دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

آنچه می‌گذرد..

بیش از دو ماهه که منظم با کلاس و مربی خصوصی یوگا می‌کنم و نتیجه این بوده که اسپاسم‌ها دیگه نیستن ولی وسط پشتم و ستون فقراتم از فرط خستگی نفسم رو بند میارن. اسمش نه درده و نه بی‌دردی. یک حس خیلی بده.
دیروز رفتم باشگاه. فکر کردم دیگه باید قدرتی کار کنم تا ماهیچه‌هام زودتر ترمیم بشن. چهل دقیقه کار سبک. یه زمانی دو ساعت می‌تونستم سنگین کار کنم.. ولی دیشب با همین چهل دقیقه از درد شونه نتونستم بخوابم. 
 بابام می‌گه خودت رو وابسته کردی به ماساژ و معلم یوگا. مثل مامانت. مامانم  از چهل سالگی تا الان دچار کمر درد مزمنی بوده که همه سی سال گذشته رو یا ماساژ می گرفته، یا فیزیوتراپ توی خونه داشتیم و یا استخر و فیزیوتراپی بیرون بوده. 
بابام اصرار داره برو باشگاه و مستقل باش. انگار دست منه و نمی‌خوام! هیچکی جز من و مامانم نمی‌فهمه درد مزمن یعنی چی. 
 قدرتم در بهترین حالت هفتاد و پنج درصده.. بازم خدا رو شکر. سال قبل این موقع بیست و پنج درصدی بودم.
....
توی کار فشار بسیار زیادی داریم. مدیر فروش آوردم ولی با جبهه‌گیری مفصل بچه‌ها روبرو شده‌ام. باید زمان بگذره تا جا بیافته. از تارگت فاصله‌مون زیاده. رفتن اون دو تا کارشناس خوبمون هنوز اثرات بدش رو توی سیستم داره. تصور نرسیدن به تارگت خل و چلم می‌کنه.

....
این مدت که نمی‌تونم کامپیوتر کار کنم در عوض یک عالمه کتاب خوندم و کتاب صوتی گوش کردم. نمی‌تونم لینک بدم و مفصل در موردشون بنویسم. ولی هیمن طوری می‌گم شاید به دردتون خورد:

-کتاب صوتی صفات بایسته یک مدیر 
از واوخوان خریدم. سیستم واوخوان هنوز کاستی زیادی داره. خود کتاب هم اصلن خوب نبود. یعنی انتخاب مناسبی برای کتاب صوتی نبود. کاربردی هم نبود.

-کتاب صوتی برتری خفیف
از نوار خریدم. اصلن خوب نبود. تکراری و تکراری و تکراری. حالا آدم می‌فهمه چرا یکی مثل برایان تریسی با این‌همه کتاب یک‌جور که نوشته، هنوز می‌تونه شنیدنی و خوندنی باشه. بعضی‌ها اصلن آدم نوشته‌های انگیزشی نیستن.

-کتاب صوتی وضعیت آخر
از نوار خریدم. کتاب کاغذیش و جلد دومش رو بیش از ده بار خونده‌ام. توصیه می‌کنم حتمن بخونین. کتاب صوتیش هم خیلی خوبه. یواش یواش گوش می‌کنم.

-کتاب علم زندگی آیرودا
این کاغذیه. معلم یوگا گفت برای شناخت طبعم بخونم. به نظرم که چرنده. مثل فال‌گیرها که یه طوری حرف می‌زنن که فک می‌کنی درست می‌گن و بعد که به‌خودت میای، می‌بینی در هر حالی اون حرفها می‌تونه برای هرکسی صحت داشته باشه.
پی‌نوشت چند روز بعد:
این کتاب آیرودا آخراش بد نبود. در مورد غذاهای مناسب برای طبایع مختلف بود. ولی در کل به درد وقت‌گذاشتن نمی‌خوره، مگر اینکه وقت اضافی خیلی داشته‌باشین.




شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۶

😓


در خودم حسادت را کشف کرده‌ام که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نداشته‌ام ونخواهم داشت. نمی‌دانم چطور ظهور کرده. بخالت و حسادت همیشه در ذهنم منفور بوده‌اند و حالا خیاط در کوزه افتاده. 

از خودم شرمنده می‌شوم. بعضی وقتها حرفهایی می‌زنم و بعد به آنها فکر می‌کنم و می‌بینم اگر شخص دیگری برایم گفته‌بود، چقدر در ذهنم افول می‌کرد و بعد خودم برای خودم افول می‌کنم.

دلم می‌خواست می‌توانستم بیشتر درباره‌اش بنویسم ولی نمی‌توانم. خیلی جدید است و هنوز نمی‌توانم رفتارم را هضم کنم. بنابراین توضیحش برایم ساده نیست. حتی نمی‌دانم  واقعی‌ست یا خیال می‌کنم. پذیرشش حالم را بهم می‌زند.

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۶

ignore

توی روابط باید گاهی چشمت را بر روی چیزهایی که می‌بینی و دیده‌ای، ببندی. باید به قول آن دوستم اگنور کنی. بتوانی بگذری.

من نمی‌توانستم. تا امسال که چهل و هشت ساله شدم، یا با کسی دوست و رفیق نشدم  یا اگر شدم نتوانستم چیزی را اگنورکنم.
برای همین، حالا تعداد دوستانم کمتر از انگشتان یک دستند. 

امروز با خودم به خطای یکی فکر می‌کردم.. به خطایی که تا دیروز خط قرمز دوستی‌هایم بود. خط قرمز را رد کرده.. برای ماندن یا رها‌کردن باید انتخاب کنم..بین دیدن و ندیدن.
ندیدن پیروز شد. گرچه شخصیت محافظه‌کارم اعتمادش را ناخودآگاه از دست داده‌است ولی توانستم بپذیرم که آدمها سیاه و سفید نیستند.. مثل خود زندگی. مثل خود من که اگر کسی بخواهد با من در رابطه دوستی بماند باید بتواند ضعف‌های زیادی را نادیده‌بگیرد.

ضعف‌هایم از دید خودم شخصی‌اند. مثل زود عصبانی‌شدن. به‌نظرم نمی‌رسد خط قرمز باشند. ولی برای دیگری شاید باشند. شاید وقتی عصبانی می‌شوم و تنوره می‌کشم، بر روح آن یکی خط عمیقی به جا می‌گذارم. کسی چه می‌داند؟

برایم عجیب است که امسال این همه تغییر کرده‌ام. آستانه حساسیتم کم شده؟ تجربه‌ام زیاد شده؟ کور رنگی‌ام از بین رفته؟ و شاید فهمیده‌ام اگر فقط به خط قرمز‌ها فکر کنم، تا ابد تنها می‌مانم؟

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۶

استیو جابز

همین الان کتاب صوتی استیو‌جابز رو تموم کردم. یکی از بهترین کتابهایی بود که در عمرم خونده‌ام و یا بهتر بگم گوش کرده‌ام. 
کتاب با صدای زیبای میکاییل شهرستانی روایت می‌شه. خیلی ازشون ممنونم که این کتاب عالی رو ایشون خونده‌ و به بهترین نحو ممکن اجرا شده. 

استیو جابز نابغه‌ای کمال‌طلب، با دقت و با پشتکار بسیار زیاد بوده. آدمی با قدرت فوق‌العاده در آفرینش نیاز و محقق کردن اون با زیباترین شکل.
منم یکی از طرفداران پرو پا قرص آیفون و محصولات اپل هستم. به‌نظرم هیچ‌گوشی تلفنی به سادگی آیفون نمی‌تونه حس خودخواهی و کمال‌طلبی آدم رو ارضا کنه. وقتنی آیفون توی دستته، متوجه می‌شی که سازنده اون چقدر بهت احترام گذاشته و همین یک حس شعف بی‌بدیل رو بهت میده. 
یه روز داییم اولین آیفون رو بعد از گوشی بلک‌بری آخرین مدلی که داشتم، برام کادو آورد. آیفون5 بود.
بلک‌بری رو دوست داشتم ولی وقتی بسته بندی آیفون رو باز می‌کردم اون‌قدر زیبا، غنی و سرشار از احترام بود که اون حس خوب و شادی رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

