پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶

کتابها و یاد ایام

تا سیزده سال قبل من توی یک شرکت خیلی بزرگ کار می‌کردم که مدیرعاملش، همین آقای مدیر عامل مهربونیه که در موردش توی این وبلاگ خیلی نوشتم. اتفاقاتی افتاد و مدیرعامل مهربون سهامش رو فروخت و اومد شرکتهای دیگه‌ش رو فعال کرد. من از دو سال قبلش به سمت مدیرعاملی یکی از این شرکتها انتخاب شده‌بودم. 

یادمه روزی که صورت‌جلسه هیات مدیره رو آوردن که امضا کنم، مثل این بود که توی خواب راه می‌رم. روحم خبر نداشت موضوع چیه. خلاصه داستان فقط این بیت حافظ بود:
آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه کار به‌نام من دیوانه زدند

یه هویی دنیای من عوض شد. یک مدیرعامل اسمی بودم در واقع. مسئولیتها با آقا شیره بود که اون زمان مدیر من توی شرکت بزرگه بود و الان مشاورمه توی شرکتی که هستم! 
از اونجایی که من نمی‌تونم منفعل باشم، بعد از دو یا سه سال از سفر مدیرعامل مهربون و نبودنش استفاده کردم و کل مسئولیت رو خودم در یک اقدام انتحاری به‌عهده گرفتم و آقا  شیره و گروهش رو خلع ید کردم.

داشتم می‌گفتم.. بحث منحرف شد. وقتی مدیرعامل مهربون از اون شرکت بزرگ در اومد، بنا به توصیه‌ش، من استعفا ندادم و موندم. نصف روز توی شرکت جدید و نصف روز توی شرکت قدیم.
مدیرعامل جدیدی اومد که خاطرات روزهای با او بودن رو توی وبلاگ می‌نوشتم و الان پرایوته. 
من قصد خروج از شرکت رو داشتم و تصمیمم برای موندن دراز مدت نبود. بنا به توصیه مدیرعامل مهربون قرار بود بمونم تا رشته امور یه هو پاره نشه. اون شرکت خیلی بزرگ بود ولی به هرحال منم نقش کوچکی داشتم. 
اون قدر تحمل اون مدیر جدید در جایگاه مدیرعامل برام غیر قابل تحمل بود که یه روز نمی‌دونم چی گفت که از جام بلند شدم و در حال خروج از اتاق بهش گفتم:
هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان    ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
و اضافه کردم که پشت میزی که شما نشستین، روزی بزرگترین صنعتگر مملکت نشسته‌بود و در رو بستم و اومدم بیرون. با چه شهامتی این کارو کردم، نمی‌دونم..
خلاصه.. فکر کنم یک سال و نیم باهش کار کردم. در عین حال که چشم‌دیدنش رو نداشتم، ولی به‌خاطر عرق شدیدی که به شرکت داشتم، راهنمایی‌های زیادی بهش کردم که بیشتر درباره پرسنل بود و زد و بندهای افراد که معمولن توی شرکتهای بزرگ هست.

کم‌کم دوست شدیم. من رسمن شدم مشاور مدیرعامل. برام کتاب می‌آورد و خیلی چیزها هم ازش یاد گرفتم. یک جمله‌ای که ازش یاد گرفتم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم این بود:
همیشه یادت باشه آدمهای سرشاخه ویژگی‌های متمایزی با بقیه دارن. اگر کسی آل کاپون می‌شه نمی تونی برتری‌هایی که اونو به بهترین دزد تبدیل کرده، نادیده بگیری. 

یک حکمت خاصی هم به‌قول مدیرعامل مهربون توی وجودش داشت. مدیریت آدمها رو دلی انجام می‌داد و انگار یک چیزی بهش می‌گفت راه درست چیه.. سواد درست و حسابی نداشت ولی اون حکمت خدادادی خیلی بهش کمک می‌کرد.

