یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۸

تیک زدن امورات لیست ۹۸

امروز بالاخره یکی از کارهای مهم لیست ۹۸رو انجام دادم. رفتم چشم پزشکی. از اون جاییکه مامان و بابا هر دو‌فشار چشم و آب سیاه داشتن، دکتر به همه ما چهار خواهر و برادر دستور داده سالی دوبار چک بشیم.
آخرین بار که با خواهر و برادرم رفتیم دکتر، گل یاس اورژانسی چشمش رو لیزر کرد و‌من‌ و‌برادرم هم غیر اورژانسی ولی با توصیه مراقبت دائمی، راهی خونه شدیم.
شماره عینکهام رو هم سه سال بود تغییر نداده بودم چون اوایل عینکی شدن به اشتباه فکر می کردم که مثل دندون، هر شش ماه باید شماره چشمم تست بشه و دکتر خدانیامرزی که داشتم، توی مطبش عینک هم می فروخت و هربار شیشه جدیدی با شماره بالاتر بهم می داد. شانس آوردم از ایران رفت وگرنه الان باید از چشم مصنوعی استفاده می کردم. یه روز که با دوست چشم پزشکم که آلمان مطب داشت حرف زدم، گفت چه اشتباهی کردی! چشم بلافاصله خودش رو با شماره بالا تطبیق میده. بعد از اون، اتفاقن هر دکتری رفتم، به سختی عینکم رو عوض می کرد تا آخرین بار که سه چهار سال قبل بود. 
امروز هم دکتر گفت یک چشمت نیم نمره و اپن یکی هفتاد و پنج صدم ضعیف تر شده ولی اگه می تونی با عینک فعلی سر کن. منتها دیگه نمی تونستم سرکنم و فعلا یک عینک رو دادم برای تعویض شماره.
بقیه مسائل چشمم درست بود و الان یک گوشه ذهنم از بابت انجام این مهم، خلوت شده.
مونده جراحی و ایمپلنت دندونم و بعدش چکاپ کلی سالیانه. اینا رو هم اگه موفق بشم توی ماه رمضون و‌خلوتی خیابونا انجام بدم، دیگه با خاطری آسوده می خوابم. :)
...
دیشب بازم بی خواب بودم و‌کتاب تسلی ناپذیر به شدت روی مخم بود. امروز که توی گودریدز بهش امتیاز می‌دادم، متوجه کلی کامنت مثبت درباره اش شدم. فکر کنم باید شانسی دوباره بهش بدم (سلام آیدا) ولی اون شانس قطعا بعد از خوندن «هنر رزم» و «تفکر،  سریع و‌کند» دانیل گلمن  کانمن خواهد بود. 

«تسلی ناپذیر» طاقت فرسا

بیش از نیمی از کتاب «تسلی ناپذیر» ایشی گورو رو خوندم. ولی ادامه دادنش، برام  طاقت فرساست. خیلی خیلی افتضاحه. 
بی سر و ته و حاصل بک فکر پریشان. 
اگر جایزه ای برده ، لابد مثل اسکار «به شکل آب» و یا «لالالند» منتقدان در حال بیهوشی بهش رای داده ان.


