرمالی رد شد.
 نفر دوم بسیار دختر ساده‌ای به‌نظر می‌اومد. با صورتی گرد و مهربون و صدایی دوستانه. مجدد از محیط کار قبلیش تعریف کرد و گفت روابط بسیار خوبی باهشون داره.
 سوابقش خیلی خوب بود. حقوقش به ما می‌خورد و می‌گفت یه هفته دیگه می‌تونه شروع کنه.
تقریبا نزدیک بود بهش بگم از فردا پاشو بیا. ولی بر اساس همون خونده ها و تجربه‌ها، می‌دونستم حتما باید از شرکت قبلیش تحقیق کنم. 
برای همین بهش گفتیم فردا بهش جواب میدیم و آیا اشکالی نداره که از مدیرش در موردش بپرسیم؟ گفت:نه اصلن.
علت تغییر شغل روتغییر آدرس شرکت طی چژند ماه گذشته و دوری مسیر بیان‌کرده‌بود. لابلای گپ‌زدنها ازش سوال کردم دفتر شرکتتون کجای شرق تهرانه؟ 
گفت واقعیتش من اصلن اسم خیابونا رو بلد نیستم و شرق رو نمی‌شناسم. توی میدون رسالت کوچه بغل مسجد رو که بیایین بالا، همون جاهاست.
ذهنم خارش گرفته‌بود. جغرافی خودم افتضاحه به نحوی که گاهی توی کوچه‌های دم خونه‌م گم می‌شم ولی دیگه اسم کوچه شرکت و خونه رو بلدم! 
چیزی نگفتم.
رفت و با مدیرمالی به نتیجه رسیده بودیم که تقریبا همونیه که می‌خوایم. گفتم بیایین همین الان استعلامش رو از شرکتش بگیریم. 
شماره ‌ای که داده‌بود، جواب نداد. 
به موبایلش زنگ زدم و گفت که اشتباها شماره محل قبلی شرکت رو داده و گفت دوباره زنگ می‌زنه و شماره میده. 
شماره جدید رو دادم به مدیرمالی که استعلام بگیره.

مدیر مالی بعد از یه ساعت برگشت و گفت من که گیج شدم!! گفتم چطور؟ گفت اینا می‌گن این خانم چهارساله از اونجا رفته. و اونی هم که به عنوان مدیرمالی معرفی‌کرده، سالهاست اونجا نیست. 
(اینم بگم که شرکتی که ازش صحبت می‌کنیم وابسته به یک ارگانه و سوگیری ذهن هردومون این بود که چون فلان هستن فلان و بهمان.)
مدیرمالی به دختر زنگ زد و اون قسم خورد که اونا دروغ می‌گن. 
این‌بار من به شرکته زنگ زدم و اصرارکردم با آقای فلانی کار دارم. آقایی که به‌عنوان مدیرمالی معرفی‌شده بود، گفت خانم ایشون چهارساله اینجا نیستن. گفتم به من گفته‌ن که شما مدیرمالی فلان قسمت هولدینگ هستین. گفت بله بودم ولی چهارساله اومدم این قسمت. گفت اگه رضایت‌نامه می‌خواین ما میدیم. گفتم نه فقط می‌خوام صحت و سقم حرفهای این دختر ثابت بشه و بدونم مدیرش از او رضایت داره یا نه.
مرد سکوت کرد و من سکوت رو طبق سوگیری ذهنیم به این برداشت کردم که فلان‌فلان‌شده رانت‌خوار ببین برای ازدست ندادن یک کارمند، چه تهمتی به این دختر بدبخت می‌زنن.
تلفن رو قطع کردم و با مدیرمالی رفتیم توی فکر.
ته ذهنم می‌گفت یک سازمان برای نرفتن یک کارمند این‌قدر خودش رو خراب نمی‌کنه. آدرس بلد نبودن و تلفن اشتباه هم رو هم گذاشتم کنارش.از طرفی هم اجازه ترک کار حسابداردر مدت یک هفته که تقریبا غیرممکنه.
مدیرمالی می‌گفت نه.. این بچه خیلی صاف و ساده بود و اینا پدرسوخته‌ها دارن دروغ می‌گن و..
گفت بهش زنگ میبزنیم و میبگیم فردا با مدارکت بیا و بعد در حضور ما با اون آقا صحبت کنه.
گفتم از روی سوابق بیمه نمی‌شه فهمید آخرین سال کجا بوده؟ گفت چرا.

زنگ زدم به دختر و باز قسم خورد که دروغ نمی‌گه و با اونا سر این کار خیلی دعوا کرده و دیگه پاشو نمیزاره اونجا.
گفتم از نظر من دروغ‌گو نیستی. ولی لطفا فردا مدارک دیپلم و لیسانس و ارشدت رو بیار به علاوه قراردادت. گفت قرارداد بهمون نمی‌دادن. گفتم فیش حقوقی. گفت از روی اعتماد می‌انداختم دور. گفتم اوکی پس مدارک تحصیلی. گفت مدرک ارشدم آماده نیست و یک ماه دیگه میدن. گفتم اوکی. خودت بیا با هرچی داری.

