جمعه، دی ۱۷، ۱۴۰۰

اسپاسم مخ

 خیلی عجیبه. از ساعت هفت صبح کاملا سرحال و بیدار بودم. ولی از توی تخت بیرون نیومدم. ساعت هشت، هشت و نیم، نه و همین‌طور تا نه و نیم توی تخت بی‌خودی موندم و چرت زدم و کمی هم سعدی گوش کردم. 

توی تخت موندم چون اصلا نمی‌دونستم بیام بیرون چکار کنم. به‌کل یادم رفته قبلا روزای تعطیل و اون همه کاری که برنامه ریزی می‌کردم، چطوری بودن. 

همیشه فکر می‌کردم برای هر دوره‌ای از زندگی موضوعات خوبی توی نوبت دارم که یکی‌یکی انجامشون بدم. الان اون موضوعات هنوز هستن، ولی برام جالب نیستن یا شاید تنبلی می‌کنم یا نمی‌دونم چی..

صبح فکر می‌کردم خوبه روی کاغذ بنویسم اگر چند سال قبل بود، یک روز آفتابی زمستونی مثل این رو چطوری می‌گذروندم. شاید مغزم تشویق بشه. ولی حوصله اینم ندارم. 

ترس بزرگ زندگیم داره عملی می‌شه. این که ندونم با تنهاییم چکار کنم. 

یک عالمه کتاب برای خوندن هست. یک عالمه فیلم توی کامپیوتر و روی میزن. باید برم پیاده روی.می‌شه متمم رو بخونم. می‌شد تمرین موسیقی رو دوباره شروع کنم. معلم زبان بگیرم. برم کافی‌شاپ میدون مینا که دو دقیقه تا خونه فاصله داره. 

شایدم این آخری خوب باشه. کتابم رو بردارم و برم اونجا.

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۰

نیش عقرب

 با دکتر حبیب جلسه داشتم. قرصها رو چک کرد و داروی خواب رو عوض کرد. به‌جای کلونازپام و آلوپرازولام، بهم ترانکوپین داد. 

گفته یک قرص ۲۵ بخورم ولی من طبق معمول در نسخه دخالت کردم و نصف می‌خورم. فعلا که چند شب خوب خوابیدم.

چیز زیادی بهم نگفت. نیم ساعت جلسه داشتیم. من کمی از خودم گفتم و گفت به نظر میاد اضطراب ازدست دادن داری. گفتم بله.

جلسه بعدی برای یک ماه دیگه‌ست. گفت جلسات اول فاصله‌شون زیاده تا وقتی که اوضاعم دستش بیاد و به نظرش بیشتر مشکلات اضطرابیم به‌دلیل کم‌خوابی زیادیه که دارم. گفت ممکنه با خواب خوب همه‌چیم نرمال بشه.

...

نمایشگاه داشتیم. من نرفتم و بچه‌های فروش رو فرستادم. مدیرکارخونه مون کرونای شدیدی گرفته و مدیرعامل مهربان و مدیرمالی به این نتیجه رسیدن که بهتره ریسک نکنم و نرم. اگر منم مریض بشم اوضاع کارخونه از کنترل خارج میشه. فکر کنم تنها مدیرعاملی بودم که نرفتم. 

....

 هنوز بعد از این همه سال کار روی خودم و خودآگاهی خوبی که پیدا کرده‌ام، یک نفر هست که بلده مثل یک میخ ریز توی روحم نفوذ کنه و منو به وضعیت عکس‌العملی کودک ببره. جالبه که این فرد دوستمه و منشی مدیرعامل مهربان. بیست و هفت سال هم هست که با هم کار می‌کنیم.

این خانم یه جورایی رابط من و بچه‌های شرکته. بچه‌ها حرفهایی رو که می‌خوان من بدونم و روشون نمیشه مستقیم بگن، از طریق اون می‌گن. 

قبلا فقط حرفها را منتقل می‌کرد ولی حالا دیگه حس خودش رو از موقعیت‌های خاص هم به عنوان دیدگاه احتمالی پرسنل بیان می‌کنه. 

بنابراین چند وقتیه که دیگه به نظراتش نمی‌تونم خیلی بها بدم. وقتی می‌بینه بی‌تفاوتم، اون‌قدر حواشی حرفش رو زیاد می‌کنه تا بالاخره به نقطه‌ جوش برسم و عکس‌العمل نشون بدم. این‌طوری دیگه ارضا می شه و به آرامش می‌رسه.

از طرفی یک حسادت عمیق زیرپوستی هم نسبت به من داره که همیشه ازش آگاه بودم. به‌نظرم طبیعیه که داره و فکر می‌کنم اون‌قدر که من از این حسش خبر دارم، خودش خبر نداره.