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۸

تجربه نازیسته

باز کمرم گرفت. هم چنین پشتم. در اون حد که امروز خونه درازکشم.
روی تختم ، در حالی که صد تا بالش پشتمه و روی پام و توی گودی کمر همراه با یک ظرف آجیل شیرین، چای ایرانی، یک مجله اقتصادی، یک رمان، تلفن و دفترچه ای که توش فکرهای لحظه ایم رو می نویسم. 
دیروز دوبار دیازپام  خوردم و شب هم قرص خواب. الان مثل یک گربه  بی حس و حالم ولی کماکان کمرم درد داره. نمی دونم سرماخورده ام، از کم خوابی حالم بد شده، سردیم کرده، گرمی کرده ام یا چی؟! از صبح در حال خودم مشغول مداقه ام و فکر می کنم همه چی مربوط به تنهایی باشه.
فکر تنهایی باز مدتیه ذهنم رو مشغول کرده. درست هم نمی فهمم مشغول چی؟ ناراضی ام ازش؟ می ترسم؟ ناتوانم در برابرش؟ اگر تنها نموندن به عنوان یک آرزو در ویش لیستم بود و یک چوب جادو می خواست ویش لیستم رو برآورده کنه، آیا می تونستم به ترس از مواجهه با آمدن یکی دیگه توی زندگیم غلبه کنم؟
گاهی فکر می کنم دلیل اینکه تنها موندم بیش از هرچیز این بود که اعتماد به نفس لازم برای زندگی با دیگری رو نداشتم. همیشه ته دلم یکی انگار بهم می گفت: تو به قدر کافی دوست داشتنی نیستی و قبل از اینکه دیگری بهت اینو بگه، خودت از کل قضیه پرهیز کن.
فکر نکنم تا به حال این اعتراف رو اینجا نوشته باشم. کار سختی بوده گفتنش. همیشه ادعا داشتم که زندگی خودم با خودم رو خیلی دوست دارم. همینم بوده. ولی همه قضیه نبوده. اگر کسی پیدا می شد و بهم اطمینان می داد که به اندازه کافی خوبم، البته اگه اون آدم از حداقل شرایط پذیرفته شدن به عنوان پارتنر برخوردار بود، ممکن بود الان زندگیم طور دیگه ای باشه.
حس خوب نبودن به قدر کافی، اونم در عنفوان جوانی و دهه سی و چهل زندگی،  همیشه برام یک نیروی قوی بازدارنده برای نزدیک شدن به رابطه بوده، چه برسه به الان که در آستانه میان سالی و عوارض نامطبوعش هستم.



دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۸

لودر

خوابم نمی بره. سه بار دستشویی رفتم. دو‌تا مشت آجیل بی نمک خوردم. چند تا انجیر خشک جویدم. ولی هیچ کدوم افاقه نکرد، در حالی که همیشه یکی از اینا جواب میده. 
این سومین شب بی خوابیه. کنار خونه دارن خاک برداری می کنن و باوجود پنجره های دو جداره، صدا روی مخمه. یعنی قراره  یه سال بی خوابی بکشم؟ 
قرص خواب هم می خورم که این سه شب بی اثر بوده.
روزم بد نگذشته. بعد از چندین وقت، بی درد از هشت تا پنج کار کردم. البته تنش مختصری داشتم که ربطی به کار نداشت. خیلی هم سعی کردم سرشب برای رهاشدن ازش، بنویسمش. اما نتونستم. حق  مطلب ادا نمی شد و حرفم شهید می شد. دو ساعت نوشتم و‌پاک کردم و دست آخر بی خیال شدم. 
هنوز کماکان مثل هشت صبح اجیرم. 
قبلنا که بی خواب میشدم توی فریزر آلاسکای پرتقالی دلشتم و از توی یکی از کابینتها بالاخره میشد که پفک یا کرانچی هایی رو که قایم کرده بودم، بیابم و بخورم و لابلاش خوابم ببره. عین نوزادی که حین شیر خوردن می خوابه. ولی طی آخرین تماس دکترم، قرار شد دست از نمک بردارم و چیزای شیرین بیرون رو هم نخورم چون نمک دارن. 
بنابراین دیگه هیچی از موجودی خوراکی های خونه ارضا کننده و‌خواب اور نیست برام.
فردا هم یه عالمه کار دارم به علاوه فیزیوتراپی. اگر خیلی زود نخوابم، نه تنها از همه برنامه هام‌ می افتم بلکه احتمالن پاچه گیر هم خواهم بود. 

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۸

سنگینی تحمل ناپذیر نیستی


بعد ازعید، یکی از دوستانم در اثر سرطان مُرد. یکی دیگه سرطان گرفت و چند روز بعدترش فهمیدم  یک دوست دور هم از یک بیماری سخت رنج می‌بره و نمی‌دونه درمان می‌شه یا نه. 
بنابراین بدیهی بود که خودم رو توی موقعیت تک‌تک‌شون تصور کردم. 