من آدمی نیستم که طبق مد روز با تکنولوژی پیش برم. دوست دارم از تمام پتانسیل یک وسیله استفاده کنم و وقتی واقعن حس نیاز به دستگاهی قوی‌تر رو داشتم، اونو بخرم. ولی محصولات اپل نمی‌زارن تو به حال خودت باشی. برای همین همیشه از رفتن به فروشگاه‌های اپل دوری می‌کنم چون مطمئنم دست خالی بیرون نمیام. 
مدت زیادیه، شاید بیش از دو سال، که دلم می‌خواد یک کامپیوتر مک بخرم. همیشه در مقابل این وسوسه به‌خاطر اینکه سیستم عاملش ممکنه آفیس رو خوب پشتیبانی نکنه و یا فارسی رو نتونم تمام و کمال استفاده کنم، مقاومت کرده‌ام. کارم طوریه که آفیس مهم‌ترین ابزارمه و فارسی نویسی برام یک ضرورته. برای همین مک نخریدم. همین‌طور آیپاد رو هم تا به حال نخریده‌ام چون به نظرم گوشی آیفونم از این لحاظ بی‌نیازم می‌کنه.
ولی در مقابل اپل واچ بی‌طاقتم. دوبار رفتم پایتخت و با دقت همه مدلها رو تماشا کردم. برای یک ساعت مچی که قراره فقط غیر رسمی استفاده بشه، از نظرم گرونه. ولی فکر کنم به‌زودی می‌خرمش.
به نظر من کسی که با آیفون کار کنه، محاله بتونه با گوشی دیگه‌ای ادامه بده. نهایت زیبایی و سادگی و تکامل در اون هست. از اندروید هیچ وقت خوشم نیومده... گرچه برای پدر و مادرم دو تا گوشی سامسونگ خریدم، فقط برای اینکه منوی فارسی داشت.

اینا همه بی ربط به کتاب بود. کتاب فوق‌العاده است. استیو‌جابز هم فوق‌العاده است.  رفتن آدمهای معدودی در دنیا از صمیم قلب باعث تاسفم شده. جابز، مایکل جکسون و کیارستمی کسانی هستند که هر وقت یادم میاد دیگه وجود ندارند، آه می‌کشم.
خوندن سرگذشت جابز برام درسهای بزرگی داشت. درسهایی مثل اینکه به مشتری اهمیت بدم، نوآوری داشته باشم، به مرگ به عنوان یک واقعیت فکر کنم و از همه مهم‌تر اینکه سخت کار کنم. 
دوست دارم کتاب رو کسانی بخونن که واقعن ازش چیزی یاد می‌گیرن. به‌نظرم حیفه این کتابهای عالی فقط به عنوان تفریح و سرگرمی خونده‌بشن.
از دست‌اندرکاران نوار هم متشکرم. برای نهایت تلاشی که برای این کتاب عالی کرده‌اند.



پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۶

هیچ شهری را در ایران به کثیفی و بی‌قانونی و خودخواهی تهران ندیده‌ام

رفتم سمنان و نپختم و برگشتم. در عوض ترافیک تهران دیوانه‌ام کرد. 