همه اینا رو گفتم که بگم دیشب حین صحبت، مدیرعامل مهربون بهم یادآوری کرد به جای اینکه خودم مستقیم همه کارها رو بکنم باید سیستم درست کنم و مدیریت و رهبری کنم. فک کنم پست قبل رو خونده بود احتمالن. :)

این شد که رفتم سراغ کتابخونه‌م و کتاب سیزده اشتباه مهلک مدیران رو درآوردم که دوباره بخونم. 
این کتاب رو اون آقا سال ۸۲ به من کادو داده‌بود. توی اینترنت سرچ کردم و دیدم به چاپ ۱۲ رسیده. بنابراین ارزش بازخوانی داشت. 
الان دیگه ایران زندگی نمی‌کنه. براش تلگرام زدم و ازش تشکر کردم و یادآوری کردم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.



سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

مدیریت فروش و مادری با عشق و دلواپسی

امروز هیچ چیزی از سرکار با خودم نیاوردم. نه سررسید و نه نوشته‌ای و نه کارتابل. خودم رو برداشتم و اومدم. احساس کردم باز دارم زیاده‌روی می‌کنم. همین‌که کمی بهتر می‌شم، دور بر می‌دارم و روم زیاد می‌شه.

این هفته یک تجربه خوب داشتم که دوست دارم بنویسم. 
کتاب صوتی "مدیریت فروش برایان تریسی" رو تموم کردم. بسیار بسیار آموزنده بود. اگر یک سال قبل این رو گوش کرده‌بودم و یا همون نسخه کاغذیم رو خونده‌بودم، شاید دو تا از بچه‌های فروشی رو که از شرکت رفتن، می‌تونستم نگه‌دارم. 
هر روز چند فصل رو گوش می‌کردم و بعد خط‌ به‌ خط توی شرکت به‌کار می‌بستم. 
بهترین درسی که از کتاب یاد گرفتم این بود که باید با بچه‌ها مثبت و امید‌بخش صحبت کنم، بچه‌های جدید رو هر روز آموزش بدم و هر روز پیگیر چیزهایی باشم که روز قبل بهشون یاد دادم. اون‌وقت پیشرفت‌های کوچک‌شون رو بولد کنم و نقاط ضعف رو تقریبن به روشون نیارم ولی کم‌کم روش کار کنم تا درست بشن.
توی کتاب می‌گفت که آدمها وقتی از کارهای درست‌شون تعریف می‌کنی، سعی می‌کنن بار بعد هم این رو تکرار کنن تا تشویق بشن و وقتی نقاط منفی رو می‌گی، بار بعد از بس نگرانن دوباره همون خطا رو تکرار می‌کنن.
خیلی خوب بود. به‌نظرم توی این یک هفته به‌اندازه یک ماه تونستم رو به جلو حرکت کنم. 
توی شرکت من هم مدیرعاملم و هم نقش مدیر فروش رو دارم. یعنی مدیر فروش نداریم. برای همین روی یک لبه تیغ حرکت می‌کنم. بین من و پرسنل فروش کسی به عنوان واسطه نیست که بتونه درددل‌های اونا رو بهم منتقل کنه. از طرفی کسی هم نیست که من بتونم حرفهام رو مستقیم به اون بگم و اون با واسطه بهشون بگه. هر حرکتی می‌کنم یا حرفی می‌زنم، باید حساب‌شده باشه. هم باید رفیق باشم و هم رئیس. بدترین چیز اینه که ازم بترسن و حقایق بازار یا مشکلات توی دلشون رو بهم نگن.
بچه‌های قسمتهای دیگه عقیده‌دارن من بین فروش و بقیه استثنا می‌زارم و بیشتر وقتم مال فروشی‌هاست. خودم می‌دونم این طوری نیست. فروش خط مقدم جبهه است و احتیاج به رسیدگی و تدارکات و توجه خاص داره. از طرفی نان‌آور شرکته. هرقدر تولید‌کننده خوبی باشیم ولی نتونیم کالا رو بفروشیم، اهمیتی نداره. همه قسمتهای دیگه شرکت مهمند ولی فروشه که می‌تونه اهمیت اونها رو تاثیر‌گذار کنه یا از بین ببره.
خلاصه تجربه خوبی بود. به‌خودم هم روحیه بهتری داد. البته خیلی خسته‌شدم. هر روز تقریبن چهار ساعت یا بیشتر به آموزش و صحبت با کادر فروش. الان فصل زراعته و باید با تمام قوا حرکت کنیم. از یه طرف سعی کردم رهبر باشم و از طرف دیگه نقش آقای آهنگران رو داشتم رو در اعزام به جبهه. 
فردا جدیدیترین و ناشی‌ترین کارشناس فروشم می‌ره ماموریت. تا حالا خیلی ماموریت رفته ولی فردا اولین روزیه به زعم من که سلاح کافی و روحیه خوب با خودش می‌بره. شنبه و یکشنبه هم ماموریته. قراره شبها با هم صحبت کنیم و نتیجه رو بهم بگه. دل توی دلم نیست. عین مامانی که پشت در سالن امتحان منتظر بچه ش ایستاده.


دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۶

"هنر گوش کردن فعال" و چیزهای دیگر

۱-رکورد دردِ قابلِ مداراکردن را برای یک هفته زدم ولی امروز باز شروع شد. در این مدت کار زیادی هم برای دردم نکردم. کمی یوگا و چند فنجان دم‌نوش بدمزه که اصلا دوست نداشتم، ماساژور بیورر و کشیدن عضلات گردنم با گردنبند بادی سه لایه.

۲-خانه‌ام به مجموعه کاملی از اسباب فیزیوتراپی تبدیل شده. حضورشان در خانه برای خودم طبیعی‌ست و برای مهمانانم خنده‌دار!
یک توپ بزرگ پیلاتس برای اینکه رویش دراز بکشم، یک ماساژوربرقی، یک کیسه ارزن برای ماساژ، سه تا توپ تنیس آویزان توی یک جوراب برای ماساژ، یک چوب پرده قدیمی به جای چوب پیلاتس برای کشش ، یک رولر بزرگ پیلاتس برای ماساژ، چند تا کش تراباند با رنگهای مختلف برای کشش، یک پتو برقی و یک گردنبند بادی .. توی شرکت هم وضع بهتر نیست :).
لینک همه وسایل را برایتان گذاشتم، شاید به کارتان بیاید.

خلاصه زندگی غریبی شده. 

 بگذریم. این هفته که نسبتن خوب بودم. خوب هم کار کردم.

۳-از اپلیکیشن نوار کتاب صوتی می‌خرم. قیمتها مناسب و خرید ازآن آسان است. 
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی را از نوارخریدم. البته نسخه کاغذی‌اش را قبلن خریده‌بودم ولی هنوز توی فهرست نخوانده‌هایم بود. 
اگر مدیر فروش هستید یا دوست دارید از کارشناس فروش به مدیر تبدیل شوید، این کتاب بسیار کاربردی‌ست. کتاب قبلی برایان تریسی را هم با اینکه خیلی خوشم نیامد، تمام کردم. 
به‌نظرم یکی از بهترین نوشته‌هایش همین مدیریت فروش است. 

۴-این مدت مدام می‌خواستم درباره چیزی برایتان بنویسم ولی فرصت نمی‌شد. امروز هم احتمالن لابلای این نوشته، شهید خواهد‌شد. ولی می‌نویسم چون به نظرم یکی از چیزهای بسیار مهمی‌ست که همه در زندگی شخصی و اجتماعی برای بهترشدن و موفق‌بودن، خوب است بدانند.

 "هنر گوش کردن فعال" 

 این هنر را مدیرعامل مهربان با صبر و مشقت زیاد، به من آموزش داد. سالهای متمادی طول کشید تا برایم تبدیل به مهارت شد. شاید خیلی پرفکت نباشم ولی جزو اقلیتی هستم که این هنر را می‌شناسند. 

این را یاد بگیرید. یاد بگیرید وقتی با کسی حرف می‌زنید، بیشتر گوش کنید تا حرف بزنید. وقتی گوش می‌کنید، توی ذهنتان دنبال جواب برای او نگردید. فقط سعی کنید در همان لحظه حضور داشته‌باشید. هرکاری که تا آن لحظه می‌کردید، کنار بگذارید و به مخاطب تا آخر حرفهایش گوش کنید. تحمل کنید و حتی اگر فکر می‌کنید انتهای حرفهای طرف مقابل برایتان واضح است، باز هم تا آخر گوش کنید.

