جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۶

یاد ایام

پنجشنبه‌هام دیگه عملن تعطیل نیست. صبح معلم زبان دارم که فکر می‌کنم هفته‌ای یه‌روز بی‌فایده است و از طرفی بیشتر هم نمی‌تونم پول بدم. وقت کلاس رفتن هم ندارم وگرنه ترجیحش می‌دادم. بعدش یوگا تا ساعت دو و بعدش خرید منزل و بعد هم تا هفت یا هشت کارگر دارم برای نظافت خونه. بنابراین شب که می‌شه یک روز تعطیلم رفته. روز مفیدیه. ولی خوب استراحت نداره.
امروز هم روز آرومی بود. برنامه‌های کاریم رو یادداشت کرده بودم و طبق برنامه همه‌چی رو انجام دادم. وقتی می‌نویسم، کنترل زندگی دستمه و آرامش دارم. چی‌ شد که میونه من با نوشتن این همه خوب شد؟ 
از وقتی خیلی بچه بودم، نوشتن خاطرات رو شروع کردم. شاید چون خیلی درون‌گرا بودم. فکر کنم مدرسه راهنمایی بودم. و از همون وقت منظم نوشته‌م تا امروز. دفترهای اون روزهام و مخصوصا دفتر سال کنکورم و ماجرای اولین دوست پسری که داشتم و یا دفتری که بعد از طلاق نوشتم، جزو مهم‌ترین نوشته‌هامه. ولی هیچ کدوم رو ندارم. دادم دست پسرخاله‌م که خیلی بهم نزدیک بود تا برام امانت نگه داره و الان یادش نیست چکارشون کرده.
نوشته‌هایی که مونده مال بیست سال اخیره. هم‌زمان با وبلاگ، بازم توی دفتر می‌نوشتم. یه دورانی بود که توی شرکت بهم سخت می‌گذشت. همین شرکت فعلی هم بودم ولی نمی‌دونم چرا بین روز احساس می‌کردم نیاز به هوای تازه دارم. می‌رفتم کافی‌شاپ و همراه با یک هات‌چاکلت، توی دفترچه‌م می‌نوشتم و بعد برمی‌گشتم شرکت. 
الان که فکرش رو می‌کنم روزهای گذشته زندگیم که گاهی بسیار هم سخت گذشته، بد نبودن. پول نداشتم و امیدی هم نداشتم که داشته‌باشم. خونه‌م ۴۰ متر بود و اجاره‌ای. صاحب‌خونه ساعت دوازده شب درها رو قفل می‌کرد و اگه دیر می‌اومدم خونه باید زنگ خودش رو می‌زدم که مثل خانم هابیشام با لباس خواب می‌اومد دم در و باز می‌کرد. بیشتر دوستام بچه‌های وبلاگی بودن و هفته‌ای یکی دو بار یا بیشتر با هم می‌رفتیم تئاتر و کنسرت و کافی‌شاپ.. همیشه منو قبل از دوازده می‌رسوندن خونه. اسمم سیندرلا بود. زندگی خوب بود. چرا آدم وقتی به گذشته نگاه می‌کنه، اغلب اونو زیبا می‌بینه؟
افسردگی داشتم. تنها بودم. مشکلات خانواده‌ام همه جوره زیاد بود گرچه خیلی به من نمی‌گفتن. توی شرکت مدیرم آقا شیره بود و من یک خرگوش طفلکی که خیلی اذیتم می‌کرد. ولی بلد بودم زندگی کنم. عصرا می‌رفتم پیاده‌روی. با یک کمی پول توی جیبم. خونه‌م خیابون وزرا بود، نزدیک سر عباس‌آباد. پیاده می‌رفتم ولی‌عصر و با خودم آواز می‌خوندم. هوا خیلی بهتراز این روزا بود. می‌رفتم شهر کتاب پارک ساعی یه‌چرخی می‌زدم و شاید کتابی می‌خریدم و بعد یادم نیست از کجا، شیرینی کشمشی می‌خریدم و می‌اومدم خونه. وبلاگ می‌نوشتم. تمرین رقص می‌کردم. فیلم به زبان اصلی می‌دیدم. کلاس زبان می‌رفتم و انگلیسیم خیلی خوب بود. 
یادمه اون روزا توی اون خونه چهل متری یک تلوزیون چهارده اینچ سیاه‌ و سفید داشتم و چون پول نداشتم براش میز بخرم، روی یک کارتن رومیزی انداخته‌بودم و تلوزیون روی اون بود. توی اون خونه دوستهام می‌اومدن و می‌رفتن و من باکی نداشتم که به‌جای میز تلوزیون، کارتن گذاشته‌م. 
زندگیم پر بود. پر از خودم. الانم همین طوره. می‌تونم روزهای طولانی بی اینکه خسته بشم، با خودم زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. به گلهام برسم.. کتاب بخونم.. آشپزی کنم و گاهی هم بنویسم. 
چرا یاد اینا افتادم؟
نمی‌دونم.. یادم نیست چی می‌خواستم بنویسم که این حرفا رو زدم. الان باید برم خونه علیمان مهمونی.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۶