بعد بهش اس ام اس زدم که سوابق بیمه‌ت رو هم از اینترنت بگیر و بیار. 

بعد از مدتی جواب داد از این کار منصرف شدم.

من و مدیرمالی انگشت به دهان هم رو نگاه می‌کردیم!


یه روزی همون اوایل که آدم استخدام می‌کردم، داییم بهم یک دستورالعمل داد درمورد استخدام و گفت اینو آویزه گوشِت کن چون تجربه سی‌ساله‌م رو دارم بهت می‌گم. چیزایی که از دستورالعملش یادمه اینا بود:

-مادر خانه‌دار به شاغل ارجحه
-شغل پدر
-محل زندگی
-تحصیلات خواهر و برادرها
-لباس‌پوشیدن و سروقت اومدن
-توانایی تصویرسازی از آینده شخصی
-عصبانیش کنیم و عکس‌العملش رو ببینیم
-تعداد کارهایی که عوض کرده
و چیزهای دیگه که الان یادم نیست. 
اینا رو از داییم داشته‌باشین تا منم از تجربه بیست و پنج‌ساله‌م اینا رو اضافه کنم:

-حتمن بیش از یک بار با طرف مصاحبه کنید مخصوصا اگر فکر کردید صد در صد پسندیده شده
-به جز خودتان یکی از مدیران سازمان با او مصاحبه کند تا دو نگاه او را ببینند
-حتمنِ حتمنِ حتمن از محیط کار قبلی‌اش خودتان استعلام بگیرید و این کار را به هیچ‌کس دیگری واگذار نکنید. چیزی که شما باید بدانید را خودتان می‌توانید سوال کنید و بفهمید. این وظیفه فقط مال شماست و مهم‌ترین قسمت استخدام است.
-قیافه افراد ممکن است نشان‌دهنده باطنشان باشد یا نباشد. ریسک اعتماد روی این قضیه تقریبا بالای هفتاد است. پس ریسک نکنید و با یک ذهن خنثی و چشمانی درویش مصاحبه کنید.

یه‌وقتی هم براتون می‌نویسم اگه کارمندین و میرین مصاحبه، چی‌ها روی مدیران اثر زیادی داره.

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۷

وقت خود را چگونه می‌گذرانید؟

این مدت خیلی فیلم دیدم. فیلمهای بالای هفت  ستاره. ولی اکثرشون رو دوست نداشتم. چون هیچ وقت اهل فیلم نبودم، باید برای انتخاب اولیه‌م یه معیاری می‌ذاشتم تا دستم بیاد کی‌به‌کیه.
حالا تقریبا سلیقه فیلمیم رو پیدا کرده‌م. مثلا اسپایک لی دوست ندارم و هانکه رو خیلی باید انرژی داشته‌باشم برای دیدنش. در واقع کمی ازش می‌ترسم بس‌که قدرت داره. کیشلوفسکی کماکان مورد علاقه‌مه و هنوز فکر می‌کنم سه‌گانه‌ش واقعن شاهکاره.  وودی آلن برام خیلی خیلی جذابه و قس‌علی هذا..


کتاب هم خوندم.
بسته کتابهای مدیریتی و کسب و کار هاروارد رو خریدم از نشر هورمزد  به علاوه دو تا از مجله‌هاش رو که انتشارات نوین چاپ کرده. 
این دو تا مجله که آزمایشی خریدم، با پول پیکش، تقریبا صد هزارتومن شد و مزخرف‌ترین خرید کتابی عمرم بود. یعنی همین‌قدر بگم که حتی یک پاراگراف از ترجمه‌ قابل تحمل نیست. اگر می‌دادن من ترجمه کنم، مطمئنن بهتر این کارو می‌کردم. خیلی دلم سوخت برای پولم.
اون بسته هم تقریبا مزخرفه. نه خیلی ولی یک موضوع بسیار مهم مفصل رو که برای فهمش باید چند تا کتاب خوب، پس و پیشش بخونی تا موضوع برات جا بیافته، خلاصه کرده توی چند صفحه.
۱۲۰ تومن پول بسته رو دادم ولی از ۱۶ جلد سه‌تاش رو به‌زور خوندم و بعد هم گذاشتمش توی کتابخونه شرکت. همه پول اون مجله‌ها و این کتابها صرف شده برای چاپ عالی و گول زننده. حیف از اینها که ناشر بهشون این‌چنین هنرمندانه گند زده.
اینا رو نوشتم که مخصوصا بچه‌های عضو متمم اگه اینجا رو می‌خونن، مبادا بخرن که سخت مایوس‌کننده‌اند.

