جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۹۷

هیچ

جوونی اعتماد به نفس بی‌جا میاره. وقتی جوونی فک می‌کنی به‌تنهایی می‌تونی همه روزهای زندگیت رو رنگ بزنی.
به میان‌سالی که می‌رسی، می‌فهمی نه بچه جون.. زندگی به جز رنگ، صدا هم لازم داره.

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۷

معبدی برای یافتن آرامش

اول هفته سنگینی بود. با قیمتهایی که ساعت به ساعت عوض می‌شد/میشه، مجبور شدم لیست قیمت محصولات رو سه بار عوض کنم تا نهایی بشه. قبولوندنش به بچه‌ها طاقت‌فرسا بود. بعضی از کالاهامون حدود سی درصد افزایش داره چون موادش دیگه وارد نمیشه و شرکتهای فروشنده با قیمت سرسام‌آوری می‌فروشن.
این چند روز بخشنامه پورسانتها و امتیاز تشویقی سالانه، قهرمان فروش و جدول امتیاز بهره‌وری رو هم باید می‌دادم. 
هرسال کشمکش زیادی داشتیم ولی امسال انگار بچه‌ها درک کرده‌بودن شرایطمون چقدر سخته و فقط روی شرایط بیست امتیاز تشویقی مدیریت کمی صحبت کردن. 
....
کماکان صبح‌ها و توی ماشین کتاب قدرت "هوش هیجانی" دانیل گلمن رو گوش می‌کنم و شبها کتاب "هوش معنوی" رو می‌خونم. هر دو خوبن. 
"مدیریت منابع انسانی" تموم شد و خیلی هم ازش برای ارزیابی پرسنل استفاده کردم.

....

امروز بعد از ساعت کاری تلفن زد. یک ساعتی حرف زدیم.
 تصمیم گرفته بودم که نقش یک‌جفت گوش شنونده رو ایفا کنم و دیگه نظر ارشادی ندم. چون به‌نظرم زنها وقتی دارن از مشکلاتشون می‌گن، اولی رو بیشتر نیاز دارن تا دومی. گاهی وسطها نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم و نظر می‌دادم ولی بیشتر شنونده بودم.
 بعد از تموم شدن تلفنمون، مثل کسی بودم که با سرنگ گاوی همه انرژیش رو ازش کشیده‌باشن بیرون. با خودم فکر می‌کردم وقتی یک شنونده به این حال بیافته، کسی که شرایط رو داره از سر می‌گذرونه، چه حالی داره:(

اون‌قدر روحم داغون بود که سر ماشین رو کج کردم و توی ترافیک میرداماد رفتم به سمت شهرکتاب آرین.
دو تا دختر نوجوون که مثل فششفه حرف می‌زدن، تمرکزم رو بهم زده‌بودن. یکی‌شون هی از اون یکی سوال می‌کرد: الان من روی اعصابم؟
بالاخره رفتن و من یه ساعت و نیم لابلای کتابها چرخیدم. چشمم ضعیف‌تر شده و با عینک تدریجی دیگه به سختی می‌تونم چیزی بخونم چون حساسیت دید نزدیکش از یک عینک مخصوص دید نزدیک کمتره. باید برم همه عینکهام رو دسته جمعی عوض کنم. اونم توی این شرایط:(.

فکرم آسوده نبود و غصه داشت. کتابهای بی‌ربطی برداشتم که در حالت معمولی نمی‌خریدم. "پنج‌دقیقه‌ی خوب شامگاهی" که در مورد مراقبه‌های شبانه است و "آشپزی بدون گوشت".
دومی نوشته گلی امامی بود و برای همین برام جالب بود. خیلی هم قدیمیه. چاپ اول سال ۷۸ و چاپ یازدم سال ۸۵. بعدش هم تجدید چاپ نشده.
 "اتحادیه ابلهان "و یک کتاب از شیوا ارسطویی رو هم خریدم. 

موسیقی طبقه بالا عالی بود. هرچه مقاومت کردم، دیدم فایده نداره و روحم دلش موسیقی هم می‌خواد. بنابراین رفتم پایین و دو تا سی‌دی هم خریدم. هر دو خوبه.
"تا ابد ابری" که ویلن علی جعفری پویانه و "پارادایز" که یک قسمت از سه‌گانه کمدی الهی است.

دیر برگشتم خونه. این چند شب از دردهای مختلف هم درست نخوابیده‌ام. کمردرد که تا به‌حال نداشتم، اضافه شده. محل پارگی تاندون پام که دو سال قبل آسیب دیده، تازه یادش افتاده درد بگیره. اونم درحدی که نزارن بخوابم. درد قدیمی شونه و پشت هم گاهی میاد و گاهی هم نه.

الان بهترم. شهرکتاب خیلی خوب بود. یک ساعت و نیم مراقبه خالص..



پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۷

تبدیل تهدید به فرصت

عطر کیک خونگی و دلمه برگ مو پیچیده توی خونه. معجونیه برای خودش. 

صبح اول وقت می‌خواستم برم بیرون. برم آرایشگاه و بعدش برم کانژوک که مزون مانتوی جدیدی گذاشته. بعدش فک کردم نه. مانتو به اندازه امسال دارم و بهتره هزینه‌های اضافی رو کم کنم. حتی از هیتو هم نخریدم. :( یعنی تا دم در خرید رفتم ولی خوشبختانه یا بدبختانه اون روز نتونستم واریز اینترنتی انجام بدم و بعدش که آیدا خبر داد بانک درست شده، خودم رو راضی کردم که درست نیست در این  وضعیت که بچه‌ها به زور هزینه‌های روزمره‌شون رو تامین می‌کنن، من هی مانتوهای رنگارنگ بپوشم. مامانم هم عید اومده بود سر کمدم و یه متلکی با این مضمون که مثل نوکیسه‌ها کمدت لباس داره، اساسی خجالتم داده‌بود .
شرمندگی از مامان و جامعه باعث شده که مخم رو کار بیاندازم.