Enigma

چند تا وبلاگ دارم. یکی مال کار که از وقتی درد شونه هستم نمی نویسم. یک پرایوت و یکی همین که الان دارم می نویسم. 
دوست داشتم فقط یک وبلاگ داشتم مثل زمانی که دفترچه خاطراتم رومی نوشتم. 

نوشتن برای من مثل یک شعله است که گاهی از دلم میاد بیرون و همون لحظه ناب اگر گیرش بیاندازم و جایی ثبتش کنم، همیشه ازش لذت خواهم برد. در اون لحظه باید بی سانسور و بی دغدغه باشم انگار با خودم حرف می زنم..

الان هم  می شه پرایوت نوشت ولی وقتی عادت می کنی به اینکه خونده بشی، دیگه دوست نداری هی بری توی پستو و زیر لحاف برای خودت حرف بزنی. 
در واقع دوست دارم حرف بزنم و هیچ کسی منو نشناسه و قضاوت نکنه و هیچ وقت هیچ خواننده ای رو نبینم. 
اگر عقل امروزم رو داشتم همیشه فروغ رو در دنیای مجازی حفظ می کردم و کاری می کردم که هیچ چهره ای نداشته باشه.
 جالب اینجاست که من همیشه از شخصیتهای محو و رمزآلود رو دوست دارم و دلم می خواد کشفشون کنم. ..درحالیکه خودم هیچ چیزی برای کشف شدن باقی نمی زارم.


سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۶

خریّت نه تنها علف خوردن است!

اوضاع شرکت رو جمع و جور کردم. همون اهن و تلپ اون روز تا الان که جواب داده. مدیر فروش کم‌کم داره با گروه فروش رفیق می‌شه. بگذریم که خودش هم خیلی بچه است و خیلی کار داره تا "پخته شود خامی".

این دو روزه بعد از مدتها از راندمان کارم راضی بودم. مخصوصا امروز که بعد از چند وقت درد کشیدن، نسبتن بهتر بودم و تونستم راحت تا پایان زمان کاری دوام بیارم.

سه هفته دیگه نمایشگاه داریم و یه عالمه کار. طراحی بروشور محصولات جدید و طراحی غرفه و درست‌کردن پک‌های تبلیغی در سه گروه برای مشتریانی با سطوح مختلف و.. 
بین مهمونی دادن و ندادن هنوز اختلاف داریم. مدیر فروش می‌گه بدیم. من می‌گم نه. دوست ندارم تبلیغات وسط هوا و زمین داشته‌باشیم. می‌خوام اگر یه وقت قرار به مهمونی بود، روی همه جزییاتش فوکوس کنیم. البته که نمی‌دونم چطوری. فقط می‌دونم این مدل شلخته رو دوست ندارم.

