جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۷

آشغال‌های دوست‌داشتنی

 اولش به‌خاطر شهاب حسینی‌ و هدیه تهرانی‌ش رفتم. به موضوع فیلم خیلی کاری نداشتم. ولی به‌نظرم خیلی فیلم خوبی بود. اون‌قدر خوب و باور‌پذیر که اصلا دیگه به هنرپیشه ها فکر نمی‌کردم و به نظرم این خاصیتش دقیقا به‌خاطر همین هنرپیشه‌های عالی بود.
از اول تا آخر فیلم گریه کردم. من دست به اشکم خوبه. وقتی از سینما در اومدیم، به نظرم اومد که فقط من صورتم خیسه. 
فیلمهای اجتماعی همیشه دلم رو به‌درد می‌یارن.
برین ببینین. 


یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۷

کاریوپراکتیک

دو هفته قبل خانم ماسور تایلندی گفت یک دکتر می‌شناسه که استخون درست می‌کنه. فارسیش به همین افتضاحیه. فکر کردم داره چرند می‌گه. گفتم باشه..عکس کارت دکتره رو بفرست. 
چند روزبعد عکسه رو نگاه کردم و متوجه شدم دکتر کاریوپراکتیکه. نشستم به سرچ کردن در مورد این روش و این دکتر خاص.
 یک سلبریتی توی اینستا گفته بود دستش معجزه می‌کنه و فیلان و بهمان. صد و خورده‌ای review مثبت توی یه سایت نوبت‌دهی آن‌لاین هم داشت که نود درصد به بالا ازش تعریف کرده بودن. خلاصه دردسرتون ندم که رفتم سراغش.

طبق قراری که روز اول گذاشته بودیم، باید یازده جلسه می‌رفتم. جلسه دوم با زور مدیرعامل مهربون رفتم. جلسه سومم رفتم ولی بس‌که در موردش خوندم، از ترس جلسه چهارم رو که امروز بود، نرفتم.
سه‌تا دنده‌ پشتم هم که سالم بود، دو روزه درد می‌کنه. 

چیزایی که خوندم و منصرفم کرد رو براتون می‌نویسم شاید به‌دردتون بخوره:

- دستکاری مهره‌های گردن کار خطرناکیه و ارتوپدها می‌گن اگه میرین کاریو، از گردن به پایین کار کنین.

-زمان درمان هفته‌ای یک یا دو جلسه است و طول درمان ماکزیمم شش هفته. بیش از اون خطرناکه و ممکنه باعث باز‌شدن زیاد از حد دامنه حرکتی بشه. به من یازده جلسه پشت سر هم وقت داده بودن و بعدش انگار می‌شد هفته‌ای دو بار و هفته‌ای یه بار و ماهی دو بار و ...

-کاریوپراکتر باید قبل از شروع به درمان معاینه کامل بالینی بکنه ولی من درحالی‌که معاینه نشدم،فقط با عکس بهم گفت دیسکهای گردن و کمرت بسیار اوضاع خطرناکی دارن و دکترت چرا اینو بهت نگفته؟ 
گفتم آقاجان من کمرم کاملن سالمه و آخرین رادیوگرافی دیجیتالم کمتر از یه ماه قبل بوده و توی گزارشش نوشته سالمم. از اون اصرار از منم انکار..

 -کاریوپراکتر دکتر طب نیست.

البته خیلی‌ها هم اونجا راضی بودن. طبعا فقط آدمهای راضی یا بی‌طرف رو می‌شد اونجا دید. 
 دو تا خانم که یکی‌شون می‌گفت در اثر زمین‌خوردن قادر به راه رفتن نبوده وبعد از سه جلسه درمان شده و اون یکی دراثر التهاب شدید دیسک کمر فلج شده و بی‌اختیاری دفع داشته و بعد از۸ جلسه خوب شده..
 با دو تا مرد هم مذاکره کردم و اونا هم گفتن که از داروخوردن و جراحی که بهتره. (دلیل موجهی بود :) )
منم جلسه دوم تونستم بعد از دو هفته بی‌خوابی به‌دلیل درد شدید، شب راحت بخوابم ولی جلسه سوم شونه درد وحشتناکی گرفتم که نگو و نپرس.

احتمالش زیاد بود که خوبم کنه ولی نتونستم بهش اعتماد کنم. شاید به‌خاطر تبلیغات شدید سلبریتی‌ها و سوگیری ذهنی. 
خیلی از چیزایی هم که دیشب خوندم، کارآیی این روش رو تایید می‌کرد ولی جهت عقربه ذهنم رفته‌بود به اون سمت که دنبال چیزهای منفی بگرده تا محتوای فکرم رو ثابت کنه.