اوضاع سخت شده برای همه. بچه‌های شرکت مخصوصا اونایی که خونه اجاره‌ای دارن به‌شدت تحت فشارن. صاحب‌خونه‌ها یه‌هویی پول رهن رو بیست- سی میلیون زیاد می‌کنن یا اجاره فراوونی می‌خوان. عجیبه؟ نه عجیب نیست. خصلت طمع‌کاری آدماست که کم و بیش در همه هست. داریم از گوشت تن هم تغذیه می‌کنیم متاسفانه.
اینا البته روضه‌خونیه. به قول عطا تنها کاری که از دست امثال ما برمیاد اینه که بهتر باشیم. به این جو بحرانی دامن نزنیم و سعی کنیم در حد امکان صرفه جویی کنیم. 
برق کارخونه‌مون بدون اطلاع قبلی روزی چند ساعت قطع میشه. خوب کاملن قابل پیشبینی بود با این وضع بارندگی، حتمن قطع برق خواهیم‌داشت. ما هم نسبتن آماده بودیم. برای شرکت  ژنراتور خریدیم. (البته طبق معمول مدیرعامل مهربون در نقش پیامبر عمل کرد و وادارم کرد برای قطع برق آماده بشیم). ولی برای کارخونه کاری نکردیم. فکر می‌کردم با اطلاع و برنامه ریزی برق قطع میشه و ساعتها رو تنظیم می‌کنیم. ولی بی‌برنامه قطع شد. یعنی مخ یکی توی وزارت نیرو به قدر مخ من کار نمی‌کنه؟ یا چی؟ 
خلاصه بعد از اعتراض همه کارخونه‌ها به اداره صنایع، الان از یه روز قبل اعلام می‌کنن. فایده زیادی نداره چون نمی‌تونیم وسط کار، کارگرا رو بفرستیم خونه. تازه خوش‌به‌حال ما که محصولمون با قطع برق خراب نمیشه و فقط باید از بابت حقوق خسارت بدیم.
ما، حداقل قشر کوچکی از جامعه که شبیه من فکر می‌کنن، آدمهای بدی نیستیم. با تمام سختی‌ها شرایط رو درک می‌کنیم و می‌فهمیم که نرخ ارز از خیلی وقت قبل باید زیاد می‌شد. مطمئنن حاضریم در حد توانمون همکاری هم بکنیم. ولی لامصب این شبکه های اجتماعی و اخبار نمیزارن به حال خودمون باشیم. هر روز یه خبر از فساد و رانت فلان کس منتشر میشه و آدم به خودش می‌گه هرکاری هم که بکنیم باز قطره‌ای هستیم که در این دریای آلوده نابود میشیم.
به‌هرحال بازم فکر می‌کنم باید مراقب مملکتمون باشیم. منم مثل عطا دلم نمی‌خواد گروه رجوی یا امریکاییها بیان برامون انقلاب کنن. ترجیحم اینه که همین روند سخت اصلاحات به‌تدریج جلو بره.

 شعبانعلی می‌گه :وقتی نمی‌توانید بیرون را به درستی ببینید و رویدادهای آینده برایتان در ابهام است، ناچار بر قوت و ضعف (داخلِ زمینِ خودتان) تمرکز کنید.
به نظرم در این دوران بهترین کار برای امثال من، ساخت، بازسازی و رشد زیربناهای شرکت و افراد و خودمونه. فروش که نداریم. حداقل خیلی از کارهای زیربنایی که در زمان اوج کار نمی‌تونستیم انجام بدیم، الان بهشون برسیم. مثل مطالعه و آموزش و کارهای تحقیقاتی برای تولید محصولات جدید.
ما توی شرکت تصمیم گرفتیم مدارک کاغذی رو کم‌کم اسکن کنیم و بایگانی کاغذی رو به حداقل برسونیم. کاری که خیلی ساله می‌خوایم بکنیم و وقتش رو نداشتیم.
سیستم سی‌آر ام رو هم که دو سال قبل بعد از کلی هزینه کنار گذاشتیم، یه‌جوری بیاریم توی مدار یا لااقل یه سیستم ساده‌تر رو جایگزینش کنیم. توی فکر یکی دو تا محصول جدید هم هستم. 
میشه هم نشست و اخبار گوش کرد و غصه فساد و رانت و ارز رو خورد و افسردگی گرفت. ترجیح من کارهای بالاست. و حیف که نمی‌تونم به واسطه کارمون، دست از سر خوندن اخبار بردارم وگرنه ترجیح میدادم هیچ مدیایی دور و برم نباشه تا مغزم در کمال آسودگی بتونه کارش رو بکنه.

