پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۸

حرفهایی که نباید گفته‌شوند

امسال فیلم ایرانی زیاد دیدم. مهم‌ترین‌شون این‌ها بودن:  ابد و یک روز،  مغزهای کوچک زنگ‌زده و متری شش و نیم
 هر سه فیلم اجتماعی‌اند با موضوع فقر و مواد مخدر.

"ابد و یک روز" واقعا متفاوت بود با یک فیلمنامه عالی، بازی‌های درخشان و پایانی غیرقابل حدس‌زدن. نام فیلم هم بسیار عالی انتخاب‌شده.
"مغزهای کوچک زنگ‌زده" هم خوب بود. مخصوصا از این بابت که چیزهای زیادی از جامعه‌ای که در اون زندگی‌ می‌کنیم و نمی‌شناسیمش، بهمون نشون داد. بازی‌ها قوی، دیالوگ‌های ماندگار زیاد و فیلم‌نامه هم قوی بود.

 ازنظر من بین این سه فیلم، "متری شش و نیم" خیلی خوب نبود. حالا می‌فهمم چرا نماینده ایران برای اسکار نشد و در جشنواره ونیز هم جایزه نگرفت. البته ففیلم در سطح بالایی نسبت به بسیاری از فیلمهای ایرانی دیگه‌است ولی نه در مقایسه با دو فیلم بالا.

"متری شش و نیم" یک فیلم متوسطه با بازی‌های متوسط و فیلم‌نامه‌ای تکراری با صحنه هایی گل‌درشت. حتی اسم فیلم هم  از یک دیالوگ سست‌ فیلم  انتخاب شده و ربطی به کلیّت فیلم نداره.
مهم‌ترین دلیلِ من برای متوسط بودن "متری شش و نیم"  پایان فیلم بود.
 کارگردان نتونسته‌بود طاقت بیاره و یک فضایی هم دست‌آخر به من بده تا با فیلمش خیال‌پردازی کنم و بهش فکر کنم.
 یک نقطه پررنگ پایان گذاشته بود تا یک نفس راحت بکشه که همه حرفهاش رو زده و من با خیال راحت بعد از فیلم برم سراغ بقیه زندگیم.

یکی از چیزهایی که همیشه بابتش کیارستمی رو تحسین می‌کردم این بود که آخر فیلمهاش نمی‌تونستم سالن رو ترک کنم. انگار باید یک صحنه دیگه نمایش داده می‌شد و من نیمه‌تموم بودم. 
هنر و توانایی کیارستمی در این بود که می‌تونست سکوت کنه و بزاره نیمه‌تموم بمونیم..

  

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۸

خودشکافی

بوی کیک انگور توی خونه پیچیده. می‌خواستم تاسوعا وعاشورا کیک درست نکنم ولی سبد انگوری که لحظه‌به لحظه رو به فاسدی می‌رفت و گرونی میوه، بر اون‌چه از بچگی ته ذهنم رسوب کرده و نمی‌دونم چیه، غلبه کرد. 
حساسیت زیاد فصلی و بوی رنگ از صبح دیوونه‌م کرده بود. رفتم از داروخونه شبانه روزی آنتی‌هیستامین بخرم. توی ظفربرخلاف همیشه، دسته و علم و کتلی نبود. فقط مردم توی صف غذای نذری ایستاده بودن. همه‌جور مردمی. چند تا جوون هم روی طبلهای بسیار بزرگی می‌کوبیدن که صدای وحشتناکی همراه با ترس توی گوشِت می‌پیچید. یکی دو جا هم یک چیزی شبیه خیمه امام‌حسین درست کرده بودن. تا حالا ندیده‌بودم چون در کل تاسوعا و عاشورا ترجیح میدم توی خونه بمونم. 
یک نگاهی توی یکی از خیمه‌ها انداختم. انصافن خوب درستش کرده بودن. یک‌چیزی شبیه جنازه بود که روش یک ملحفه آغشته به‌خون انداخته بودن و دور و بر هم یک‌چیزهایی بود که انگار باقیمانده آدمهای بعد از جنگ بود. دلم آشوب شد. از دیدن اون ملحفه. برای همین می‌گم خوب درستش کرده بودن.