هفته دیگه دکتر خودم عکسهام رو می‌بینه تا بگه واقعن وضع دیسکهام چطوریه. حالا خوبه بگه : برگرد کاریوپراکتیک ..

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۷

برنامه‌ریزی-اصلاح روشی که فکر می‌کردم جواب می‌دهد

چند وقت پیش یک چیزی نوشتم در مورد برنامه‌ریزی. همه اون مطلب هنوزم از نظرم درسته به جز یه قسمتش و اونم جایی که نوشته‌م:

"شش ماه دوم امسال یه تغییری توی جدولم دادم. هم برای تنوع و هم برای خودانگیزشی بیشتر. 
مثل همیشه جدول توی اکسله و رنگارنگ. رنگ حالم رو خوب می‌کنه و می‌تونم با جدولم ارتباط برقرار کنم. تغییر جدیدم این بود که جدول رو به طور آزمایشی برای دو ماه، هفتگی نوشتم. ستون اول لیست همه اهدافمه و ستونهای بعدی هفته اول مهر، هفنه دوم مهر و الی آخر. 
آخر هر هفته میرم سراغش و پیشرفتم رو توش با رنگهای مختلف نشون میدم. "
 
در این چند ماهی که گذشت متوجه شدم که خورد‌کردن برنامه‌ریزی برای من جواب نمیده. هرقدر ریزتر می‌شم، انگار یک مقاومت بزرگتر توی وجودم برای رسیدن به برنامه به‌وجود می‌یاد. ذهنم به‌شدت درگیرش می‌شه و وقتی انجامش ندم، اعصابم به‌هم می‌ریزه.
برای همین همه برنامه‌های هفتگی و روزانه رو پاره کردم و برگشتم به همون کار همیشگی و نوشتن تارگت‌ها برای یک سال و سعی می‌کنم منظم نگاهشون کنم که یادم بمونن. اگر هم جایی جرح و تعدیل لازم باشه، منعطف برخورد می‌کنم. 
 
اتفاقا گودریدز یک چالش کتابخونی اول سال میلادی می زاره که برای شرکت در اون باید یک تارگت سالانه کتابخونی برای خودت معرفی می کنی. بعد هم کاری به کارت نداره. فقط وقتی یک کتاب جدید می‌خونی و ثبتش می‌کنی، بهت یادآوری می‌کنه در راستای هدفت هستی و چقدر بهش نزدیک شده‌ای. این راه به نظر من خیلی خوبه.

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۷

فیزیوتراپی بهنام

بالاخره رفتم فیزیوتراپی. مجدد پیش دکتر سوهانی. وقتی معاینه کرد گفت به‌نظر می‌رسه ستون فقراتت انحراف داره و اسکولیوز داری. عکس کامل ستون فقرات از تمام جهات داد. 
نمی‌دونم چی‌شد که فردا صبحش رفتم و عکس رو گرفتم و عصر بردم دوباره پیشش. گفت انحرافت بسیار کمه و دیسکهای کمری هم سالمن. فقط وسط ستون فقرات به دلیل قوز،  دیسکهات تحت فشارن. گفت یوگا خیلی بهت کمک کرده و وضعت بهتر از دو سال قبله.
 چند جلسه لیزر پرتوان بهم داد که امروز سومیش بود. تقریبا درد از تنم رخت بربسته! فعلا اجازه ورزش و ماساژ ندارم ولی می‌شه گفت اون درد جانکاه وسط ستون فقراتم دیگه نیست. قراره بعد از رفع کامل درد، چند جلسه توی سالن جیم خودشون تحت نظر ورزش کنم تا یاد بگیرم چطوری وضعیتم رو مدیریت کنم و کشش‌ها در چه جهتی باشن.
بعد از ماجرای سال ۹۴ و تشخیص اشتباه ام‌آرآی که بهم گفته بودن احتمال متاستاز استخوان دارم، از رادیو‌گرافی می‌ترسیدم. احتمالن به همین دلیل بود که دکتر نمی‌رفتم. ته ذهنم می‌دونست اگه برم دکتر باید عکس بگیرم. ولی سرانجام خدا بهم رحم کرد و مغزم برگشت سرجاش. 
تحمل این همه درد در این مدت، می تونست با سه جلسه لیزر خوب بشه و در حق خودم بدی کردم:(. الانم که به‌داد خودم رسیدم برای اینه که هفته آینده مهم‌ترین نمایشگاه سالانه صنف ماست و باید چهارروز، هر روز شش ساعت توی غرفه باشم و صدها نفر رو ببینم و حرف بزنم. می‌ترسیدم نتونم. الان هم همچین مشخص نیست کامل خوب باشم. فردا باید برم منزل دایی و اسباب‌کشی داریم. قرار نیست من کاری بکنم و باید سعی کنم دست به‌چیزی نزنم تا برای سه شنبه وضعم خوب باشه.