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۷

روزهای تصمیم‌گیری

مدیر فروش موندنی شد. یعنی نود درصد. 
بعد از اینکه شنبه باهش حرف زدم و گفتم باید بره، با اینکه منتظر این گفتگو بود، شوکه شد. کودکی بسیار بسیار قوی داره و طبعن واکنش‌هاش هم از این الگو پیروی می‌کنه. 
دوشنبه باهش حرف زدم و از برنامه آینده‌اش سوال کردم. گیج و غصه‌دار بود. راستش به‌نظرم کودکش، والدم رو فعال کرد و در اون لحظه بیشتر مامان بودم تا مدیر..
حالم خیلی بد شد.
 بعد به روزهای خوب اولی که اومده بود فکر کردم و همه نقاط مثبتش.
به این فکر کردم که از وقتی اومده خیلی از کارهایی که دوست داشتم توی شرکت انجام بدم و به‌خاطر اینکه تنها بودم نمی‌تونستم، انجام شده. مثل نوسازی دفتر، عوض کردن سایت، سمینارهای شهرستان، پذیرایی مهمونهای خارجی و داخلی رو به‌عهده گرفتن و ..
البته انتظار من زمان استخدامش مدیریت فروش بود نه این کارها ولی بالاخره بی‌فایده هم نبود. ضمن اینکه سر و کله زدن با بچه‌های فروش باعث میشد باز وقت کم بیارم و از برگشت بیماریم به دلیل ساعت کاری زیاد نگران بودم.
به اینم فکر کردم که یک سال وقت و هزینه مفصلی صرف کردیم تا این شده که الان هست و اگه بره همه اینا هدر میره.
 استخدام یک آسیستان یا مدیرفروش درست و حسابی که دزد نباشه و قابل گفتمان و آبرومند هم باشه، بسیار کار سختیه و از کجا معلوم باز یه سال دیگه هزینه نکنیم و باز همین آش و همین کاسه؟ بنابراین بهتره همین رو درست کنم که نقاط ضعف و قوتش رو می‌شناسم و بزرگترین حسنش اینه که کاملا قابل اعتماد و درستکاره.

اصولن این یکی از رفتارهای منه که تا وقتی کسی یا چیزی مثل بار روی دوشم باشه و فکر کنم خلاصی ازش خیلی سخته، مدام به نقاط منفی‌ فکر می‌کنم و وقتی احساس می‌کنم که حالا به بار مسلطم و می‌تونم بزارمش کنار، مغزم از هنگ خارج میشه و چیزای درست و منطقی یادم میاد.

خلاصه این ریسک رو پذیرفتم که مدیرعامل مهربون و مدیرمالی و دوستم در موردم به عنوان یک مدیر بی‌ثبات قضاوت کنن. چندین جلسه درباره اخراج باهشون گذاشته بودم و حالا پشیمون شده بودم. :-‌|

بهشون گفتم. گفتم که می‌خوام یه بار دیگه با این پسر صحبت کنم و خواسته‌های شرکت رو واضح و روشن براش بنویسم و ببینم اگر می‌تونه خودش رو هماهنگ کنه، ادامه بدیم.

مدیرعامل مهربون در این زمانها خیلی خوبه. حتی اگه توی دلش بهت فحش بده، اون‌قدر خوب راهنمایی می‌کنه و هم‌فکری می‌کنه که می‌تونی بهترین روش رو پیدا کنی. سرزنش و توبیخ اصلن در مرامش نیست که اگه بود تا الان سی بار اخراج شده بودم. بهترین همراه همه زندگیم بوده.
دوستم مخالفت کرد و گفت خیلی بده که به‌کسی که گفتی بره، بگی بمون. بعدش اگر سه ماه دیگه خوب نبود، چی؟ باز می‌خوای بگی بره؟ مگه مردم بازیچه‌اند؟
مدیر مالی گفت اگه فکر می‌کنید نقاط مثبتی داره که می‌تونه مفید باشه، سطح انتظاراتتون رو مشخص کنین و حقوقش رو به‌ همون اندازه کم کنین. این‌طوری بالانس توی فکرتون برقرارمیشه و مدام عصبانی نیستین که دارین حقوقی نادرست پرداخت می‌کنین.

پیشنهاد خوبی بود. ولی مدیرعامل مهربون و کتاب مدیریت منابع انسانی دکتر سعادت، کاهش حقوق رو رد کرده بودن. 
بهش گفتم از نظر تئوری کاهش حقوق درست نیست. گفت وقتی درست نیست که فکر کنین با کاهش حقوق می‌تونین درستش کنین و تحت فشار بزارینش که رشد کنه. ولی شما مطمئن باشین اون هیچ وقت مدیری نمیشه که شما می‌خواین و بنابراین درست مشخص کنین چی میتونه باشه و به همون اندازه یا کمی بیشتر حقوق بدین.
درست می‌گفت. همین کار رو کردم. 

حالا قراره سه‌شنبه خبر بده که می‌مونه یا نه. من و هر سه مشاورم فکر کردیم حتی اگر بگه از شرکت میره، با حس شکست نمیره و غرورش لطمه نمی‌خوره. همینم برای من خیلی راضی‌کننده است. واقعن دوست دارم اگر کسی از شرکت میره، خودش بخواد بره. اخراج خیلی خوردکننده است و خوشحالم که تعدیل نیروی دو مرحله‌ای کارخونه جلوی چشمم نبود وگرنه یا دق می‌کردم و یا اصلن تعدیل انجام نمی‌شد. حتی امضای فرمهای تسویه حساب دردناک بود چه برسه گفتنش به بچه‌ها:(.

جمعه، تیر ۰۸، ۱۳۹۷

کار هر بز نیست خرمن کوفتن ( با خودمم البته)

 فروش بسیار کم شده. هم می‌ترسیم جنس بدیم و پولمون رو نتونیم وصول کنیم و هم بازار راکده.

فردا مدیر فروش رو تعدیل می‌کنیم. 
سه هفته به طور کامل روش فکر کردیم. همه احساسات رو گذاشتم کنار و دست آخر به‌نظرم منطقی‌ترین کاریه که الان باید بکنیم. لطمه زیادی خواهد خورد ولی سعی می‌کنیم از نظر مادی تا حد زیادی جبران کنیم. 