بگذریم. اینا رو نوشتم که بدونین تمام وجود من پر از تناقضه. افکاری که از بچگی توی روحم بوده و از بچگی باهشون جنگیده‌م و از طرفی ازشون هنوز می‌ترسم. 
من به خدا اعتقاد دارم. نمازم می‌خونم ولی پکیج دینی ندارم. از دین همین رو دارم و این‌که مراقبم درآمدم حلال باشه، به مردم درحد توانم کمک کنم و همین.
می‌خواستم از چیز دیگه‌ای بنویسم که بوی کیک مسیر نوشتنم رو عوض کرد.

چند روز قبل با چند تا از دوستام رفتیم بیرون. حرف به پارتنر و ازدواج کشید. من و آ گفتیم فقط پارتنر. م گفت بستگی به طرز تفکر فرد داره که چی رو از زندگی مشترک دوست داره.(نقل به مضمون). س حرفهای ما رو پی می‌گرفت و یادم نیست نظر خاصی داده باشه.

آ پارتنر داره. توی موقعیتیه که لابد می‌تونه اون موقعیت رو قضاوت کنه. ولی من نه.
دوباره بین حرفهام باید یک پرانتز باز کنم:
چند روزه یکی رو توی اینستا پیدا کردم که مشاوره. ویدیوهاش رو گوش می‌کنم. اسمش امیر حسین حدادیان‌ه. آی‌دی اینستاش اینه: amirhosein.hadadian توصیه می‌کنم مخصوصا اگر سن‌تون زیاد نیست و در دهه بیست و سی هستین گوش کنین. حرفهاش خیلی خوبه. برای من که لااقل تجربه نیم‌قرن زندگی رو دارم، درستی خیلی‌هاش به اثبات رسیده. آموزشیه و انگیزشی هم نیست. 
فقط باید اولش خودش رو تحمل کنین و توی ذوقتون نخوره چون خیلی فیلمیه. با ادای خاصی حرف می‌زنه، طوری که اولش فکر کردم ویدیوی طنزه ولی کم‌کم که صبر کردم و گوش کردم، دیدم نه بابا خیلی آدم حسابیه.
حالا اینا رو داشته باشین تا من برم کیک رو سر بزنم و پارت دو رو بنویسم.
 -----
پارت دو:
کیک انگور فکر نکنین چیز خاصیه. همون کیکی اسفنجی با سبدی از انگور دون‌شده که توی مایه‌اش قبل از اضافه‌کردن آرد اضافه‌کردم و با هم‌زن، هم زدم. اولین بار بود این کار رو می‌کردم. دیدم آب انگورها مایع رو حسابی شل کرده. بنابراین یک قاشق آرد اضافه بر سازمان توش ریختم.
کیک رنگش قهوه‌ای شده. بوش هم خوبه. حالا مزه‌ش چی باشه و باعث حساسیتم نشه، دیگه نمی‌دونم.
داشتم می‌گفتم.
با بچه‌ها در مورد ازدواج و پارتنر حرف می‌زدیم. من اصرار کردم پارتنر خوبه و من حوصله ازدواج ندارم و حوصله ندارم وقتی میام خونه یکی باشه که تازه بخوام باهش حرف بزنم و قرار هم نباشه بره بیرون و شبم رو بخوابم باهش شریک بشم.
فک کنم دیدن ویدویوهای این آقای حدادیان باعث شد بشینم و به خزعبلاتی که اون روز بافتم، بیاندیشم. البته خزعبلات برای من. من که می‌دونم آدمِ چی‌ام و آدم چی نیستم.
چند وقته البته اظهار فضل می‌کنم که ازدواج مزخرفه و پارتنر خوبه. تا جایی که به خانواده هم اعلام کردم اگر پارتنر خوبی پیدا کنم، باید قبولش کنین و اونها هم به‌نظرم در ظاهر قبول کردن. احتمالا چون می‌دونن اگر می‌خواستم پیدا کنم توی این چند سال پیدا شده بود.
این چند روز که در مورد این موضوع مداقه می‌کردم، دیدم من اصلن نمی‌تونم بپذیرم یکی به صورت موقت هرچند برای همیشه بخواد بیاد توی زندگیم. من حتی طاقت ندارم با وسیله ای که بدونم قرار نیست مال من باشه، کار کنم. البته اشتباه نکنید. نمی‌گم ازدواج طرف رو مالِ آدم می‌کنه. منظورم موقتی بودن روابط و عدم قراردادی بودنشونه.