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۷

IKIRU

بالاخره رفتم دکتر و دکتر گفت فایبروفیلان نداری. گفتم برم پیش متخصص درد؟ گفت نه. برو فیزیوتراپی چون کلینیک درد برای کسیه که ندونه علت دردش چیه. ۱۵ جلسه فیزیوتراپی که تا امشب هنوز نرفته‌م.
این چند روز دو تا فیلم ژاپنی دیدم. از طریق برنامه فرش قرمز  بی‌بی‌سی انتخاب کرده بودم. به نام‌های Late Spring  وIkiru.
معنی دومی می‌شه "زیستن".

ریتم فیلمهای ژاپنی بر خلاف فیلمای غربی بسیار کُنده. باید پرحوصله باشی. من در کل از فرهنگ ژاپن خوشم میاد و دوست دارم درباره زندگی و افکارشون چیزی بدونم ولی اگر آدم بی‌صبری هستین، فکر نکنم خوشتون بیاد.
 هر دو فیلم سیاه سفیدن که اینم به‌نظر من آرامش‌بخشه. پایان هیچ‌کدوم رو هم نمی‌شه حدس زد و باید با جریان فیلم همراه باشین. وسطهای فیلم هم می‌تونین بدون پازکردن برین برای خودتون چایی بریزین و برگردین!

کارگردان اولی اگر درست اسمش رو تلفظ کنم یاسوجیرو اوزو و دومی کوروساواست. هر دو فیلم امتیاز بالای هشت دارن که  من به دومی حداقل امتیاز ۹ میدم و به اولی ۷. 
اطلاعات هر کدوم رو می‌تونین توی لینک IMDB پیدا کنین.
موضوع فیلم دوم که خیلی روی من تاثیر داشت، در مورد مردیه که سی‌سال کار کرده و بعد در آستانه بازنشستگی می‌فهمه سرطان معده داره. آدمی که این سی‌سال رو هم در واقع زندگی نکرده و تازه متوجه می‌شه هیچی از زندگی نفهمیده و حتی روش شاد‌بودن رو هم بلد نیست.

همیشه همه به آدم می‌گن زندگی کوتاهه و یک چشم‌بر‌هم‌زدنه. ولی اینو هیچ وقت با عمق وجود نمی‌فهمیم. یک‌جورایی اون قدر این مسئله ترسناک و شاید بزرگ و مهمه که توی مخیّله من که جا نمی‌شه و برای همین همیشه ازش رد میشم. گاهی بهش فکر می‌کنم ولی سختمه خلاصه. سختمه از این لحاظ که همه‌ش نگرانم یه‌هو به خودم بیام و ببینم از اسب زندگی پیاده‌م کرده‌ن و به دمبش آویزونم و اون داره منو می‌بره. با همه اینا صورت مسئله رو می‌زارم توی بقچه و می‌گم باشه برای فردا که یه فکری بکنم.

امشب از وقتایی بود که به‌نظرم اومد واقعا اون فرداهه رسیده. نمی‌دونم چه تصمیم‌هایی باید بگیرم و چی‌ها رو می‌خوام عوض کنم. خیلی چیزا رو هم اصولن اگه بخوام، نمی‌تونم در این سن و موقعیت به‌راحتی تغییر بدم. فقط می‌خوام کمی فکر کنم به اینکه برای زمان پیری چه آذوقه‌ای کنار گذاشته‌ام و آیا کافیه؟ 
از اون مهم‌تر اینکه اگر بهم بگن شش ماه دیگه وقت داری، این شش ماه رو چطور دوست دارم بگذرونم؟

چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۷

قانونی که پشتوانه اجرایی دارد، حلال مشکلات است

دو هفته سنگین رو گذروندم. هفته قبل یکی از بچه‌های فروش رو اخراج کردیم. البته بهش مهلت سه‌ماهه داده‌بودیم و چون فرقی نکرده بود، گفتم دیگه قرارداد رو تمدید نمی‌کنیم. 
سایر بچه‌ها خیلی اصرار کردن اگه راهی داره بزارم بمونه. ولی بهشون گفتم بهتره شش تا آدم راضی و درجه‌یک داشته‌باشیم تا هفت تا آدم نصفه راضی که تازه یکی‌شون هم خیلی بی‌انگیزه باشه.
ما استانها رو تقسیم‌بندی کرده‌ایم. هرکدوم از فروشی‌ها چند تا استان داره و بعد از رفتن یک‌نفر باید تقسیم‌بندی رو آپ‌دیت کنیم. رفتن این نفر مساوی با استانهای بیشتر برای بقیه بود چون فعلن توی این اوضاع قصد استخدام نداریم. بنابراین پورسانت بیشتری هم عاید هرکسی می‌شه.
 این‌شد که بچه‌ها حرفم رو قبول کردن و اصولن به‌قدری اون پسر کم‌رنگ بود که یک‌روز هم کسی از جای خالی‌ش حرفی نزد، درحالیکه آدمهایی هم داشته‌ایم که تا یک‌سال بعد از رفتن‌شون جاشون خالی بوده. 

اول این هفته هم یک اقدام انتحاری بزرگ کردم. یک استان بزرگ رو از قلدرترین و قدیمی‌ترین پرسنل فروش گرفتم و دادم به یکی دیگه. 
دو سه سال بود مترصد فرصت بودم. این کارشناس قدیمی ۲۵ درصد فروش شرکت رو داشت و از دست‌زدن به استان‌هاش مطمئن نبودم. نگران بودم افراد دیگه نتونن استان رو اداره کنن و از طرفی هم خودش به‌دلیل پورسانت بسیار بالایی که عایدش می‌شد و تقریبا دوبرابر نفر بعدیش بود، دچار رخوت و قلدری روزافزون شده‌بود.  
 خلاصه با مشورت مدیرعامل مهربان، دوستم، مدیر مالی و مدیرفروش، استان رو گرفتم. یک روز طوفان بسیار شدیدی برپا شد ولی محلش ندادم و به نفر جدید گفتم اگه ازش بترسی و جاخالی بدی، باید استعفا بدی. 
بعد از دوروز، کارشناس قدیمی کوتاه اومد. 
ما یک جدولی داریم به نام جدول بهره‌وری. از طرفی یک پاداش تا سقف بیست‌درصد مازاد پورسانت هم داریم. شرط مشمول این پاداش شدن، نمره بهره‌وری بالای هشتاده. 
به‌نظرم کارشناسه با خودش فکر کرد نه‌تنها استانم رو از دست دادم بلکه با رفتار بد، نمره بهره‌وریم رو هم نمی‌گیرم! به‌شدت اهل دودوتاچهارتاست و ذهنش درمورد پول مثل ماشین‌حسابه. 
من در طول سالها متوجه شدم کارشناسان فروش همه‌چیز رو با پول می‌سنجن و کنترلشون از طریق این دلبستگی‌شون به پول خیلی راحته. برای همین جدولها و امتیازبندی‌های مختلف رو درست کردیم و درطول سالها باگ‌های سیستم رو براساس رفتارشون فروشی‌ها اصلاح کردیم. نتیجه‌اش هم کوتاه اومدن آقای قلدر بود.

این دو تا قضیه برای من فشار عصبی داشت. از طرفی تصور اینکه فایبرومیالژیا داشته باشم، از درون منو به هم ریخت. با دکترم تلفنی حرف زدم. گفت همه ممکنه اینو تا حدی داشته باشن و آزمایشاتت رو بده تا ببینیم التهاب داری یا نه.
دوباره نشستم به مطالعه زیاد درمورد این بیماری. متوجه شدم تشخیصش برای من لااقل ناممکنه، از بس نشانه‌هاش مشابه سندروم خستگی مزمن و سندروم دردهای مزمنه. بنابراین توی دلم گفتم انشالله گربه است. 
دوباره ماسور قدیمم رو صدا زدم. ماسور تایلندی  عالی بود ولی به دلیل فشار زیاد دستش، تمام هفته درد داشتم. 
به تغذیه‌م توجه می‌کنم و کمی درمورد طب آیورودا می‌خونم و سعی می‌کنم از روی طبعم غذا بخورم. 
دیروز بعد از یکی دو ماه پیتزا خوردم و درد مثل جت اومد و نشست توی شونه و ترقوه‌ام. ساعت چهار کار رو ول کردم و رفتم خونه. خوابیدم. آب زیاد خوردم. یوگا کردم. ماسورم اومد و ماساژ داد و خلاصه خودم رو برای امروز روبه‌راه کردم. 
الانم زیاد نباید بشینم. هر بیست دقیقه باید بلند شم. کار تکراری برام خوب نیست. 
دوست ندارم زیاد از دردم بنویسم ولی چلنج‌کردن باهش تبدیل به بخشی از برنامه روزانه‌ام شده.