از کی این‌همه بی‌فرهنگی بین ما معمول شد؟ هرجای خیابان را نگاه می‌کنی، سرشار از زباله است.. انگار نه انگار یک زمانی شعار شهرداری "شهر ما خانه ما" بود. کنار همه سطلهای زباله، تلی از آشغال انباشته شده که زباله‌گردها بدون هیچ واهمه‌ای از هیچ‌کس روی زمین می‌ریزند..
توی خیابان و بزرگراه و پیاده رو موتورسوار‌ها بدون هیچ قانونی می‌رانند.. عجیب‌ترین دوران رانندگی را در تهران می‌شود دید.. قبلن هم بد بود ولی نه به این وقاحت. اتوموبیل‌ها ورود ممنوع‌ها و یک طرفه‌ها را برعکس می‌روند. نه کسی حرفی می‌زند، نه اعتراضی و نه جریمه‌ای. 
از یک معبر تنگ همه مثل دیوانه‌ها سعی می‌کنند خودشان را به سوراخ خروجی برسانند.. انگار عقل از سرمان پریده‌باشد. هربیننده عاقلی صحنه را ببیند متوجه می‌شود که این سعی بیهوده، فقط منجر به گره‌دار شدن ترافیک می‌شود وبس.
هرکسی هرجایی زیر هر تابلویی پارک می‌کند. امروز یک لاین خیابان را یک وانت نیسان که برای خالی‌کردن بار پارک کرده‌بود، بسته‌بود. وقتی بوق زدم، با داد و فحش و فضاحت آمد سراغم. گفت:چته؟ چی می‌گی؟ گفتم حاجاقا سر راه وایستادی. گفت تو رانندگی بلد نیستی، چند تا چراغ بده و از اون لاین برو. گفتم من لاین برعکس را بروم که شما راحت هرجا خواستی پارک کنی؟ چقدر خودخواهی. گفت: خودخواه تویی که فکر می‌کنی اونی که برات ماشین خریده خیابون رو هم خریده.
سر و صدای ساختمان‌سازی و جوشکاری و سدمعبر آنها هم که بماند..نیمه‌شبها یکی از همسایگانمان که دارد خانه‌سازی می‌کندجوشکارهایش را می‌آورد.. آیا اصلن به کسی فکر هم می‌کند؟

آن قدر همه‌چیز وحشتناک و گل‌درشت است که اصلن نباید بحث کرد. به‌ چند نفر بگویم زباله نریزید؟ چقدر تراکت و آگهی بی‌مصرف را از جلوی خانه جمع کنم و بریزم توی سطل؟ به کی بگویم: "آی آدمها، این همه کاغذ را وسط خیابان بیهوده هدر ندهید.. اینها درختان بی‌زبانند که فاتحه‌شان را می‌خوانید." چقدر توی شرکت بگویم وقتی کولر گازی روشن است، پنجره و در را ببندید تا انرژی هدر نرود؟ چقدر خواهش کنم لطفا وقتی ساعت کارتان تمام می‌شود قبل از ترک اتاقتان برق را خاموش کنید..چقدر وقت آب دادن باغچه‌های خیابان، قوطی نوشابه و بطری آب از لابلای شمشادها جمع کنم؟
گاهی حس می‌کنم مثل آن دیوانه‌ای هستم که بزرگراه را برعکس می‌رفت و فکر می‌کرد بقیه دیوا‌نه‌اند.. 

دیگر گیر نمی‌دهم. امروز بعد از مدتها، آن هم چون عجله داشتم به راننده نیسان اعتراض کردم. شیشه‌های ماشین بالاست و برای خودم موسیقی و کتاب صوتی گوش می‌کنم..سعی می‌کنم نبینم و نشنوم و وقتی به‌خانه می‌رسم انگار از میانه یک جنگ به سلامت جسته‌باشم..
...
می‌خواستم از استیو جابز بنویسم... نشد.. دلم خیلی پر بود. فقط غر زدم. 
ولی خواهشا همین بیست نفری که اینجا را می‌خوانید، کمی مراعات کنید. به اطرافیانتان تذکر بدهید. اگر مدیرید، به کارکنان‌تان آموزش بدهید. اگر پدر و مادرید، بچه‌هایتان را برای عدم هدر رفت این همه انرژی و منابع  آموزش دهید.. به نظرم اگر هرکدام‌مان جامعه کوچک اطرافمان را اصلاح کنیم، به‌قدر یک انقلاب فرهنگی تاثیر خواهیم‌داشت، بس که اوضاع خراب است.