اول که یک اعترافی باید بکنم.
 به‌هر دلیلی توی این چند سال اخیر موفق نشدم که برای خودم کسی رو پیدا کنم. خواستگارهایی معرفی شده‌ن که قبول نکردم و خودم هم برای خودم کاری نکرده‌ام.
یکی از دلایلش اینه که از صبح میرم سرکار و شب برمی‌گردم. آخر هفته هم با دوستان مجرد دخترم سپری می‌شه یا با فامیل و یا تنها. بنابراین تقریبا احتمال در معرضِ رابطه قرارگرفتنم صفره.
یک دلیل دیگه‌ش هم اینه که اعتماد به‌نفس شروع رابطه رو ندارم. یکی باید پیدا بشه که منو بچسبه و ول نکنه وگرنه خودم اصلن فکر نمی‌کنم آدم خوبی‌ام برای دیگری.
حالا نمی دونم چرا این فکر توی سرم رسوخ کرده. یا به‌خاطر طلاق بوده یا به‌خاطر چند دوست پسری که داشتم و تقریبا همه رو هم به‌خاطر اینکه فکر می‌کردم لیاقتشون رو ندارم و به‌زودی ولم می‌کنن، کنار گذاشتم.
خواستگاری هم در کل فرآیند خنده‌داریه برام. نمی‌دونم توی پروسسش چطوری باید رفتار کنم. بنابراین این مقوله هم به‌جز چندبار اصلن شروع نشده که بخواد من تمومش کنم. اون چندبار هم واقعا آدمهایی بودن که به‌درد من نمی‌خوردن.
برای همین با خودم فکر می‌کردم آخه الاغ تو که نه توی موقعیت ازدواج هستی و نه توی موقعیت پارتنرداشتن، چجوری این‌قدر محکم اظهار فضل می‌کنی؟
حالا
حالا می‌خوام اینو بگم که اگر موقعیت هردو برام فراهم بود، چه می‌کردم. قطعا ازدواج می‌کردم. حرفهایی از این دست که حوصله ندارم تنهاییمو از دست بدم، بالشم رو شریک بشم، برای یکی دیگه آشپزی کنم، با یکی دیگه توی تصمیماتم مشورت کنم، همه ش مزخرفه. لااقل درمورد من مزخرفه.
این آقای حدادیان رو که گوش می‌کردم، اتفاقن هیچ‌چیز مستقیمی در این مورد نگفت ولی وقتی روابط سالم رو توضیح می‌داد و اینکه برای پیدا‌کردن آدمِ درست در زندگی چه باید کرد، به این فکر افتادم که اتفاقن من اگه آدم درست زندگی‌م رو پیدا کنم حتمن زنش می‌شم. چرا که نه؟ من دلم می‌خواد امنیت فکری داشته باشم. توی همه تصمیمات زندگی خودم تنها نباشم. با کسی توی خونه حرف بزنم. کسی باشه که باهش راحت برم مهمونی و تئاتر و پارک. کسی باشه که هم‌فکری کنیم برای تزيین خونه.
آخه چرا به‌جای اینا باید یک پارتنر رو انتخاب کنم و وارد شراکتی بشم که نمی‌دونم فرداش چیه و براش سرمایه‌گزاری کنم؟ نه که بگم فردای ازدواج معلومه. ولی از ادامه زندگی با پارتنر خیلی معلوم‌تره.
مثل این می‌مونه که با یکی شریک کاری بشی و هیچ قراردادی امضا نکنی و بخوای سرمایه کل زندگیت رو هم بیاری توی کار. اینو مقایسه کنین با کسی که وارد شراکت می‌شین و یک قرارداد منظم و درست و فکر‌شده دارین. توی کدوم یکی حس بهتری داریم؟ من؟ معلومه دومی. لابد چون من مهندسم و آرتیست نیستم :).
آدمها با هم فرق دارن. ولی در کل از روی ظاهر زندگی و رفتار و گفتار کسی نمی‌شه پی به اندرونی دلش برد.
من اندرونی دلم رو براتون باز کردم مخصوصا برای م. برای اینکه حس کردم به‌خاطر حرفهای اون روزم بهش مدیونم.