---

کتاب "قدرت عادت" هنوز تموم نشده. البته رسیده به دُمبِش. بعدش تصمیم دارم در راستای کارهایی که تا آخر سال باید انجام بدم، دو تا کتاب دیگه بخونم. 
از قراری که دو شبه قرص خوابم رو دو برابر می‌خورم، دوباره حافظه کوتاه مدتم ضعیف شده و اسم کتابا یادم نمی‌یاد. این کلونازپام خیلی قرص باحال و در عین حال کوفتیه. برای اینکه حافظه‌م نَپَره، مدتی سعی کردم با یک‌چهارم قرص روزگار بگذرونم. ولی نشد. این چند شب از شدت بی‌خوابی ذله شدم. 
بیش از یک چهارم قرص منو دچار فراموشی می‌کنه. البته خودم فک نمی‌کردم از این باشه. فک کردم دارم زوال عقل می‌گیرم ولی دکتر گفت از عوارض "پام" هاست. 

---

ماسور آقای"یو‌می‌هو" رو رد کردم. سه بار اومد ولی گمونم قصد کشتن منو داشت. هر بار بعد از رفتنش تا سه روز تمام بدنم له بود. و این بار آخر گردن و شونه‌م داشت برمی‌گشت به روز اول. 
نمی‌دونم این چه خریتی بود کردم. هرکی دیگه این کارو می‌کرد بهش می‌گفتم عجب احمقی هستی! بدنم رو مثل پارچه‌ای که بخوای آبش رو بچلونی، می پیچوند و تمام ستون فقراتم صدای خورد‌شدن نخود توی آسیاب می‌کرد. 
عقلم همین‌قدر کشید که بعد از جلسه دوم گفتم دیگه گردنم رو به چپ و راست نشکن. چون یادم بود دکتر فیزیوتراپم گفته‌بود شکستن قولنج گردن بسیار خطرناکه و مهره‌های گردن رو لب‌پر می‌کنه. 
خلاصه که گفتم دیگه نیاد و در عوض یه خانومی پیدا کردم که سایزش سه ایکس لارجه با قد فک کنم ۲ متر. هر کف دستش می‌تونه پشت منو کاملن استتار کنه.
دیشب برای بار اول اومد. امروز واقعن حالم خوب بود. امیدوارم از بابت کار اون باشه. 

تجربه‌م رو از یومی‌هو براتون نوشتم که بگم اشتباه منو نکنین. این ماساژ بسیار حساسه و باید حتمن توسط متخصص انجام بشه. یه جور کاریوپرکتیک خیلی قوی. توی اینترنت که در موردش خوندم، متوجه شدم روی اعضای آسیب‌دیده و دردناک نباید انجام بشه و در کل نباید منجر به درد بشه. همین شد که پسره رو خلاص کردم. یه دلیل دیگه‌ش هم این بود که مرید "دکتر روازاده" بود. برای اینکه پی به سطح دانش "روازاده" ببرین، بد نیست یک گوگل بکنین.
 یگ چشمه از درسای استادش این بود که بهم می‌گفت "دندونهاتون رو مسواک نزنین چون فلوراید دندون رو خراب می‌کنه. به‌جاش شبها با روغن چرب کنین." تو بخوان حدیث مفصل از مجمل.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۶

کاسکویی که دوست ندارد صحبت کند

حوصله توضیح‌دادن ندارم. به هیچ‌کسی حتی مدیرعامل مهربان. دو روز است با خودم فکر می‌کنم حوصله ندارم زنگ بزنم و مثل همیشه دو ساعتی از اتفاقات شرکت تعریف کنم.
با بقیه هم همین طورم. دلم می‌خواهد دیگران حرف بزند و من شنونده باشم. از آن بهتر اینکه هیچ‌کسی حرف نزند.


چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۶

رفیقم کجایی؟ دقیقن کجایی؟؟

- پست قبلی رو نمی‌دونم چکار کردم که هیچ طوری فونتش نرمال نمی‌شه. ولش کردم به امان خدا. فقط حیف اون دو تا لینک آخرش اگر باز نکنید.

- خبر دیگه ای نیست. بازم یه روز نسبتن سخت رو گذروندم. کار به‌هیچ‌وجه منو خسته نمی‌کنه مگر اینکه آرامش فکری نداشته‌باشم و این مدت مرتب در تلاطم بودم.

- زلزله رو هم نفهمیدم. دوز قرص رو زیاد کرده‌بودم و بنابراین صبح با اخبار رادیو پیام و تلفن بابا متوجه شدم.