الان دارم"پنجمین فرمان" نوشته  پیتر سنگه رو می‌خونم. در مورد تفکر سیستمیه. با توجه به مطالب زیادی که در این مورد توی متمم خوندم و از رادیو‌مذاکره شنیدم وغیره، کمی برام تکراریه ولی خیلی وقت بود می‌خواستم بخونم. الان یک سوم کتاب تموم شده. مدیریت صنعتی چاپ کرده و ترجمه هم عالیه.
 اگر دنبال کتابی برای تفکر سیستمی هستین، انگار در این زمینه،  این کتاب هندبوک محسوب میشه.

یک کتاب هم این لابلا تا نصفه از داستایوفسکی خوندم. مجموعه داستان کوتاه "رویای آدم مضحک".  خداییش داستایوفسکی خیلی از من دوره. در اینکه شاهکار می‌نویسه حرفی نیست ولی خوب .. با سلیقه من جور نیست. ترجمه یادم نیست مال کیه ولی خیلی خوبه.



یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۷

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

یکنواختی خسته‌ام می‌کند. یکنواختی محیط خانه، نوع کار، بک‌گراند موبایل و پی‌سی و وبلاگ، یکنواختی ماسور و معلم یوگا و معلم موسیقی.
یکنواختی و کسالت ناشی از آن انگار دستش را می‌گذارد روی ذهنم و می‌گوید شرایط تحت کنترل من نیست. برای همین سعی می‌کنم وضعیت را عوض کنم تا جایی که به‌خودم بگویم حالا که عوض شده، می‌توانی کاری بکنی.

تقریبا همیشه از گذشته و خاطراتش عبور می‌کنم. چون اگر قرار بود مال من باشند و دوستشان داشته باشم، حفظشان می‌کردم.
برای من گذشته یک فیلم سینمایی‌ست از برشهایی که دوست‌دارم در ذهنم بمانند و بقیه را پاک کرده‌ام. عقیده ام این است که ریموت کنترل زندگی مال من است. هرجای فیلم را که دوست‌نداشتم، رد می‌کنم. 
حتی اگر کل فیلم باشد، به راحتی با یک دکمه، از پلیر خارجش می‌کنم و یک فیلم بهتر می  بینم.
گاهی هم البته آدم ریموت کنترل را گم می کند. 

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۷

دیگه این دل واسه ما د ل نمیشه**

توی شرکتم. روی صندلی چهارزانو نشسته‌م و یک کیسه آب گرم بهم آویزان است.
مصاحبه استخدام داریم. برای پرسنل مالی. یکی از دخترها اول که زایید و بعد هم که مرخصی زایمانش تمام شد، کار دولتی پیدا کرده و می‌خواهد برود. 
منشی من هم باردار است. شش ماه دیگر به سلامتی باید کادوی زایمان بدهیم. از روزی که خبر بارداری‌اش را داده، کارهایش را کم‌کم بین افراد تقسیم کرده‌م که سر بزنگاه گیر نیافتم.

تا چند وقت قبل فکر می‌کردم بعد از زایمان برشان می‌گردانیم سرکار و اوضاع به حال عادی برمی‌گردد. ولی این طور نیست. زن کارمند دو تا نقطه نزول در زندگی‌کاری‌اش وجود دارد. اول ازدواج و بعد زایمان. دومی تقریبا پشتش را به خاک می‌مالد. درواقع پشت کارفرمای بدبختی که چند سال هزینه کرده و حالا با آمدن از ما بهتران، باید همه هزینه را توی باغچه دلش چال کند.
از یک طرف روال طبیعت است. از یک طرف واقعا مشکل است. برای همین با اینکه مدیرمالی اصرار دارد باز هم خانم بگیریم، یا دختران بالای سی و پنج را انتخاب می‌کنم یا خیلی خیلی جوان که لااقل ده سال بهمان زمان بدهند که البته به هیچ‌کدام باز هم اعتباری نیست.

بهترین کارمندان ما خانمند. الحق و الانصاف. و این خیلی نامردی‌ست که یک زن با شوهرکردن از مدار خارج شود. نه که من خارجش کنم، خودش خود به‌خود به کُره دیگری پرتاب می‌شود. 
رییس آزمایشگاه و تحقیقاتمان هم خانم است. یک دختر فوق‌العاده باهوش، محقق، باسواد و درجه یک. از آنهایی که هر مدیری آرزویش را دارد. چند سالی‌ست ازدواج کرده و بحران اول را از سر گذراندیم. دیدم همین امروز و فرداست که خبر بدهد باردار است. برای همین صدایش زدم و گفتم یادت باشد با من هماهنگ باشی. گفت خب.
 بعد با هم تصمیم گرفتیم یک آسیستان درجه یک برایش بگیریم. البته که آسیستان آقا.

**دل را دل فرض کنید یا کارمند یا گردن.. همه‌شان ناسورند.

۰۰۰

زندگی ما، داستانی‌ست که خودمان آن را تعریف می‌کنیم.