باور کنید این یکی از بزرگترین هدایایی‌ست که به خودتان می‌دهید. بسیاری از سوالاتتان قبل از پرسیدن، جواب داده‌می‌شوند. مخابطتان اگر عصبی باشد آرام می‌شود. آن‌قدر لابلای گوش‌کردن یاد می‌گیرید که خودتان هم باور نمی‌کنید.

بیش از نود درصد آدمهای دور و برم گوش کردن بلد نیستند. در ضمن حرف‌زدن با من، یا فکرشان جای دیگری‌ست یا دنبال توجیه خودشان، جواب‌دادن یا اثبات برتری‌شان در موضوع مورد بحث‌اند.  تحصیلات و چیزهای دیگر هم تغییری در این خاصیت نداده.
در عوض دوستانی هم دارم که وقتی با دیگری حرف می‌زنند انگار ازاو و از آن حرف،  چیز مهم‌تری در دنیا نیست و صد البته آدمهایی بسیار موفقند.
این آدمها بلدند درجایی که لازم است تمرکز ذهنشان را از خودشان به دیگران اختصاص بدهند برای اینکه بتوانند درست تصمیم بگیرند و درست رابطه برقرار کنند.

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.

آقای دکتر سروش یک کانال تلگرامی دارند. برای من که هم دیدنی است و هم شنیدنی. مخصوصن بخشهایی که مربوط به حافظ شناسی و مولانا شناسی است.
آدرس کانال ایشان این است: https://t.me/DrSoroush
این هم نمونه ای از نوشته های کانال:


مولانا در دفتر دوم مثنوى ميگويد شخصى نزد عيسى آمد و گفت دلم ميخواهد آن وردى را كه با آن مرده را زنده ميكنيد را به من هم بياموزيد.

حضرت عيسى (ع) بر جهالت اين مرد افسوس خورد و سعى كرد او را نصيحت كند:
کان نفس خواهد ز باران پاك‌تر

وز فرشته در روش دراک‌تر

اما مرد زير بار نرفت و باز هم اصرار كرد كه ورد را بياموزد. قصه اين‌گونه تمام ميشود كه حضرت عيسى(ع) سرش را رو به آسمان گرفت و گفت خدايا به اين بنده‌ات بنگر، آخر من به او چه بگويم؟ خودش مرده، نميگويد بيا مرا زنده كن، تازه وردى طلب ميكند كه برود ديگرى را زنده كند.

مرده خود را رها كرده است او
  مرده بيگانه را جويد رفو

در واقع سخن مولوى در اغلب موارد همين است.  او ميگويد آدم‌ها خودشان را نميشناسند، اما ميخواهند ديگران را بشناسند. آدم‌ها قيمت همه چيز را ميدانند، جز قيمت خودشان.

قيمت هر كاله مى‌دانى كه چيست
  قيمت خود را ندانى ابلهيست

حرف مولانا اين است كه اولين كتابى كه بايد بخوانيد، كتاب وجود خودتان است.  اولين چيزى كه بايد بدانيد، قيمت خودتان است. واقعاً هم همين طور است. هر چيزى دانستنى نیست


خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.



سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۶

...

گاهی اوقات که در مورد خودم  حرف می زنم، بعدش این حس بهم دست میده که عین یک جانمازآب کش شدم. نه اینکه درباره موضوعی دروغ بگم .. ولی حسی بهم دست میده شبیه اون زمانها که آقا شیره در مورد خلقیات خودش تعریف می کرد و حالم بهم می خورد.
یک وقتایی یک چیزایی رو فکر می کنم اصلن نباید به زبون آورد و تا وقتی قداست دارن که گفته نشن.
مامانم  یک مثل بد در این باره داره: تعریف خود کردن، ... خوردن است!  حق داره به خدا..