- مدتیه دارم مراقبه می‌کنم. واقعیت اینه که توی رودروایسی با معلمم مونده‌م. این همه بی‌حرکت نشستن و تمرکز کلافه‌م می‌کنه. سه هفته بیشتر نمونده. فعلن روزهای با استاد دو نوبت نیم ساعته نشست داریم و روزهای دور از چشم استاد، یک نشسست بیست دقیقه‌ای. اگه کسی تجربه مراقبه داشته‌باشه می‌فهمه چه حالی دارم.

- امشب سالگرد فوت آقای میرشب بود. دومین سالیه که مراسم بچه‌ها رو نمیرم. البته امسال دیر خبردار شدم و کماکان آدمی نیستم که بتونم خودم رو ری‌ست کنم و دقیقه نود بهم بگن برو مهمونی. 
خوش‌به‌حال میرشب که این همه دوست‌داشتنیه هنوز. فک کنم شش ساله فوت کرده. البته اینکه واقعن خوش‌به‌حالشه نمی‌دونم.. امیدوارم یه‌جایی همین دور و برا درحال نوع دیگه ای از زندگی باشه و خوش‌حال بشه از اینکه یادش هستیم.

-فردا معلم زبان دارم. طبق معمول مشقام رو انجام نداده‌ام و برای همینه که روحیه وبلاگ‌نویسیم عود کرده.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۶

نوشته‌های خوب برای آدمهای خوب :)

امروز شرکت آروم بود. انگار جلسه دیروز موثر واقع شده! فعلن چسبیدیم به دو مسئله مهم. یکی فروش و دیگری وصول مطالبات.

...

 به طور کلی من از کتابهای ایرانی خوشم نمی‌یاد. به نظرم دلگیر و بدون موضوعی بکر و جذابند. 
اما در راستای گوش کردن کتاب صوتی در فرودگاه و ماشین، دو تا کتاب ایرانی رایگان از سایت نوار داون لود کردم. یکی "مدیر مدرسه" نوشته جلال آل احمد و دیگری"زنی که مردش را گم کرد" نوشته صادق هدایت.

از هردوی اینها سالهای خیلی دور چند کتاب خوندم که دوست نداشتم. ولی حالا نمی‌دونم اقضای سن بود یا ویژگی کتاب صوتی که خیلی به درد قصه گوش کردن می‌خوره( به‌جای گوش کردن کتابهای آموزشی)، این دو تا کتاب رو خیلی دوست داشتم.
 به هر کدوم از ۵ امتیاز، سه امتیاز میدم. سرگرم‌کننده و شیرین بودند و خیلی خوب تونستم مخصوصا با کتاب مدیر مدرسه هم‌ذات پنداری کنم.

...

این دو تا مطلب زیر رو توصیه می‌کنم بخونین. نوشته دو تا از بچه های متممی‌ست. در کل متممی‌ها خوش‌فکرند :)
*   در این سه چهارمِ رفته ی سال، کجاییم؟ در یک چهارمِ باقیمانده، میخواهیم به کجا برسیم؟

*    ۱۰۰روز باقیمانده تا آخر سال

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

سینگل مام و پسران سرکشی که باید کنترل کند :(

 به قول آیدا خستمه. واقعن خستمه.

روز خیلی سخت و سنگینی گذشت. با مشورت مدیر فروش و مدیر مالی با تک‌تک بچه های فروش جلسه‌های انفرادی گذاشتیم و قوانین شرکت رو مکتوب ابلاغ کردم. به قولی زور‌چپان کردم. دوست ندارم دیکتاتور باشم ولی گاهی در مدیریت سرسختی و عدم انعطاف لازمه.