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۷

با بدن خود مهربان باشید

فکر کنم بالاخره فهمیدم بیماریم چیه. احتمالن فیبرومیالژیا.

 نمی‌دونم خوشحال باشم که می‌دونم یا ناراحت. به‌نظرم دکترم از اول می‌دونست چون بهم توصیه کرد یوگا و ماساژ داشته‌باشم و غذای بدون گلوتن رو امتحان کنم. وقتی هم ازش خواستم داروی خواب و افسردگی رو کم‌کم قطع کنم، گفت نمی‌شه، چون باعث میشه اسپاسم‌هات شدید بشن. عادت هم داره اسم بیماری رو بهم نگه که نترسم و در موردش مطالعه بی‌جا نکنم.

فیبرومیالژیا یعنی درد مزمن منتشره در بدن که هیچ آزمایش، ام‌آرآی و یا اسکنی نمی‌تونه بهتون بگه کجاتون اشکال داره. فقط همیشه درد دارین. گاهی کم و گاهی زیاد. درمان هم نداره. بیماری خودایمنی هم نیست. ژنتیک، یک اتفاق استرس‌زای شدید ، بی‌خوابی ممتد و کارکشیدن بی‌رحمانه مداوم از بدن، باعثش می‌شه.
من هرسه‌تای آخر رو با هم داشتم. می‌تونه زندگی رو فلج کنه. تنها راهکار مدیریتشه. باید به صدای بدن گوش کرد و با بدن مهربون بود.
مطالب انگلیسی زیادی خوندم ولی مطلب فارسی خوب هم زیاده. توی اینستا یک هشتک هست به اسم فیبرومیالژی که فارسیه و ایرانیها اومدن توش ناله می‌کنن. به‌درد کوفت می‌خوره.

فیبرومیالژیا آخر دنیا نیست. ناله هم فایده‌ای نداره. فقط باید حد بدن رو بشناسی. به خواسته‌های زیادتر از توانت "نه" بگی. ورزش مداوم و تغذیه‌ای که خودت تشخیص میدی باعث دردت نمی‌شه داشته‌باشی. ماساژ بسیار موثره. طب سوزنی هم می‌گن موثره. البته من طب سوزنی هم رفتم ولی یادم نمیاد فایده‌ای داشته‌باشه. 

برای من بهترین چیز ماساژ ملایم، وان آب داغ، یوگا و مدیتیشنه. لبنیات و مرکبات اذیتم می‌کنه ولی هنوز در مورد بقیه غذاها مطمئن نیستم.
الان که دارم اینا رو می‌نویسم، یادم اومد فیزیوتراپم هم سه سال قبل گفت شما تا آخر عمرت باید هر روز ورزش کنی و همون اول بهم گفت که توپ تنیس، فوم رولر، توپ بزرگ با قطر هشتاد، کشهای مختلف برای حرکات کششی، چوب پیلاتس، گردنبند بادی سه‌حلقه ای پنوماتیک و بالش طبی بخرم. 
در این سه‌چهار سال هم گردن‌بند پنوماتیک، کش و بالشم در سفر و حضر همراهم بوده وگرنه تقریبا زندگی برام ناممکن شده.

اینا رو نوشتم براتون که بدونین بدن‌تون گناه داره باهش بی‌رحم باشین. یک‌جایی وا میده و دیگه تحت فرمان مغزتون نیست. بعد از اون مغزتون باید گوش به‌فرمانش باشه. 
بنابراین تعادل رو در زندگی رعایت کنین. من همیشه بارهای بسیار بزرگتر از توانم رو به‌خاطر بقیه تحمل کرده‌ام و حاصلش این شد که کشیدن بار عادی زندگی برای خودم ناممکن شد.

آشغال‌های دوست‌داشتنی

امشب رفتیم سینما. فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی.    اولش به‌خاطر شهاب حسینی‌ و هدیه تهرانی‌ش رفتم. به موضوع فیلم خیلی کاری نداشتم. ولی به‌ن...