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۶

خیییییییییلللللللللللللللیییییییییییی گرمه :((

فردا با یک گردن نصفه و نیمه باید برم سمنان. سه روزه ساعت به ساعت دمای هوای سمنان رو چک می‌کنم به امید اینکه انشالله فرجی بشه و فردا ۳۹ و ۴۰ نباشه. تا الان هیچ معجزه‌ای رخ نداده. 

این سه چهار روز توی تهران بخارپز شدیم.. فردا گمونم تنوری برمی‌گردم :((

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۶

گذر عمر

خسته‌ام. درحد کوبیدگی ..

این چند روز خیلی چیزها برای نوشتن بود ولی خونه که می‌رسیدم، از خستگی می‌افتادم و کمی که حالم جا می‌اومد تلفن‌های طولانی با مدیرعامل مهربون شروع می‌شد. در کل از خستگی نوشتنم هم نمی‌اومد. حتی وبلاگ هم نمی‌خوندم.

انتخابات انجمن صنفی‌مون بود. من کاندید نشدم و بهانه رو بیماریم کردم. البته که مدیرعامل مهربون هم سخت مخالف بود. ولی در عوض یک لابی تشکیل دادم با کمک یکی از پیشکسوتان صنعت. بسیار منظم و هدفمند نماینده‌های واجد شرایط رو انتخاب کردیم و بعد هم اعضا رو راغب کردیم به اونا رای بدن.
خلاصه یک کار جمعی حسابی بود. یک هفته در اوج کارهای شرکت، به اینم رسیدم. 
امروز رای‌گیری بودو لیستمون رای کامل آورد و بسیار خوشحالم. البته فکر نکنم کار خاصی از دست این اعضا برای تولید بربیاد. ولی نفس برنده‌شدن من رو ارضا می‌کنه. اونم این برنده شدن تمام و کمال. از طرفی هم در کل اصلاحات رو به انقلاب و افراطی‌گری در امور ترجیح میدم.
...

یوگا داره انگار یه کارایی برام می کنه. معلم خصوصی گرفتم و حرکاتی مخصوص دردم می‌کنم. الان دیگه به اون صورت درد ندارم. ولی وقتی خسته میشم یک حال بسیار بد و تحمل‌ناپذیری پیدا می‌کنم که چاره‌ش چند تا حرکت یوگا و ده دقیقه ریلکسیشنه.
هرچی باشه بهتر از فیزیوتراپیه گرچه فیزیوتراپی خیلی سریعتر خوبم می‌کرد. توی فیزیوتراپی هم جیم می‌رفتم ولی دلم می‌خواست از فاز بیمار به فاز آدمی برم که ورزش یک آدم عادی رو می‌کنه.

....

از دست مدیر کارخونه کلافه‌م. چند ماهه به شدت لجباز شده. نمی‌فهمم دردش چیه. حس می‌کنم از وقتی خیلی کارها رو تفویض اختیار کرده‌ام و ارتباط مستقیمش با من کمتر شده، انگار ناپدری پیدا کرده! دلش می‌خواد مامانش مال خودش باشه.
شنبه می‌خوام صداش کنم و باهش حرف بزنم.
 شاید با بالا بردن نوازش خونش، حالش خوب بشه.
.....

دلم می‌خواست دوستانی داشتم که برنامه می‌ریختن و هفته‌ای یه بار با هم می‌رفتیم کنسرت و سینما و تئاتر. وقت و حوصله برنامه‌ریزی ندارم. از طرفی هم همیشه برنامه‌ریز بودن خسته‌م کرده. دلم می‌خواد بقیه هم برام یه کاری بکنن. ولی هر وقت گروه‌های دوستان رو ول کردم، در آستانه فروپاشی گروه، دوباره خودم آستین بالا زدم. در سن چهل و هشت سالگی نمی‌تونم دوست‌یابی کنم دیگه. باید همین شکسته‌ و پکسته ها رو حفظ کنم . :)

.....