بیست و چهار ساله دارم کار می‌کنم. کی می‌دونه چند سال دیگه کار می‌کنم؟
در این مدت لابد باز هم کسانی رو استخدام خواهم کرد. کار بسیار سختیه. چون همون اول می‌دونی اگه درست انتخاب نکنی، اخراج سخت ترین کار در دنیاست.
برای سالهای آتی باید چند چیز یادم بمونه:
 که این بار اگر استخدام کردم، حتمنِ حتمنِ حتمن سه ماه آزمایشی رو خیلی جدی بگیرم و پرداخت حقوق قطعی رو بزارم بعد از اتمام آزمایشی. 

یکی از بزرگترین مشکلاتی که پیش میاد اینه که وقتی حقوق اصلی رو از روز اول میدی، طرف سریع زندگیش رو بر مبنای اون می‌چینه و می‌مونی توی معذوریت و می‌خوای هر طوری هست به خودت بچپونی که خوبه و تو نمی‌فهمی. تا وقتی که لبریز بشی.
بازم یادم می‌مونه که بی‌هیچ استثنایی از مدیر قبلی طرف، استعلام کارش رو بگیرم. (این مدیر فروش شاید دومین نفری بود که بدون این استعلام استخدامش کردم)
و بیش از هرچیزی مهمه یادم بمونه انتظاراتی که طی این سه هفته هی برای خودم نوشتم و فکر کردم و خط زدم و ادیت کردم و دوباره نوشتم، وقتش الان نبود. باید سه هفته اول اومدنش این کارو می‌کردم. (البته نوشته بودم ولی نه با این همه فکر و جدیت.)
این لیست انتظارات می‌تونه به تصمیم‌گیری سریع در مدت ازمایشی خیلی کمک کنه.

مسئولیت کامل این استخدام پرهزینه اشتباه رو می‌پذیرم و تنها چیزی که می‌تونه از درد عوارضی که دچارش شدیم کم کنه، اینه که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم. :(

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۹۷

کتاب و دیگر هیچ

اول سال ۹۷ که برنامه‌ریزی می‌کردم، یکی ازهدفهای مکتوبم  بازگشت جدی به کتابخوانی بود. به‌خودم سخت نگرفتم. تارگتم رو گذاشتم ۱۲ کتاب در سال و هرچی کتاب صوتی. 

تا الان نتیجه خیلی بهتر از تارگتم بوده:

رویای نوشتن: ترجمه مژده دقیقی، مصاحبه با نویسندگان بزرگیه که تقریبا بیشترشون رو می‌شناختم و جالبترین‌شون برام وودی آلن بود. 

تصرف عدوانی: خیلی وقت بود می‌خواستم بخونم. عالی نبود ولی خوب بود. ترجمه هم قابل قبول بود. موضوع کتاب درباره تحمیل عشق به زندگی دیگرانه. 

رهش : نوشته رضا امیرخانی که اصلا خوب نبود. خیلی سال قبل "من ِاو " را از امیرخانی خونده‌بودم و خوشم اومده‌بود. ولی این یکی زیادی شعاری بود. نفحات نفت رو هم از امیرخانی دارم که با این وصف رغبت زیادی به خوندنش نیست. یک دلیلش هم نوع نثر آقای امیرخانیه که بخ موضوعات انتخابیش به‌نظرم نمی خوره.

مامان و معنی زندگی : نوشته اروین یالوم و ترجمه سپیده حبیب. 
ترجمه عالی بود ولی از یالوم انتظار خیلی زیادتری داشتم. به‌نظرم افتاده روی دور نوشتن و ول‌کن نیست. حیف. نویسنده "درمان شوپنهاور" و "وقتی نیچه گریست" می تونه یک اسطوره بشه اگر مثل موراکامی زیادتر از حد ننویسه. 
خوب من در حدی نیستم که بخوام یالوم یا موراکامی رو نقد کنم. ولی فکر می‌کنم یک هنرمند اگر بی‌وقفه مغزش تراوش کنه به‌ورطه همه‌پسندی می‌افته. و من دوست دارم هنرمند محبوبم همیشه ناب باشه. مثل سلینجر و کوندرا.

نی‌نا: نوشته شیوا ارسطویی که خیلی خوب بود. حتما کتابهای دیگه این خانم رو می‌گیرم.

در این بین کتابهای صوتی دانیل گلمن رو در مورد هوش هیجانی هم گوش کردم. 

دیشب "شرق‌بنفشه" رو از کتابخونه‌م برداشتم چون مدتها توی ردیف کتابهای نخونده بود. کمی که ورق زدم متوجه شدم قبلن خوندم و اشتباهی رفته توی این ردیف. بعدش "جزء از کل" رو برداشتم. یک کمی خوندم ولی حال ادامه‌اش نبود. و یادم اومد یه بار دیگه هم شروعش کرده‌بودم ولی بازم توی مودش نبودم.
امروز برش گردوندم توی صف انتظار. 
دیگه نوبت خوندن چند کتاب کاریه. مدیریت منابع انسانی و مدیریت استراتژیک رو انتخاب کردم. برای اینکه وقتم تلف نشه، مستقیم رفتم اصل مطالبی که از مدیریت منابع انسانی، به‌دردم می‌خورد. مثل آموزش پرسنل و سیستم ارزیابی عملکرد. 