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۶

هدف


۱-کتاب برایان تریسی اثر نکرد. من اون قدر در زمینه روان‌شناسی کتاب خونده‌ام که دیگه هر کتابی قادر به بلندکردن من نیست. چه برسه به یک کتاب انگیزشی ساده که از اصل اعتقادی به روشش ندارم.
برای همین سی و صد بار دیگه سوداکو رو پاک کردم و دوباره از اپل استور داون‌لودش کردم. بسیار هم مزخرفه. فقط یک آدمی که تبدیل به الاغ شده‌باشه می‌تونه با این همتی که من به‌خرج می‌دم، هی سوداکوهای تکراری که دیگه هیچ جذابیتی هم نداره، حل کنه.

۲-دو سه روزه دارم سعی می‌کنم قرص خواب رو کنار بزارم. 
دکترم گفته نکن. سیستمت بهم می‌ریزه و کلسترول و تیروییدت با بدخوابیدن باز نوسان پیدا می‌کنن. ولی دیگه نمی‌تونم تحمل کنم روزی ده-یازده ساعت بخوابم.
یک الاغ که در زمان بیداری ممکنه فقط سوداکوحل کنه، خوابیدنش بهتر از بیداریه قاعدتن. لااقل شونه‌اش درد نمی‌گیره. ولی از وابستگی خوشم نمیاد. 
الان احساس می‌کنم کمی عصبی‌ام. هنوز کامل قطع نکردم ولی دوزش رو پایین آوردم و حس آرامش ندارم. تا ببینم چی‌ می‌شه.

۳-برایان تریسی کمکی نکرد. ولی یک راهی بهتون می‌گم که صد در صد برای بهترزندگی‌کردن جواب میده. البته برای دراز‌مدت و اون نوشتن اهداف بلند مدته. 
در مورد من برنامه‌ریزی‌های کوتاه مدت در زندگی شخصی یه وقتایی ارور می‌ده. مثل همین دورانی که الان توش قرار دارم. به‌جز برای شرکت که راه دومی ندارم جز نوشتن برنامه از روز قبل یا حتی اول وقت همون روز. ولی نوشتن اهداف بلند مدت که از چند سال قبل با نوشتن لیست آرزوها شروع کردم، خیلی خوبه.
 تقریبن سالی یک یا دوبار اهداف مهم سالم رو می‌نویسم. نمی‌دونم دقیقن چه مکانیسمی رو در مغزاجرا می‌کنه که آدم ناخودآگاه به سمت اون هدفها جلو می‌ره. 

درست یادمه بیست و پنج سال قبل کتاب اسکاول‌شین رو خوندم. اون زمانها اهل کاستاندا و گیتی خوشدل و این حرفها بودم. یک توصیه خیلی مهم اسکاول‌شین  نوشتن آرزو به صورت هفت جمله تکراری برای فرشته‌های نگهبان بود!
من این کار رو می‌کردم و جواب می داد!!
سالهای بعدترش که به این کارم فکر می‌کردم، از اینکه چطور ممکنه به این توصیه عمل کرده‌باشم، خنده‌ام می‌گرفت. (البته بعد از اون هم به آدمهای دور و برم که در شرایط ویژه‌ای مثل بیماری نیاز به کمک فوری از عالم بالا داشتن، صرفن برای آرامش روان، توصیه می‌کردم.)
الان می‌فهمم که این توصیه اسکاول‌شین کاملن ‌پایه علمی داره و برای کسانی که دنبال درسهای مدیریت نیستن و زندگی رو خیلی ساده‌تر(و البته دلپذیرتر) می‌بینن، همون درس مکتوب‌کردن هدفه در مدیریت.
اولین درس ما در مدیریت صنعتی هم همین بود: یک مدیر باید بتواند هدف تعریف کند و اولین و مهم‌ترین ویژگی هدف، مکتوب بودن آن است.


پی‌نوشت:

الان که داشتم دنبال لینکی برای معرفی کتاب چهار اثر اسکاول‌شین می‌گشتم، دیدم به چاپ شصتم رسیده!! 
به‌نظرم یه‌بار بخونیدش. کتابی که شصت بار چاپ بشه حتمن ارزش یک‌بار خوندن داره. خودمم یه‌بار دیگه ورقش خواهم زد.
این چند جمله پایین رو هم در خلاصه کتاب دیدم که خوبه :

خداوند آشکارا گفته است که نخستین حرکت را انسان باید انجام دهد. بخواهید که به شما داده خواهد شد. بطلبید که خواهید یافت. بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد.