قدیمی‌ترین عضو گروه فروش که لیدر خرابکاری‌هاست به‌شدت مقاومت کرد. مدیر مالی خواست کمی انعطاف نشون بدم ولی مخالفت کردم و گفتم اینا قوانین شرکته و همه موظفند رعایت کنن. باید خطوط قرمزم رو کاملن حفظ می‌کردم. این جلسه برای روشن کردن مواضع من(شرکت) بود نه اون.
پسر گفت پس اجازه بدین که ما هم نظراتمون رو درباره مشکلات، مکتوب براتون بنویسیم. گفتم لازم نیست. 
اینجا اشتباه کردم. اینو الان که همه چیز رو دارم بازنگری می‌کنم، فهمیدم. باید می‌گفتم باشه بنویسین. ولی حقیقتن از باندبازی خسته شدم. متنفرم از این روحیه مزخرف که گروهی توی قایق بشینن و به سمت مخالف هدف سیستم، صرفن برای ارضای غرور خودشون، پارو بزنن. این قضیه خسته و عصبانیم کرده بود و مخالفتم بالغانه نبود. والد دستور می‌داد.

قوانینی که نوشته بودم همونایی بود که همیشه داشتیم و لازم الاجرا بود و این ماه‌های اخیر برای لجبازی با مدیر فروش انجام نمی‌شد. 
یک جریمه سنگین مالی برای عدم اجرا گذاشتم و از طرفی یک پاداش خوب برای کسانی که اجرا کنن. 
ما یک رسم داریم و اون انتخاب قهرمان فروش در هر ساله. اوایل فقط فروش ملاک بود وبعد چیزهایی مثل وصول مطالبات و پیشرفت نسبت به سال قبل هم توی اون دخالت داده شد. 
امروز گفتم فروش ۴۰ درصد، رعایت اخلاق حرفه‌ای و کار تیمی و نظم ۴۰ درصد و وصول مطالبات ۲۰ درصد سهم داره. جایزه هم یک سفر خارج خوب به همراه همسر یا مادر یا دوست‌شونه. 

نمی‌دونم جلسه امروز چقدر کارایی خواهد داشت. حدس می‌زنم زیاد. ولی فکر می‌کنم اون عضو قدیمی رو سست کردم و ممکنه به فکر رفتن بیافته. گرچه حقوق ما از خیلی شرکتها بیشتره ولی اونم یه آدم مغرور و متعصبه. طوری که می‌گفت حاضره برای اینکه گزارش نده، در کل از ماموریت رفتن صرف‌نظر کنه. پول ماموریت ما به دلیل سختی زیاد ماموریت و عدم رغبت بچه‌ها تقریبا برابر حقوقه و این یعنی حاضره برای اینکه یک چشم از ما دربیاره، دو تا چشم خودش رو کور کنه.

یه زمانی با بچه‌های قدیمی که همین پسر هم عضوشون بود می نشستیم و من می‌گفتم فلان‌قدر از تارگت ریالی‌مون مونده و هرکدومشون یه‌مقداری رو تعهد می‌کردن و می‌فروختن. بچه‌های قوی‌تر هم به بچه‌های ضعیف گروه کمک می‌کردن. گرچه پورسانت و پاداش زیادتری داشتن ولی روحیه تیمی مهم بود که الان نیست. البته خیلی وقتها هم همون تیم جلوی من می‌ایستاد و پدرم رو در می‌آوردن ولی چیزی که اصل بود فروش و تارگت شرکت بود که با هر جنگی بهش می‌رسیدیم. 
الان همین ناراحتم می‌کنه. اصل در میان حاشیه‌ها محو شده و نگران‌کننده است.
باز سیگار می‌کشم. روزی ۴-۵ تا  :-‌|

وقتی زندگی در درد گردن محو می شود

زندگی سراسر نوسانه. نمی شه گفت خوب می گذره یا بد. احتمالن وقتی نتونی بگی، یعنی بد نمی گذره.
شب یلدا به خاطر اصرار زیاد پسته خانم رفتم مشهد. مراسمی گرفته بود که نگو و نپرس. کرسی و حافظ و درخت کریسمس برای مغز بادوم کوچولوی برادرم که بیاد و ببینه و حظ کنه. 
خانم برادرم به دلیلی که نمی دونیم دو ساله با خانواده ما قهره. البته برادرم و مغز بادوم میان و میرن ولی اون نمیاد. چندباری هم که زنگ زدیم سوال کنیم، جوابمون رو نداد. 
فکر نمی کردیم شب یلدا مغز بادوم رو بفرسته ولی یه هو یه فرشته کوچولو با یک لباس قرمز حریر اومد. عین انار.
پسته خانم حتی کاغذهای اسم و فامیل رو برای بازی آماده کرده بود. فندق هم فال حافظ برامون گرفت و پیانو زد. خلاصه یکی از مهمونی های دورهمی خانوادگی بود که به ندرت پیش میاد و مسبب همه خوشی هم بچه ها بودن.
..
توی شرکت اوضاع باب میلم نیست. رقابت از بین رفته و بچه های جدید خیلی کند پیش میرن. مدیرفروش رو بایکوت کرده اند و رهبر اصلی این قضیه قدیمی ترین پرسنل شرکتند.
مدام در حال فکر کردن برای رفع حاشیه ها هستم. 