سوداکو به یمن و قدرت الهی از زندگی حذف شد. درد شونه دیوونه م می‌کرد. و بلاخره گذاشتم کنار. شبها کتاب می‌خونم. گاهی کتاب آموزشی و گاهی مطالبی در مورد یوگا.
یک کتاب صوتی دیگه هم خریده‌م که گوش می‌کنم به نام "برتری خفیف". اون‌قدرنویسنده زیاده گویی کرده که آدم یاد درس تعلیمات دینی می‌افته که سر امتحانش برای بیست گرفتن باید یک جمله رو به شش روش ادبیاتی می‌گفتیم. مطالبش خوبه ولی من از زیاده گویی بیزارم. یه‌جورایی داره میکرواکشن رو یاد می‌ده.
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی رو می‌خوام یه بار دیگه گوش کنم.

آها یک کتاب صوتی هم گرفتم به نام "تن آرامی". کیارش ساعتچی نوشته و متن رو هم خودش خونده. برای ریلکسیشن و شاواساناست. خیلی خوبه.
حوصله لینک دادن ندارم.

...

یک اتفاق خوب هم افتاد. شنبه که بعد از تعطیلات رفتم سرکار، به تحصیلدار گفتم به مناسبت تولدم کیک بخره برای بچه‌ها و به منشی‌مون که دوستمه، گفتم دلم نمی‌خواد شمع و از این حرفا. گفت باشه.
تا ساعت سه کیک نیومد. با یکی از بچه‌های فروش نشسته‌بودم و شدید داشتیم روی تارگتها و برنامه‌هاش کار می‌کردم. یه‌هو سرم رو بالا آوردم و دیدم بچه‌های قدیم که از شرکت رفته‌بودن با یک کیک بزرگ بی‌بی و شمع اومدن توی اتاق و پشت سرشون همه بچه ها با آهنگ تولد مبارک و...
اون‌قدر از دیدن قدیمی‌ها هیجان‌زده شدم که می‌خواستم بوسشون کنم. با اینکه اصلن فکر نمی‌کردم دوست‌داشته‌باشم تولدم رو بگیرن، ولی بسیار خوشحال شدم. از هفته قبل در نهیات لطف و صفا برنامه‌ریزی کرده بودن..
بهشون گفتم بزرگترین کادوی زندگیم اینه که با شماها کار می‌کنم و باعث افتخارم هستین. از صمیم قلبم اینو گفتم. 

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۹۶

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

برنامه این هفته آپارات بی‌بی‌سی فیلمی بود به نام : در نزدیکی کیارستمی.

حیف که رفت... خیلی زود بود.

                                                   

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶

کتابها و یاد ایام

تا سیزده سال قبل من توی یک شرکت خیلی بزرگ کار می‌کردم که مدیرعاملش، همین آقای مدیر عامل مهربونیه که در موردش توی این وبلاگ خیلی نوشتم. اتفاقاتی افتاد و مدیرعامل مهربون سهامش رو فروخت و اومد شرکتهای دیگه‌ش رو فعال کرد. من از دو سال قبلش به سمت مدیرعاملی یکی از این شرکتها انتخاب شده‌بودم. 

یادمه روزی که صورت‌جلسه هیات مدیره رو آوردن که امضا کنم، مثل این بود که توی خواب راه می‌رم. روحم خبر نداشت موضوع چیه. خلاصه داستان فقط این بیت حافظ بود:
آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه کار به‌نام من دیوانه زدند

یه هویی دنیای من عوض شد. یک مدیرعامل اسمی بودم در واقع. مسئولیتها با آقا شیره بود که اون زمان مدیر من توی شرکت بزرگه بود و الان مشاورمه توی شرکتی که هستم! 
از اونجایی که من نمی‌تونم منفعل باشم، بعد از دو یا سه سال از سفر مدیرعامل مهربون و نبودنش استفاده کردم و کل مسئولیت رو خودم در یک اقدام انتحاری به‌عهده گرفتم و آقا  شیره و گروهش رو خلع ید کردم.