می‌خواستم اینستاگرامم رو اختصاص بدم به کتاب. ولی فکرم عوض شد. حالا به هر دلیل. در کل به‌نظرم توی همین وبلاگ متمرکز باشم خیلی بهتره. وقتی نوشته های گذشته‌م رو می‌خونم خیلی به دردم می‌خورن و بهتره همه دوست‌داشتنی‌هام یه‌جا باشن. 
راستی دیروز توی کتابفروشی دیدم که کافه پیانو به چاپ پنجاه و چندم رسیده. فکر کنم  با بامداد خمار مسابقه گذاشتن. :)




سه‌شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۷

حضور خلوت انس

سه-چهار روز بود که ویر جابجا‌کردن اسباب خونه افتاده‌بود توی سرم. سالها میزکارم توی اتاق نشیمن بود. برای عید و اومدن مامان و بابا و مهمونایی که قرار بود بیان دیدنشون، آرایش خونه رو عوض کردم.
 میز کار بزرگ رفت توی اتاق خواب و به‌جاش یک میز گرد کوچک و یک گلدون خوشگل و یک مبل تک، نشستن کنار نشیمن. میز گرد چهارنفره شیشه ای رو گوشه دیگه گذاشتم و فرش فرادنبه گل‌دار هم پهن شد وسط.
اتاق نشیمن دو قسمته. یک قسمت شد اینا و یک قسمت هم مبل و تلوزیون وفرش آبی بختیاری. با دو تا پنجره قدی بلند پُر نور.

 توی همین اتاق نشیمن،  من و دوستم همراه با مربی هفته‌ای یه بار یوگا می‌کنیم. مهاجرت میز تحریر، برای یوگا هم فایده داشت.  ظاهرن همه‌چیز درست بود. 
هرکی می‌اومد خونه، حسابی تعریف می‌کرد. خودم هم از زیبایی شاعرانه و خوش‌رنگ فضا کیف می‌کردم. ولی یه‌جورایی شش روز دیگه هفته توی خونه، عاریه بودم.. دوازده سال میز کارم کنار دستم بود و حالا رفته‌بود توی اتاق خواب. عملا دیگه نه از کامپیوتر استفاده می‌کردم و نه چیز می‌نوشتم و نه کاری رو به خونه می‌آوردم. چون برای ساعتهای محدود خونه بودن، باید بین اتاق خواب و نشیمن یکی رو انتخاب می‌کردم.
دیروز چند ساعتی شرکت بودم. بعدش زنگ زدم به الله‌یار و بازگل. دو تا افغانی که یکی‌شون ساختمون رو نظافت می‌کنه و یکی‌شون میاد خونه من برای نظافت. جفتشون اومدن و همه‌چی رو برگردوندن سرجای اولش. 
الان توی هال تلوزیون ویز‌ویز می‌کنه،  چای روی کتری دم می‌کشه و من هم دارم وبلاگ می‌نویسم. آرامش برگشته.

فضای یوگا کم شده ولی فکر می‌کنم کم‌کم باید دست از مراسم یوگای منزل بردارم.

 آمد و رفتهای به بهانه گیتار و موسیقی و زبان برام یه‌جورایی معاشرته. به‌خاطرشون خونه رو مرتب می‌کنم و مراقبم یخچالم پر از تنقلات باشه و یک روز در هفته منتظر کسی می‌مونم که به تنها چیزی که در موردش فکر نمی‌کنم، پرداخت شهریه است. دوستیش و آدم بودنش برام مهمه. اگر این قسمت قضیه از دست بره، کل داستان بی معنی میشه.

امروز مربی‌ سفره و من و دوستم که خانم خیلی خوبیه، با هم یوگا خواهیم‌کرد. 
دکتر هم بهم گفت یوگا جز اینکه بهت آرامش بده، فایده ای بابت پوکی استخوان و عضلاتت نداره و باید حداقل پیاده‌روی کنی. 
بنابراین میز کار بهانه‌ای برای ادامه مهاجرتش نداشت.. باید برمی‌گشت سرجاش تا با هم زندگی رو ادامه بدیم..

سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۷

جشن چهل و هشت سالگی خریت

غمگین و خشمگینم. مستاصل.
باید بنویسم تا ذهنم جمع و جور بشه.
روزم افتضاح بود. درحالیکه صبح وقتی صورتم رو شستم و داشتم با حوله خشک می‌کردم به خودم گفتم چه خوب که آرومی.. چه خوب که روی خودت تسلط داری و فکرت آرامش پیدا کرده.
اولین کارم توی شرکت رسیدگی به حساب و کتاب یک مشتری بزرگ بود. مشتری مربوط به منطقه بهترین کارشناس فروشمونه.
حساب رو که نگاه کردم اول از دست دخترکی که لیست بدهکاران رو به اون کثیفی جمع کرده بود و مجبور بودم برای درست فهمیدنش خودم یه‌بار دیگه همه چی رو منتقل کنم به یک شیت جدید اکسل، عصبانی شدم. دخترک داره میره از شرکت و بنابراین گفتم به درک. نیم ساعتی طول کشید تا حساب رو بستم. و بعد متوجه شدم آقای مشتری بزرگ حدود دویست و پنجاه میلیون تومن پول رو طی چکهای متعددی که داده، دست کم با سه ماه تاخیر روی هر چک پرداخت کرده.
رفتم اتاق فروش. با کارشناس نشستم سر حساب. پسر خوبیه ولی به‌شدت اهل شلوغ‌بازی و سفسطه است. به‌جای جواب درست دادن به من گفت: خوب بزارین بقیه چکهاش رو بگیرم و بعد دیگه باهش کار نکنیم. 
هی سعی کردم با منطق بکشمش توی حساب و کتاب که باید بفهمم از کی این مشتری شروع به این کار کرده. و اون هی جواب میداد خوب بر فرض اینکه از اول پارسال تقلب کرده، امسال باهش کار نمی‌کنیم. یک هو خشمم از دستم پرید وسط میز و درحالیکه داد می‌زدم گفتم اون غلط کرده یه سال تقلب کرده و شما هم خیلی بی‌خود می‌کنی که می‌خوای از این قضیه بگذری. گفت خوب بشینین حسابش رو از اول ۹۵ حساب کنین. گفتم من؟ من این کارو بکنم؟ وظیفه توست که حساب مشتری رو دربیاری..
خلاصه داد می‌زدم و اون خوشبختانه بزرگترین حسنش اینه که وقتی من به داد زدن می‌افتم می‌فهمه دیگه نباید حرف بزنه. درحالیکه در اتاق رو می‌کوبیدم گفتم باشه خودم حساب رو درمیارم و خدمت هر دوتون می‌رسم. 
مدیرمالی رو صدا زدم و معلوم شد دخترکی که حساب رو به من داده‌بود، چند تا از پرداختهای مشتری رو حذف کرده‌بود و به فکر خودش فقط حساب ۹۶ رو در آورده‌بود. حساب و کتابش درست بود ولی از بس فرم اکسلش شلوغ و کثیف بود من به اشتباه افتاده بودم و فکر می‌کردم بدهی ۹۵ پرداخت نشده. خلاصه به روی خودم نیاوردم چون تقریبن مطمدنم کارشناس فروش بلد نیست حساب رو دربیاره. می‌خواستم عذرخواهی کنم ولی دیدم ظرفیت ندارن و بعد دیگه نمی شه کنترلشون کنم.
تازه کم‌کم آروم شده بودم و داشتم مشکلات دریافت ارز رو بررسی می‌کردم و با صرافی‌های مختلف سروکله می‌زدیم که سرایدار ساختمون نامه مالک طبقه اول رو آورد. مالکی که دوبار از ساختمون برق‌دزدی کرده و ماشینش رو درحالیکه جای پارک نداره، میاره توی پارکینگ. با صاحب اون پارکینگ هم فامیله و دعوای سختی سر همین موضوع کرده‌اند. از اونجا که نمی‌تونه بیشتراز این با فامیلش دعوا کنه، همه چی‌رو سر من شکسته و می‌گه تو به همه یاد دادی که نزارن من پارک کنم و چون به موقع تابلوی برق رو درست نکردی برق من اشتباهی افتاده روی کنتور یکی دیگه!!
 این چهارمین یا پنجمین نامه‌ای بود که در طی شش ماه بهم می‌داد. همه هم سراسر بد و بیراه و اتهام. حالا مردک یه ساله نه شارژ میده و نه هزینه مالکانه رو و برای اینکه این پول رو نده مدام منو متهم می‌کنه. دوبار از مدیریت استعفا دادم ولی باز فکر کردم دود مشکلات ساختمون میره توی چشم بچه‌ها ما که بیشترین واحد رو داریم.
آمپرم چسبیده بود به سقف. حس سکته داشتم. دوستم داشت وضعیت صرافی بانک ملت و فلان و بهمان رو توضیح میداد و من اصلن نمی‌شنیدم چی می گه. 
رفتم توی اتاقم و با هیات مدیره ساختمون تماس گرفتم که فردا جلسه مجمع فوق‌العاده بزاریم. بعد هم یک یادداشت برای مردک دادم که فردا بیا توی مجمع حرف بزن. نامه اون و خودم رو گذاشتم توی گروه ساختمون. البته اون نامه‌اش رو به همه واحدها داده‌بود.
توی ساختمون همه من رو می‌شناسن و بهم اعتماد دارن. اونم آدم بدنامیه. برای چی این همه عصبانی‌ام؟ کل شارژ و بدهیش میشه سالی سه میلیون که می‌شه از حساب شخصیم بدم حتی.
از فرط ناراحتی قلبم درد گرفته بود. ساعت چهار اومدم خونه. عرق بید خوردم و منتظر خانمی نشستم که میاد برای ماساژ درد پشتم. حالم بدتر از اونیه که مراقبه کنم.
اول از دست مدیرعامل مهربون عصبانی بودم که منو انداخت توی هچل مدیریت ساختمون. بعد به خودم فحش دادم که الاغ آخه چرا همه جا نخود هر آشی؟
از وقتی بچه بودم همین بود. بزرگترا منو می‌انداختن توی هچل و مشکلات خودشون رو از این طریق حل می‌کردن. توی دبیرستان، معلم زبانی که فامیلم بود، وقتی نزاشتن چهارم دبیرستان رو درس بده، منو که شاگرد اول مدرسه بودم شستشوی مغزی داد و من با کله‌خری تمام سردسته معترضان شدم و دست آخر مجبور شدم مدرسه‌ام رو عوض کنم.
سال اول کارم، کارمندهای با تجربه منو انداختن توی دهن شیر و من اعتراضاتشون رو به گوش معاون مدیرعامل رسوندم و نزدیک بود اخراج بشم. چند سال بعد مدیر گروه فنی شرکت این کارو باهم کرد و باز رفتم تا اخراج و تعلیق از کار. سه سال قبل پروژه وحشتناکی رو که مدیرعامل مهربون داشت، به عهده گرفتم و متوجه کلاه‌برداری صمیمی‌ترین دوستش شدم و چون همه‌چی برملا شد، اسمم رو گذاشتن شیطان رجیم. توی هیات مدیره صنف هم که بودم همین بلا سرم اومد...