وقتی آدم کسی رو از دست میده، خاطرات بد فراموش می شه و در کل یادش میره که چرا اونو گذاشت کنار و فقط به ایام خوبی که داشتن فکر می کنه. حالا شده مثل من و اون دو تا بچه های فروش که آخر سال قبل از شرکت رفتن. الان مشکلاتشون یادم رفته و فقط افسوس می خورم چرا نتونستم نگهشون دارم.
این یک تجربه است که آدم باید نیروی انسانی رو خیلی خیلی جدی بگیره و مراقبت کنه.
دیگه اینکه گردنم باز افتضاحه. دو روزه قرص می خورم که درد کم بشه. یک آقایی میاد خونه برای ماساژ یومی هو. بعد از ترکیه و ماساژی که اونجا گرفتم، خانم ماسور قدیمیم رو رد کردم بره. ماساژ یومی هو بسایر قوی و از روی لباسه. هربار کلی داد می زنم. نمی دونم خوبه یا بده. از یه طرف می ترسم بلایی سر گردنم بیاره و از یه طرف دیگه به زمین و زمان آویزونم تا درد کم بشه.
یوگا خوبه و دردم  رو از صد به هفتاد رسونده. ولی اون سی تایی که مونده، لامصب گاهی ناکارم می کنه. امروز هم از اون وقتهاست. از نصفه شب درد گردن و شونه به سرم زده و سردرد هم هستم. ورزشهای فیزیوتراپی رو هم شروع کرده ام.
 تمام زندگیم شده کشیدن شونه و چپ و راست کردن گردنم.

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۶

چنارهای بالا خیابون*

هفته گذشته سه-چهار روز با مدیر فروش رفتیم نمایشگاه کشاورزی آنتلیا. هم فال بود و هم تماشا. گرچه در کل آنتالیا رو دوست ندارم ولی ریلکس شدم.

---

فضای شرکت به شدت خرابه. بخش فروش به هم ریخته. بچه های قدیمی حاضر به قبول مدیر فروش نیستن. و درست مثل مدرسه و بچه مدرسه ای ها شدیم. 
تصور اینکه آدم بزرگا بتونن تا این حد نفهم باشن مسخره است.
حسادت و حس ناتوانی، زمانی که خودشون رو با اون مقایسه می کنن، عقلشون رو زایل کرده. هرچی هم می خوام بهشون بفهمونم قرار نیست کسی با کسی مقایسه بشه و هر کی جای خودشه، نمی فهمن.
از همه بدتر اینه که یکی شون مثل گنده لات محله به بقیه خط میده که گزارش ندین و نامه هاتون رو ندین بهش امضا کنه و..
منم عین معلم مدرسه، امروز جای گنده لات روعوض کردم. بردمش یه اتاق دیگه. می خواست بمیره از غصه. ولی چاره نداشتم. باید این زنجیره رو پاره کنم وگرنه سیستم بهم می ریزه و به زودی باید شاهد یک کتک کاری مردونه باشم.

*مشهدی ها به کسی که الکی فقط بزرگ شده و عقلی نداره می گن چنار بالا خیابون. 

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶

گذشته؟

وقتی درونم خوب نیست، همه رو آزار میدم.. تا حدی که فک می کنن خودخواه و بد ذاتم.. ولی من فقط غمگینم و نمی تونم با چیزهایی که در اون مقطع باید کنار بیام، تا کنم.. :(