داشتم می‌گفتم.. بحث منحرف شد. وقتی مدیرعامل مهربون از اون شرکت بزرگ در اومد، بنا به توصیه‌ش، من استعفا ندادم و موندم. نصف روز توی شرکت جدید و نصف روز توی شرکت قدیم.
مدیرعامل جدیدی اومد که خاطرات روزهای با او بودن رو توی وبلاگ می‌نوشتم و الان پرایوته. 
من قصد خروج از شرکت رو داشتم و تصمیمم برای موندن دراز مدت نبود. بنا به توصیه مدیرعامل مهربون قرار بود بمونم تا رشته امور یه هو پاره نشه. اون شرکت خیلی بزرگ بود ولی به هرحال منم نقش کوچکی داشتم. 
اون قدر تحمل اون مدیر جدید در جایگاه مدیرعامل برام غیر قابل تحمل بود که یه روز نمی‌دونم چی گفت که از جام بلند شدم و در حال خروج از اتاق بهش گفتم:
هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان    ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
و اضافه کردم که پشت میزی که شما نشستین، روزی بزرگترین صنعتگر مملکت نشسته‌بود و در رو بستم و اومدم بیرون. با چه شهامتی این کارو کردم، نمی‌دونم..
خلاصه.. فکر کنم یک سال و نیم باهش کار کردم. در عین حال که چشم‌دیدنش رو نداشتم، ولی به‌خاطر عرق شدیدی که به شرکت داشتم، راهنمایی‌های زیادی بهش کردم که بیشتر درباره پرسنل بود و زد و بندهای افراد که معمولن توی شرکتهای بزرگ هست.

کم‌کم دوست شدیم. من رسمن شدم مشاور مدیرعامل. برام کتاب می‌آورد و خیلی چیزها هم ازش یاد گرفتم. یک جمله‌ای که ازش یاد گرفتم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم این بود:
همیشه یادت باشه آدمهای سرشاخه ویژگی‌های متمایزی با بقیه دارن. اگر کسی آل کاپون می‌شه نمی تونی برتری‌هایی که اونو به بهترین دزد تبدیل کرده، نادیده بگیری. 

یک حکمت خاصی هم به‌قول مدیرعامل مهربون توی وجودش داشت. مدیریت آدمها رو دلی انجام می‌داد و انگار یک چیزی بهش می‌گفت راه درست چیه.. سواد درست و حسابی نداشت ولی اون حکمت خدادادی خیلی بهش کمک می‌کرد.

همه اینا رو گفتم که بگم دیشب حین صحبت، مدیرعامل مهربون بهم یادآوری کرد به جای اینکه خودم مستقیم همه کارها رو بکنم باید سیستم درست کنم و مدیریت و رهبری کنم. فک کنم پست قبل رو خونده بود احتمالن. :)

این شد که رفتم سراغ کتابخونه‌م و کتاب سیزده اشتباه مهلک مدیران رو درآوردم که دوباره بخونم. 
این کتاب رو اون آقا سال ۸۲ به من کادو داده‌بود. توی اینترنت سرچ کردم و دیدم به چاپ ۱۲ رسیده. بنابراین ارزش بازخوانی داشت. 
الان دیگه ایران زندگی نمی‌کنه. براش تلگرام زدم و ازش تشکر کردم و یادآوری کردم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.



سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

مدیریت فروش و مادری با عشق و دلواپسی

امروز هیچ چیزی از سرکار با خودم نیاوردم. نه سررسید و نه نوشته‌ای و نه کارتابل. خودم رو برداشتم و اومدم. احساس کردم باز دارم زیاده‌روی می‌کنم. همین‌که کمی بهتر می‌شم، دور بر می‌دارم و روم زیاد می‌شه.