مدتهاست دارم به این فکر می‌کنم که چرا یک مشکل این همه توی زندگی من تکرار میشه؟ از ۱۷ سالگی تا چهل و هشت سالگی باید همون خری باشم که بودم؟ 
چند هفته پیش خودم رو ویران کردم و به خودم گفتم از بس می‌خوای همه جا خودت رو مطرح کنی. از بس خودشیفته‌ای و فکر می‌کنی همه گره‌ها با مغز ناقصت باز می‌شن و فکر می‌کنی عقل کل هستی. حالا هر گهی خوردی، بشین غرغره کن حالت جا بیاد.
ولی امروز توی راه وقتی فکر می‌کردم به هیات مدیره ساختمون که همه می‌خوان استعفا بدن، باز با خودم گفتم خوب پس ساختمون چی؟ بقیه همسایه‌ها چی؟
بعد خودم رو جوریدم که ببینم چه مرضی دارم؟ می‌خوام همیشه خودم رو ثابت کنم؟ پیروز باشم؟ مطرح باشم؟ رییس باشم؟
فکر نمی‌کنم.. درد من یک چیزه.. به هیچ‌وجه زیر بار هیچ حرف زوری نمی‌تونم برم و همه از این خاصیتم استفاده می‌کنن چون می‌دونن نقطه ضعفم همینه. و خیلی وقتها، یعنی همه وقتها، اشتباه قضاوت می‌کنم. از این بابت که سیستمی به قضیه نگاه نمی‌کنم و فقط از یک زاویه می‌بینم که زور داره گفته میشه. نمیتونم اشتباهات دو طرف رو با هم ببینم. از طرفی متوجه نیستم/نبودم که چون درست نمی‌تونم ببینم،  بنابراین نباید خر دیگران بشم. اینه که امروز حس مغبون شدن و غمگینی و خشم و استیصال و تنهایی دارم. 
در آستانه عبور از  نیم قرن زندگیم هستم و تازه مشکلم رو کشف کرده‌ام. بازم خوبه خرتر از این از دنیا نمیرم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۷

زندگی بدون موجود مزاحم هم می‌گذرد

بازخوانی دفترچه خاطراتم آموزه‌های دیگری هم داشت. یکی اینکه من بیشتر در ایام غصه  نوشته‌ام. بد نیست اما خیلی هم خوب نیست. بیشتر برمی‌گردد به‌ عادت گذشته‌ام که مدام خودم را شماتت می‌کردم و گذر زندگی‌ام را با اینکه فکر می‌کردم دوست دارم، دوست نداشتم.
 برای دوباره نوشتن در دفتر، روزهای شاد بیشتری را ثبت خواهم کرد تا در آینده بیشتر بخندم.
...
این روزها فیلم زیاد می‌بینم. از سرکار که برمی‌گردم معمولا آن قدر خسته ام که دیگر نمی‌توانم کاری جدی بکنم. 

قبلا عادت داشتم از روی لیست صد فیلم برتر فیلم انتخاب کنم و بخرم. چون زیاد نمی‌دیدم و ترجیحم فیلم درجه یک بود. لیست صد فیلم برتر imdb را به‌گمانم تمام کردم یا اگر چیزی مانده، باب سلیقه‌ام نیست. 

یک ماه  قبل سری زدم به فروشگاه اپیداروس که سالهاست از او فیلم می‌خرم. لیست خودم را دادم و بعد دیدم حراج فیلم دارد. با سلیقه خودش هم چندتایی برداشتم. چه اشتباهی. تقریبا یکی از یکی مزخرف تر. البته امتیاز اکثرشان بالای ۷ است ولی سلیقه من نیست. مخصوصا که بعضی دوبله‌اند.

خلاصه اینکه فیلم دیدنم هم مثل کتاب‌خواندنم با وسواس شده. اسم کارگردان و امتیاز فیلم و نام هنرپیشگان و موضوع فیلم همه باید از نظرم قابل قبول باشند تا فیلم به‌دلم بنشیند.
هرکسی روی چیزی وسواس دارد. خواهرم روی اسباب خانه و لباس به همین سخت گیری‌ست. چیزی که می‌خرد باید نهایت سلیقه‌اش را تامین کند وگرنه نمی‌خرد. همه چیزش هم واقعن زیباست.  
من روی کتاب و فیلم و لوازم الکترونیکی و برقی سخت‌گیرم. باید کاملا کاربردی و پرفایده باشند. چیزی که قرار باشد سالی یک‌بار استفاده شود، نمی‌خرم.
....
چه فایده‌ای دارد از تحریم بنویسم؟
فقط می‌نویسم که دوست دارم کمی متحدتر باشیم. بهتر است در این شرایط، جو را متشنج نکنیم و آرامش داشته باشیم.
تعدیل نیرو در کارخانه درحال انجام است. در دفتر هم یکی استعفا داده که قبول کرده ایم.
 دیروز مدیرکارخانه وقتی پروژ‌ه‌های عمرانی را معلق کردم، گفت خیلی ناامید است. گفتم نه.. اتفاقا امید داشته باش. ما تولید داخل داریم و وابستگی‌مان به خارج زیاد نیست. فقط برنامه مالی‌مان امسال انقباضی‌ست تا بتوانیم شرکت را نگه داریم و با کمترین خسارت از بحران بگذریم. اگر چهار نفر را تعدیل کنیم، اضافه کار را قطع کنیم و مصارف غیر ضروری را کنترل کنیم، بهتر از این است که شش ماه دیگر تعداد زیادی از افرادمان را از دست بدهیم.