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۶

مرد نکونام نمیرد هرگز..

امروز توی ماشین دستم خورد روی دکمه بلوتوث و یه هو آهنگهای موبایلم شروع کردن به خوندن. تمرینهای زمان گیتار زدنم بود. 
توی ترافیک شدید گیر کرده بودم و با بلندترین صدایی که در اون لحظه می شد از گلوم خارج بشه، با دلکش و ویگن و جو بائز شروع کردم آواز خوندن.
آوازدوستی که بعد از فوت آقای میرشب قبول کرد معلمم باشه، هم بود. صداش عین آینه بی‌خش و صاف و زیباست.

 قسمتی از یک جلسه رو ضبط کرده‌بودم. دوست نداشت فارسی بخونم. آخر جلسه بهش می‌گفتم ببین من که بلاخره توی خونه فارسی تمرین می‌کنم، بزار این آهنگ مهتاب ویگن رو برات بخونم و اشکالام رو بگیر.. بعد شروع کردم به گیتارزدن. خیلی خیلی خوب می‌زدم. نمی‌دونم چطور این قدر پیشرفت کرده‌بودم.
از وقتی گیتار رو به بهانه درد گردن کنار گذاشتم یک سال و نیم می‌گذره و امروز واقعن دلم برای اون روزها تنگ شد.
امشب به اون دوستم و احمدآقا، یارغار آقای میرشب حتمن زنگ می‌زنم. 




عکس رو از دیوار فیس بوک آقای میرشب برداشتم که یکی از شاگردای قدیمیش به یادش گرفته بود و اونجا گذاشته‌بود


دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۶

Halley






حتمن یادتان هست که دو سالی دچار چالش مدیر مالی بودم؟! فکر و ذکرم مدیر مالی اعصاب خوردکنی بود که داشتیم. کم حرف و منفی عین گلامپ. آدمی که وقتی می خواستی از او کاری یا راهکاری بخواهی، صدتا جان باید به عزراییل هدیه میدادی. 
بچه ها همه به عذاب بودند. من هم از فرصت استفاده کرده بودم و هرکی حرفی می زد که نمی خواستم مستقیم مخالفت کنم، می گفتم هرچه آقای فلانی گفت..
 بدجنسی می کردم ولی این یکی از معدود استفاده هایی بود که از این آدم عبوس می شد کرد. کتابخوان بود و اهل نوشتن. ولی قضیه شیر شتر بود و دیدار عرب.
دو سال آخر کارمان باهم، بسیار سخت گذشت. تنش شدیدی درونم موج می زد و تحمل می کردم. یک بار هم سرانجام منفجر شدم و عین دیگ زودپزی که سوپاپش گیر کرده باشد، به در و دیوار خوردم و له و پهش کردم. کنترل از دستم خارج شده بود و ناراحتی عمیقی که درونم بود تبدیل شد به یک انفجار مهلک. 

در آن دوره کلاسهای مدیریت اجرایی سازمان مدیریت می رفتم. سرهر کلاس فقط درباره مشکلاتم با مدیر مالی حرف می زدم و راه حل می خواستم. شده بودم سوژه هم دوره ای ها.

 این که چه شد که سرانجام از دستش خلاص شدم، بماند. داستانش هم جالب است و هم طولانی. باشد وقتی دیگر.

برای استخدام مدیر مالی جایگزین، دچار اختلال وسواس شدید همراه با پنیک اتک شده بودم!!! 
 هزار بار مصاحبه می کردم. درد استخدام مدیر مالی هم این است که باید حتمن معرف داشته باشد چون قرار است علاوه بر دانشی که لازم است داشته باشد، زندگی ات را بهش بسپاری. این وسط  استریوتایپ (به قول شعبانعلی) من هم به کل این قضیه اضافه شده بود که مدیر مالی بسیار موجود گندی است مگر اینکه خلافش ثابت شود.