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۸

خانه خلوت

نقاشی امروز تمام شد. دراصل پریروز. ولی دیشب که دراز کشیده بودم وسط هال، متوجه‌شدم که سقف دو رنگ شده و توی نور روز معلوم نبوده. این‌شد که امروز هم باز نقاش آمد و همه سقف را دوباره رنگ کرد. 
از ساعت دوازده نظافت راشروع کردیم. پرده‌ها را شستم و کارگرم آویزان کرد. بعد که با عینک از کنارشان رد می‌شدم، دیدم واویلا که چقدر چروکند. 
چاره‌ای نبود، دو ساعت پرده‌ها و زیرپرده‌ای‌ها را اتو کردم. 
 جاکفشی قدیمی را هم سفید کرده‌ام. یک خرج کم شد.
ساعت پنج کارها تمام شد. 
حس خوبی دارم. 
خانه دیگر، خانه یک آدم بلاتکلیف نیست. خانه‌ای‌ من است، خلوت و تمیز با کمی بوی رنگ تازه.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۸

خانه میان‌سالی

نقاشها رفتند. فکر می‌کردم کارفردا تمام می‌شود اما روی رنگ و روغن، رنگ آکریلیک به‌سختی پوشیده می‌شود. نمی‌دانم شنبه را بمانم بالای سرشان یا بگویم یکی از کارگرهای قدیمم بیاید و خودم بروم شرکت. بستگی دارد به اینکه چقدر از کار برای شنبه بماند.

از خانه زدم بیرون. از صبح توی اتاق خواب بودم و سرم از بوی رنگ منگ شده بود. رفتم برای فردایشان شیرینی خریدم. شیرینی دیشب را که برای دو روز پیش‌بینی کرده‌بودم، یک روزه تمام کردند. :)
یک دوری توی ظفر زدم و با خودم کلی کلنجار رفتم که کالباس نخرم. از هر لحاظ برایم بد است. نه‌فقط به دلیلی که برای همه بد است، بلکه برای من که کلسترول بالا دارم و فشارخونم در آستانه است و اگر بی‌ملاحظگی کنم باید قرص بخورم، ضرری دو‌چندان دارد. 
امروز یک ساعتی وقتم به این گذشت که توی سایت رستورانها بچرخم و فکر کنم نهار چی سفارش بدهم. دست‌آخر هم از فارسی فسنجان گرفتم. حالم از ظهر طوری‌ست که انگار یک سگ خورده‌باشم. لعنتی نمی‌دانم چی به‌خوردم داده.
تلوزیون ندارم. وقت معتنابهی اضافه آورده‌ام. یک لیوان چای ترش کنار دستم گذاشته‌ام که روغن‌های سگ ظهر را بشورد. نان تست و پنیر چدار را هم برگرداندم توی فریزر. همان نان و پنیر ساده خوب است. 

فکر می‌کردم این دو روز که به معنای واقعی کاری برای انجام دادن ندارم، کتاب بازاریابی کاتلر را ورق بزنم و جاهایی را که لازم است، نت بردارم. دست نوشته‌های دیروز پروژه مشهد را هم که با آقاشیره کار کرده‌ایم، ببرم روی اکسل. ولی فقط منگ بودم و هی می‌خوابیدم. اکسیژن خونم انگار افت کرده بود.
 ایمیل‌ها را جواب دادم. وبلاگ هم نوشتم. فردا احتمالن آدم بهتری می‌شوم.