اینکه بدونی سرطان داری، متاستاز داده، به همه بگی شیمی‌درمانی جواب داده و الان خوبی، وقتی میری دیدن دوستات یا توی زندگی عادی با زنت مثل یک آدم سالم نجات‌یافته نقش بازی کنی و بعد تَقی بمیری و همه شوکه بشن جز خودت ، فهمش برام خیلی سخت بود. اون‌قدر سخت که باعث بشه بعد از مجلس ختم، سه دور سهروردی رو اشتباه بچرخم و دست آخر یه‌جا نگه‌دارم و با صدای بلند گریه کنم. بعدشم از کمر تا گردن اسپاسم بشم.
نمی‌تونم درک کنم. توی ذهنم جا نمی‌شه. چجوری آدم می‌تونه با مرگ لحظه‌لحظه زندگی کنه و در عین حال زندگی کنه؟؟

دوست دومم که شبهای قبل از عید فهمید سرطان داره، مشغول شیمی‌درمانیه. الان نوبت دوم رو تموم کرده و فک کنم یه هفته دیگه نوبت سومش شروع می‌شه. 
پارسال همین موقع فهمیدیم که جوون‌ترین و زیباترین دختر شرکت، سرطان لنف گرفته. تا آخر بهمن شیمی‌درمانیش طول کشید. با نهایت شجاعت مبارزه می‌کرد. بهمن و اسفند هم رادیوتراپی داشت و نهایتن دکتر گفت نجات پیدا کرده. اون قدر بغلش کردم و بوسیمدش که حد نداشت. 
اونم درد و تهوع و بی‌مویی و کلاه گیس و بدخوابی داشت. ولی خانواده کنارش بودن و توی شرکت هم ما مواظبتش می‌کردیم. تنها نبود و فقط وظیفه‌اش کنار اومدن با ترس از بیماریش و عوارض درمانش بود. 
این دوستی که الان سرطان داره، یک مادر مُسن داره و یک برادر که اونا توی خونه‌ای نزدیک خونه اون زندگی می‌کنن. اوایل سعی می‌کردم مراقبش باشم. مصادف شده بود با بدحالی خودم. ولی به‌هرحال بهش زنگ می‌زدم و خیلی کم براش چیزایی می‌بردم. این‌بار بعد از شیمی درمانی دوم، اعصابش به هم ریخته بود و به‌نظرم کم آورده‌بود. دکتر گفته‌بود پنج روز نباید از خونه بره بیرون و در طول شیمی‌درمانی هم نباید کار کنه و توی محیط عمومی بره. 
تنهایی و زندانی‌شدن توی خونه به‌نظرم خیلی براش سخت بود. حس کردم حوصله‌م رو نداره. حق داشت. لحظه به لحظه با این شک زندگی کنی که آیا خوب می‌شم؟ آیا بهار دیگه رو می‌بینم؟؟
 خدای من.. واقعا طاقت فرساست.

اون یکی دوست دورم، دیگه خیلی تنهاست. پدر و مادرش فوت کرده‌ن و بقیه خانواده خارجن. در نهایت تنهایی با بیماری مبارزه می‌کنه. البته سرطان نداره ولی بیماریش خیلی سخته. 
یک شب که درمان جدیدش جواب نداده بود و بدحال بود، باهش حرف می‌زدم. صداش می‌لرزید و گفت دیگه هیچ درمانی رو امتحان نمی‌کنم. منتظر آخرین روز می‌شینم.

همه این سه مورد توی ۴۵ روز اخیر جلوی چشمم بودن. کتاب "بیماری" رو هم می‌خوندم. می‌خواستم بدونم ترس از مرگ رو چجوری با کلمه توصیف می‌کنن. باید براش چکار کرد؟ من چی؟؟

من از مرگ می‌ترسم یا نمی‌ترسم، نمی‌دونم. لابد خواهم ترسید. ولی ترسم بیشتر به دو دلیله. مهم‌ترینش اینه که با یک مریضی که ناچار باشم مدتی با مرگ هم زمان زندگی کنیم، قرار باشه بمیرم.
دلیل دومش که اونم خیلی مهمه برام، اینه که خیلی وقتها با خودم فکر می‌کنم تجربه زیسته‌ خوبم خیلی کمه. 
خیلی کم عاشق شده‌ام. خیلی کم سفر رفته‌ام. خیلی کم خیلی کارها کرده‌م. و بدتر از اون، اگر هم بدونم زمانم برای زندگی تعریف‌شده‌است، راه دیگه‌ای، به جز همین راهی که دارم میرم، بلد نیستم. آرزوی خاصی، جای خاصی، آدم خاصی.. تقریبا هیچی. 