شش ماه بدون مدیر مالی گذراندیم و سیستم تقریبن داشت کن فیکون می شد. 
در این بین، مدیرعامل مهربان به شدت همراهی ام می کرد و مدام می گفت عجله نکن، مدیر مالی درجه یک با حقوق درجه یک بگیر. دستم از این لحاظ باز بود.
بین آدمهایی که آمدند و رفتند این آقای مدیر مالی فعلی مان آمد. همان جلسه اول خورد توی ذوقم. چون بعد از مصاحبه گفت اشل حقوقی پرسنل تان خیلی کم است. البته در مورد سایرین می گفت وگرنه برای حقوق خودش حرف نداشتیم. بخشی از استریوتایپ ذهنی من این بود: مدیر مالی مدام به پول جیب بقیه فکر می کند!

مجددن از معرّفش سوال کردم. گفت خانم فلانی، این آقا بی همتاست و تنها خصلتی که ندارد همین است. از دستش نده.
 پوینت بسیار مثبتش این بود که دوازده سال در یک شرکت کار کرده بود و لیسانس و فوق لیسانس حسابداری و مدیریت مالی از دانشگاه خیلی خوب داشت.
بعد از سه یا چهار مصاحبه، دلمان را زدیم به دریا و بسم الله گفتیم و استخدامش کردیم.
تا امروز تقریبا نه ماه است که آمده. از خدماتش که بگذرم، جزو مردان معدودی ست در زندگی ام که کنارشان احساس تکیه گاه داشتن، کرده ام.
همه اینها را گفتم که خاطره امروز را برایتان تعریف کنم. 
جلسه روزانه مان بود و داشتیم درباره پرسنل حرف می زدیم. نمی دانم چی شد که حرف به تحلیل رفتار متقابل و یونگ و ان ال پی و مراقبه و آقای مسعود مهدوی پور و مدیتیشن کشیده شد. (این را هم بگویم که این آقا یوگای حرفه ای کار می کند) 
 حرفمان دو ساعتی طول کشید. 
 در این بین او کانون ان ال پی را معرفی کرد و من برایش از تحلیل رفتار متقابل و نظریه بازیها حرف زدم. 
وسط حرفهایم گفتم به قول شعبانعلی و بعد خواستم توضیح بدهم که شعبانعلی کیست. گفت می شناسم. شعبانعلی مذاکره؟ گفتم بله. و دوباره حرف جدید پیش آمد...فهمیدم که مشتری رادیو مذاکره هم هست و فلان..

خلاصه یک دنیای مشترک مفصل کشف کردیم. از آن دنیاهایی که وقتی با طرف واردش می شوی، زمان را نمی فهمی و حرف کم نمی آید. 
نمی خواهم بگویم فوق العاده است یا استثنایی. ولی برای من با آن تصوری که از مالی چی ها داشتم، این آقا فقط می تواند یک ستاره دنباله دار هالی باشد.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

امروز را زندگی کردم. بعد از مدتها خودم خانه را تمیز کردم. تاس کباب با بادمجان تازه درست کردم. نهار لواسان را پیچاندم و نرفتم. موسیقی گوش کردم. تلوزیون تا این لحظه خاموش بوده. گلهایم را خوب تماشا کردم. هنوز درد ندارم و امیدوارم تا آخر روز همین طور باشم.
دیشب قرص خوابم(فلورازپام) را به خاطر اعتیادآور بودنش با کلونازپام عوض کردم. البته با توصیه دکتر داروخانه.
 نصفه شب درحالیکه توی خانه قدیمی کودکی بودیم، بابا را می دیدم که همه چراغها را خاموش کرده بود و با نگرانی بغلمان می کرد. 
هم بزرگ بودیم و هم هنوز کودک. بابا هم جوان بود. گفت داعش توی کوچه است و یکی یکی خانه ها را دارد می گردد و همه را می کشد. 
با عرق سرد بیدار شدم. فلورازپام را روی پاتختی گذاشتم و آب خوردم. یک سیگار روشن کردم و چون همه آثار سوداکو را از خانه پاک کرده ام، کاری نداشتم جز سرچ وبلاگهای موبایلم. خوشبختانه بی نیاز مجدد به قرص خوابیدم. 
چقدر از جنگ می ترسم. تصور داعش برایم به قدری بزرگ و وهم آور است که نمی توانم توی ذهنم جا بدهم. بیچاره مردمی که هر روزی که از خانه بیرون می روند، نمی دانند برمی گردند یا نه.
....
نمی خواستم از جنگ بگویم. بیهوده به سمتش کشیده شدم. 
امروز برای من جشن است. روزهای اندک خوب بودنم را جشن می گیرم. 
....
برای رها شدن از رخوت این روزها نیاز به انگیزه داشتم. چند شب قبل سراغ کتابهای کتابخانه ام رفتم و یک کتاب بازاری از برایان تریسی برداشتم. اسمش این است:" بهانه ممنوع". خیلی قبل خوانده بودم ... گاهی برای رهایی از فلاکت تنبلی و بیهودگی لازم نیست یک آدم خیلی مهم دستمان را بگیرد و بلندمان کند. آقای برایان تریسی هم می تواند. و اتفاقن هنرش در همین است که خیلی زود، تند، سریع کارش را انجام می دهد و اگر عادت اصلی زندگی تان مثل آدم زندگی کردن باشد و مدت محدودی از ریل خارج شده باشید، زود روی ریل می اندازدتان.
برای اشکالات اساسی و عادتهای ریشه دار منفی توصیه اش نمی کنم. چون این انگیزش های فوری اگر زمینه خوبی نداشته باشید، به همان سرعت که می آیند، خواهند رفت.
بروم تا کالسکه ام تبدیل به کدو نشده!


دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

-از شیرینی پیروزی در انتخابات همان قدر خوشحالم که از خرداد 88 غمگین و خشمناک بودم.
از اینکه مردم اطرافم انگار عاقلتر شده اند. از اینکه بچه های شرکت تقریبن همه به روحانی رای دادند با اینکه خیلی هایشان با پول یارانه می توانستند به راحتی زندگی کنند.از اینکه خواهرزاده رای اولی ام، قانع شد رای بدهد، ولی شناسنامه نداشت و در عوض دوستانش را راضی کرد. از این اصلاحاتی که آرام آرام در جامعه ام ریشه می دواند. از این همه خوشحالم و دعا می کنم این بار اصلاح طلبان اشتباهات دوران خاتمی را تکرار نکنند.

-ده روز قبل مامان و بابا و گل یاس را بردم شیراز.
نیت کرده ام تا مامان و بابا هنوز می توانند چند ساعتی در روز و گاه حتی چند دقیقه ای راه بروند، سفرهای نرفته شان را با هم برویم.
سخت مریض بودم. درد پشت و گردنم عود کرده بود و به دکتر فیزیوتراپم اصرار کردم هرکاری می تواند بکند تا این سفر را به خوبی از سربگذرانم. سه روز هم تهران بودند. درد داشتم ولی قابل تحمل بود و بلاخره گذشت و راضی ام از خدا که دستم را گرفت.

-فردای انتخابات یک جشن نیم ساعته پیروزی توی شرکت دور هم داشتیم. بچه های قدیم را هم صدا زدیم. انگار هنوز نرفته اند. خانواده ای که برای ساختنش هر روز تلاش می کنم، ریشه دار شده است. علفهای هرزی که گاه و بیگاه سر راهمان سبز می شوند، کم دوامند. یا از ریشه درشان می آورم و یا خودشان حذف می شوند. 
می ترسم از این روحیه مثبت شرکت تعریف کنم و خودم را چشم بزنم. ولی از اینکه تلاشم برای ایجاد حس امنیت و همدلی به بار می نشیند، لذت می برم. رفتارم همان است که با خواهر و برادرم دارم. همان اتحادی که سالهاست کوشیده ام تا میانمان حفظ شود، اینجا هم برایش زحمت می کشم.

-کاش حالم خوب شود. کاش یک روز بدون ترس از درد بتوانم دوباره زندگی کنم. پتانسیل زیادی درونم موج می زند، اما از ترس درد به خودم فشار نمی آورم. دلم می خواهد باز مثل بلدوزر کار کنم و بخندم و از جلو رفتن لذت ببرم. ولی تا فرمان را رها می کنم تبدیل به یک ژیان قارقارو میشوم که سر از تعمیرگاه در می آورد.