البته ما هم به واردات وابسته‌ایم. مواد اولیه‌مان درحال حاضر توی بازار با دلار آزاد خرید و فروش می‌شود ولی فایده ای ندارد بچه‌ها را بترسانم و حس امنیت شغلی‌شان را از آنها بگیرم.
به‌نظر من گذر ازاین شرایط نیاز به غرور ملی دارد. هرقدر هم که از شرایط داخل راضی نباشیم، فکر می‌کنم شنیدن حرفهای ترامپ و خواندن مزخرفات سلطنت طلبان، باید بتواند ما را با هم متحد کند. تصور سلطنت ولیعهد برای من به ترسناکی برگشت احمدی‌نژاد است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۷

۱۴ سال در خواب و بیداری

اوضاع که شیر تو شیره. از لحاظ کار شرکت، داریم آماده می‌شیم که بریم توی تاریکی و فعلن فقط از دستمون برمیاد چند تا شمع بخریم و تمرین کنیم چطور می‌شه مثل کورها راه رفت.
فایده ای نداره غر بزنم و بنویسم که چقدر بلاتکلیفیم. خدا احمدی‌نژاد و ترامپ دیوونه رو لعنت کنه. برای اولین بار باید تعدیل نیرو کنیم. مدیرکارخونه به‌شدت مقاومت می‌کنه چون توی فکریم که یکی از سه خط تولید رو تعطیل کنیم. 
توی دفتر هم باید تعدیل کنم ولی مدام با خودم فکر می‌کنم اینایی که تعدیلشون می‌کنیم، قراره کجا برن و چکار کنن؟ از طرفی برای بقای کل سیستم باید تصمیم بگیریم.
 پول بسیار هنگفتی دست مشتریان داریم. فروش ما اعتباریه و فقط هر روز صلوات نذر می‌کنیم که چک‌ها پاس بشه. 
خلاصه گه‌گیجه داریم. 
از طرفی طبق معمول هر سال، دو ماه اول به شدت پرکاریم. گرچه فروش رو کاهش داده ایم و بچه‌ها بیشتر دنبال وصول مطالباتن ولی من به همراه گروه مالی، سخت تر از هر سال برای بستن بودجه‌ای که زیان‌ده نباشه، داریم تلاش می‌کنیم.
 تنها خوشبختی این روزامون اینه که تنش خاصی توی شرکت نداریم و همه فشارها از بیرونه. و البته خوشبختی بزرگیه.
...
تصمیم دارم دیگه توی دفتر کاغذیم بنویسم. دفترچه خاطراتم رو از کشو کشیدم بیرون. شروع  دفتر مربوطمیشه به سال ۸۳ و آخرین خاطره دو خطه مربوط به ۹۳. جریانات ۸۸ هم توش هست. امیدها و ناامیدیها.

 دیشب نشستم و یک ساعت و نیم همه دفتر رو خوندم. اول جسته و گریخته می‌خوندم و واکنشم محدود بود به اینکه برای دخترک اون روزها یک آه بکشم و بگم: آخی طفلکی .. ولی وقتی از اول شروع کردم و منظم خوندم، دست آخر می‌خواستم خودم رو بزنم از فرط حماقتهایی که طی اون ده سال مرتکب شده بودم.
 البته همه‌چیز از فرط ندانستن بود. از کی رشد کردم؟ از کی یه‌هویی سیستم فکریم عوض شد؟ از کی با خودم کنار اومدم و زندگیم رو همون طور که بود پذیرفتم؟ نمی‌دونم..
سال ۹۳و ۹۴ دوره مدیریت اجرایی رو در مدیریت صنعتی گذروندم. هم‌زمان با متمم و شعبانعلی آشنا شدم. اینا خیلی روم تاثیر داشتن. به مرور کارم بهتر شد و مدیریت رو بهتر یاد گرفتم.
اما سال ۹۵ وحشتناک بود. مریضی مدام.. درد وحشتناک.. پروژه بسیار سختی که مربوط به یکی از شرکتهای مدیرعامل مهربون بود و آدمهای عجیب و غریب بسیار بدی که در طول اون دوره شناختم.. رفتن بچه‌های فروش.. افول شرکت.. همه چیز سخت و بد بود. 
۹۶ کم‌کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم. 
بیماری نقطه عطف زندگیم بود. باعث شد به دلایلش خیلی فکر کنم. و این فکر کردن باعث شد خیلی از رفتارهای احمقانه رو در خودم بشناسم. 
دخالت بیش از حد در زندگی خواهر و برادرم و احساس مسئولیت شدید در موردشون رو کنار گذاشتم. ساعت کارم رو کم کردم . توقعم رو از اطرافیانم کم کردم. نه گفتن رو تمرین کردم. بت‌هایی که از بعضی آدمها توی فکرم ساخته بودم، شکستم.. کارهای ناخوشایندی که از سر اجبار انجام میدادم رها کردم.. و خیلی چیزهای دیگه. 
بیماری وادارم کرد نگاهم رو عوض کنم. هیچ کدوم از تغییرات میل باطنیم نبود. همه رو از سرناچاری برای اینکه کمتر عصبی و خسته بشم و باعث دردکشیدنم بشن، هی به ناچار تمرین کردم.
 الان که گذشته رو مرور می‌کنم، می‌بینم چقدر همه چی رو یه زمانی سخت می‌گرفتم.
زندگی سخته. ولی می‌شه در عین سختی، رها بود. مثل مراقبه. با استقامت و پشتی کشیده و صاف تمرین نشستن کن. در عین حال بزارفکرت رها باشه و بدنت  آروم..
حقیقتن نمی‌دونم چقدر از ته دل این رهایی همراه با استقامت رو یاد گرفته‌ام .. ولی الان در سخت ترین روزها، مثل همین روزهایی که داریم می‌گذرونیم، قادرم در عین حال که برای مدیریت همه سختی‌ها تلاش می‌کنم، آرامش داشته‌ باشم.. 
شایدم فکر می‌کنم فقط .. شایدم ده سال بعد باز به این روزهام بخندم.
 به‌هر‌حال خیلی خوشحالم که دیگه اون آدم سالهای ۸۳ تا ۹۳ نیستم و فهمم خیلی خیلی بیشتر شده.