این مدت خیلی به همه اینا فکر کردم. و فکر می‌کنم دو چیز به تحمل "زندگیِ هم‌زمان با مرگ" خیلی کمک می‌کنه.
 یکی اینکه تجربه‌زیسته خیلی خوبی داشته‌باشی. طوری که بتونی بگی تا این لحظه همه زندگی یا دست‌کم بیشترش رو زندگی کردم و شیره‌اش رو کشید‌ه‌م. حس غبن نداشته‌باشی.
دومیش اینه که شانس بیاری و مرگ خودش رو فوری بهت برسونه و درد همراهش نیاد دیدنت. 
درد+مرگ+تنهایی برای من یکی که تصور‌ناپذیره.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۸

ما و این همه خوشبختی.. محاله، محاله

خیلی خسته‌ام. خیلی خسته. از بابت این‌همه در بسته‌ای که هر روز با سر می‌ریم توش. امروز فهمیدیم حتی پست TNT هم دیگه با ایران کار نمی‌کنه. DHL که خیلی وقته رفته پی کارش.

موادمون هنوز نرسیده. بانک چینی بسته‌شده و احتمالن پول فروشنده رو بلوکه کرده. فروشنده هم گفته اگه نتونه پولش رو بگیره باید براش یوآن از بازار تهیه کنیم و بفرستیم. یوان آزاد تقریبا ۴ برابر دولتیه.

یک محموله دیگه‌مون هم توی خود چین توسط کشتیرانی خودمون خورده به بن‌بست. این که از مواد اولیه.
برای محصولات اروپاییمون هم هیچ جوری نشد ارز بخریم و اگر قراردادمون مشمول شرایط فورس‌ماژور تحریم نشه، نمایندگی رو ممکنه از دست بدیم.
اگر می‌خواستن توی دیشکشنری مثال برای غضنفر انتخاب کنن، در کل همه‌ ایران می‌تونستن کاندید بشن.
بچه‌های فروش هم عصبی‌اند. امروز برای دومین بار در طول سه هفته، قیمتها رو تقریبا بیست تا سی درصد بردیم بالا. مواد اولیه نایاب شده و به قیمت خون پدرمون باید بخریم. با اینکه ما پیش‌بینی داشتیم و آخر سال قبل مدام مواد خریدیم، ولی این چند پارتی که نیومده و نرسیده، همه برنامه مون رو گند زده.
تولید چند تا کالا رو به‌کل متوقف کردیم. به‌خاطر اینکه مثل اسب مواد اولیه‌مون رو مصرف می‌کردن. 😐

توی همین گه گیجه‌ها، خودمم خودزنی می‌کنم. سلام غضنفر. نمی‌دونم چطوری امروز کله سحر سر از آشپزخونه شرکت در آوردم و رفتم سراغ  آبدارچی‌مون. ازش خوشم نمیاد و سوزنم روش گیر کرده.
 خلاصه گیر سه‌پیچ دادم به شمارش ظروف و قاشق‌چنگالها و کارد و ..  تا آبدارچی دستش بیاد مملکت صاحب داره.😶
بنابراین یک ساعت از پول حقوقم رو صرف شمارش کارد و چنگال و بشقاب و کاسه کردم و بعد هم با عصبانیتی که بیشترش از دست خودم بود به خاطر حماقتم، نشستم سرِجام. تا آخر وقت هم سعی می‌کردم خودم رو توجیه کنم.

در کل عصبی‌ام. دردم یک کم بهتره. ولی این همه تنش واقعا از سرِ من زیاده.
دلم می‌خواد یک هفته یک اتفاقی بیافته. مثلا مملکت شلوغ بشه الکی. ( چشم و گوش شیطون کور و کر). نه بتونم برم مشهد و نه حتی بتونم از در خونه برم بیرون. بقیه هم نه بتونن بیان خونه‌م و نه کسی بتونه بره شرکت و کارخونه. یعنی دربست تعطیل. اون وقت با خیال راحت بشینم توی خونه فیلم ببینم و کتاب بخونم و کیک درست کنم. 
فک کنم داره می‌زنه به‌سرم کم‌کم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۸

کتاب "بیماری"