به دلیل همین حس، دوست داره تسلطش روی پرسنل بیشتر از من باشه و چون قانونا این امکان رو نداره، با اونها رفاقتی وارد رابطه میشه. 

با بهانه این رابطه رفاقتی مسائل رو با اعتماد به‌نفس طوری مطرح می‌کنه که گویا از چیزهایی خبر داره که من ندارم و باید متوجه باشم که اوضاع اونی نیست که من می‌بینم، بلکه اون چیزیه که اون می‌دونه.

خلاصه فعلا حیرون موندم که باهش چکار کنم. 

قبلا همون اول عکس‌العمل نشون میدادم. مضطرب می‌شدم یا خشمگین. جدیدا بی‌تفاوتم. ولی نمی‌زاره لعنتی. تا ارضا نشه دست از سرم برنمی‌داره.


جمعه، دی ۱۰، ۱۴۰۰

گذر زندگی وقتی آسمان موقتا ابری نیست

 نسبت به چند روز قبل الان بهترم. گرچه سه روز کمر درد گرفتم ولی در کل روبه‌راهم. حالا دیگه کاملا متوجه شده‌ام که دردهام وقتی میان که یا کم بخوابم یا عصبی بشم. 

....

اینستا و سودوکو دوباره برگشتن. محض اطلاع عرض کردم. البته الان دوباره سودوکو رو پاک کردم. فکر می‌کنم حتی دو روز هم توی ترک باشم خوبه.

 وابستگیم به اینستا کمتر شده. یه‌وقتی پانته‌آ وزیری یه جا نوشته‌بود که فهمیده اعتیادش به اینترنت برای اینه که دلش می‌خواد با دستاش کاری بکنه . منم دقیقا به همین رسیدم. من اعتیاد ندارم. انگشتام معتادن. پانته‌آ برای مبارزه با این اعتیاد بافتنی رو شروع کرد. منم باید یک جایگزین مناسب پیدا کنم. شاید سودوکوی کاغذی گزینه خوبی باشه.

....

این نیست که توی زندگی هیچ کار مثبتی نکنم. گرچه سه تا کتاب روی میزم دارم برای اینکه عین خوره روحم رو بخورن، ولی در عوض منظم کتاب صوتی گوش میدم و وقتی کتابی نداشته باشم، میرم سراغ  فایل‌های آموزشی دکتر سرگلزایی.

 الان دارم دوره "یونگ" رو گوش می‌کنم که بسیار عالیه. تا الان هیچ مطالعه‌ای در مورد یونگ نداشتم و نمی‌دونم چرا توجهم رو جلب نکرده بود. برام خیلی تازگی داره و جالبه.

خیلی از چیزهایی که قبلا در موردشون چیزی خونده بودم، بر اساس نظریات یونگ بوده. حتی تستهای MBTI.

البته الان که می‌خواستم لینک براتون بزارم، دیدم متمم هم اینو نوشته ولی من اون زمانی که درسهای شخصیت‌شناسی متمم رو می‌خوندم، به این توجه نکرده بودم. 

از همه بهتر اینکه دکتر سرگلزایی مفهوم درست تمام نمادهای این تست رو توضیح میده و می‌فهمم که چقدر برداشتم از چیزهایی که خونده بودم ناقص و بلکه اشتباه بوده.

اینجا و اینجا درباره این تست‌ها می‌تونین مطلب پیدا کنین.

دکتر سرگلزایی توی کست‌باکس دو تا کانال داره. توی یکی از اونها کارگاه‌های آموزشیش رو گذاشته و یکی دیگه عمومی‌تره.  توصیه می‌کنم اگر دنبال خوراک خوب برای مغزتون هستین، امتحانش کنین. 

بعضی از آدمها تکرارناپذیرن. فعلا من سه‌تاشون رو دارم. مدیرعامل مهربان، آقای شعبانعلی و دکتر سرگلزایی. از این بابت خیلی خوش‌شانس بودم که در مسیر زندگیم قرارگرفتن.

...

دیگه اینکه فردا اولین جلسه تراپی با دکتر سپیده حبیب رو دارم. یالوم‌خوانها می‌دونن که دکتر حبیب مترجم کتابهای دکتر یالومه. روشش بر اساس روان شناسی وجودیه. من هیچی در مورد این روش نمی‌دونم و خوبه امشب کمی درباره‌اش بخونم. با اینکه تقریبا همه کتابهای یالوم رو خونده‌ام، حتی یک خط هم یادم نیست که فردا بتونم در موردش چیزی بگم. 