این هفته یک تجربه خوب داشتم که دوست دارم بنویسم. 
کتاب صوتی "مدیریت فروش برایان تریسی" رو تموم کردم. بسیار بسیار آموزنده بود. اگر یک سال قبل این رو گوش کرده‌بودم و یا همون نسخه کاغذیم رو خونده‌بودم، شاید دو تا از بچه‌های فروشی رو که از شرکت رفتن، می‌تونستم نگه‌دارم. 
هر روز چند فصل رو گوش می‌کردم و بعد خط‌ به‌ خط توی شرکت به‌کار می‌بستم. 
بهترین درسی که از کتاب یاد گرفتم این بود که باید با بچه‌ها مثبت و امید‌بخش صحبت کنم، بچه‌های جدید رو هر روز آموزش بدم و هر روز پیگیر چیزهایی باشم که روز قبل بهشون یاد دادم. اون‌وقت پیشرفت‌های کوچک‌شون رو بولد کنم و نقاط ضعف رو تقریبن به روشون نیارم ولی کم‌کم روش کار کنم تا درست بشن.
توی کتاب می‌گفت که آدمها وقتی از کارهای درست‌شون تعریف می‌کنی، سعی می‌کنن بار بعد هم این رو تکرار کنن تا تشویق بشن و وقتی نقاط منفی رو می‌گی، بار بعد از بس نگرانن دوباره همون خطا رو تکرار می‌کنن.
خیلی خوب بود. به‌نظرم توی این یک هفته به‌اندازه یک ماه تونستم رو به جلو حرکت کنم. 
توی شرکت من هم مدیرعاملم و هم نقش مدیر فروش رو دارم. یعنی مدیر فروش نداریم. برای همین روی یک لبه تیغ حرکت می‌کنم. بین من و پرسنل فروش کسی به عنوان واسطه نیست که بتونه درددل‌های اونا رو بهم منتقل کنه. از طرفی کسی هم نیست که من بتونم حرفهام رو مستقیم به اون بگم و اون با واسطه بهشون بگه. هر حرکتی می‌کنم یا حرفی می‌زنم، باید حساب‌شده باشه. هم باید رفیق باشم و هم رئیس. بدترین چیز اینه که ازم بترسن و حقایق بازار یا مشکلات توی دلشون رو بهم نگن.
بچه‌های قسمتهای دیگه عقیده‌دارن من بین فروش و بقیه استثنا می‌زارم و بیشتر وقتم مال فروشی‌هاست. خودم می‌دونم این طوری نیست. فروش خط مقدم جبهه است و احتیاج به رسیدگی و تدارکات و توجه خاص داره. از طرفی نان‌آور شرکته. هرقدر تولید‌کننده خوبی باشیم ولی نتونیم کالا رو بفروشیم، اهمیتی نداره. همه قسمتهای دیگه شرکت مهمند ولی فروشه که می‌تونه اهمیت اونها رو تاثیر‌گذار کنه یا از بین ببره.
خلاصه تجربه خوبی بود. به‌خودم هم روحیه بهتری داد. البته خیلی خسته‌شدم. هر روز تقریبن چهار ساعت یا بیشتر به آموزش و صحبت با کادر فروش. الان فصل زراعته و باید با تمام قوا حرکت کنیم. از یه طرف سعی کردم رهبر باشم و از طرف دیگه نقش آقای آهنگران رو داشتم رو در اعزام به جبهه. 
فردا جدیدیترین و ناشی‌ترین کارشناس فروشم می‌ره ماموریت. تا حالا خیلی ماموریت رفته ولی فردا اولین روزیه به زعم من که سلاح کافی و روحیه خوب با خودش می‌بره. شنبه و یکشنبه هم ماموریته. قراره شبها با هم صحبت کنیم و نتیجه رو بهم بگه. دل توی دلم نیست. عین مامانی که پشت در سالن امتحان منتظر بچه ش ایستاده.