آخرای سال قبل یک کتاب خریدم به نام : "بیماری". یکی از کتابهای مجموعه "تجربه و هنر زندگی" که زیر نظر خشایار دیهمی توسط نشر گمان چاپ شده‌اند.
مترجمان، آدمهای مختلفی هستند ولی کل مجموعه رو آقای دیهمی سرپرستی می‌کنن. ایشان درباره این مجموعه در مقدمه چنین نوشته:
"از نظر من فلسفه فقط رشته‌ای دانشگاهی نیست که در دانشگاه خوانده‌شود و مختص عده خاصی باشد که در این رشته تحصیل می‌کنند. فلسفه به همه تعلق دارد و همه ما از کودکی سوالاتی طرح می‌کنیم که جنبه فلسفی آشکاری دارند."
 و یا :
"متاسفانه در کشور ما هم نظر اغلب نویسندگان مترجمان فلسفه معطوف به کتابهای نظری سیستماتیک است. کتابهایی که خوانندگان احساس می‌کنند که نویسنده‌اش اصلا تلاشی نمی‌کند تا زندگی را با همه آشوبهایش، پوچی‌هایش، دردهایش، خوشی‌هایش، سرخوردگی‌هایش، اضطراب‌هایش و خلاصه فراز و نشیب‌هایش درک کند، درگیرشان شود و ما را هم همراه با خودش درگیرشان کند.برعکس این احساس به‌خواننده دست می‌دهد که با عقایدی انتزاعی روبروست که تقریبا هیچ ربطی به واقعیت ندارند. اما واقعیت این است که ما در زندگی‌هایمان با همه این پدیده‌ها سروکار داریم و نیازمندیم که هرچه بیشتر از وضع زندگی‌مان و خصوصا احساستمان سر دربیاوریم، دست به داوری‌های ارزشی بزنیم و مبنایی برای داوری‌های ارزشی پیدا کنیم. فراتر از همه، ما سخت نیازمند درک معنای زندگی و آشنایی با هنر زندگی هستیم." 

به‌نظرم این جملات برای معرفی مجموعه کافی باشند. من از این مجموعه فقط همین یکی رو خریدم. اسم نویسنده: هَوی گرل و مترجم احسان کیانی‌خواه است.

کتاب درباره زنی‌ست که در اوج جوانی دچار یک بیماری مزمن و نادر می‌شه و براساس نظر دکترها ده سال بیشتر زنده نمی‌مونه.
زن تحصیلات عالی داره و استاد دانشگاه است. خودش در مقدمه کتاب می‌نویسه:
"تجربه‌هایی که از سر گذراندم همگی باعث شد به‌فکر نوشتن این کتاب بیفتم. تجربه بیماری و تاثیر همه‌جانبه‌ای که بر تمام جنبه‌های زندگی انسان می‌گذارد مبهوتم کرد و باعث شد راجع به این مسائل به فکر فرو بروم. این کتاب بر مبانی تجربه شخصی من از زندگی با یک بیماری لاعلاج و بالقوه کشنده است: مرضی که لاعلاج است. چون فلسفه خوانده‌بودم تجربیاتم مرا بر آن داشت تا دست به تاملی انتزاعی درباره تندرستی و بیماری بزنم. ببینم این مفاهیم اصلا به چه معنا هستند و بهترین راه برای درکشان چیست."

اگر بخوام از متن بازم چیزهایی رو انتخاب کنم و بنویسم، باید همه رو بنویسم. کتاب بسیار خواندنی و فکربرانگیزه. لااقل برای من که تجربه درگیرشدن با یک بیماری مزمن و پسامدهاش رو دارم، بهشون مدام فکر می‌کنم و خیلی طول کشیده تا بتونم یک کمی قضیه رو هضم کنم و بپذیرم که باید کل لایف استایلم رو تغییر بدم.
 از طرفی چندین بار سعی کرده بودم فلسفه بخونم ولی کتابهای انتزاعی، شوق خوندن رو ازم می‌گرفت چون هیچ مابه‌ازایی در زندگی روزمره براشون پیدا نمی‌کردم.
توصیه می‌کنم مخصوصا اگر پزشک هستید یا فردی با بیماری مزمن در خانواده دارید و یا خودتان درگیر این نوع بیماری‌ها هستین، حتما اینو بخونین. 


تیک زدن امورات لیست ۹۸

امروز بالاخره یکی از کارهای مهم لیست ۹۸رو انجام دادم. رفتم چشم پزشکی. از اون جاییکه مامان و بابا هر دو‌فشار چشم و آب سیاه داشتن، دکتر به ه...