خیلی ترجیح می‌دادم که با دکتری کار کنم که روش CBT (روانکاوی شناختی رفتاری) رو کار کنه ولی پیدا نکردم. شاید به دکتر سرگلزایی ایمیل بزنم و ازش در مورد دکترهای این رشته سوال کنم. 

فعلا می‌خوام چند جلسه با دکتر حبیب برم جلو.

....

از اونجا که متاسفانه مالتی تسکینگ دارم زندگی می‌کنم، درحال حاضر هم دارم وبلاگ می‌نویسم، هم بین دو تا اپیزود سریال "صحنه‌هایی از یک ازدواج" هستم و هم دو جور غذا دارم درست می‌کنم.

 مجبورم وقتایی که خوبم، از زمان خوب بودنم استفاده کنم. هیچ معلوم نمی‌کنه که فردا یا پس‌فردا موودم چی باشه.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۴۰۰

آدمهای بی‌رویا

 سه روزه که برای کنترل بچه‌ها صبح اول وقت میام شرکت. این ساعت کار برای بدن من زیاده. می‌تونم ولی بعدش مریض میشم. خوابم درست نیست. شبها سه چهاربار بیدار می‌شم و هی ساعت رو نگاه می‌کنم. گاهی هم بلند میشم و یه چیزی می‌خورم و باز می‌خوابم. امروز هم که از بوی گند شهر از ساعت پنج بیدار بودم. 

یه مدت که دیرتر میام، توی شرکت عروسی برقرار میشه. از این که انضباط افراد به خودم وابسته است، بیزارم. متاسفانه توی این واحدی که من هستم، مدیرفروش و دوستم که مثلا بزرگتر شرکته، آدمهای مسئولی از این بابت نیستن.

الان خسته‌ام. صبح اول وقت مجبور بودم برم یک محضر توی خیابون گلوبندک. توی مسیر برگشت حس کردم اصلا دیگه دوست ندارم تهران باشم. حتی مشهد هم. دلم می‌خواد توی یک ده شمال زندگی کنم. دریا کنارم باشه. سکوت باشه. ترافیک نباشه. از ماسک و ترافیک و دود و آدمهای وحشی شهر خسته و دلزده‌ام. 

همه بیست سال اخیر زندگی من به جز شاید یک سال که در اوج موفقیت و سرزندگی بودم و بعدش با سر خوردم زمین و چهارسال مریض شدم، با دلواپس بودن برای بقیه گذشته. برای خواهرم، برای برادرم، برای شرکت، برای پدر و مادرم.. از همه خسته‌ام. و با همه این خستگی، نمی‌تونم هیچ‌چی رو هم رها کنم. عین یک قید بزرگ که کلیدش دستم نیست، دور گردنم سنگینی می‌کنن.. همه رو دوست دارم. از شدت دوست‌داشتن نمی‌تونم رهاشون کنم. الان دیگه از آینده خودم هم می‌ترسم. 

گرچه که دیگه در کل چشم‌اندازی جلوی روم ندارم. هیچ نقطه مثبتی که بخوام بهش آویزون بشم نیست. دلم رویا می‌خواست. آرزو. من که همیشه یک لیست آرزو داشتم، الان دیگه نمی‌تونم برای خودم آرزویی پیدا کنم.

شنبه، دی ۰۴، ۱۴۰۰

با تو شاه ماهی دریا..

 چند وقته بی‌بی‌سی یه آهنگ قدیمی از ابی رو که بازخونی کرده میزاره. اسم آهنگ «با تو»ست.

درست سی سال قبل که با همسر سابق دوست بودیم و هر دو دانشجو، برایش یک‌ نوار کاست که از ابی ضبط کردم و هدیه دادم.  

یکی از آهنگهایش همین بود..« با تو انگار تو بهشتم..» کاست بوی گل داشت .. 

نهابت عشق را لابلای مپزیکهای آن کاست برایش گذاشته‌بودم.  بعدتر که ازدواج کردبم و عمر ازدواجمان یک سال بیشتر طول نکشید، دیگر حتی خاکستری هم از آن عشق نماند. طلاق که گرفتم، یکی از معدود چیزهایی که از آن خانه مال او بود و ناخواسته بین وسایل من ماند، همین کاست بود که هنوز توی کشویی‌ست که چند تا کاست پرخاطره را نکه داشته‌ام.

حالا بعد از سی سال هربار آن موزیک را ابی با صدای بسیار زیبایش می‌خواند تمام روحم مچاله می‌شود.

حتی شکل صورت همسرم را فراموش کرده‌ام ... اما عطر لاله آن کاست و عمق آن حس در ذهنم مثل دیروز زنده است.

دلم برای زنی که بعد از خوردشدن آن عشق، دیگر نتوانست زندگی را زندگی کند، له می‌شود..