فنگ‌شویی خانه حال خوبی دارد. نیم‌ست از مبلها هنوز مانده. وقت هست تا ردشان کنم. میز شیشه ای را بردم زیرزمین و نگه‌داشتم برای یک روزی که ببرم شرکت. آینه بزرگی هم که سه سال قبل سفارش داده بودم برایم بسازند و از همان روز اول خار چشمم بود، کنارمیز جا خوش کرد.
سفارش جاکفشی و کابینت اضافی را کنسل کردم بس که نجار بدقول بود و تلفن جواب نمی‌داد. فکر کردم بعدن یک بوفه می‌خرم و یک جاکفشی آماده از آقای اسفندیاری پاساژ نگین ظفر. کل سیستم خانه‌ام که سالها سفید بود، رنگ چوب می‌شود. سفید آرامش داشت ولی خسته‌شده بودم. چوب گرم است و حال خانه را بهتر می‌کند. 

وقتی همه‌چیز آماده بشود، یک نیم‌ست مبل دارم و یک میز گرد بزرگ چوبی و چهار صندلی. هال حسابی نفس می‌کشد. صندلی‌های لهستانی را نگه‌داشتم. مانده از دوران هم‌نشینی با گرگ. به‌جای گرگ، به این فکر کردم که صندلی‌های بی‌آزاری هستند و هرگوشه‌ای در سکوت می‌نشینند، بی‌آنکه به‌چشم بیایند.
برای بزرگ‌ترین دیوار هال، یک تابلوی بزرگ از گل یاس می‌گیرم. یک سه‌گانه زن دارد که خیلی دوستشان دارم و یکی را از بین‌شان انتخاب می‌کنم. 

جالب است .. انگار میان‌سالی دارد سلیقه‌اش را به منِ مینی‌مالیست تحمیل می‌کند و بدم نمی آید.

یادت مرا فراموش

از اول صبح نقاشها آمده‌اند. دیگر طاقتم طاق شده. سرم مثل وزنه سنگین است و دقایق را برای رفتن‌شان می‌شمارم تا بتوانم به‌حایط بروم و کمی نفس عمیق بکشم. 

 روزی به‌یکی گفته بودم وقتی از کسی جدا می‌شوم، هرآنچه خاطره اوست، می‌گذارم دم در تا سپور ببرد. جواب داد: آن‌قدر خاطره از خودم برایت درست می‌کنم که ناچار شوی خودت را بگذاری دم در.
این روزها مشغول پاک‌کردن همان خاطراتم از زندگی.
به‌نظرم آخرین چیزها تابلوهای سیاه و سفید تهران قدیم عکاسی طهوری‌ست که قرار است بخشیده‌شوند.

چه جوان خامِ ساده‌دلِ ابلهی بودم. پاک‌دل و باصفا و زلال. دو سال از زندگی‌ به‌هم‌نشینی با گرگی در لباس آدمی گذشت و فکر می‌کردم رنجی که می‌برم از بابت زندگی در قله‌های رفیعی‌ست که دره‌هایی عمیق دارند..
حالا که به این سن رسیده‌ام، تازه می‌فهمم در انتهای دره بودم و آن رنج برای نجات روحم بود از حضیض. 
حالا که گرگ زیاد دیده‌ام.

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۸

چگونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار که از اختیار بیرون است

سرانجام کار فرنیش خانه را استارت زدم. اسمش را نه بازسازی می‌شود گذاشت و نه فرنیش. یک چیزی این وسطهاست. جمعه نقاش می‌آید تا هال را نقاشی کند. یک کابینت و یک جاکفشی بزرگ سفارش داده‌ام که هیچ خبری از نجارش ندارم. از مشهد هم مبل سفارش دادم که سه هفته دیگر می‌رسد.
نقاش برق سقف را کور خواهد‌کرد و فقط نور اطراف را خواهم داشت. کمی نگرانم می‌کند. من آدم شبهای روشنم و مادر و پدرم آدمِ شبهای سفید. باید برای سالی یک‌بار که می‌آیند، فکری بکنم.

امروز، وقتی به‌خانه برگشتم، فکر کردم خوب است سری به دوست همسایه‌ام بزنم که آخرین مرحله شیمی‌درمانی‌اش را تمام کرده‌است. 
عجب دوران کوفتی بود. ذره‌ذره نابودی‌جسمش را می‌دیدم و خیلی از وقتها از غصه سراغش نمی‌رفتم. یک سال قبل همین موقع‌ها با شادی و شعف معلم یوگا داشتیم و هفته‌ای یک شب منزل من یوگا می‌کردیم. آن‌موقع ناراحتی‌ام این بود که دستهای عرق‌کرده‌مان را روی دیوارهای تمیزهال می‌گذاشتیم و همه‌جا لک شده بود. من که وسواس تمیزی و سلامت اثاثم را داشتم، حرص می‌خوردم. 

انسان چقدر می‌تواند خر باشد.

حالا من خانه را نقاشی می‌کنم و او ماه‌هاست با داروهای شیمی‌درمانی‌اش حساسیت دارد. بدنش مثل سوختگی درجه سه تاول می‌زند و درد می‌کشد. 
امشب به این امید رفتم که هفته پیش آخرین جلسه را طی کرده و احتمالن درد را پشت سرنهاده. با ناله در را باز کرد و گفت نمی‌تواند حرف بزند و برادرش می‌آید که بروند اورژانس. صورتش ورم کرده بود و سرخ شده بود و از آخرین باری که دیده‌بودمش، دیگر حتی یک تار مو نداشت.
ته دلم کسی ناخن می‌کشید و احساس می‌کردم می‌خواهم از همان انتهای دلم ناله کنم. کاری از دستم برنمی‌آید. 

 فاصله بین این همه درد و آن زندگی مرفه بی‌دردمان، یک بهار و تابستان بود و فاصله بین نفهمی و فهمیدنِ متناوب من، چند روز یا گاهی چند ساعت... 


سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۸

فیلم‌بینی




در مورد کمپین انتخاباتی گروه مخالفین زمان انقلاب شیلی و براندازی پینوشه.
بسیار شبیه شرایط سال ۸۸ بود. اون‌قدر زیاد که انگار کمپین انتخاباتی سبز رو از روی فلیم ساخته بودن. فیلم خوبی بود و تاثیر‌گذار. 




فیلم  The Imitation Game

اینم خیلی خوب بود. برگرفته از یک داستان حقیقی در مورد جنگ جهانی دوم و موفقیت انگلیس در رمز‌گشایی از پیامهای نازی‌ها. جالب بود که این موضوع رو به مدت ۵۱ سال به عنوان یک راز نگه‌داشته‌اند و تازه برملاشده.
 فیلم  Colette 

 اینم خیلی خوب بود. از اون دوتای بالا بیشتر دوستش داشتم.
 داستان واقعی زنی نویسنده که تا سالها همسرش داستان‌های اونو به نام خودش چاپ می‌کرده. اتفاقا دیروز سالروز تولد همین خانم کولت بود. 



فیلم  The Favourite

 یک فیلم هالیوودی اسکار گرفته و مزخرف.



 یک فیلم عالی و درجه یک از دیوید لینچ که توصیه می‌کنم حتما ببینین.



و این به‌عنوان حسن ختام :The Danish Girl

بر اساس یک داستان واقعی درباره هم‌جنسگرایی. خیلی خوش‌ساخت و عالی.


حرفهایی که نباید گفته‌شوند

امسال فیلم ایرانی زیاد دیدم. مهم‌ترین‌شون این‌ها بودن:  ابد و یک روز ،  مغزهای کوچک زنگ‌زده و متری شش و نیم .    هر سه فیلم اجتماعی‌ا...